koorosh zaim 02

ایران و تغییر در راهبرد غرب در منطقه

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

koorosh zaim 02

 koorosh zaim 02کورش زعیم

اگر نادرشاه پدیدار نمی شد، نیمی از ایران را روسیه و عثمانی گرفته بودند. ولی نادرشاه با قدرت تمام چنان عثمانی ها را سرکوب کرد که دیگر جرات نکردند به مرزهای ایران نزدیک شوند. سپس به روسها اخطار کرد که از سرزمین ایران خارج شوند. روسیه بدون مقاومت یا جنگ، از

ترس نادرشاه با دو اخطار او، همه قفقاز را تخلیه کرد و همه آن متصرفات پس گرفته شد. تفاوت میان شاه سلبطان حسین که وارث قدرت و نفوذ شاه عباس در منطقه بود و نادرشاه که تازه زمام را در دست گرفته بود، نه قدرت نظامی بلکه قدرت خرد مدیریتی بود.

1-  ایران بازیچه استراتژی ابرقدرتها

ایران از آغاز دوران قاجار به علت بی خردی، نادانی سیاسی و فساد درباری، بازیچه سیاستهای غرب در منطقه شد. بریتانیا که از آغاز ورود به منطقه و تسلط بر هندوستان از قدرت و نفوذ ایران واهمه داشت، با بهره برداری از ضعف و فساد دولت مرکزی، که سفیران بریتانیا در ایران پیوسته به لندن گزارش می دادند، برای نخستین بار جرات کرد پا به خاک ایران بگذارد و کم کم دربار را زیر نفوذ خود بگیرد. از سوی دیگر، روسیه تزاری هم که بر مبنای سیاست راهبردی منتسب به پتر کبیر برای دستیابی به اقیانوس هند، ناتوانی و بی خردی شاه سلطان حسین را فرصتی تاریخی برای خود شمرد. پتر کبیر در سالهای پایانی صفویان به ایران حمله کرده بخش عمده قفقاز را از داغستان تا رشت تصرف کرد. ناتوانی دولت ایران چنان بود که عثمانی ها هم آغاز به تجاوز کردند، و اگر نادرشاه پدیدار نمی شد، نیمی از ایران را روسیه و عثمانی گرفته بودند. ولی نادرشاه با قدرت تمام چنان عثمانی ها را سرکوب کرد که دیگر جرات نکردند به مرزهای ایران نزدیک شوند. سپس به روسها اخطار کرد که از سرزمین ایران خارج شوند. روسیه بدون مقاومت یا جنگ، از ترس نادرشاه با دو اخطار او، همه قفقاز را تخلیه کرد و همه آن متصرفات پس گرفته شد. تفاوت میان شاه سلبطان حسین که وارث قدرت و نفوذ شاه عباس در منطقه بود و نادرشاه که تازه زمام را در دست گرفته بود، نه قدرت نظامی بلکه قدرت خرد مدیریتی بود.

پس از نادر، که به روایتی با توطئه انگلستان کشته شد، کریمخان زند هم کشور را با قدرت و خردمندی اداره کرد و حرف اول را در منطقه می زد. پس از کریمخان که دعوا بر سر جانشینی او بود، کاترین بزرگ ملکه روسیه شد و با جعل سندی به نام پتر کبیر رسیدن به آبهای گرم را از راه دریای کاسپین وظیفه خود اعلام کرد. چیزی نگذشت که دوباره پای روسها به کرانه های ایران و بندر اشرف (بهشهر) باز شد. این بار آغامحمدخان که والی آن منطقه بود، به روسها دستور داد که از خاک ایران خارج شوند، و روسها بیدرنگ تاسیسات نظامی خود را ویران و فرار کردند. در هرج و مرج سیاسی درگیری برای جانشینی کریمخان، انگلیسیان هم جزیره قشم را اشغال کرده بودند. علیمرادخان که با آغامحمدخان رقابت بر سر پادشاهی داشت نخستین سنگ بنای خیانت را گذاشت و به کاترین نامه نوشت که در صورت کمک به او برای رسیدن به پادشاهی، قفقاز را در اختیارشان می گذارد. همچنین جعفرخان زند، مدعی دیگر پادشاهی، به انگلیسیان که در خلیج پارس پرسه می زدند و منتظر موقعیت بودند قول مساعدت و آزادی بازرگانی در ایران را داد. بریتانیا از هرج و مرج حکومتی در ایران استفاده کرده بازرگانی خلیج پارس را در انحصار خود درآورد و حضور نظامی خود را در مرزهای آبی ایران تقویت چشمگیر کرد. از سوی دیگر، روسیه گرجستان را از آن خود کرد. با پادشاهی آغامحمدخان در سال ۱۱۶۱خ، بار دیگر اقتدار به ایران بازگشت و ما حرف اول را در منطقه می زدیم. در مورد آغامحمدخان بی مهری زیادی شده، زیرا هرچند آدمی خشن و جنگجو بود، ولی در اداره داخلی کشور خردمندی زیادی داشت که من او را با نادرشاه در یک رده می شمارم.

