سیاست

جنبش بلاتکلیف سبز: رجعت به دوران “امام” یا گذار به دمکراسی ؟ فرید راستگو

9 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=627

لینک کوتاه

سحرگاهان روز 23 خرداد 1388 بعد از اعلان نتایج انتخابات و خبر غیر قابل تصور انتخاب مجدد احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور، مردم ایران در شوک و بهت فرو رفتند. تمامی جمهوری اسلامی خواهان مذهبی و سکولار داخل و خارج از کشور غافل از ماهیّت نظام حاکم و عملکرد قدرت بطور کلی، به مردم گفتند و توصیه کردند در صورتیکه آنان وسیعاً در انتخابات شرکت کنند تقلبی روی نخواهد داد و احمدی نژاد دوباره انتخاب نخواهد شد. در تهران از ابتدای بعد از ظهر همانروز مردم  اغوا شده و ضربه خورده بخود آمدند و در جستجوی رای گمشده خود به خیابانها ریختند و گفتند “رای ما کو” و آرام آرام بر انبوه جمعیت اضافه شد و این جماعت جنبشی بنام جنبش سبز برپا ساخت که تحسین و توجه جهانی را برانگیخت و نشان داد مردم ایران اگر بخواهند می توانند از حقوق خود و همبستگی وغرورملی شان صیانت نمایند.

تا زمانی که ابتکار جنبش در دست مردم بود جنبش پیشتازانه به جلو می رفت.  جنبش کنندگان ضربه دوم را زمانی خوردند که اصلاح طلبان درون و برونمرز و رهبری نمادین آنان اصرار بر حفظ نظام ورزیدند و فرمودند هدفی جز انتخابات مجدد و برکناری احمدی نژاد ندارند و کسی ساختار شکنی نکند که می خواهیم در محدوده نظام و به یاری ظرفیت های دمکراتیک قانون اساسی به دوران طلائی امام رجعت کنیم چون تا دمکراسی راهی طولانی داریم. جنبش کنندگان که با شعار خامنه ای قاتله/ ولایتش باطله و مرگ بر دیکتاتور کل نظام ولائی را به چالش کشیده بودند، بین رجعت به دوران امام و گذار به دمکراسی سر درگم شدند و دامنه موج های جنبش آهسته آهسته آرام گرفت و امروز جنبش سبز در بلاتکلیفی و شکنندگی کاملی بسر می برد.

به نظر می رسد که ایرانیان دو راه حل بیشتر ندارند. راه حل اول این است که مردم و مخصوصاً نسل جوان و آینده سازان ایران به دوران طلائی امام رجعت کنند یعنی در همین نظام بمانند.  پس لاجرم آنان بدون ناسزا گوئی حرکت  خود را در محدوده نظام نگه می دارند و مجبورند خط قرمزهای اراذل و اوباش حاکم را رعایت نمایند و پا را فراتر از آنها نگذارند. در صورتی مردم راهپیمائی انجام می دهند که دولت نظامی سپاه مجوزصادر نماید در غیر اینصورت آنان نباید به راهپیمائی دست بزنند چون ساختار شکنی میشود و تجاوز به حریم نظام ولایت فقیه!. اگر کوچکترین شناختی از قدرت توتالیتر ( تمامیت خواه) داشته باشیم و اگر بخواهیم از تجربه سی و یک سال گذشته نظام ولایت مطلقه فقیه ایران بیآموزیم، بدون ذره ای شک باید یقین داشته باشیم سرنوشت جنبشی که خود را در محدوده یک نظام استبدادی فراگیرمحصور می کند چیزی جز تن دادن به بازی مستبدین و نهایتاً شکست نصیبش نخواهد شد. ضعف و بی تدبیری و بی برنامگی مسلط بر روند جنبش سبز و بیلان کار رهبران نمادین آن را از 22 بهمن تا بحال در نظر بگیرید تا صحت این گفتار بر شما روشن شود. بیلان رهبری نمادین جنبش بعد از یکسال و آنهم درست در شب قبل از 22 خرداد این شده است که بمردم بگوید ما نتوانستیم، خودتان هر کاری می خواهید بکنید!!. توگوئی آقایان موسوی و کروبی یکسال وقت نداشتند که اشکال مختلف مبارزه را در نظر بگیرند و آنها را به مردم پیشنهاد کنند. مگر مبارزه فقط تظاهرات خیابانی است که مجوز نمی دهند پس بروید پی کارتان؟؛ مبارزه تاکتیک های مختلفی دارد. اعتصاب عمومی در ادارات و صنایع و موسسات آموزشی، بر سر کار حضور یافتن ولی کارنکردن یا آهسته کار کردن( البته بیمارستان و مراکز حساس کشوری در این مقال نمی گنجد)، شعار نویسی سرتاسری، اعلام اینکه مردم انبوه انبوه در پیاده روها سرازیر شوند با یا بدون طرح شعاری، و تاکتیک عملی تر و بی خرج تر این است که در فلان روز و فلان ساعت از مردم خواست از منازل خود خارج نشوند و ده ها تاکتیک دیگر که به هر شهر و محیطی بستگی دارد. در واقع معنی دیگر بیان آقایان موسوی و کروبی به مردم این است که: مردم رهبری جنبش را بما واگذار کرده اید ما توان رهبری آنرا نداریم پس خود رهبر خود شوید. از این زمان است که ایرانیان باید بدون شک و تردید فکری بحال خود کنند و بین دو راه حل یکی را اتخاذ نمایند. راه حل اول یعنی رجعت به دوران خمینی:

