گروش: از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

داود غلام آزاد

این مقاله پاسخی روان‌-اجتماعی به این پرسش می‌دهد: چرا کسانی که دهه‌ها پشتیبانِ رژیمِ اسلام‌گرا بودند، این‌قدر آسان به پهلوی‌گرایی می‌گروند؟ مقاله می‌پرسد که اقتدارگرایی شخصیتی و دیرگامیِ منشِ اجتماعی چه نقشی در این فرآیند دارند — و چرا این پدیده شرایطِ ساختاریِ یک شکستِ دوباره‌ی دموکراسی در ایران را در خود دارد.

یک. یک مشاهده‌ی نگران‌کننده

کسی که جنبش اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور را با دقت دنبال می‌کند، با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شود که در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد، اما با کمی تأمل یک هشدار جدی سیاسی است. شمار رو به رشدی از مردم که دهه‌ها در خدمت جمهوری اسلامی بودند — چه به‌عنوان مقام دولتی، افسر، قاضی، پروپاگاندیست، فعال فرهنگی، یا صرفاً همراه ساکت —  امروز با این رژیم می‌برند. تا اینجا قابل فهم است، بلکه جای خوشحالی هم دارد. اما آنچه آدم را به فکر وا می‌دارد این است که به کجا می‌روند. به جای آنکه راه اپوزیسیون دموکراتیک را در پیش بگیرند، به سوی پهلوی‌گرایی می‌روند: وفاداری خود را به رضا پهلوی، پسر آخرین شاه، اعلام می‌کنند و به جنبشی می‌پیوندند که می‌خواهد سلطنت را احیا کند.

این جنبش یک حاشیه‌ی کوچک نیست. از طریق کانال‌های رسانه‌ای قدرتمندی به‌طور منظم تقویت و تبلیغ می‌شود — شبکه‌هایی مثل منوتو و ایران اینترنشنال که بیست و چهار ساعته پخش می‌کنند، از طریق اینترنت به هر خانه‌ای در ایران نفوذ می‌کنند و پیامی ثابت منتقل می‌کنند: رضا پهلوی تنها چهره‌ی رهبری واقع‌بینانه برای ایران پس از اسلام است؛ حمایت خارجی — از آمریکا، از اسرائیل، از متحدان غربی — کلید سرنگونی رژیم است؛ و گناه گرفتاری‌های ایران نه به گردن توافین مسلمان دیروز، بلکه به گردن چپ‌ها، مجاهدین و روحانیونی است که روزگاری سلطنت را از پا درآوردند. این روایت تصادفی نیست. وظیفه‌ای دقیق در حوزه‌ی روان‌شناسی و سیاست دارد که باید فهمید.

این مقاله تلاشی است برای روشن کردن این پدیده از منظر نظری. به دو ابزار تحلیلی تکیه می‌کند: اول، نظریه‌ی شخصیت اقتدارگرا که در روان‌شناسی اجتماعی انتقادی پرورانده شده؛ و دوم، مفهوم دیرگامی منش اجتماعی که در کارهای پیشین درباره‌ی مسئله‌ی دموکراتیزاسیون ایران بسط یافته است. هر دو مفهوم در این متن توضیح داده می‌شوند تا مقاله برای خوانندگانی که پیش‌زمینه‌ی جامعه‌شناسانه یا روان‌شناختی ندارند هم قابل فهم باشد. هدف نه فضل‌فروشی آکادمیک، بلکه وضوح سیاسی درباره‌ی خطری است که تا کنون در بحث عمومی اپوزیسیون ایرانی کمتر از آنچه باید جدی گرفته شده.

دو. شخصیت اقتدارگرا چیست؟

برای فهمیدن آنچه اینجا اتفاق می‌افتد، ابتدا باید به یک سوال بنیادی پاسخ داد: اصلاً چرا مردم از رهبران اقتدارگرا پیروی می‌کنند؟ چرا تسلیم را انتخاب می‌کنند وقتی می‌توانند آزادی را انتخاب کنند؟ پاسخ ساده — چون  تحت نفوذ و کنترل پنهانی هستند، فریب خوردند یا مجبور شدند — گاهی درست است، اما کافی نیست. آدم‌هایی هستند که نه فقط سیستم‌های اقتدارگرا را تحمل می‌کنند، بلکه از اعماق وجودشان آن را می طلبند. آن‌ها دنبال رهبر قوی می‌گردند، به دشمن واضح نیاز دارند، در سلسله‌مراتب راحت‌تر از برابری آزاد زندگی می‌کنند. این نه تصادف است و نه نشانه‌ی کم‌هوشی — نتیجه‌ی یک شکل‌گیری شخصیت خاصی است که جوامع تحت شرایط معین در اعضای خود به وجود می‌آورند.

در روان‌شناسی اجتماعی انتقادی به این شکل‌گیری «شخصیت اقتدارگرا» می‌گویند. منظور نه یک اعتقاد سیاسی آگاهانه‌ای است که بتوان با استدلال تغییرش داد. منظور یک نگرش عمیقاً ریشه‌دار نسبت به قدرت، اقتدار و جایگاه خود در دنیاست — نگرشی که طی سال‌ها، اغلب دهه‌ها، از طریق تربیت، اجتماعی‌شدن و تجربه‌ی زیسته شکل گرفته و بدون آنکه صاحبش لزوماً از آن آگاه باشد، فکر کردن، احساس کردن و رفتار کردن او را ساختار می‌دهد.

شخصیت اقتدارگرا ساختاری دوگانه دارد که برجسته‌ترین ویژگی آن است. رو به بالا — در برابر قدرتمندتر‌ها، آمران، مرجعیت‌ها — آمادگی برای تسلیم، احترام، تحسین، بلکه تسلیم محض نشان می‌دهد. رو به پایین — در برابر ضعیف‌تر‌ها، زیردستان، حاشیه‌نشینان — سلطه‌جویی، تحقیر، و میل به کنترل. این دو جنبه جدایی‌ناپذیرند: همان کسی که پیش قدرتمند خم می‌شود، بر ضعیف لگد می‌زند. همان کسی که رهبر قوی را می‌پرستد، تردیدکننده و مخالف‌اندیش را حقیر می‌شمارد.