آغامحمدخان برای نخستین بار مسیحیان، یهودیان، و زرتشتیان را اهل کتاب خواند، و ممنوعیت بیرون آمدن آنان را در روزهای بارانی که روحانیت به بهانه نجس شدن زمین، آنان را برای این کار مجازات می کردند، لغو کرد. همچنین اجازه داد آنان برای خود نیایشگاه بسازند. در دوران آغامحمدخان کسانی که به دین های کتابی توهین می کردند به شدت مجازات می‌شدند. ناپلئون بناپارت در فوریه سال ۱۸٠۵ ( ۱۱۸٣خ) در نامه ای به فتحعلیشاه، آغا محمدخان قاجار را ستایش کرد. ناپلئون با توصیف جنگ ها و آشوبهای داخلی ایران پس ازنادر شاه، نوشت، ” پیشینیان تو لابد از یک سده پیش لایق فرمانروایی بر چنین ملّتی نبوده اند که گذاشته اند درگیر نفاق خانوادگی شوند واز بین بروند. تنها محمد شاه(آغامحمدخان) عموی تو از دید من چون شاه زندگی کرده و چون شاه اندیشیده است، بخش بزرگی از ایران را به تصرف در آورده و سپس آن توانایی را که خود به دست آورده برای تو گذاشته است.” پس از آغامحمدخان برادرزاده اش باباخان به نام فتحعلی شاه جانشین او می شود، و نامه ناپلئون نشان میدهد که احترام چندانی برای او قائل نبوده است.

 دو جنگ بزرگ تاریخساز میان ایران و روسیه تزاری در زمان پادشاهی فتح‌علی‌شاه قاجار درگرفت. روسیه تشخیص داده بود که فتحعلی خان خوش گذران و نه چندان هوشمند از تبار نادر و محمدخان نیست. این جنگ‌ها با شکست ایران از روسیه پایان یافت و بخش‌های بزرگی از ایران، قفقاز و ترکمنستان، از دست رفت. هرچند عباس میرزا، فرزند چهاردهم فتحعلی شاه، فرماندهی شجاع و کارآمد بود، و برنامه ای برای اصلاحات و نوسازی در ارتش داشت، ولی دربار تهران نه تنها پشتیبانی لازم را از او نمی کرد که او را گاه در تنگناهای مالی هم قرار می داد. فتحعلی شاه که مردی خوش‌گذران، بی‌لیاقت، خسیس، دهن‌بین، و لاابالی و شهوتران بود، هزینه حرمسرای هزار تن زن های خود را به پرداخت دستمزد سربازان در جبهه جنگ با روسیه ترجیح می داد.

از این تاریخ به بعد ما از هر لحاظ طعمه لاشخورهای بین المللی و نفوذ سیاست بریتانیا و روسیه در تار و پود زندگی سیاسی و اجتماعی خود شدیم. مذاکره برای پایان دادن به جنگهای اول و دوم  با روسیه، بیشتر جنبه سرگرم کردن ایران و تثبیت منافع روسیه و بریتانیا را داشت. با شکست نظامی و سیاسی ایران، پای خاورشناسان و مبلغان و جاسوسان غربی به ایران باز شد. احساس سرخوردگی مردم که خود را سرور  منطقه می شمردند و ناگهان دچار یک حکومت ناتوان و فاسد و مغلوب و بازیچه دو کشور بیگانه شده بودند، هنوز ادامه دارد و با رویدادهای از آن پس تا کنون تشدید هم شده است.

با وجود بی لیاقتی قاجاریان، گهگاهی جرقه هایی از میهن پرستی و شجاعت و سیاستمداری در راستای منافع ملی بروز کرد که اگر در آنزمان دارای دولتی هوشمند و دانا می بودیم، می توانستیم خود از این مرداب ناامیدی و وابستگی نجات دهیم و کشور را دوباره مستقل و نیرومند سازیم، و بار دیگر به یکی از قدرتهای استوار و تاثیرگذار جهان تبدیل شویم. ولی چون شیوه حکومتی قاجارهای جانشین آغامحمدخان، خدمت به خود و در نتیجه بروز فساد و خیانت بود، ما از درون خود شکست خورده شدیم. گستاخی بیگانگان در کشور ما چنان شد که توانستند بزرگانی چون فراهانی و امیرکبیر را که می توانستند ایران را به عظمت گذشته بازگردانند، به دست عوامل خائن و فاسد درون حاکمیت، از سر راه نفوذ و دخالتهای خود بردارند.

در دوران قاجار، دوباره خاطره شکست های بزرگ گذشته در ذهن مردم زنده شد. هجوم و خشونت های توصیف ناپذیر سده های یکم و دوم هجری عربان علیه ایرانیان که اکنون مشابه آنرا در رفتار گروه داعش در عراق و سوریه مشاهده می کنیم؛ و سپس حمله وحشیانه مغول و قوم های دیگر آسیایی به ما در اثر بی تدبیری حکومتهای وقت، ملت ما را وادار به سازش با اوضاع برای زنده مانی کرده بود. فریب و دروغ و خیانت رواج یافت که در آن شرایط تحمل ناپذیر تنها راه نجات از خشونت و مرگ بود. با وجود این، قدرت ذاتی و فرهنگی ایران که از دوران کهن باقیمانده بود، هنوز آن جرات را به بیگانگان تازه وارد نمی داد که ایران را به نابودی بکشانند. دولتهای ایرانی پس از این یورش های خانمان برانداز و سخنترین شرایط برای هر ملتی، به جهان نشان دادند که ایران زخم خوردنی هست ولی شکستنی نیست. ایران استوار بر توانمندی فرهنگی و روحی مردم خود، هر بار از ویرانه خود برخاست و دوباره آبادان شد.