برای آنانی  که احیاناً دوران طلائی امام را فراموش کرده اند و نسل جوانی که به مقتضای سنی شان آن دوران طلائی را ندیده اند فهرست وار عملکرد های کارنامه دوران امام و جانشین بر حق او را ردیف می کنیم :

1)    به انحراف کشاندن انقلاب آزادیخواهانه مردم ایران بعد از سرنگونی استبداد محمد رضا شاه پهلوی و استقرار استبداد روح الله موسوی خمینی با توسل به زور و روشهای زیر:

2)    ایجاد دادگاهها و دادسراهای در بسته و محاکمه و صدور احکام اعدام ایرانیان در دادگاه های دربسته و بدون وکیل و طی چند دقیقه.

3)    ایجاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و کمیته های انقلاب و دادگاه انقلاب و جهاد سازندگی در ظاهر ولی در اصل برای سرکوب و به قتل رساندن ایرانیان مخالف از هر گروه وطبقه ای که خطر و مزاحمت در راه اسقرار استبداد سیاهشان می توانست بوجود آورد.

4)     نابودی ارتش ایران.

5)    ایجاد باند حزب الله بفرمان شخص خمینی، برای اسید پاشیدن به صورت دختران و زنان ایرانی که خواستار آزادی در پوشش بودند و به آتش کشیدن دفاتر روزنامه ها ونشریات و کتاب فروشیهایی که به نظرشان غیر اسلامی و یا منتقد رژیم جلوه میکرد، برای ایجاد رعب و وحشت میان ملت.

6)    توقیف فله ای روزنامه ها.

7)    روسری کردن اجباری برسر زنان و بی اعتبار کردن مقام زن در جامعه با تصویب قوانین نابرابر جنسیتی.

8)    بستن دانشگاههای ایران و اخراج بسیاری از اساتید بنام ایرانی، با راه اندازی کمیته ای بنام انقلاب فرهنگی.

9)    تاسیس بنیاد مستضعفان جهت به غارت بردن اموال مردم.

10)           اشغال سفارت آمریکا و بستن قرارداد الجزایر که بقول امضا کننده آن بهزاد نبوی و رجائی که نبوی گفت: من بدستور امام قرارداد وثوق الدوله دیگری را امضاء کردم.

11)           اخلال در کار دولت موقت و در تنگنا قرار دادن مرحوم بازرگان و زمینه سازی و مستمسک تراشی برای مجبور کردن او به استعفا.

12)           دستورغیر قانونی در نصب رئیس قوه قضائیه و دیوان عالی کشور.

