esmail nooriala 02

سال نو، و فرصت صحبت

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

esmail nooriala 02

esmail nooriala 02اسماعیل نوری علا

1. حدیث نفس در آستانهء پیرانه سری

       سال که نو می شود، آن هم یک بار در آغاز رمستان (با لهجهء فرنگی) و بار دگر در آستانهء بهار (با لهجهء دل آشنای ایرانی)، برای اغلب ما لحظه ای پیش می آید برای فرصت بازبینی آنچه که گذشته، بعنوان تجربه اندورزی برای رویاروئی با آینده. و اکنون هم می بینم که، در سرآغاز سالی که در آن بزودی از مرز 71 سالگی می گذرم، میل چنین سفری بر جمعه گردی های هفتگی ام چیرگی یافته است.

       می بینم که، در آستانهء پیرانه سری، تا همین لحظهء «اکنون»، عمرم چقدر کوتاه و چه اندازه بلند بوده است؛ «کوتاه» به اندازهء فقط هفتاد و یک بهار یا هفتاد و یک زمستان؛ و «بلند» آن سان که قرن ها است بر زمین زیسته ام؛ با آمیزهء تلخ و شیرینی که در یک چشم بهم زدن به سفری بی بازگشت رفته است.

       فکرش را بکنید: به شما بگویند که هر سال عمرتان به اندازهء یک قدم است و هر قدم که بردارید یک قدم به پایان راهی که عمرتان باشد نزدیک تر شده اید. براستی کیست که در آن صورت در این «راهپیمائی گریزناپذیر» میل به دویدن داشته باشد؟ اما ما همهء عمر عجولانه دویده ایم؛ کوشیده ایم هرچه سریع تر از امروز بگذریم و به فردا برسیم؛ آن هم فردائی که سرشار از همهء احتمالات نیک و بد، زیبا و زشت، آرامبخش و هولناک است. شاملو، در غمنامه ای که در مرگ فروغ سرود، وصف این وضعیت را چه زیبا نقاشی کرده است: «…و ما / همچنان دوره می کنیم / شب را و روز را / هنوز را…» و این واژهء «هنوز» چقدر خوب انتظار بی صبرانهء ما را برای هدر دادن بقیهء عمر توضیح می دهد. انگار عمر نوح داشته باشی و خیالت جمع باشد که زندگی چون فرصتی همیشگی استدر «هنوز» بگذرد.

       و نیز دیدم که همین راهپیمائی هفتاد و یک قدمی چقدر«بلند» و طولانی بوده است؛ آنگونه که هر لحظه اش سالی بوده باشد. در میانه جنگی جهانی بدنیا آمدن، پایان اش را دیدن، زنان لهستانی پناهنده و سربازان سیک هندی ارتش انگلیس را در خیابان های کودکی تماشا کردن، خبر تأسیس جمهوری آذربایجان و کردستان را شنیدن، رفتار خشن سربازهای روس را دیدن، داستان ملاقات قوام السلطنه با استالین را از بزرگ ترهای خود شنیدن، در جهان بی برق و آب آن سال ها، از گاری های آب شاهی کوزه پر کردن و  زیر گردسوزهای دود زده مشق شب نوشتن، بر دوش پدر به تماشای بازگشت جنازهء رضاشاه رفتن، جنازهء رزم آرا را دیدن که شتابان به داخل بیمارستان سینا حمل می شود، پای سخنرانی دلهره آور رهبر فدانیان اسلام در مسجد سر کوچه نشستن، سخنرانی شاه تیرخورده را از رادیو باطری دار «مارکنی» شنیدن، تظاهرات و تظاهرات و تظاهرات.. ملی شدن نفت، نخست وزیری دکتر مصدق، خرید برگ قرضهء ملی، لوله کشی آب تهران، سی تیر خونین، کشتن رئیس شهربانی که دوست پدر تو بوده است و هنوز آمدن اش را بخانه تان بیاد داری، و یکباره روزنامهء آسیای جوان را دیدن که عکس جنازهء او در غار «تلو» را چاپ کرده است، آمدن نمایندهء امریکا به تهران برای مذاکره، نوشتن عبارت «یانگی گو هوم» بر دیوارهای محله بی آنکه بدانی معنای این جمله جیست، خبر کشته شدن دانشجویان در دانشکدهء فنی، با حیرت شنیدن اینکه این رادیوی تهران است که سر ساعت دوی بعد از ظهر «اخبار شاه فراری» را پخش می کند. 25 مرداد را تجربه کردن. سرنگون شدن مجسمه های شاهان پهلوی، و دیدن سری که در وسط پارک شهر سنگلج روی تنهء مجسمهء شاه نشسته بود و اکنون، جلوی مغازهء دوچرخه ساز محل، روی چهار پایه ای چوبین، با چشم های سنگی اش اجتماع فقیر نسل در راه را تماشا می کند. 28 مرداد. چپاول مغازه ها، شعار «زنده باد شاه»، سخنرانی “تیسمار زاهدی” از همان رادیوی تهران که دو ساعت پیش خبرهائی از شاه فراری را پخش کرده بود، دستگیری دکتر مصدق، اعدام اکبر دوچرخه ساز که در زیرزمین مغازه اش چاپخانهء حزب توده را دایر کرده بوده، ذستگیری آقای میرزاده معلم کلاس پنجمی که تو شاگرد اول اش شده بودی و جایزهء او را، کتاب گلستان سعدی را، هنوز بر دوش می کشی.