موتور اصلی این شخصیت چیست؟ عمیق‌ترین محرکش ترس از آزادی است. این پارادوکسال به نظر می‌رسد، اما از نظر روان‌شناختی دقیق است. آزادی یعنی مسئولیت شخصی، عدم قطعیت، ضرورت قضاوت و تصمیم‌گیری بدون تکیه به مرجعیت. برای کسانی که هرگز یاد نگرفته‌اند با این باز بودن کنار بیایند — چون تربیت، محیط اجتماعی و تجربه‌ی سیاسی‌شان همیشه آن‌ها را در ساختارهای اقتدارگرا محاط کرده — آزادی نه وعده، بلکه تهدید است. اضطرابی عمیق و اغلب ناآگاهانه تولید می‌کند که دنبال رهایی می‌گردد — و مطمئن‌ترین رهایی تسلیم به یک مرجعیت قوی است. بار آزادی خود را تحویل می‌دهی و در عوض امنیت، جهت‌یابی، و حس تعلق به چیزی بزرگ‌تر به دست می‌آوری.

از این رو اپوزیسیون دموکراتیک برای شخصیت اقتدارگرا نه فقط جذاب نیست، بلکه از درون ترسناک است. دموکراسی یعنی پلورالیسم — نظرات متفاوت فراوان، هیچ رهبر واضحی، هیچ نتیجه‌ی تضمین‌شده‌ای، کشمکش دائمی که باید تحملش کنی. برای کسی که تنها از طریق جایگاهی در یک سلسله‌مراتب روشن به امنیت درونی می‌رسد، این سادگی غیرقابل تحمل است. دنبال دموکراسی نیست. دنبال مرجعیت قوی جدیدی می‌گردد — و آن را در پهلوی‌گرایی پیدا می‌کند.

سه. مرگ‌گرایی و زندگی‌دوستی — دو جهت‌گیری بنیادی در زندگی سیاسی

فراتر از نظریه‌ی شخصیت اقتدارگرا، می‌توان این پدیده را در سطح عمیق‌تری هم روشن کرد، اگر تمایزی را به کار ببریم که در تحلیل‌های پیشین درباره‌ی تحول ایران نقش مرکزی داشته: تمایز میان جهت‌گیری مرگ‌گرایی و جهت‌گیری زندگی‌دوستی.

این اصطلاح‌ها پزشکی به نظر می‌رسند اما به چیزی ساده و بنیادی اشاره دارند. زندگی‌دوستی — به معنای واقعی کلمه: روی‌آورده به زندگی — نشان‌دهنده‌ی یک نگرش پایه‌ای است که به سوی رشد، باز بودن، تبادل زنده و آفرینش خلاقانه متمایل است. کسی با این جهت‌گیری می‌تواند با عدم قطعیت کنار بیاید چون نیاز ندارد خود را از بیرون، از طریق اقتدار یا کنترل، تعریف کند. فرآیند باز را بیشتر از نتیجه‌ی آماده ارزش می‌گذارد، شدن را بیشتر از بودن ارزش مینهد ودر سیاست این گرایش با نگرش دموکراتیک مطابقت دارد: آمادگی برای مجادله، احترام به مخالف‌اندیش، صبر برای ساختن آهسته‌ی نهادها.

مرگ‌گرایی — روی‌آورده به آنچه مرده است — برعکس است: نگرش پایه‌ای که هرچه سخت، ثابت و کنترل‌شده است را ترجیح می‌دهد؛ نظم را بیشتر از زندگی ارزش می‌گذارد، قدرت را بیشتر از رشد، تصویر گذشته را بیشتر از آینده‌ی باز. کسی با این جهت‌گیری در گذشته خوذ را امن‌تر از حال احساس می‌کند. ایده‌آل سیاسی‌اش نه چیز جدیدی است که باید با هم ساخته شود، بلکه چیز کهنه‌ای است که باید احیا شود.

این جهت‌گیری مادرزادی نیست. شکل می‌گیرد — از طریق تربیت، تجربه‌های اجتماعی، از طریق زندگی در سیستم‌هایی که آدم‌ها را به‌مثابه‌ی ابزار سلطه می‌بینند، نه به‌مثابه‌ی فاعل تحول. کسی که دهه‌ها در سیستم اقتدارگرایی زندگی کرده که خلاقیت را مجازات می‌کند، ا تفاوت و اختلاف معیار را تعقیب می‌کند و تسلیم را پاداش می‌دهد، تمایل دارد نگرش مرگ‌گرا در او شکل بگیرد — نه از روی سوءنیت، بلکه به‌عنوان سازگاری روانی با شرایط غیرقابل تحمل.

هم اسلام‌گرایی و هم پهلوی‌گرایی در روان‌شناسی سیاسی‌شان رنگ مرگ‌گرایی دارند. اسلام‌گرایی نگاهش را به جامعه‌ی آرمانی اولیه‌ی پیامبر می‌دوزد — تصویری مرده، بازسازی‌شده از گذشته‌ای که هرگز به این شکل وجود نداشته، اما به‌عنوان ایده‌آل به کار می‌رود تا حال زنده و پرتناقض را رد کند. پهلوی‌گرایی نگاهش را به عصر طلایی امپراتوری شاهنشاهی می‌دوزد — تصویری به همان اندازه مرده و آرمانی که در برابر بدبختی‌های امروز به کار گرفته می‌شود. هیچ‌کدام شکل‌دهی باز به آینده‌ای ناشناخته را وعده نمی‌دهند؛ هر دو بازگشت به حالتی را وعده می‌دهند که روزگاری بود یا حداقل فرض می‌شود که بوده. این در معنای نظری دقیق کلمه سیاست مرگ‌گراست: عشق به تصویر مرده بر آمادگی برای کار با زنده.