13)           عزل و نصب های مکررغیر قانونی و فراتر از آنچه که حتا در قانون اساسی خود ساخته برای وی در نظر گرفته شده بود.

14)           کودتا بر علیه ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور منتخب مردم ایران و

ادامه جنگ ایران و عراق، برای استحکام سپاه پاسداران و بی محل کردن ارتش و نابودی نسلی از ایرانیان و ایجاد 1000 میلیارد دلار خسارت به مردم ایران و به نفع اسرائیل، آمریکا و انگلیس و سرمایه داری جهانی.

15)    قتل عام اقلاً 4000 جوان و نوجوان ایرانی طی سال 60 تا 62

16) حاکم کردن سانسور بر مطبوعات و کتب و شکستن قلم ها.

17)دزدی 100 میلیارد دلار از خزانه دولتی در زمان رئیس جمهوری سید علی خامنه ای

18) کشتار 4800 نفر در زندانهای کشور در تابستان 67

19)آتش زدن کتابها، کتابفروشی ها و سینماها و تئاترها.

20)حمله و به خون کشیدن تجمعات اعتراضی معلمان، کارگران، اقوام ایرانی، زنان، دانشجویان و هر قشر و دسته ای که حق صنفی و اجتماعی خود را مطالبه می کرد.

21)اقدام به قتل هایی بنام قتل های زنجیره ای به رهبری خامنه ای، رفسنجانی، فلاحیان و…

22)حمله های مکرر و پی در پی به دانشگاهها و خوابگاه دانشجویان وبه قتل رساندن آنان در خواب و بیداری.

23)فروش دختران وزنان ایرانی به شیخ های خلیج فارس.

24)قتل مخالفان و دگراندیشان در خارج کشور توسط سپاه قدس.

25) فرار بیش از سه میلیون ایرانی به خارج از کشور بعلت ظلم و خفقان حاکم بر ایران

26)    ایجاد بحرانهای مکرر جهانی به ضرر حقوق ملی مردم ایران.

27)    به خطر انداختن تمامیت ارضی ایران جهت ادامه بقای حاکمیت نظام ولایت مطلقه فقیه و مافیاهای نظامی – مالی از جمله سپاه پاسداران.

28)    باج دهی فراوان به چین و روسیه و در واقع همه کشورها…. جهت تحکیم نظام ولایت فقیه و از جمله:

29)    باج دهی به حزب الله لبنان، حماس، سوریه، ونزوئلا و برزیل و ترکیه و …. به امید اینکه این کشورها مدافع آنان در جامعه جهانی باشند.

30)    تاراج و چپاول ثروت ملی ایران و ایرانیان.

31)    از همه بدتر، استقرار نظام ولایت مطلقه فقیه بنام جمهوری فاشیستی اسلامی به رهبری خمینی و جانشین خلفش سیدعلی خامنه ای.

 

راه حل دوم، عبارت از مبارزه برای گذار به دمکراسی یعنی مبارزه برای جایگزینی ولایت مردم بر مردم بجای ولایت مستبدین بر مردم.

اولین شرط گذار به دمکراسی وجود نیروهای دمکرات در جنبش است، چون بدون آنان دمکراسی ساخته نمی شود. نیروهائی که  قصد ساخت جامعه ای دمکراتیک دارند باید گفتمان آزادی برآنان حاکم باشد. یعنی آزادیهای ذاتی انسانها و حقوق جهانشمول آنان را مورد احترام و مد نظر قرار دهند و برای استقرار حاکمیت جمهور مردم کوشش نمایند. از زمانیکه استقرار حاکمیت مردم در دستور کار نیروهای سیاسی جامعه قرار گرفت، ناخودآگاه سازماندهی و شعارها و برنامه ریزی های جنبش آزادیخواهانه مردم بدان سو سوق داده میشود.