       و این ها همه فقط در دوازده قدم اول عمرت اتفاق افتاده باشد؛ مثل شنیدن یک سمفونی پر سر و صدای بتهوون که رفته رفته در التهاب و تلواسه اوج می گیرد تا به قلهء صداها برسد و بعد، کودتای سنج ها و طبل ها، پایان ولوله ای سرسام آور را اعلام کند. بقیه را لازم نیست بنویسم. همین مستوره کافی است. انگار فیلم قدم زدن مان را با سرعت تند نشان داده باشند… و عمر را می بینم که ردانه می گذرد و هم کوتاه و هم ،به لحاظ آنچه هائی که در آن اتفاق می افتند، سخت دراز است.

2. مذهب خوش باشی

       البته نه طول عمر دست ما است و نه سرعت ما در مصرف کردن اش. مادر بزرگم، وقتی در کودکی های قبل از دبستانم، بر بالین خردسالی ام قصه می گفت، اغلب به خواهش من داستان پسر کوچکی را تعریف می کرد که همیشه مشتاق رسیدن به فردا بود.

       و شبی پیر مردی به خواب اش می آمد و قرقره ای را به او می داد و می گفت: «این قرقره کل عمر تو است که، اگرچه نخ اش خوبخود و آرام آرام باز می شود، اما تو اختیار آن را داری که، برای رسیدن به آینده، سر نخ اش را بگیری و تند تر بکشی. پسر بچه قرقره را می گیرد و، کنجکاو ِ اینکه فردا چگونه خواهد بود، تخ را اندکی می کشد. عقربه های ساعت سرعت می گیرند و فردا می شود، بیشتر می کشد و پس فردا می شود، می کشد و قدش بلند می شود و به مدرسه می رود، می کشد و… یکباره می بیند که پیر مردی مو سفید است که در آینه با حسرت به چهرهء چروکیده ای می نگرد که می گویند خود اوست. مادر بزرگم انگار می خواست بگوید: «عجله نکن فرزند، زندگی را بچش، مزه مزه کن. گذشته بر نمی گردد اما آینده در چشم بهمزدنی از راه می رسد». و بعدها که شعر خواندن یاد گرفتم این بیت خیام تکانم داد که «از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است».

       اما این نصحیت خیامی در طبعم خوش نیامد. همیشه از آنچه که در فرهنگ ما «مذهب خوش باشی» نام گرفته بیزار بوده ام. فکر کرده ام که «امروز» تنها برای «خوش باشی» در اختیار ما نیست. در آن می توان، بر اساس تحربه های گذشته، برای آینده زمینه سازی کرد. و اگر گذشته دوست داشتنی نبوده باید کاری کرد که آینده بهتر از آن باشد. بجای «خوش باشی» به «قدرشناسی امروز» رسیده و کوشیده ام کوله بار امروز را برای فردا از یادگار های بهترساز ِ آینده پر کنم.

       اما، در همین راهپیمائی آرام و بیقرار، زنان و مردانی دیگر را نیز دیدم که، به سودای بهتر کردن آینده، از مال و جان خویشتن گذشته اند و یا در اطاق های شکنجه شکسته اند و یا سینه به رگبار گلوله سپرده اند و، در همان دم، از طلوع سپیدهء فردائی گفته اند که چون دیروز و امروزشان نخواهد بود.