. چهار. دیرگامی منش اجتماعی چیست؟

برای اینکه این سومین ابزار تحلیلی را بفهمیم، اول باید بدانیم «منش اجتماعی» به چه معناست. منش یعنی مجموعه‌ای از نگرش‌ها، عادت‌ها و واکنش‌هایی که آدم در طول زندگی اجتماعی‌اش درونی کرده. این‌ها باورهای آگاهانه‌ای نیستند که با یک بحث بشود تغییرشان داد. این‌ها الگوهایی هستند که آن‌قدر عمیق در سیتم عصبی نشسته‌اند که پیش از هر فکری احساسش می‌کند، پیش از هر پرسشی واکنشش را شکل می‌دهند، و چیزهایی را برایش بدیهی جلوه می‌دهند که اصلاً بدیهی نیستند. به یک کلام، منش همان تاریخ اجتماعی آدم است که در درونش زنده مانده و همچنان کار می‌کند..

این منش به کندی شکل می‌گیرد — از دل کودکی، تربیت، مدرسه، کار، تجربه‌های سیاسی، از دل کل زندگی اجتماعی. و به همان کندی هم عوض می‌شود. همین‌جاست که مفهوم «ناهم‌زمانی منش اجتماعی» معنا پیدا می‌کند: این واقعیت ساده که نهادهای اجتماعی می‌توانند خیلی سریع‌تر از منش آدم‌هایی که در آن‌ها زندگی می‌کنند تغییر کنند. قانون، قانون اساسی، شکل حکومت — اینها را می‌شود از طریق انقلاب یا کودتا یک‌شبه عوض کرد. اما منشی که نسل‌ها در آدم‌ها رسوب کرده، خیلی عقب‌تر از این تغییرهای نهادی حرکت می‌کند.

از این مفهوم باید «اثردیرگامی منش اجتماعی» را جدا کرد — و این تفاوت از نظر تحلیلی حیاتی است. ناهم‌زمانی منش اجتماعی فقط یک واقعیت را توصیف می‌کند: اینکه نهادها و منش با سرعت‌های متفاوتی تغییر می‌کنند. اما اثر دیرگامی منش اجتماعی می‌پرسد این عقب‌ماندن چه پیامد سیاسی‌ای دارد. وقتی آدم‌هایی با منش قدیمی وارد نهادهای جدید می‌شوند چه اتفاقی می‌افتد؟ الگوهای قدیم را با خود می‌آورند. در موقعیت جدید دنبال همان راه‌حل‌های آشنای اقتدارگرایانه می‌گردند. همان الگوهای تسلیم، همان دشمن‌تراشی‌ها، همان فرار از آزادی را — این بار زیر پرچم‌های تازه — دوباره تکرار می‌کنند. اثر دیرگامی منش اجتماعی همین است: دلیل اصلی اینکه انقلاب‌ها این‌قدر اغلب به آرمان‌های خودشان خیانت می‌کنند. نه چون آدم‌ها بدند، بلکه چون با منش سیستم کهنه پا به سیستم نو می‌گذارند و آن را از درون کج می‌کنند.

دقیقاً این است که در مورد کسانی که از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی می پیوندند د اتفاق می‌افتد. بریدن از جمهوری اسلامی می‌تواند سریع اتفاق بیفتد — یک سرخوردگی شخصی، یک فشار سیاسی، یک چرخش در جو اطرافیان کافی است. اما منشی که چهل سال جمهوری اسلامی در این آدم‌ها ساخته، دست‌نخورده می‌ماند. این منش تا مغز استخوان اقتدارگراست: دنبال رهبر قوی می‌گردد، به دشمن واضح نیاز دارد، از تکثر دموکراتیک می‌ترسد. در پهلوی‌گرایی خانه‌ی تازه‌ای پیدا می‌کند که برایش آشناست — چون این ساختار دقیقاً همان چیزی را عرضه می‌کند که سیستم قبلی عرضه می‌کرد

.

پنج. وجه اشتراک ساختاری اسلام‌گرایی و پهلوی‌گرایی

چرا این گذار این‌قدر روان انجام می‌شود؟ چرا وفاداران سابق رژیم این‌قدر سریع در پهلوی‌گرایی احساس خانه می‌کنند؟ جواب در یک شباهت ساختاری عمیق میان این دو سیستم نهفته است — شباهتی که نه در سطح ایدئولوژی، بلکه در شیوه‌ای است که هر دو سیستم اقتدار را سازماندهی می‌کنند، هویت می‌سازند و روان‌شناسی سیاسی را بسیج می‌کنند.

هر دو سیستم اقتدار سیاسی را در یک شخصیت واحد برتر متمرکز می‌کنند. اسلام‌گرایی بر رهبر انقلابی معصوم تکیه می‌کند که مشروعیتش الهی است. پهلوی‌گرایی بر ولیعهد سلسله‌ای تکیه می‌کند که مشروعیتش از کاریزمای موروثی و نمادگرایی ملی می‌آید. در هر دو حالت ساختار اصلی یکسان است: قطبی وجود دارد که قدرت و اقتدار در آن متمرکز است و فرد در برابرش به تسلیم فراخوانده می‌شود — تسلیمی که نه عقلانی، بلکه احساسی و تقریباً مذهبی تجربه می‌شود. برای شخصیت اقتدارگرا که امنیت درونی‌اش را از جاسازی شدن در چنین سلسله‌مراتبی به دست می‌آورد، این گذار نه پریدن به ناشناخته، بلکه بازگشت به خانه‌ای آشناست.

هر دو سیستم تفسیری کامل و بسته از جهان ارائه می‌دهند. اسلام‌گرایی جهان را به‌عنوان رویارویی اسلام با دشمنانش توضیح می‌دهد؛ تاریخ هدف روشنی دارد — دولت اسلامی. پهلوی‌گرایی جهان را به‌عنوان تصویری رویارویی ازایران اصیل در برابربی‌حرمت‌کنندگانش  -یعنی اعراب – توضیح می‌دهد؛ تاریخ هدف روشنی دارد — احیای عظمت ملی زیرسایه سلطنت. در هر دو حالت هیچ عدم قطعیتی، هیچ پلورالیسمی، هیچ پرسش بازی وجود ندارد. چرا که این قطعیت برای شخصیت اقتدارگرا آسایش روانی عمیقی است: نیازی نیست خودش قضاوت کند، در تناقضات زندگی کند، با حقیقت‌های رقیب کنار بیاید. حقیقت روشن است، دشمنان نامیده شده‌اند، جهت معلوم است.