ولی قاجاریان این شرایط روانی را تغییر دادند. نخستین آزمون بریتانیا برای ارزیابی توانمندی دولت مرکزی حمله به بوشهر و جنگ ۵ ماهه خوشاب در ۱۸۵۶بود که با وجود عقب نشینی بریتانیا و پیروزی ایران، بریتانیا به دروغ تبلیغ شکست خوردن ایران را کرد. ناصرالدین شاه که خود آدمی ضعیف النفس بود، بجای گزارش عمال خود، تبلیغات بریتانیا را باور کرد، و با التیماتوم فرمانده انگلیسی از محاصره هرات برای بازپس گیری آن دست کشید و افغانستان را به بریتانیا واگذار کرد. در آن زمان ایران میان سه قدرت نظامی بریتانیا، روسیه و عثمانی قرار گرفته بود، و با آشکار شدن ناتوانی و فساد دربار قاجار هر سه قدرت به جان ایران افتادند.

در دو جنگ ۱۱۹۲ و ۱۲٠۶خورشیدی، با وجود برتری جنگ افزاری روسیه، باز ارتش ایران می توانست جلوی پیشروی دشمن را بگیرد،‌ که دربار از کمک دادن به سردار دلاور ایرانزمین عباس میرزا خودداری کرد و او را به شکست کشانید. سرانجام عباس میرزا، چون نادرشاه بدست پزشگ انگلیسی خود مسموم و کشته شد.

در دهه نخست ۱۲٠٠ خورشیدی، بریتانیا جزیره های خلیج پارس را یکی پس از دیگر تصرف کرد و صدای دربار قاجار بلند نشد. در سالهای ۱۲٠۲ و ۱۲۲۶ خورشیدی، در تعیین مرزهای غرب ایران با عثمانی، با ناتوانی و بی خردی دولت ایران، سلیمانیه را از دست دادیم. اگر امیرکبیر نبود، خرمشهر و اروند رود را هم از دست داده بودیم. در سال ۱۲٣۵ خورشیدی، افغانستان (هرات و ولایت آریانا) را در پیمان پاریس از دست دادیم. در سالهای 1250، ۱۲۵۲، و ۱۲۸۴ خورشیدی، به تدریج نیمی از بلوچستان و هشتاد درصد سیستان را از دست دادیم. و سرانجام در ۱۲۶٠ خورشیدی، ترکمنستان را در پیمان آخال از دست دادیم.

همه این جداسازی ها نتیجه نفوذ ژرف سیاست بریتانیا در ساختار سیاسی ایران و تمکین ترس آمیز حکومت قاجار بود. این بی ارادگی به روسیه هم این علامت را داده بود که ایران عاجز از دفاع از خود است. آنگاه بود که این دو قدرت شمالی و جنوبی که تا زمان مرگ آغامحمدخان از ایران می ترسیدند، کشورمان را میان خودشان تقسیم کردند. بیگانگان آنقدر به خاطر نفوذ خود در سیاستمردان دربار ایران گستاخ شده بودند که در سال ۱۹٠۷ (۱۲۸۵ خورشیدی) در پیمان سنت پترزبورگ، ایران را به دو منطقه نفوذ خود تقسیم کردند.  

اکنون سیاست راهبردی جهانی، سیاست دو ابرقدرت زمان بریتانیا و روسیه تزاری بود که شرایط و رویدادها را در منطقه خاورمیانه تعیین می کرد. راهبرد آنها فقط تامین منافع کشورهای خودشان بود و بقیه جهان برایشان اهمیت نداشت. برای مثال، بریتانیا وقتی حکومت ایران را ذلیل و فاسد تشخیص داد، آغاز به سوء استفاده با رشوه و ارعاب حکومتگران فاسد و ترسو کرد.

سال ۱۲۵۱ خورشیدی (۱۸۷۲ م) قرارداد ناصرالدین شاه با جولیوس رویتر، یهودی آلمانی تبار تبعه بریتانیا، برای ساختن هرگونه راه و راه آهن و سد از دریای کاسپین تا خلیج پارس و بهره برداری از همه معدنهای ایران (بجز زر و سیم)، ایجاد آبراه ها و قنات و کانال‌ها برای کشتیرانی یا کشاورزی؛ ایجاد بانک و هر گونه شرکت صنعتی در سراسر ایران؛ حق انحصار کارهای عمرانی؛ استفاده و بهره‌برداری از جنگلها برای مدت هفتاد سال و استفاده از گمرکهای ایران به مدت بیست و پنج سال؛ همه اینها در ازای پرداخت دویست هزار لیره انگلیسی و ۵٪ از سود. قرارداد با اعتراض مردم ایران، روسیه و حتا دولت بریتانیا که می ترسید منفور جهان شود لغو شد. ولی درباره قاجار نمی ترسید منفور ملت و جهان شود. این پیمان با رشوه ۵٠ هزار لیره به میرزا حسین خان سپهسالار و ۵٠ هزار لیره هم به سه نفر از مسئولان دیگر امضاء شد. این پیمان ژرفای فساد در حکومت قاجار را نشان می دهد که ما همانند آنرا تا دوران محمود احمدی نژاد نداشته ایم.

مثال دیگر، قرارداد لاتاری ۱۲۶۷ خورشیدی (۱۸۸۹م)، که ناصرالدین شاه و وزیرش امین السلطان با یک فرانسوی منشی سفارت ایران در لندن با گرفتن رشوه، در واقع برای میرزا ملکم خان، امضا کردند که با اعتراض مردم و روحانیان به عنوان حرام بودن قمار لغو شد.