       یکی از این آدمیان آقای میرزاده، معلم دبستان پرورش جوادیه بود. سی و پنج سال پس از کودتا، هنگامی که سراغ او را از همکلاس کودکی ام، احمد کسیلا، گرفتم با حیرت در من نگریست و گفت «مگر نمی دانی؟ همان سال تیرباران اش کردند!» و بدینسان مردی که در حافظهء من، با کتاب گلستانی که به من داده بود، پا به پیری می نهاد، یکباره مسیر را دور زد و برگشت و جوان شد و در گذشته فرو رفت؛ مردی سودائی که در تودهء خاکستری مغزم جا خوش کرده بود و با من پیر می شد و اکنون می فهمیدم که هیچگاه همسفرم نبوده است. از خود می پرسم آن سپیدهء روشن فردا که او به سودایش جان داد کی و کجا فرا رسیده یا خواهد رسید؟ می بینم که او رفته است و امیدش را در جانم جا نهاده است.

3. مرگ ایدئولوژی

       اما آنچه در این مسیر مضرس، بیش از هر امر دیگر، بر من اثر گذاشته «فرو ریختن دیوارهای ایدئولوژی» بوده است؛ واقعه ای که فرو ریختن دیوار برلین تنها نمایش کوچکی از آن بشمار می آید که در جهان بیرون از ذهن ما حادث شده است.

       من در عصر ایدئولوژی زدگی و در میان نسلی ایدئولوژی زده بدنیا آمده و رشد کرده ام. دیده ام که ایمان به آنچه بعقل جور در نمی آید همراه با ایقان به ناکجاآبادی که در راه ساخته شدن اش فقط می توان شکنجه شد و شکنجه کرد و خون ریخت، بر جوانی هامان حکومت داشته است. دیده ام که همهء ادعاهای آزادیخواهانهء ایدئولوژی ها تنها برای کشتن آزادی آدمی بکار می آیند، و همهء مظلوم نوازی های لفظی برای کشتن رنگارنگی ها و متحد الشکل کردن آدمیانی است که هیچ یک با دیگری همشکل نیست. و دیده ام که مخالفت با ایدئولوژی می تواند آدمی را در بین همگنان اش منزوی و مطرود کند. دیده ام که ایدئولوژی ایدئولوژی است، چه به ادعای پیامبران، از آسمان نازل شده و چه از ذهن آدمی بیرون جهیده باشد. و ترسان ترسان از کوچه های ایدئولوژی رد شده ام، و بی آنکه جرأت بلند گفتن داشته باشم، در دلم از «مبداء ایمان» به «مقصد شک و احتمال» سفر کرده ام و در اینجای راه، که لمحه ای ایستاده ام تا نفس تازه کنم، می بینم که در خورجینم، جز باور به کرامت انسان و آزادی اش، هر خرت و پرت دیگری افسانه ای ساختهء اوهام اوست.

       و این دو واژهء «افسانه» و «اوهام» بی اختیار مرا به یاد شاعری که دوست پدربزرگم بود، به یاد نیمای یوشی [یا به لهجهء مازندرانی، «یوشیج»]، می اندازد که در غوغای بیست و پنج سالگی اش، برگذشته از گذرگاه مشروطه و تحصیل در دبیرستان سن لوئی تهران، به همین ایدئولوژی زدگی (بیشتر از توع مذهبی و درویشی آن) پی برده و شعر بلند «افسانه» اش را سروده است؛ شعری دربارهء شاعری که بر بلندای کوهی نشسته و با موجودی خیالی به نام «افسانه» گفتگو می کند و در این گفتگو در می یابد که همهء اعتقادات جزمی اش از جنس همان «افسانه» اند و، با این «کشف»، مانیفست نسلی را رقم می زند که از انکار مراقبت ظالمانهء آسمان آغاز کرده اما هنوز از چاله درنیامده به چاه ایدئولوژی دیگری فرو می افتد. تکه ای از این گفتگو، که من در اوایل بیست سالگی کشف اش کردم، همچنان در تالارهای ذهنم می پیجد که:

       «عاشقم! خفته ام! غافلم من! /…/ آنچه من دیده ام خواب بوده / نقشه ای بر رخ آب بوده / عشق، هذیان بیماری ئی بود  / یا خمار مئی ناب بوده؟ /…/ خنده زد عقل زیرک بر این حرف / کز پی این جهان هم جهانی ست / آدمی، زادهء خاک ناچیز/ بستهء عشق های نهانی ست / عشوهء زندگانی است این حرف! / … / حافظا ! این چه کید و دروغی ست / کز زبان می و جام و ساقی ست؟ / نالی ار تا ابد، باورم نیست / که بر آن عشق بازی که باقی ست. / من بر آن عاشقم که رونده است!..»