وقتی هدف، گذار به دمکراسی است، فعالین سیاسی باید سیاست و اندیشه روشنی  را پی گیرند. از بیانات مبهم و ناممکن دست شویند و به دروغ  وانمود نکنند که در محدوده نظام حاکم و قانون اساسی اش ظرفیت های دمکراتیکی یافت می شود که از آن طریق می توان مردم را به حقوق خود رساند، چون قانون اساسی جمهوری اسلامی بنا بر اصل ولایت مطلقه فقیه و عدم جدائی دین از دولت از ریشه مخالف با حقوق بشر و آزادیهای ذاتی انسانها که حق ابتدائی مردم می باشد است،  گذار به دمکراسی یعنی بیان گفتمان شفافی که خواهان جدائی دین از دولت و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش باشد و نه حاکمیت کردن بر مردم و بازسازی استبداد دیگری در پوشش دیگر. گذار به دمکراسی، یعنی رساندن مردم به حقوق انسانی شان. گذار به دمکراسی، یعنی احترام به حقوق بشر در کردار و گفتار و پندار. گفتن این حقیقت به مردم که در محدوده استبداد فراگیر رسیدن به حقوقتان نه ممکن و نه میسر است. گذار به دمکراسی، یعنی جریان آزاد اندیشه ها و نقد باورهای قدرتمدارانه که می خواهند بر مردم حکومت کنند. گذار به دمکراسی، یعنی حقوق مداری را جایگزین مصلحت گرائی کردن. گذار به دمکراسی، یعنی روشن کردن دولتی که می خواهد جانشین دولت استبدادی فعلی شود و برای مردم مرتب آشکار ساخت که هدف، استقلال و آزادی و استقرار حاکمیت مردم است زیرا ایستادن بر سر حقوق مردم و حقوق ملی آنان است که مردم را به جنبش سراسری سوق می دهد. گذار به دمکراسی، یعنی دروغ زدائی، عوامفریبی زدائی، خشونت زدائی و از این طریق مبارزه با سانسورها و خود سانسوری ها و تبلیغ کثرت گرائی. زیرا کثرت گرائی ضامن ادامه هر جنبشی تا پیروزی است و در این مرحله است که مردم و فعالان سیاسی، دمکراسی را تمرین می کنند. پس برای گذار به دمکراسی باید آلترناتیوی ایجاد کرد که هیچ گونه دلبستگی به نظام ولایت فقیه چه از نوع خمینی آن و چه نوع خامنه ای آن نداشته باشد وهمچنین هیچگونه دلبستگی و وابستگی به قدرت های بیگانه نداشته باشد و این آلترناتیو بیانگر حقوق مردم و حاکمیت ملی باشد و همواره حقوق و توانائی مردم را به آنان یاد آوری کند و از این طریق جنبش را تا نائل شدن به دمکراسی بجلو برد.

آشکار است ما ایرانیان اگر بخواهیم می توانیم برای گذار به دمکراسی تلاش نمائیم و جنبش آزادیخواهانه مان را تا استقرار حاکمیت مردم و دولتی حقوق مدار و جامعه ای قانون مدار ادامه دهیم.

 

اما راجع به آقای موسوی و کروبی  و خاتمی و… که با تکیه بر خط امام، اصرار می ورزند پیروان واقعی خط امامند و ادامه دهندگان راه اویند که قصد دارند هم جوانان و آینده سازان ایران را به گذشته و هم جنبش سبز را به دوران گذشته یعنی دهه 60 رجعت دهند و این دوران را دوران طلائی امام می نامند. آقایان بجای آنکه برنامه و راهکارهایی برای برون رفت جنبش از حالت کنونی و شکندگی اش ارائه دهند مرتب ایرانیان را به گذشته آدرس می دهند. شاید ایشان غافلند که زندگی در حرکت به جلو و پیشرفت است که معنا می یابد.

سئوالی که مطرح است و مردم و نیروهای محرکه و فعالین جوان باید به آن پاسخ مشخص دهند این است که بعد از تقلب انتخاباتی، آیا برعلیه استبداد حاکم به پا خواستند تا به دوران طلائی امام رجعت داده شوند یا آنان بعنوان انسان بدنبال حقوق پایمال شده انسانی خود بودند و هستند؟ آیا آنان برای رهائی از اسارت و رسیدن به آزادی به جنبش در آمده اند تا به دمکراسی گذار کنند یا ماندن در اسارت؟؟ با پاسخ به این سئوالات است که جنبش سبزاز بلاتکلیفی بیرون می آید.