هر دو سیستم سیاست هویتی تدافعی‌ای را بسیج می‌کنند که می‌توان آن را «گرایش بومی‌گرایانه» نامید. منظور از بومی‌گرایی اینجا نه یک ایدئولوژی آماده، بلکه نگرشی عمیق‌تر است: پافشاری نمایشی بر هویت گروهی خودتعریف‌شده و احساساً اصیل در برابر دنیای بیرونی که به‌عنوان غریبه و تهدیدکننده تجربه می‌شود. اسلام‌گرایی این هویت را از طریق جامعه‌ی اسلامی تعریف می‌کند که باید در برابر انحطاط غربی و دخالت امپریالیستی از خود دفاع کند. پهلوی‌گرایی آن را از طریق جوهر ایرانی تعریف می‌کند که باید در برابر از خودبیگانگی اسلامی و نفوذ عربی از خود دفاع کند. هر دو به فرد حس تعلق به جمع اصیل بزرگ‌تری می‌دهند — و این تعلق خاطربرای کسی که از انزوا و بی‌معنایی فرد تنها می‌ترسد منبع روانی عظیمی است.

سرانجام، هر دو سیستم از نظر ساختاری ضد پلورالیسم هستند. اپوزیسیون دموکراتیک پلورالیسم را پیش‌فرض می‌گیرد و تولید می‌کند: احزاب متعدد، برنامه‌های رقیب، هیچ حقیقت نهایی‌ای به جز قانون روشی که همه باید شنیده شوند. برای شخصیت اقتدارگرا این نه فقط ناخوشایند، بلکه تهدیدی وجودی است. هم اسلام‌گرایی و هم پهلوی‌گرایی رهایی از آن را ارائه می‌دهند: یک حقیقت، یک رهبری، یک جهت، یک جامعه. فریاد وحدت — در اسلام‌گرایی زیر پرچم اسلام، در پهلوی‌گرایی زیر پرچم ولیعهد — همیشه فریاد انحلال پلورالیسمی است که شخصیت اقتدارگرا را به وحشت می‌اندازد.

شش. مکانیسم فرافکنی گناه و آمرزش سلسله‌ای

در کنار این وجوه مشترک ساختاری، مکانیسم روانی دیگری هم در گذار از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی عمل می‌کند — مکانیسمی که بسیار قوی است. کسی که دهه‌ها رژیم اسلامی را حمایت کرده، پس از بریدن از آن بار سنگینی را حمل می‌کند که اغلب ناآگاهانه است: آگاهی از مشارکت در سرکوب، بی‌عدالتی و فساد اجتماعی. اگر آدم با این آگاهی رو به رو شود غیر قابل تحمل است. رویارویی صادقانه با آن یعنی: نقش خود را نام بردن، مسئولیت پذیرفتن، طلب بخشایش کردن — نه از مرجعیت سلسله‌ای چون تغییر‌جبهه‌دهنگان از رژیم سرنگون شده شاه بخاطر »نمک نشناس« بودن گذشته گانشان، بلکه از قربانیان. این امربه نوعی قدرت درونی نیاز دارد که شخصیت اقتدارگرا درست فاقد آن است.

به جایش، شخصیت اقتدارگرا مکانیسم دیگری را فعال می‌کند: فرافکنی. فرافکنی یعنی: آنچه نمی‌توانی در خودت تحمل کنی به بیرون می‌ریزی و در دیگران می‌بینی. مشارکت خودت در ساخت و استمرار جمهوری اسلامی ناپدید می‌شود چون گناه را کاملاً به دیگران منتقل می‌کنی. منطقی که اینجا عمل می‌کند در شکل ناگفته‌اش تقریباً چنین است: این من نبودم که رژیم را نگه داشتم — گناه چپ‌هایی بود که در ۱۳۵۷ کمک کردند شاه را ساقط کنند. این من نبودم که شکست خوردم — این چپ‌ها، مجاهدین و آخوندها بودند. اگر این سه گروه نبودند، امروز یک سلطنت آزاد داشتیم و من یک میهن‌پرست سربلند بودم. همراهی‌ام با رژیم طی دهه‌ها شکست شخصی‌ام نبود بلکه سرنوشتی بود که دیگران بر من تحمیل کردند.

این فرافکنی گناه توضیح می‌دهد چرا شعار مرکزی پهلوی‌گرایی جدید »مرگ بر سه فاسد — ملا، چپی، مجاهد« است.. این برنامه‌ی سیاسی نیست. عملی روانی برای تخلیه‌ی بار است. انرژی سیاسی نه درجه اول به غلبه بر جمهوری اسلامی، بلکه به نابودی نمادین کسانی که گناه خودشان را به آن‌ها فرافکنده‌اند متوجه است. دشمنی با چپ دموکراتیک و مجاهدین برای این تازه‌ پهلوی‌گرایان از نظر روانی ضروری‌تر از دشمنی با رژیم است — چون آن‌ها دشمنان درونی هستند، حاملان گناه تسویه‌نشده‌ی خودشان.

. به این همه باید آیینِ عذرخواهیِ عمومی از شاهِ درمرحوم و سوگندِ وفاداری به پسرش را نیز افزود. این ژست — که در شبکه‌های اجتماعی و برنامه‌های منوتو و ایران اینترنشنال به نمایش گذاشته می‌شود — یک کنشِ سیاسی به مفهومِ عقلانیِ آن نیست. این یک آیینِ کفّاره است: آدم به زانو درمی‌افتد، به گناهش اعتراف می‌کند، و «اقتدارِ دودمانیِ پهلوی» صرفاً با پذیرفتنِ توبه‌کاران، آمرزش‌شان می‌دهد. گناه پاک می‌شود — ولی نه از راهِ روبرو شدنِ صادقانه با گذشته، بلکه از راهِ تسلیم شدن به اقتداری نو. این از نظرِ ساختاری دقیقاً همان اعترافِ گناهِ دینی است، و این اتفاقی نیست: همان ساختارِ شخصیتیِ اقتدارطلب است که در لباسی تازه همان نیازهای روانی را برآورده می‌کند که پیش‌تر در لباسی کهنه برآورده می‌کرد

هفت. رسانه به‌مثابه‌ی تقویت‌کننده: منوتو، ایران اینترنشنال و ساختن موج اجتماعی

آنچه پدیده‌ی گروش از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی را از یک تغییر فردی به یک خطر اجتماعی تبدیل می‌کند، تقویت منظم آن از طریق کانال‌های رسانه‌ای قدرتمند است. شبکه‌هایی مثل منوتو و ایران اینترنشنال خبررسان‌های بی‌طرف نیستند. آن‌ها برنامه‌ی سیاسی منسجمی دارند که هدفش نشان دادن پهلوی‌گرایی به‌عنوان تنها آلترناتیو واقعی برای جمهوری اسلامی و تثبیت رضا پهلوی به‌عنوان تنهاچهره‌ی رهبرطبیعی برای ایران آینده است.

این شبکه‌ها بیست و چهار ساعته برنامه پخش می‌کنند، از طریق ماهواره و اینترنت در هر خانه‌ای در ایران در دسترس هستند، و جوی از رویه‌ی سیاسی غالب می‌سازند: هر کس رضا پهلوی را حمایت می‌کند بخشی از یک جنبش رو به رشد و ناگزیر به نظر می‌رسد. هر کس اپوزیسیون دموکراتیک را انتخاب می‌کند — جمهوری‌خواه، چپ، ملی-دموکراتیک — کهنه، فرقه‌ای یا مشکوک به نظر می‌رسد. عذرخواهی‌های علنی وفاداران سابق رژیم در این رسانه‌ها نه آنچنانکه روانشناختی هستند — فرافکنی‌های گناه بدون تسویه‌ی صادقانه — بلکه به‌عنوان داستان‌های بازگشتی دل‌گرم‌کننده‌ای تلقی می‌شوند که دیگران را به تقلید دعوت می‌کنند.

پیامی که دائماً منتقل می‌شود ساده و مؤثر است: حمایت خارجی — از آمریکا، اسرائیل و متحدان غربی — اهرم تعیین‌کننده برای سرنگونی رژیم است؛ اما این اهرم تنها وقتی کار می‌کند که اپوزیسیون دور یک رهبری واحد و شناخته‌شده جمع شود؛ و این چهره فقط می‌تواند رضا پهلوی باشد. سوال دموکراسی — نظم آینده چگونه باید باشد، چه کسی چطور حق اظهارنظر دارد، چگونه قدرت کنترل و محدود می‌شود — در این روایت به طور منظم به حاشیه رانده می‌شود. آنچه اهمیت دارد سرنگونی است؛ آنچه بعد می‌آید بعداً و تحت رهبری ولیعهد تنظیم خواهد شد.

این پیام رسانی دقیقاً برای شخصیتِ اقتدارگرا ساخته شده است که از بلاتکلیفیِ ذاتیِ فرآیندهای دموکراتیک می‌هراسد و به قطعیتِ یک رهبر نیاز دارد. برای کسی که می‌خواهد بارِ گناهِ دورانِ جمهوریِ اسلامی را از دوشش بردارد، بی‌آنکه صادقانه با آن روبرو شود، آمرزشی آسان و بی‌دردسر فراهم می‌کند. و برای کسی که دهه‌ها در ساختارهای اقتدارگرا اجتماعی شده، خانه‌ی آشنای یک سلسله‌مراتبِ تازه را پیش می‌نهد. رسانه‌ها — و حامیانِ مالیِ پشتِ سرشان — این‌گونه پویاییِ روانی‌ای را دامن می‌زنند که بدونِ آن‌ها چنین تغییر جبهه ای بسوی پهلویسم احتمالاً در حدِ چند گروشِ پراکنده‌ی فردی باقی می‌ماند و هرگز به جنبشِ بالقوه‌ی توده‌ای بدل نمی‌شد.

.ر.هشت. بازگشت ۱۳۵۷ — یک هشدا

کسی که تاریخ تحول ایران در ۱۳۵۷ را می‌شناسد، در آنچه امروز در حال وقوع است یک تکرار ساختاری وحشتناک می‌بیند. آن زمان نیروهای دموکراتیک، چپ، ملی-لیبرال و ملی-دموکراتیک — دقیقاً همان گروه‌هایی که پهلوی‌گرایی جدید امروز خائن می‌نامد — نقش تعیین‌کننده‌ای در سرنگونی رژیم شاه داشتند. آن‌ها نیروی فکری، سازمانی و اخلاقی انقلاب بودند. ولی با این حال نتوانستند نظم دموکراتیکی را که برایش سالیان دراز مبارزه کرده بودند در برابر پروژه‌ی خمینسم و هژمونی خمینی به کرسی بنشانند.

چرا نتوانستند؟ نه به خاطر اینکه کم خواستند یا کم فداکاری کردند. بلکه چون در همان دیرگامی منش اجتماعی‌ای گرفتار شدند که امروز گروش‌کنندگان به پهلوی‌گرایی را هدایت می‌کند. هویت سیاسی‌شان را عمدتاً از طریق آنچه مخالفش بودند — ضد شاه — تعریف کردند، و عرصه‌ی مثبت جوا ب به این سوال را پر نکردند که نظم آینده مشخصاً چه شکلی باید داشته باشد و چه کسی چه قدرتی در آن داشته باشد. خمینی تنها کسی بود که به این سوال پاسخ روشنی داده بود. خلأ را پر کرد — و نیروهای دموکراتیک با دهه‌ها سرکوب بهایش را پرداختند.

امروز یک دینامیک ساختاری همانند در لباس جدید جنبش دکراتیک ایران را تهدید می‌کند. پهلوی‌گرایان جدید، تقویت‌شده با گروش‌کنندگان از اردوگاه رژیم سابق و با تبلیغات رسانه‌ای منظم منوتو و ایران اینترنشنال، هویت سیاسی خود را هم عمدتاً از طریق آنچه مخالفش هستند تعریف می‌کنند: ضد جمهوری اسلامی و — این چیز خطرناک جدید است — ضد خود اپوزیسیون دموکراتیک که آن را متهم به همدستی با بانیان این رژیم اهریمنی می‌کنند. اپوزیسیون دموکراتیک این‌گونه به تصویر برجسته دشمن دوم در کنار رژیم تبدیل می‌شود. تضعیفش هدف اعلام‌شده آنهاست.

سناریویی که نقشه‌اش درحال شکل گرفتن است چنین است: یک مداخله‌ی نظامی خارجی یا تغییر رژیمی که با حمایت خارجی هدایت می‌شود جمهوری اسلامی را از بین می‌برد. در خلأ پدیدار، اپوزیسیون دموکراتیک پراکنده، تضعیف‌شده و بی‌اعتبار است — در حالی که پهلوی‌گرایی با یک جنبش توده‌ای قدرتمند، رسانه‌ای و یک چهره‌ی رهبری برجسته آماده ایستاده. دیرگامی منش اجتماعی حاکم در جمهوری اسلامی تضمین می‌کند که اکثریت مردم — دهه‌ها در ساختارهای اقتدارگرا اجتماعی شده — راه‌حل اقتدارگرا را به دموکراتیک ترجیح ‌دهند، صرفاً چون برایشان آشناتر است. نتیجه نه آغازی دموکراتیک، بلکه احیای نظمی اقتدارگرا زیر پرچم سلطنت خواهد بود — با این تفاوت که این بار کسانی که در اصل از جمهوری اسلامی حمایت کرده بودند هم در سیستم جدید حکومت خواهند کرد، چون به موقع به »طرف درست تاریخ« رفتند.

این سناریویی است که در ۱۳۵۷ با نقش‌های برعکس اتفاق افتاد. آن زمان اسلام‌گرایان بودند که نیروهای دموکراتیک را کنار زدند. امروز می‌توانند پهلوی‌گرایان باشند که همین کار را می‌کنند — با این افزوده‌ی تلخ که بخش قابل توجهی از اردوگاه پهلوی‌گرای جدید از همان آدم‌هایی تشکیل شده که روزگاری پروژه‌ی اسلام‌گرایی را به پیش بردند.

نه. آنچه اپوزیسیون دموکراتیک باید از این بیاموزد

این تحلیل به سه نتیجه‌گیری اشاره می‌کند که برای اپوزیسیون دموکراتیک ایران اهمیت عملی دارند.

نتیجه‌گیری اول تشخیصی است: گذار از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی بلوغ سیاسی نیست. بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه در لباس جدید است. هر کس این جریان گروش‌کنندگان را به‌عنوان افزوده‌ای برای جنبش ضد اسلام‌گرا جشن بگیرد بدون آنکه ساختار شخصیتی گروش‌کنندگان را تحلیل کند، اشتباه ۱۳۵۷ را تکرار می‌کند: اولویت دادن به وحدت علیه رژیم موجود بر بحث محتوایی درباره‌ی نظم آینده. مثل همآن وحدت در ۱۳۵۷ بوسه‌ی مرگ به امید دموکراتیک خواهد بود — و می‌تواند دوباره نکرارشود.

نتیجه‌گیری دوم استراتژیک است: اپوزیسیون دموکراتیک باید هویت سیاسی خود را بطورمثبت تعریف کند — نه صرفاً به‌عنوان رد جمهوری اسلامی، بلکه به‌عنوان برنامه‌ای مشخص برای یک نظم دموکراتیک. دموکراسی در ایران مشخصاً به چه معناست؟ چه نهادهایی باید آن را تحمیل کنند؟ قدرت چگونه کنترل می‌شود؟ اقلیت‌ها چگونه حمایت می‌شوند؟ شرایط عمومی زندگی اجتماعی — اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی — چگونه به شکل دموکراتیک ساخته و اداره می‌شوند؟ این سوال‌ها باید پیش از سقوط رژیم جواب داده شوند — نه بعد از آن. چون بعد از آن، دوباره کسی خلأ را پر می‌کند که جواب‌ها را واضح‌تر و بلندتر اعلام می‌کند. این خودتعریفیِ مثبت اپوزیسیون دموکراتیک تنها سپرِ کارآمد در برابرِ کشش و جاذبه‌ی قطبی‌شدنِ اقتدارطلبانه است..

نتیجه‌گیریِ سوم تربیتی است: دیرگامیِ منشِ اجتماعی را نمی‌توان تنها با توسل به عقل قابل غلبه نیست. نوعِ دیگری از آموزشِ سیاسی لازم است — نوعی که نه فقط استدلال‌های روشنگرانه ارائه می‌دهد، بلکه انسانها را توانمند می‌کند که ریشه‌های اقتدارطلبانه‌ای را که در وجودشان نهادینه شده بازشناسند، با تاریخِ خودشان صادقانه روبرو شوند، و آن نیرویِ درونی را در خود پرورش دهند که آزادی را نه به‌مثابه‌ی باری سنگین، بلکه به‌مثابه‌ی فرصتی واقعی تجربه کنند. این سخت‌ترین و در عینِ حال ضروری‌ترین کارِ سیاسی است. بدونِ آن، هر تغییرِ رژیمی در ایران دوباره شکست خواهد خورد — نه در برابرِ موانعِ بیرونی، بلکه در برابرِ ناآمادگیِ درونیِ مردمی که باید حاملِ آن باشند.

. واژه‌نامه‌ی مفاهیم کلیدی

واژه‌نامه‌ی زیر مفاهیم کلیدی به‌کاررفته در مقاله را به زبانی ساده و فارغ از تخصص‌گرایی توضیح می‌دهد. ترتیب مدخل‌ها بر اساس اهمیت هر مفهوم برای فهم متن است، نه ترتیب ظهور آن‌ها در مقاله.

شخصیت اقتدارگرا

نگرشی را می‌نامد که عمیقاً در شخصیت ریشه دوانده و طی سال‌ها از طریق تربیت اجتماعی و اجتماعی‌شدن افراد شکل گرفته است — نگرشی نسبت به قدرت و مرجعیت. شخصیت اقتدارگرا ساختاری دوگانه و مشخص دارد: رو به بالا — در برابر قدرتمندتر‌ها — آمادگی برای تسلیم و احترام؛ رو به پایین — در برابر ضعیف‌تر‌ها — سلطه‌جویی و تحقیر. عمیق‌ترین محرکش ترس از آزادی است: ناتوانی در تحمل عدم قطعیت و مسئولیت شخصی زندگی خودتعیین‌شده. ازاینرواین شخصیت همیشه دنبال مرجعیت قوی‌ای می‌گردد که بتواند خود را به آن بسپارد و در سیستم‌های اقتدارگرا زیستگاه طبیعی‌اش را می‌یابد. این مفهوم را عمدتاً اریش فروم پرورانده است.

اثردیرگامی منش اجتماعی

پیامدهای سیاسی این واقعیت را می‌نامد که نهادهای اجتماعی می‌توانند سریع‌تر از نگرش‌های درونی مردمانی که در آن‌ها زندگی می‌کنند تغییر کنند. وقتی رژیمی سقوط می‌کند یا نظام سیاسی دگرگون می‌شود، قوانین و ساختارهای قدرت می‌توانند به سرعت بازتنظیم شوند — اما عادات ادراکی و رفتاری که مردم دهه‌ها تمرین کرده‌اند (منش‌شان) بسیار بتطیع‌تر از این تغییر می‌نماید. پیامد: مردم منش قدیم را به موقعیت جدید می‌آورند، در آن دنبال همان راه‌حل‌های اقتدارگرایانه می‌گردند و این‌گونه زیر پرچم‌های جدید همان ساختارهای قدرت را بازتولید می‌کنند. این دیرگامی یکی از دلایل اصلی شکست گذارهای دموکراتیک شمرده می‌شود.

تمایز مهم: ناهم‌زمانی منش اجتماعی صرفاً واقعیت این آهنگ متفاوت تغیرات را توصیف می‌کند — اثردیرگامی منش اجتماعی پیامدهای سیاسی آن را مشخص می‌کند. این دو اصطلاح را نمی‌توان معادل هم دانست.

منش اجتماعی

مفهومِ منش در برگیرنده‌ی مجموعه‌ی نگرش‌های درونی، شیوه‌های ادراک، الگوهای واکنش و عادت‌های رفتاری است که آدمی در بسترِ تجربه‌ی اجتماعی‌اش به دست آورده است. اینها باورهای آگاهانه نیستند که بتوان از طریق یک بحث مجاب کننده تغییرشان داد ، بلکه نقش‌هایی عمیقاً حک‌شده‌ در مغزاند که تعیین می‌کنند چگونه پیش از آنکه بیندیشیم احساس می‌کنیم، چگونه پیش از آنکه پرسش کنیم به اقتدار واکنش نشان می‌دهیم، و چه چیزی را پیش از آنکه به زیرِ سؤال ببریم بدیهی می‌پنداریم. منش تاریخِ اجتماعیِ آدمی است که در درونِ او به زندگی ادامه می‌دهد و همچنان اثر می‌گذارد..

جهت‌گیری مرگ‌گرا

مرگ‌گرایی نامِ نگرشِ پایه‌ای‌ای است که در بسترِ اجتماعی شکل می‌گیرد و در آن آدمی آنچه سخت، ثابت و متعلق به گذشته است را بر آنچه زنده، گشوده و در حالِ شدن است ترجیح می‌دهد. کسی که این نگرش در او ریشه دوانده، در سلسله‌مراتبِ واضح راحت‌تر از فرآیندهای بدون چشم انداز کاملا قابلِ پیش‌بینی است، بازسازیِ گذشته‌ای آرمانی را بر ساختنِ آینده‌ای نامعلوم ترجیح می‌دهد، و به کنترل بیشتر از رشد گرایش دارد. در سیاست، این نگرش در اشتیاق به عصرِ طلاییِ از دست رفته — چه اسلامی چه سلطنتی — و در رویگردانی از پلورالیسمِ دموکراتیک خود را نشان می‌دهد. این اصطلاح را اریش فروم ساخت ولی نه به معنای یک اختلالِ جنسی، بلکه به معنای یک جهت‌گیریِ پایه‌ایِ روانشناختی سیاسی..

جهت‌گیری زندگی‌دوست

زندگی‌دوستی نقطه‌ی مقابلِ مرگ‌گرایی است: نگرشِ پایه‌ای‌ای به سوی رشد و گشودگی در برابرِ رویدادهای زندگی، با گرایش به تبادلِ زنده و آفرینشِ خلاقانه. کسی که این نگرش در او ریشه دوانده می‌تواند با بلاتکلیفی کنار بیاید، فرآیندِ دموکراتیکِ باز را بیش از نتیجه‌ای از پیش تضمین‌شده ارزش می‌گذارد، و خود را نه از راهِ تسلیم به اقتدار، بلکه از راهِ نیرویِ درونی و همبستگیِ متقابل تعریف می‌کند. زندگی‌دوستی پیش‌شرطِ روانیِ مشارکتِ دموکراتیک به معنای کاملِ آن است.

فرافکنی گناه

یک مکانیسم دفاعی روانی است که در روان‌کاوی به‌عنوان «فرافکنی» توصیف می‌شود: آنچه نمی‌توانی در خودت تحمل کنی — مثلاً مشارکت در جرایم یک رژیم — به بیرون می‌ریزی و در دیگران می‌بینی و متهمشان می‌کنی. در مورد وفاداران سابق رژیم که از اسلام‌گرایی به پهلوی‌گرایی گرویده‌اند، این مکانیسم چنین عمل می‌کند: همکاری دهه‌های خود با رژیم اسلامی را با انتقال کامل گناه به اشخاص ثالث — چپ، مجاهدین، روحانیان — نامرئی می‌کنند. اعتقاد برآمده از این فرآیند: نه من گناهکار بودم بلکه آن‌ها. دشمنی با چپ دموکراتیک بنابراین نه سیاسی، بلکه روانشناختی است.