       و یا سهراب سپهری را به یاد می آورم که او نیز، در اوج ایدئولوژی زدگی نوع دیگری که زمینی اش می خواندند، پنجاه سال پیش، هنگامی که او سی و شش ساله بود و  من به بیست و دو سالگی سفرم رسیده بودم، سفرنامهء عمر خود را، با نام «صدای پای آب» برای ادبیات فارسی رقم زد و آن را با خود از قریهء چنار کاشان به تهران آورد و برای انتشار به دست سیروس طاهباز سپرد تا یادگار او از سفر عمرش باشد:

       «من به مهمانی دنیا رفتم / من به دشت اندوه / من به باغ عرفان / من به ایوان چراغانی دانش رفتم / رفتم از پله مذهب بالا / تا ته کوچهء شک / تا هوای خنک استغنا / تا شب خیس محبت رفتم /…/  من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی سایه اش را / بفروشد به زمین…»

       و آنگاه مانیفست خود را اعلام می دارد که: «چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید /…/ چترها را باید بست / زیر باران باید رفت / فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد /…/ پشت دانایی اردو بزنیم /…/ روی پای تر باران به بلندای محبت برویم / در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم. / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم!»

       و هم او، در برابر اعتراض من که چرا «دانش» را حقیر می شماری، گفته بود که:

       «منظور من از “دانش” مجموعهء یقین های ما به همه گونه از دانستن هامان است و نه “علم” (یا “ساینس”). در توبرهء دانش ما همه گونه خیال و یقینی یافت می شود و ما، آغشته به آنها، “آواز حقیقت»” را فراموش می کنیم تا به “آواز مجاز” ایمان می آوریم. بدین خاطر است که می گویم چشم ها را باید شست». و بعد این رباعی خیام را زمزمه کرده بود که «ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز / از روی حقیقتی،نه از روی مجاز!»

       من اما معنای واقعی سخن او را ده سال بعد دریافتم؛ آنگاه که، در لباس احرام حاجیان، در برابر خانهء کعبه ایستاده بودم و در شعاع باریک نوری که از شکاف ابرها صورتم را روشن کرده بود دیدم که آن «مکعب تو خالی و بی محتوا» خود نماد و نمود این پیام است که اگر چشم خویش را بشوئی و از پردهء اوهام بیرون آئی خواهی دریافت که آن روز سهراب به تو چه گفته است. دیدم ما را سر و کار تنها با آئین و فرم و شکل و آدابی ست که بر هیچی درون یقین هامان پردهء ساتر کشیده اند.

       سخت بود. سخت است ترک کردن هر مذهب (که به معنای محل و نحوهء راه رفتن است)، ترک کردن هر آنچه از جنس ایدئولوژی است، ترک راه و روشی که آموخته ای، ترک شیوهء دیدن، بقول سهراب، چشم ها را شستن، جور دیگر دیدن، «شیشهء کبود» مولانا را، که لاجرم دنیا را کبودت می نماید، از برابر چشم برداشتن. اما به یاد دارم که من، در بازگشت از آن اشراق تب زده، دیگر آن نبودم که بودم. می دیدم که آنک جهان و حیات و زندگان و آدمیان از افق دیگری سر می زنند و آزادی اندیشه و کردارها و گفتارهای رها شده از تعبدشان بگونه ای دیگر معنا یافته اند؛ گونه ای که نمی شد آن را در جای پای «چوبین» استدلال های ایدئولوژیک یافت.

4. فرصت صحبت

       باری، در آستانهء 72 سالگی، خود را مخاطب جمع بندی حافظ از سخن نیما و سهراب می یابم که می گوید: «جنگ 72 ملت [یا “مذهب”]، همه را، عذر بنه / چون ندیدند “حقیقت” ره “افسانه” زدند!»

       می بینم که از افسانهء حافظ و نیما (حتی آنجا که نیما با حافظ در گیر می شود) تا «شیشهء کبود ِ» مولانا و «دانش» سهراب، همهء حرف ها یکی است اما بی شمارانند آنان که در نمی یابندش: ایدئولوژی و مذهب، و ایمان به تردید ناپذیری آنها، سد و حجاب درک «حقیقت» اند و آدمی باید خود را از شر آنها نجات دهد.

       اما، در این پیرانه سری، می بینم که هیچ کدام این بزرگان آشکارا به ما نمی گویند که «حقیقت» مورد نظرشان چیست. مولانا و سهراب می خواهند شیشهء کبود را از پیش چشم ما بردارند و چشم هامان را بشویند تا حقیقت را «آنچنان که هست» ببینیم؛ و نیما تنها از «روندگی حقیقت» در برابر «پایندگی» حافظی اش سخن می گوید.

       پس آیا حقیقت امری شخصی و در نتیجه نسبی نیست؟ در ان صورت فرق جقیقت و ایدئولوژی چه خواهد بود؟ یا آیا اساساً تنها انسان است که می داند که مردنی است و، در جبران این ادراک، خدا و دین و زندگی پس از مرگ را می آفریند به آنها ایمان می آورد و، عین حال، می تواند بداند که هیچ یک از باورهایش عین حقیقت نیست؟ و، در این میانه، تکلیف من و ما چیست؟ آیا نه اینکه همهء افسانه ها برای روشن کردن تکلیف آدمی در میانهء زندگانی اجتماعی بوجود آمده اند و تا آنجا که پاسدار آن زندگی اند اثر و پیرو دارند؟ آیا ما نیز باید همچون مولانا و حافظ و سهراب بدنبال آن حقیقت ازلی و ابدی برویم که خیال می کنیم عینک ایدئولوژی آن را از چشم ما پنهان ساخته است و در پایان تفحص خود نتوانیم سراغ روشنی از حقیقت به دست دهیم؟ آیا باید در یکی از انواع مکاتب عارفانه غوطه ور شویم و «معرفت» را به جای «علم» بگذاریم؟ آیا این ترس ما از مرگ نیست که ذهن مان را وا می دارد تا به «بقا» در برابر «فنا» بیاندیشیم و مذهب و مکتب بیافرینیم؟

       نیما به ما می گوید: «من بر آن عاشقم که رونده است» و روندگی را تنها قانون جاودانهء هستی می یابد و، اگر در نکته ای که می گوید غوطه ور شویم، به راز گلسرخ سهراب بیاندیشیم، در می یابیم که  مرگ و فنا زادهء همین روندگی اند. و در سیر این روندگی است که من و تو به دنیا «می آئیم» و از دنیا «می رویم» و زندگی مان فرمولی قرار گرفته در در بین هلالین (پرانتز)ی است که هر دو سویش به هیچ می انجامند.

       اما همین فرمول به ما دو گزینه را عطا می کند: می توانیم فرصت زندگی را نیز پوچ و بی فایده کنیم و یا می توانیم، با دخالت در ساختن آینده، از خود یادگاری برای روزگاری که نخواهیم بود باقی بگذاریم. و باز می بینم که حافظ از اعماق قرون سر بر می کشد و هشدارمان می دهد که: «فرصت شمار “صحبت”؛ کز این “دو راهه منزل” / چون بگذریم نتوان دیگر بهم رسیدن».

       و من، در آستانهء پیرانه سری، جان گرفته در این «دو راهه منزل»، حقیقت را فقط در خود «فرصت شماری صحبت» می بینم؛ و، در عین حال، می بینم که لازمهء «صحبت» وجود «جمع» است و ما در این «دو راهه منزل» می توانیم با «فرصت شماری صحبت»  امکان ادامهء «گفتگوئی رونده» را تضمین کنیم.

       در این مقام که بایستی می بینی که دیکتاتوری، استبداد، یکه خواهی و تحمیل، پدیده هائی همه کشندهء «صحبت» و ضایع کنندهء «فرصت» های کوتاه آدمی اند. شاید بیش از این سخنم را با سیاست درنیامیزم بهتر باشد!

 

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.