هدف آقایان کروبی و موسوی  حتی اگر ماندن در نظام استبدادی حاکم نباشد نشستن بین دو صندلی است که هدفی شکست خورده می باشد. اینها با این هدف دست و پای خود و جنبش را بسته اند. با چنین خط مشی هم خود را شکست می دهند و هم جنبش را. زیرا جنبشی که در چارچوپ نظام استبدادی محدود شود معلوم است که نمی تواند به خواسته های خود که دستیابی به آزادی و استقلال است جامه عمل بپوشاند و به بمحض اینکه مردم متوجه شوند خواسته هایشان غیر قابل دسترسی اند تن به مبارزه نمی دهند چون می دانند در چارچوب نظام حاکم و قانون اساسی مبتنی بر اصل ولایت مطلقه فقیه رسیدن به دمکراسی و حقوق بشر غیرممکن است و لذا آمادگی لازم را برای رو یا روئی پیدا نمی کنند. دلیلی ندارد ایرانیان خود را بکشتن بدهند و در زندان مورد شکنجه و تجاوز قرار بگیرند که احمدی نژاد برود تا موسوی یا کروبی بیآیند که آنان را بدوران طلائی امام رجعت دهند.

موسوی و کروبی هم بعنوان فعالین سیاسی و هم بعنوان رهبران نمادین جنبش سبزعلیرغم تلاش و استقامت قابل ستایش شان در برابر خامنه ای و باند مافیای حاکم سپاه پاسداران هر چند که هنوز مات نشده اند ولی کیش شده اند زیرا آنان خود را در بازی خامنه ای و سپاه پاسدارش زندانی نموده اند. آنان کیش شده اند زیرا کروبی و موسوی در پای دیوار بازی پیروی از خط امام قرار گرفته اند و آنان هم به این بازی تن داده اند. در حقیقت موسوی و کروبی با علم کردن پرچم پیروی از خط امام از آغاز بازی به سران قدرت گفته اند ما پا را از دایره بازی شما فراتر نمی نهیم. سپاه پاسداران با همدستی خامنه ای هم از آنجائیکه می دانند رهبران نمادین جنبش سبز از چارچوپ نظام پا را فراتر نمی گذارند برای آنان خط قرمزها را معین می کنند و سیاست خود را چنان تنظیم می کنند تا جنبش سبز در محدوده نظام بماند و بتدریج فرو خوابد. این کم و بیش آن روندی است که از 22 بهمن بوقوع  پیوسته است و همچنان ادامه دارد و همگی ما شاهد آن هستیم. نتیجه منطقی شعار رجعت به دوران طلائی امام چیزی بهتر از این، یعنی بلاتکلیفی جنبش آزادیخواهانه مردم و شکنندگی آن و نهایتاً شکست آن نمی تواند باشد.

حال دمکراتها چگونه باید از آقایان کروبی و موسوی و یارانشان بخواهند محدوده نظام را ترک گویند و برای گذار به دمکراسی و استقرار حاکمیت مردم همدوش دیگر نیروهای دمکرات گام بردارند؟.