آمرزشِ دودمانی

آمرزشِ دودمانی نامِ فرآیندِ نمادینی است که در آن وفادارانِ سابقِ رژیم، با تسلیمِ عمومی در برابرِ رضا پهلوی — از راهِ عذرخواهی از شاهِ درگذشته و سوگندِ وفاداری به پسرش — نوعی رهایی از گناهانِ گذشته‌ی خود به دست می‌آورند. این فرآیند یک کنشِ سیاسیِ عقلانی نیست، بلکه یک آیینِ کفّاره است: گناه نه از راهِ روبرو شدنِ صادقانه با قربانیان، بلکه از راهِ تسلیم به اقتداری نو پاک می‌شود. این ساختار دقیقاً همان ساختارِ اعترافِ گناهِ دینی است.

گرایش بومی‌گرایانه

نه یک ایدئولوژی سیاسی آماده، بلکه یک نگرش عمیق عاطفی را می‌نامد: پافشاری نمایشی بر هویت گروهی خودتعریف‌شده و احساساً اصیل در برابر دنیای بیرونی که به‌عنوان غریبه و تهدیدکننده تجربه می‌شود. این گرایش — به‌مثابه‌ی شکل‌گیری منش اجتماعی و نه تصمیمی آگاهانه — هم در اسلام‌گرایی حضور دارد (دفاع از اصالت اسلامی‌تعریف‌شده در برابر نفوذ غربی) و هم در پهلوی‌گرایی (دفاع از اصالت ایرانی‌تعریف‌شده در برابر نفوذ اسلامی‌عربی). این گرایش نیاز روانی شخصیت اقتدارگرا به تعلق خاطر به یک جمع بزرگ‌تر و معنادار را برآورده می‌کند.

هزاره‌گرایی

هزاره‌گرایی نامِ آمادگیِ جمعی برای حرکتی بنیادین به سوی برپاییِ حالاتِ خوشبختیِ بهشت‌گونه بر روی زمین است: آرزویی ژرف و اغلب در انتظار نشسته برای یک نقطه‌ی عطفِ بزرگ که همه‌ی مشکلات را یکجا و یک‌شبه حل کند..

در شکلِ آرام‌گرایانه‌اش، این آرزو در خود فرو می‌ماند: مردم منتظر می‌نشینند، چشم به راهِ رستگارنده‌ای می‌دوزند که از راه برسد و جهان را دگرگون کند. اما در زمانِ تکان‌های اجتماعیِ بزرگ، این انتظارِ آرام ناگهان به هزاره‌گرایانه فعال مبدل می‌شود: توده‌ها به حرکت درمی‌آیند، نه برای کارِ دشوارِ تدریجی و نهادین، بلکه برای آغازی کاملاً نو که همه چیز را یک‌باره از نو بنا کند.

هم انقلابِ اسلامیِ ۱۳۵۷ و هم جنبشِ پهلوی‌گرایِ امروز از این ویژگی‌های هزاره‌گرایانه بهره‌مند هستند: وعده‌ی رهاییِ کامل از راهِ سرنگونیِ رژیم، و تصویرِ «پس از آن» به‌مثابه‌ی بهشتی که دیگر هیچ کارِ دشواری نمی‌طلبد..

همولوژی ساختاری یاهمسانیِ ساختاری

همسانیِ ساختاری نامِ همانندیِ عمیق در ساختارِ دو نظامی است که در سطحِ ایدئولوژی تفاوت‌های چشمگیری با یکدیگر دارند. در این مقاله با این مفهوم نشان داده می‌شود که اسلام‌گرایی و پهلوی‌گرایی، علی‌رغمِ محتواهای متضاد، در عمق همان ساختارِ روانیِ مشترک را دارند: یک اقتدارِ واحدِ برتر، یک تفسیرِ بسته از جهان، یک سیاستِ هویتیِ تدافعی، و دشمنی با پلورالیسم. این همسانی توضیح می‌دهد که چرا گذار از یک نظام به دیگری برای شخصیتِ اقتدارطلب از نظرِ روانی این‌قدر آسان و بی‌دردسر است.

یادداشتی درباره‌ی دقت اصطلاحی

یک تمایز اصطلاحی توجه ویژه‌ای می‌طلبد، چون وظیفه‌ای تحلیلی محوری در مقاله ایفا می‌کند: ناهم‌زمانی منش اجتماعی و اثردیرگامی منش اجتماعی یکی نیستند. ناهم‌زمانی، به شکل توصیفی، این واقعیت را می‌نامد که نهادها سریع‌تر از منش مردم تغییر می‌کنند. اثردیرگامی، به شکل تحلیلی-علّی، پیامدهای این عقب‌ماندن را می‌نامد — یعنی شکست مشخص سیاسی گذارهای دموکراتیک، چون مردم با منش قدیم وارد موقعیت نهادی جدید می‌شوند. این دو اصطلاح را نمی‌توان معادل هم دانست یا به جای هم به کار برد.

منابع (گزیده)

فروم، اریش: گریز از آزادی [۱۹۴۱]. فرانکفورت ۱۹۸۳.

فروم، اریش: روان‌کاوی و اخلاق [۱۹۴۷]. مونیخ ۱۹۷۹.

فروم، اریش: جامعه‌ی سالم [۱۹۵۵]. مونیخ ۱۹۸۱.

فروم، اریش: قلب آدمی [۱۹۶۴]. مونیخ ۱۹۷۹.

فروم، اریش: تشریح تخریبگری انسان [۱۹۷۳]. هامبورگ ۱۹۷۷.

فروم، اریش: داشتن یا بودن [۱۹۷۶]. مونیخ ۱۹۷۹.

غلام آزاد، داود: تحول تازه‌ی ایران. هانوفر ۲۰۱۰.

غلام آزاد، داود: خاستگاه انقلاب اسلامی. هامبورگ ۱۹۸۵.

هانوفر، ۲۳ آوریل ۲۰۲۶

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.