بنیانگذاری بانک شاهی که نخستین بانک ایران بشمار می‌آمد، در سال ۱۲۶۷خورشیدی (۱۸۸۹م) با فرمان ملکه ویکتوریا بر پایه امتیازی که ناصرالدین شاه به رویتر داده بود اجرا شد. پس از لغو قرارداد رویتر، در ازای وامی که رویتر به ناصرالدین شاه برای سفر به اروپا داده بود، امتیاز این بانک به رویتر برای مدت 60 سال واگذار شد. این بانک نخستین اسکناس بانکی را در ایران منتشر نمود و تا سال ۱۳۰۹ به فعالیت ادامه داد تا اینکه رضا شاه امتیاز را به مبلغ ۲۰۰ هزار لیره خریداری و به بانک ملی ایران واگذار کرد.

قرارداد انحصار بازرگانی تنباکو در ایران برای پنجاه سال با سرگرد تالبوت انگلیسی، از نزدیکان نخست وزیر بریتانیا، در سال ۱۲۶۸ خورشیدی (۱۸۹٠م) برای تامین هزینه سفرهای اروپایی ناصرالدین شاه در ازای سالانه ۱۵ هزار لیره و پرداخت یک چهارم سود به شاه (نه خزانه دولت) بسته شد. تنباکو یکی از اقلام مهم کشت و صادرات در ایران بود و دویست هزار نفر در آن اشتغال داشتند. مخالفت با این قرارداد به دروغ به میرزای شیرازی نسبت داده می شود، در صورتیکه در پاسخ به اعتراض بازرگانان و دکانداران، سه تن از بازرگانان و صادرکننده عمده تنباکو در کاشان و اسپهان و تبریز، که یکی از آنان جد پدری من بود، تصمیم گرفتند در اعتراض تمامی موجودی انبار خود را در میدان شهر به آتش بکشند تا مجبور نشوند به انگلیسیان بفروشند. آنگاه سه نفری به نجف رفتند و از میرزای شیرازی خواستند که فتوای حرام بودن مصرف تنباکو را بدهد تا مردم از انگلیسی ها تنباکو نخرند و قرارداد شکست بخورد. پس از فتوا بود که انیس الدوله زن ناصرالدین شاه قلیانهای حرمسرا را شکست و با راهپیمایی زنان و دکانداران باعث لغو قرارداد شد.

در ۱۲۸٠ خورشیدی (۱۹٠۱م)، قرارداد با ویلیام دارسی، استرالیایی تبعه بریتانیا، برای کشف و استخراج نفت بود که ناصرالدین شاه در ازای دریافت ۲٠ هزار لیره نقد و ۲٠ هزار سهم امضاء کرد. امتیاز برای سراسر ایران به جز پنج ولایت شمالی بود که امتیاز آن نواحی را روسها می خواستند. ادبیات غربی، کشف نفت به دارسی نسبت می دهند، در صورتیکه ما هزاران سال بود نفت خام را برای روشنایی، گرمایش و ساختمان بکار می بردیم. آتشی که برای سیاوش هم بر پا شده بود، با نفت شعله ور شد.

در ۱۲۹۵ خورشیدی (۱۹۱۷م)، قرارداد با آکاکی خوشتاریا، تبعه روسیه، برای بهره برداری از کلیه معدنها و جنگلها و نفت در پنج ایالت شمالی، که با پرداخت رشوه به نخست وزیر، میرزا حسن خان وثوق الدوله، و وزیر فرهنگ او، احمد بدر نصیرالدوله، امضا شد. وزیر فرهنگ رشوه خود را به وزارتخانه هدیه کرد و ماجرا فاش و جنجال ناشی از آن و مخالفت مدرس، سبب لغو قرارداد شد. سپس قرارداد کشتیرانی در رودخانه کارون با برادران لینچ بود که ناصرالدین شاه آنها را وادار به پرداخت مبالغ هنگفتی رشوه کرده بود، که در نهایت بعلت کارشکنی  قبیله بنی کعب ساکن ایران و نیز مبلغ بالای انتظارات زیاد شاه، توسط خود شرکت لغو شد؛ هر چند با فشار بریتانیا کشتیرانی در کارون برای همه آزاد شد. در مقابل، ناصرالدین شاه، طی عهدنامه ای کشتیرانی تجاری در مرداب انزلی و رودخانه‌هایی که مصب آنها خزر بود را برای دولت روسیه و اتباع آن کشور آزاد اعلام کرد.

من با این مثال ها می خواهم نشان بدهم که دربار قاجار از فتحعلی شاه تا ناصرالدین شاه چقدر فاسد، نادان و ضد منافع ایران بوده است، و اینکه چرا ملت ما در این توهم فرو رفت که همه سیاست ایران را انگلیسیها رقم می زنند. خود عوامل بریتانیا هم که از سرخوردگی و عدم اعتماد به نفس ملت ایران آگاه بودند، این شایعه را دامن می زدند که “کار کار انگلیسی هاست“! در هر حال، راهبرد غرب که در آن زمان به رهبری بریتانیا تدوین و اعمال می شد، بهره برداری حداکثری از منابع کشورهای ناتوان خاورمیانه بود. دستیابی به منابع طبیعی، مواد اولیه و کارگر ارزان برای تغذیه انقلاب صنعتی در بریتانیا و بطور کلی اروپای غربی، و بهره برداری از آن کشورها به عنوان بازار کالاهای خود.