تا زمانیکه نیروهای دمکراتیک، بدیل خود را برای گذار به دمکراسی بنا نسازند. تا زمانیکه نیروهای دمکرات گفتمان آزادی را مرام خود نسازند. تا زمانیکه مداوم از حقوق مردم و آزادیهای ذاتی آنان و توانائی مردم سخن به میان نیآورند و تا زمانیکه از توهم اصلاح طلبی و اصلاح پذیری نظام بیرون نیآیند. تا زمانیکه نیروهای دمکرات در سخنانشان شفافیت بخرج ندهند و نوع حکومت آینده و بدیل نظام ولایت فقیه یعنی ولایت جمهور مردم را بدون ابهام و صریح بیان نسازند، مشخص است که کروبی و موسوی و اصلاح طلبان پا را از محدوده این نظام فراتر نمی گذارند. و چون پاره تن این نظام هستند بخود جرئت می دهند از پدیده ننگین خمینی حمایت نمایند. فراموش نکنیم که آقایان آمده اند تا رژیم را از مهلکه نجات دهند و آشکارا قبل از انتخابات خرداد 1388 گفته اند که ما قصدی بجز نجات جمهوری اسلامی نداریم. به این حقیقت هم باید اشاره کرد که در یکسال گذشته همه نیروهای سیاسی از جمله آقایان موسوی و کروبی پا به پای مردم و جنیش تغییر کرده اند.

مردم و نیروهای دمکراتی که معتقد به جدائی دین از دولت اند و خواهان رسیدن به جامعه ای دمکراتیک هستند موظفند تا تکلیف خود را خود معین کنند. چون تکلیف آقایان کروبی و موسوی و یارانشان مشخص است. آنان چیزی بجز این نظام نمی خواهند آنهم از نوع امام راحلشان. این را صد ها بار مکرراً صادقانه و بدون ابهام گفته اند. ولی عده ای دلال صفت در داخل و خارج مرتب در پی تفسیرها و رمل واسطرلاب اندازی در پی کشف و پی بردن به کنُه مصاحبه ها وبیانیه های آنها هستند که رمز و راز گفتار آنان را توجیه و تفسیر کنند که مقصود از بیان این یا آن دیدگاه، اینچنین است و آنچنان نیست!!.

مردم و نیروهای دمکرات هستند که باید وضعیت شان را معین کنند و بدون تناقض و ابهام بگویند چه می خواهند و در چه جامعه ای می خواهند زندگی کنند؟.

بنابراین ایرانیان بویژه نسل جوان خود هوشیارانه و سرسختانه بکوشند برای خود تعیین تکلیف کنند تا هم از مصیبت استبداد دینی خلاص شوند و هم از حقوق خود صیانت کنند. تا زمانیکه فعالان سیاسی دمکرات مذهبی و غیرمذهبی و مردم، بخصوص جوانان این آینده ساز ایران، وضعیت خود را با این نظام روشن نسازند و قاطعانه حقوق و مطالبات خود را بیان نسازند؛ الزاماً اسیر و برده افرادی چون مصباح یزدی ها، خامنه ای ها، حسین شریعتمداری کیهان، احمدی نژادها و مافیای نظامی –مالی حاکم خواهند بود و زندگی شان نتیجه ای بهتر از این نخواهد داشت. چگونه میشود ملتی که خود را فرزند کورش کبیر می خواند و مفتخر است که سابقه چند هزار ساله تمدن دارد و اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر را صادر نموده است، امروز در چنین فلاکت و شرایط سیاه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی زندگی کند که حتی حق راه رفتن در خیابان و میادین شهر را نداشته باشد. شایسته ملتی با عظمت تاریخی و فرهنگی ایران نیست که تصدی امورش را به مشتی اراذل و اوباش پرور و احیاناً آنانی بسپارد که قصد دارند آنان را همواره در یک نظام استبداد فراگیر زندانی نمایند؟. ایرانیان بدانند در جهان بیشتر از دو نوع  سیستم حکومتی نبوده و نیست یا دیگران بر سرنوشت مردم حاکم میشوند و ضرورتاً آقا بالاسری بنام شاه و امام و رهبر و مقتدا و پیشوا و …. خواهند داشت، یا مردم خود بر سرنوشت خویش حاکم میشوند و در دمکراسی زندگی می کنند.

بنابراین از بلاتکلیفی بیرون بیآئیم و در پی ایجاد جامعه ای دمکراتیک که حاکمیت ملت بر فراز قانون اساسیش نوشته شود اقدام نمائیم و بدون دو دلی و کوچکترین شکی تکلیف خود را با مستبدین حاکم معین کنیم که فردا خیلی دیر است.

 

سر افراز و پیروز باشید

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما