آنچه در ادامه میخوانید تنها یک روایت شخصی نیست. گزارشی است از هجوم به یک خانه، بازداشت بدون حکم، و ضرب و شتم یک فعال سیاسی. گزارشی که انتشار آن را وظیفه خود میدانم تا مردم ایران بدانند در پشت دیوارهای امنیتی این کشور چه میگذرد.
چهاردهم اسفند ماه حوالی ساعت سه بعدازظهر، شش مأمور مسلح ـ مجهز به دو قبضه کلاشینکف و چند سلاح کمری ـ بدون ارائه هیچ حکم قضایی به منزل من یورش آوردند. در آن لحظه برای دقایقی در بیرون از واحد خود در برج محل سکونتم بودم. مأموران با پتک و تبر درِ خانه را شکستند و وارد منزل شدند. وقتی مرا در خانه نیافتند، حتی به برخی از واحدهای دیگر ساختمان نیز مراجعه کردند و قصد ورود داشتند؛ گویی در جستوجوی یک مجرم خطرناک هستند، نه یک نویسنده شصتوسه ساله.
نگهبانان ساختمان مرا مطلع کردند که افراد مسلح وارد خانه شدهاند. وقتی برای رفتن به سمت منزل خود حرکت کردم، ناگهان یکی از مأموران از پشت ظاهر شد. اسلحه کمری خود را کشید و با فریاد دستور ایست داد. هنوز فرصت پرسش پیدا نکرده بودم که با پشت اسلحه ضربهای سنگین به پشت گردن و کمرم وارد کرد و با فحاشی مرا به داخل خانه کشاند.
در خانه، شش مأمور گردنکلفت و خشمگین بر سر من ریختند. مشت، لگد و ضربات پیدرپی بر سر و صورتم فرود آمد. هرچه فریاد میزدم که به چه حقی و با چه حکمی مرا میزنید، پاسخ فقط ضربههای بیشتر بود. تنها چیزی که نشان دادند کارتهایی بود که ادعا میکردند متعلق به وزارت اطلاعات است؛ کارتی با عکس مأمور و یک تراشه الکترونیکی.
وقتی درخواست حکم قانونی کردم، خشونت شدیدتر شد. ضربات سنگین به دندهها، کلیهها، شقیقهها و پشت سرم وارد کردند. شدت ضرب و شتم به حدی بود که یک بار از هوش رفتم. وقتی دوباره به هوش آمدم، ضربهها ادامه داشت.
در نهایت با دستبند، همراه با فحاشی، هل دادن و کشیدن از بازو و کمر، مرا به آسانسور بردند، از برج خارج کردند و با چشمبند به یکی از مقرهای اداره اطلاعات وابسته به وزارت اطلاعات منتقل کردند.
در آنجا نیز وضعیت بهتر نشد. دوباره مورد ضرب و شتم قرار گرفتم تا جایی که دچار افت شدید فشار و افت قند خون شدم. چشمانم سیاهی رفت و نزدیک بود دوباره بیهوش شوم. در نهایت خودشان برایم قند آوردند.
مرا رو به دیوار روی صندلی نشاندند. فردی که خود را «کارشناس پرونده» معرفی میکرد گفت:
شما از امضاکنندگان نامه هفده نفر برای گذار از جمهوری اسلامی و برگزاری رفراندوم بودهاید.
از شنیدن این سخن متعجب شدم. پاسخ دادم که من حتی از امضاکنندگان آن بیانیه نبودهام، هرچند اگر از من دعوت میشد به احتمال زیاد آن را امضا میکردم. اما واقعیت این است که نام من در میان امضاکنندگان نبوده است.
ظاهراً همانجا تازه متوجه شدند که در باره بیانیه هفده نفره اشتباه کردهاند.
اما بلافاصله اتهام دیگری مطرح شد. گفتند اتهام شما ارتباط با دولت اسرائیل است.
در همان اتاق گفتم هر اتهامی میخواهید بزنید بزنید. بگویید من ولایت فقیه را قبول ندارم، درست است. بگویید حکومت دینی را قبول ندارم، درست است. بگویید به سکولاریسم باور دارم، درست است. بگویید به دموکراسی باور دارم، درست است. بگویید بنیاد این نظام را قبول ندارم، درست است.
اما این اتهام کودکانه و مضحک «ارتباط با اسرائیل» را به کجای زندگی و سابقه من میچسبانید؟ کسی که پنج دهه از عمر خود را با زندان، پرونده، محدودیت و محرومیت اجتماعی گذرانده است.
پس از مدتی مرا تنها گذاشتند. حدود نیم ساعت بعد همان فرد بازگشت و گفت در بازداشت شما اشتباهی رخ داده است.