مردم ایران بشدت از حکومت ناراضی بودند، و این نارضایتی با هدایت فکری دانش آموختگانی که در فرانسه و نیز دارالفنون امیرکبیر درس خوانده بودند، کتابهای ژان ژاک روسو که ترجمه و گسترده پخش می شد، سرمشق انقلاب فرانسه (۱۷۹۲م) که به اعدام لویی شانزدهم انجامید، و انقلابیون روسیه (۱۹٠۵م)، همه در شکل گیری نطفه انقلاب مشروطیت نقش داشتند. ترور ناصرالدین شاه که مردم از او متنفر بودند، جنبش مشروطیت را نیرو داد. پیروزی انقلاب که در ۱۲۸۵خ، (۱۹٠۶م) با امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قطعی شد، بار دیگر روحیه مردم ایران را بازسازی کرد. بهمین دلیل مقاومت محمدعلی شاه و به توپ بستن مجلس با کمک روسیه و بازگشت به استبداد، مردم را ناامید نکرد. در تبریز و گیلان و بختیاری و قشقایی، با شرکت زنان و روحانیان و اصناف، خیزش ملی صورت گرفت و سرانجام محمدعلی شاه خلع شد. گمان می رفت که ایران دوباره حاکم بر سرنوشت خود شود و بتواند خود را از زیر نفوذ بیگانگان رها کند.

2- انقلاب اکتبر روسیه، جنگ جهانی اول و تغییر راهبرد

در طول جنگ جهانی یکم، بریتانیا آنقدر حضور خود را در منطقه و ایران حق طبیعی خود می شمرد که افزون بر بهره کشی در هندوستان، در ایران هم خود را ارباب مطلق می شمرد. به گونه ای که با وجود اعلام بیطرفی ایران در جنگ جهانی یکم (۱۲۹۶- ۱۲۹۲خ)، بریتانیا، روسیه و عثمانی به خاک ایران تجاوز کردند. بریتانیا و روسیه تزاری در قراردادی پنهانی در ۱۹۱۵، ایران را بین خود تقسیم کردند. با رویداد انقلاب در روسیه (۱۹۱۷م)، ارتش روسیه در ایران از هم پاشید و بریتانیا به بهانه حفاظت از تاسیسات نفتی ایران، وارد خاک ایران شد. با ورود امریکا در جنگ به سود بریتانیا و فرانسه، بریتانیا توانست نیروهای بیشتری را از اروپا منتقل و به ایران و خاورمیانه بفرستد و تا ۱۹۱۸، تمامی خاک ایران را تصرف کرد بدون اینکه اجازه بدهد خبر آن به خارج درز کند. ارتش بریتانیا در ایران نیروهای “هیس هیس” خوانده می شدند، یعنی سکوت در برابر حضورشان در ایران. در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ بریتانیا در تلاش برای اشغال کل کشور، با بمباران بسیاری از تاسیسات ایران را ویران کرد و شمار زیادی از مردم بی دفاع را کشت. ولی کشتار عظیمی که سفیر امریکا در آن زمان آنرا “قحطی و نسل کشی” خواند، گردآوری همه فراورده های کشاورزی با زور یا با پرداخت بهایی بالاتر از توان مردم و ذخیره برای ارتش خود، بطوریکه برای مردم ایران چیزی برای خوردن نمانده بود و آنچه بود چنان گران شده بود که توان خرید آن را نداشتند. قحطی شدیدی ایران را فراگرفت، جسدهای مردمی که از گرسنگی می مردند همه جا در کوچه و بازار و جاده و بیابان دیده می شد. آنان که توان خرید دستکم نان را داشتند، نان بی کیفیت و پر از سنگریزه و سوسک و آلودگی های دیگر بود که آن هم باعث بیماری می شد. در طی این دوسال از جمعیت بیست میلیونی ایران حدود یازده میلیون کشته شدند یا از گرسنگی مردند. بریتانیا نه اجازه درز خبر را به خارج می داد و نه حتا اجازه  ورود کمکهای مردمی و آذوغه از سوی امریکا را می داد. با تلاش زیاد نماینده کمک رسانی امریکا، شولر، مقدار کمی آذوغه به تهران رسید که سفارت امریکا جوانان کالج البرز، از جمله اللهیار صالح، را مسئول پخش آن نمود. در این میان احمدشاه قاجار بزرگتری محتکر ایران بود که می گفت: “غله را بجز به قیمت روز نمی فروشم.”

یک افسر معروف اطلاعات نظامی و نماینده سیاسی بریتانیا در غرب ایران درباره شرایط آن روزها نوشت، “اجساد چروکیده زنان و مردان، پشته شده و در گذرگاهها افتاده اند. در میان انگشتان چروکیده آنان مشتی علف که از کنار جاده کنده اند و یا ریشه های گیاهان به چشم می خورد.” بعلت ممنوعیت ورود غله از قم به کاشان بیشتر مردم این شهر از گرسنگی کشته شدند. در آوریل ۱۹۱۸، فرانسیس وایت، دبیر سفارت آمریکا از بغداد به تهران سفر می کند، و وضع گرسنگی را چنین تشریح می کند: “در سرتاسر جاده ها کودکان لخت دیده می شوند که فقط پوست و استخوان هسند. قطر ساقهایشان بیش از سه اینچ نیست و صورتشان مانند پیرمردان و پیرزنان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است… مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از جاده جمع می کنند تا نان درست کنند. در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگها بر سر جسد و یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته می شود عجیب نیست.” در ایران دولت فاسد و نوکر بیگانه چنان کشور را ذلیل و خوار کرده بودند که انگلیسیان مردم ایران را دیگر انسان نمی شمردند. هر چه از جاندار و بی جان در دسترس بود، سگ و گربه و موش و کلاغ و خر، به غذای مردم تبدیل شده بود.