گفتند قرار نبوده من بازداشت شوم اما چون شرایط جنگی است مأموران دچار اشتباه شدهاند.
به او گفتم اگر اشتباه بوده چرا بدون حکم وارد خانه من شدید؟ چرا درِ خانه را شکستید؟ چرا یک مرد شصتوسه ساله با بیماریهای متعدد را اینگونه وحشیانه کتک زدید؟
پاسخ داد که او در زمان بازداشت حضور نداشته و فقط میداند که استعلام گرفته شده و مشخص شده نام من به اشتباه در لیست بازداشتیها قرار گرفته است.
در پایان از من خواستند بنویسم که در سلامت کامل از مقر اطلاعات خارج شدهام. گفتم چنین چیزی را نمینویسم. من در سلامت کامل نیستم. ممکن است همین امشب دچار خونریزی مغزی شوم یا عوارض دیگری بروز کند. تنها نوشتم که وسایل شخصیام از جمله چند تلفن همراه را تحویل گرفتهام.
در نهایت با چشمبند مرا سوار خودرو کردند و چند خیابان دورتر رها کردند.
اما اجازه بدهید صریح بگویم: من این ماجرا را صرفاً یک «اشتباه اداری» نمیدانم.
برای من این حادثه بیش از هر چیز بوی یک پیام سیاسی میدهد. پیامی که نه با نامه نوشته شد و نه با بیانیه، بلکه با شکستن درِ خانه و با مشت و لگد نوشته شد.
جمخاطب واقعی این پیام فقط من نبودم.
این پیام متوجه طیف نیروهای ملی، دموکراتیک و جمهوریخواه ایران است. جریانی که سالهاست تلاش میکند راهی برای خروج مسالمتآمیز کشور از بنبست تاریخی پیدا کند.
به نظر میرسد هدف این بود که گفته شود در روزگاری که کشور در تب جنگ، بحران و بیثباتی میسوزد، صدای جمهوریخواهی باید کوتاه شود. سیاست باید به سکوت برود. اندیشه باید عقب بنشیند.
در چنین شرایطی ظاهراً قرار است تنها چیزی که فعال بماند، قدرت نیروهای آتشبهاختیار باشد.
من این حادثه را نوعی اخطار خشن اما خاموش میدانم؛ اخطاری که میخواهد به جریان ملی–دموکراتیک جمهوریخواه بفهماند که خط قرمزهای تازهای در حال ترسیم است. خط قرمزهایی که نه اعلام میشوند و نه نوشته میشوند، بلکه با شکستن درها، با خون بر شقیقهها و با درد در دندهها فهمانده میشوند.
با این حال من این روایت را منتشر میکنم نه از سر شکایت شخصی، بلکه برای ثبت یک واقعیت در حافظه عمومی.
اگر امروز شکستن در خانه یک نویسنده را «اشتباه» مینامند، فردا ممکن است شکستن درهای بیشتری نیز اشتباه نامیده شود.
و اگر امروز ضربات بر سر یک فعال سیاسی «خطای عملیاتی» خوانده میشود، فردا ممکن است خطاهای بزرگتری نیز به همین نام توجیه شود.
من این گزارش را منتشر میکنم تا مردم ایران بدانند در این روزهای بمباران هوایی پراضطراب، امنیت حتی برای کسانی که شصت و سه سال از عمر خود را در این کشور گذراندهاند نیز تضمینشده نیست.
و در پایان باید بگویم: اگر این یک اشتباه بود، اشتباهی بود که بوی پیام میداد. پیامی برای ترساندن، برای ساکت کردن، و برای عقب راندن صدای جمهوریخواهی ملی و دموکراتیک در ایران.
این روایت را همانگونه که رخ داده است به اطلاع مردم ایران میرسانم.
از شکستن در تا خونریزی مغز؛ وقتی «اشتباه» اسم رمز خشونت است
پیامی که با پتک شروع شد و با خونریزی در مغز تمام شد
آنچه در ادامه میآید، ادامهی همان روایت است؛ اما اینبار نه فقط از هجوم به خانه، بلکه از چیزی عمیقتر، تاریکتر و نگرانکنندهتر: پیامدهای آن هجوم بر جان یک انسان.
سه هفته بعد از آن روز گذشت که دردهای خفیف به دردهای عضلانی و مفصلی و مغزی شدند، مغز سبب شد که دردهای عضلانی و مفصلی فراموش شود.
از لحظهای که درِ خانهام با پتک شکسته شد، و بدنم با مشت و لگد و قنداق اسلحه مورد «بازجویی» قرار گرفت.
از سه هفته، چیزی در درون من آرام آرام فرو میریخت.
سردردهایی شروع شد که با هیچ مسکنی آرام نمیشد. نه یک درد معمولی، نه یک میگرن گذرا؛ بلکه ضربههایی از درون جمجمه، انگار که همان مشتها و لگدها اینبار از داخل سرم ادامه پیدا کرده باشند.