از پایان جنگ جهانی اول، فروپاشی روسیه تزاری تا جنگ دوم، بریتانیا ترکتاز منطقه بود. انقلاب مشروطیت تا حدود زیادی روحیه خودباوری را به مردم ایران بازگرداند. مجلس های چهارم، پنجم، فعالیت زیادی برای جمهوری کردن نظام کشور کردند، که روحانیت، بویژه مدرس، پادشاهی را بر جمهوریت ترجیح دادند و سردار سپه نخست وزیر را پادشاه کردند. رضا شاه برای دوری از سلطه بریتانیا بر سیاست ایران تلاش کرد به آلمان نازی نزدیک شود، و آلمانها خدمات زیادی در عمران کشور انجام دادند، ولی با آغاز جنگ جهانی دوم و بسیج جهانی علیه آلمان، رضا شاه نه تنها نتوانست تعادلی در سیاست خارجی خود ایجاد کند، که توسط بریتانیا به جرم همکاری با نازیها خلع و تبعید شد. خلع و تبعید رییس یک کشور توسط کشوری بیگانه به مردم ثابت کرد که هنوز نتوانسته اند از زیر یوغ نفوذ بیگانگان خود را رها کنند.

از ۱۹۱۷ (۱۲۹۶خ)، که انقلاب بلشویکی روسیه رخ داد، تا پایان جنگ جهانی دوم ۱۹۴۵(۱٣۲۴خ)، شوروی خطر چندانی برای غرب نداشت، و در جنگ علیه نازیسم آلمان با متفقین غرب هم پیمان شد. پس از پیروزی در جنگ و شکست آلمان، ایزنهاور یک اشتباه تاریخی را بعلت عدم شناخت از کمونیسم جهانی، و روحیه انصاف گرایانه خود، در حالیکه به آسانی در شرف اشغال کامل آلمان بود، با وجود اصرار فرماندهانی مانند مارشال پتن (رقیب رومل در افریقا) و مارشان مونتگمری بریتانیا، بجای تصرف کامل آلمان، ارتش خود را در کرانه رورد راین ایستاند تا شوروی که در جنگ تلفات زیادی داده بود به رود راین برسد و هر دو با هم اعلام پیروزی کنند. شوروی تا برلین پیش آمد و اروپا دو تکه شد. اکنون کمونیسم شوروی بر نیمی از اروپا چیره شده بود و آغاز به صادر کردن انقلاب خود به کشورهای عقب افتاده و آسیب پذیر کرد. نخستین حرکت چالشگرانه شوروی، خودداری از خروج از آذربایجان بود. امریکا و بریتانیا و شوروی با هم کشور را اشغال کرده بودند و در کنفرانس تهران، سه رهبر کشورهای پیروز، روزولت، چرچیل و استالین تعهد کردند که با همزمان از ایران خارج شوند. امریکا و بریتانیا ارتش خود را بیرون کشیدند، ولی شوروی ارتش خود را در آذربایجان نگه داشت و با سازماندهی یک دولت دست نشانده در آذربایجان از ترک ایران سر باز زد. در اینجا بود که امریکا به داد ایران رسید، و ترومن، معاون روزولت که با مرگ او رییس جمهور شده بود، با انداختن دو بمب اتمی روی ژاپن جنگ را به پایان رساند، و به استالین اخطار کرد که اگر از ایران خارج نشود مسکو را بمباران خواهد کرد. شوروی بیرون کشید و آذربایجان نجات یافت.

از آن پس دیگر تعادل قوا و نفوذ منطقه ای دیگر در انحصار بریتانیا و روسیه نبود، امریکا وارد معادلات ژئوپولیتیک خاورمیانه شده بود. بریتانیا هم که در جریان جنگ آسیب اقتصادی کمرشکنی دیده بود، دیگر خود را ارباب منطقه نمی دانست. اکنون سیاست راهبردی غرب در خاورمیانه نیاز با بازنگری داشت. از سوی دیگر، جنگ اول، و بیشتر از آن، جنگ دوم نشان داده بود که مواد خام صنعتی و کارگر ارزان مستعمرات، دیگر نیاز راهبردی اقتصاد غرب نیست.

در جنگ اول جهانی نفت ایران انرژی نیروی دریایی بریتانیا را تامین کرده بود و اهمیت خود را در برتری جویی اقتصادی و نظامی نشان داده بود. اکنون تامین انرژی نفت یک ضرورت حیاتی شده بود. مستعمره ها به علت هزینه زیاد نگهداری آنها یکی پس از دیگری آزاد و مستقل می شدند. هندوستان آزاد شد و شماری از مستعمرات بریتانیا در آسیا و افریقا آزاد شدند. اکنون ایران با منابع انرژی حیاتی برای بریتانیا در الویت قرار گرفته بود، و منابع عربستان برای امریکا. با وجود اینکه امریکا خود منابع انرژی کافی داشت، ولی برای جلوگیری از انحصار بریتانیا در منابع انرژی خلیج پارس و جلوگیری از دسترسی شوروی به آن، از طریق قرارداد نفتی با عربستان وارد خلیج پارس شده بود. اکنون راهبرد مستعمراتی غرب نسبت به منطقه تبدیل به کنترل و حفاظت از منابع انرژی و جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی شده بود.

3- ورود امریکا به استراتژی منطقه خاورمیانه

ترومن از ملی کردن صنعت نفت ایران پشتیبانی کرد که، “یک دولت دموکرات در پی حقوق و منافع ملی خود است،” و زیر بار فشار بریتانیا برای براندازی مصدق نرفت و بزرگنمایی خطر کمونیسم را هم باور نکرد. ایزنهاور هم وقتی رییس جمهور شد، زیرا بار کودتا نرفت، ولی بریتانیا روی زخم اشتباه اجازه دادن ایزنهاور به شوروی تا نیمی از آلمان تسخیر کند نمک می پاشید، که اگر اکنون جلوی کمونیسم در ایران را نگیریم، همه منطقه را شوروی خواهد گرفت. ایزنهاور ترسانده شد، در حالیکه امریکا منافعی در نفت ایران نداشت و مسایل بریتانیا هم بقوا ترومن به امریکا مربوط نبود، ولی تسلط شوروی بر خلیج پارس که شریان حیاتی انرژی غرب بود برایش اهمیت استراتژیک داشت. سرانجام امریکا فریب خورد و کار کثیف بریتانیا و در نتیجه برنامه براندازی دولت ملی مصدق را به نیابت بریتانیا در دست گرفت. دولت امریکا تازه وارد معادلات جهانی شده و هنوز در سیاستگزاری جهانی تازه کار بود و آسان می شد آن را با اخبار و آمار ساختگی فریب داد.

در واقع ایران و دولت مصدق فدای تغییر راهبرد امریکا و هم پیمانانش در خاورمیانه که اکنون سیاستگزاری جهان غرب را بجای بریتانیا بر عهده گرفته بود شد، هر چند بریتانیا تا مدتها خط اصلی را تعیین می کرد. در حالیکه کشورهای مستعمره کم کم اهمیت خود را به عنوان منابع مواد اولیه و کارگر ارزان از دست می دادند و یک یک استقلال می یافتند، کشورهای مستقل دارای منابع انرژی زیر سلطه سیاست استعماری درآمدند که این کار تنها از راه گماشتن دیکتاتورهای مطیع و حرف شنو انجام می گرفت. دوران دیکتاتورهای وابسته آغاز شده بود، در خاور میانه، امریکای مرکزی و جنوبی و در افریقا. بریتانیا برای حفظ منابع خود، و امریکا برای جلوگیری از گسترش کمونیسم و دستیابی آن به منابع انرژی و محروم کردن جهان غرب از آنها.

جهان دو قطبی شده بود، شوروی در پی تحت کنترل درآوردن کشورهای فقیر و ناتوان آسیا و امریکای جنوبی بر پایه ایدئولوژی؛ و امریکا در مسیر ایجاد کشورهای دیکتاتوری وابسته و وفادار برای جلوگیری از گسترش کمونیسم. مسابقه برتری جویی در تسلیحاتی اتمی آغاز شد. اکنون راهبرد امریکا و غرب مهار پیشروی شوروی شده بود. بارها تهاجم فرهنگی و ایدئولوژیک شوروی در کشورهای دیگر توسط امریکا خنثی شده بود و حتا تهدید موشکی شوروی با انتقال موشکهای قاره پیما به کوبا، با شکست و خفت روبرو شد. این دومین شکست نظامی شوروی در برابر امریکا بود؛ نخست تهدید حمله به مسکو که استالین را از ایران خارج کرد، و دوم تهدید حمله به شوروی که خروشف را مجبور کرد موشکهایش را از کوبا برگرداند.

با روی کار آمدن جان کندی در ۱۹۶٠ (۱٣٣۹خ)، راهبرد امریکا بجای مسابقه هسته ای، توقف مسابقه هسته ای شد. امریکا که در مسابقه فضایی خود را از شوروی عقب افتاده یافت، تصمیم گرفته با مذاکره مسابقه تسلیحاتی را کاهش دهد و به تسخیر فضا بپردازد. جان کندی هدف خود را پیاده کرده انسان روی کره ماه اعلام کرد. روش نوین محدود کردن کمونیسم، نه حفظ و پشتیبانی از رژیمهای دیکتاتوری، بلکه گرایش دادن کشورها به اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و باز کردن فضای حقوق مدنی شهروندان در راستای رفاه و دموکراتیزه کردن شد. زیرا او باور داشت که یک ملت زیر فشار سرانجام انقلاب می کند و در انقلاب گرایش به کمونیسم بیشتر از دموکراسی جذابیت پیدا می کند. ولی این سیاست زودگذر بود. برخی محافل سیاسی غربی تحمل دموکراسی جان کندی را نداشتند. زیرا فقط رژیم های تک صدایی و دیکتاتوری می توانستند خواسته های آنها را بدون رعایت دیدگاه مردم برآورده کنند. مسلح شدن این کشورهای مطیع علیه تجاوز احتمالی شوروی سودآورتر و کارسازتر از تلاش برای یک جامعه راضی و پیشرو در یک جهان عقب افتاده بود. راهبرد امریکا و غرب با مرگ جان کندی و روی کار آمدن ریچارد نیکسون تغییر کرد، و آن پشتیبانی از دیکتاتوریهای وفادار به غرب و مسلح کردن آن بود.

4- انقلاب ایران نشانه تغییر در معادلات

در سالهای آخر شاه، هر چه نشانه های فروپاشی نظام بیشتر هویدا می شد، شاه واکنش های نامتعارف بیشتری از خود نشان می داد و حرفهای می زد که همسایگان و قدرتهای غربی را نگران می کرد، مانند نوید ساختن بمب اتمی، مانند سخنان تند درباره غربی ها و چشم آبی ها و قراردادهای پنهانی با افریقای جنوبی و پاکستان برای اوانیوم و غنی سازی و غیره. کم کم محمدرضا شاه برای غرب یک دردسر شده بود. از سوی دیگر، غرب که تا آن زمان شاه را سدی در برابر شوروی و کمونیسم می دانست و از او پشتیبانی می کرد، اکنون بر این باور بود که باید با ایجاد یک کمربند سبز اسلامی سد راه شوروی بسوی جنوب شود.