بعد، بیحسی آمد.
پای راستم.
دستم.
حرکت، آهسته شد. کنترل، لغزید. بدنم دیگر آن بدن سابق نبود.
اما در شرایطی بودیم که حتی درد هم باید منتظر بماند.
فضای جنگی، تعطیلی بیمارستانها، بسته بودن بسیاری از مراکز درمانی…
در چنین وضعیتی، حتی رسیدن به یک پزشک هم تبدیل به یک نبرد میشود.
با هزار زحمت، با پیگیریهای طاقتفرسا، بالاخره توانستم یک امآرآی مغزی بگیرم.
و آنجا بود که واقعیت، بیپرده و بیرحم، خود را نشان داد:
خونریزی وسیع در دو ناحیه از مغز.
نه یک آسیب سطحی.
نه یک عارضه گذرا.
بلکه زخمی عمیق در مرکز فرماندهی بدن.
بلافاصله به بیمارستان منتقل شدم. بستری اورژانسی. جراحی.
مرگ، اینبار دیگر فقط یک احتمال دور نبود؛ سایهاش را کاملاً روی صورتم حس میکردم.
حالا اجازه بدهید صریحتر حرف بزنم.
آیا این هم «اشتباه» بود؟
آیا آن ضربههایی که به پشت سر، به شقیقهها، به دندهها و به کلیهها وارد شد، همگی بخشی از یک «خطای عملیاتی» بودند؟
آیا این خونریزی مغزی هم نتیجهی همان اشتباه اداری است که گفتند نامم بهاشتباه در لیست بازداشتیها آمده؟
یا باید واقعیت را همانگونه که هست دید؟
اینها اشتباه نیست.
اینها روش است.
روشی که سالهاست تکرار میشود.
روشی که در آن، بازداشتهای کوتاهمدت، ضرب و شتمهای «غیررسمی»، و آزادیهای ناگهانی، گاهی پایان ماجرا نیستند—بلکه آغاز خاموش یک پایان دیگرند.
همه ما این روایتها را شنیدهایم:
کسانی که سالم بازداشت شدند، اما چند هفته بعد ناگهان دچار عارضه شدند.
کسانی که «خودکشیهای عجیب» کردند.
کسانی که پروندهشان هیچگاه روشن نشد.
و همیشه یک جمله تکرار شد:
«اتفاق بود.»
«عارضه بود.»
«ربطی نداشت.»
من پزشک نیستم.
قاضی هم نیستم.
اما یک چیز را با تمام وجودم میفهمم:
بدنی که آنگونه زیر ضربات پیدرپی قرار گرفت،
سری که بارها هدف ضربه قرار گرفت،
نمیتواند سه هفته بعد بهطور تصادفی دچار خونریزی مغزی شود و این دو را از هم جدا دانست.
این یک خط مستقیم است.
از آن ضربهها…
به این تخت بیمارستان.
اینبار دیگر موضوع فقط «هجوم به خانه» نیست.
موضوع، امنیت جان انسان است.
سیستمی که میتواند بدون حکم وارد خانه شود،
میتواند بدون پاسخگویی ضربه بزند،
و بعد، همهچیز را «اشتباه» بنامد…
در چنین سیستمی، جان انسان چقدر ارزش دارد؟
پاسخ تلخ است:
به اندازهی یک خطای قابل انکار.
آنچه برای من رخ داد، یک پرونده شخصی نیست.
این یک نمونه است.
یک نمونه از سازوکاری که در آن،
خشونت ابتدا انکار میشود،
سپس عادی میشود،
و در نهایت، بیهزینه میماند.
اگر امروز یک نویسنده شصتوسهساله پس از ضرب و شتم دچار خونریزی مغزی شود و این همچنان «اشتباه» تلقی شود،
فردا چه چیزی دیگر میتواند اشتباه نامیده نشود؟
من این روایت را منتشر میکنم نه برای جلب ترحم،
بلکه برای ثبت یک هشدار.
هشداری درباره سیستمی که در آن،
ضربه میزنند،
انکار میکنند،
و عبور میکنند.
و اگر کسی از آن ضربهها جان به در ببرد و روایت کند،
تنها امید این است که این چرخه، جایی متوقف شود.
بگذارید اینبار جمله آخر را روشنتر بگویم:
اگر آن روز، شکستن درِ خانه «پیام» بود،
امروز، این خونریزی مغزی، ترجمهی همان پیام است.
پیامی که میگوید:
نه فقط صدا،
بلکه نفس کشیدن هم میتواند هدف قرار بگیرد.
و این، دیگر یک اشتباه نیست.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
حمید آصفی