ایران کشور بزرگی با جمعیت قابل توجه که اکثریت شیعه است که از جنبه های فرهنگی، اقتصادی، و نظامی و منابع طبیعی در نقطه استراتژیک مهمی در میان همسایگان متعدد و در مرکز جغرافیای اقتصادی خاورمیانه قرار گرفته، که هر موضعگیری رادیکال آن میتواند تعادل نیروها را در منطقه بهم بزند. از سوی دیگر، ایران از زمان صفویان تا به امروز، با کاربرد اکثریت مردم شیعه مذهب خود بعنوان یک قدرت منطقه ای در گذر از تنگناها و در برابر تجاوز نظامی و مداخله بیگانه موفق شده بود از سرزمین خود و از فرهنگ و ارزشهای خود دفاع کند. تنها کشوری در خاورمیانه است که همیشه با پشتوانه قدرت فرهنگی و تاریخی خود دوام آورده و هیچ کشوری در خاورمیانه دارای چنین مزیتی وجود نداشت. ایران را نمی شود به آسانی خرد کرد، بلکه باید نخست آن را ناتوان کرد.

اکنون سیاست راهبردی غرب پشتیبانی از ایجاد نظام های مذهبی در منطقه بود، زیرا اسلام دشمن کمونیسم بود. شرایط نارضایتی گسترده در ایران و شور انقلابی در ایران چنین فرصتی را فراهم کرد. راهبرد “اسلام علیه شوروی” در دهه ۱۹۵٠، نخستین بار توسط الکساندر بنیگسن، تاریخنگار و خاورشناس روسی تبار فرانسوی و از نامدارترین صاحبنظران تاریخ اسلام در آسیای مرکزی و قفقاز، مطرح شد. زبیگنو برژینسکی که یک یهودی لهستانی و شاگرد بنیگسن بود، این اندیشه را سالها بعد، هنگامی که مشاور امنیت ملی جیمی کارتر بود، وارد سیاست خارجی امریکا کرد. سیاست راهبردی کمربند سبز ضد کمونیسم در زمان جیمی کارتر از ایران آغاز شد. ایران که یک کشور بزرگ و محوری منطقه بود، نبایستی تحت نفوذ شوروی قرار می گرفت، پس سامانه پادشاهی در ۱۹۷۹، سرنگون شد و یک سامانه مذهبی زمام امور را بدست گرفت. سپس در ۱۹۸٠، ایران را درگیر جنگ با عراق کردند، و در آستانه پیروزی ایران با نجات خرمشهر، جنگ را بدون دلیل تداوم دادند. سر جان گراهام، سفیر بریتانیا در تهران پس از بازنشستگی در مصاحبه ای گفت که، “قصد ما از تحریک به جنگ میان عراق و ایران تضعیف دو طرف بود. برای همین ما باعث ادامه جنگ شدیم“.

علت تلاش برای تضعیف ایران، با توجه به وظیفه بازدارندگی ایران در برابر کمونیست، سیاست موازی دیگری بود که محافظه کاران امریکا و بریتانیا و طرح خاورمیانه نوین آنها بود. داستان بازسازی مرزبندی های خاورمیانه بر میگردد به کتاب و طرح برنارد لوییس در سال ۱۹۷۹، که بخشی از محافظه کاران امریکا، افراطگرایان اسراییل و بریتانیا آن را پی گرفتند، و مقاله های زیادی در این باره نوشته شد. به تصور من نظریه “برخورد تمدنها“ی ساموئل هانتینگتون که در سال ۱۹۹٣، یعنی پس از فروپاشی شوروی منتشر شد، فقط می تواند پیش بینی برخورد غرب با اسلامگرایی بوده باشد، زیرا هیچ تمدن دیگری خوی ستیزگری اسلام بنیادین را ندارد. سیاست ایجاد و مسلح کردن و تقویت گروههای جهادی اسلامی در پاکستان و افغانستان برای بیرون راندن شوروی از افغانستان، نظریه برخورد تمدن ها را متوجه باززنده سازی شدن بنیادگرایی اسلامی می کند. از زمان روی کار آمدن جرج بوش در سال ۲٠٠٠، بحث خاورمیانه بزرگ با نقشه مرزبندی های جدید زنده و تبلیغ شد. کیسینجر در فوریه ۲٠۱۲، در یک مصاحبه با مرکز پژوهشهای جهانی گفت که “جنگی فراگیر و نابودساز در پیش است و آنها که طبل جنگ را نمی شنوند ناشنوا هستند“. او به خاورمیانه به عنوان مرکز درگیریهای مذهبی اشاره می کرد.

5- حمله شوروی به افغانستان و سیاست کمربند سبز

حمله شوروی به افغانستان همه معادلات غرب را بهم زد. اکنون رقیب استراتژیک غرب برای تثبیت یک رژیم وابسته، خود را با زور به دریای آزاد نزدیک می کرد. امریکا نمی توانست اجازه دهد شوروی در خاورمیانه پیشروی کند، ولی جنگ مستقیم علیه شوروی ممکن بود به جنگ جهانی دیگری منجر شود. امریکا از طریق سازمان اطلاعاتی پاکستان (آی اس آی) کمک مالی، تسلیحاتی و آموزشی کرد و عربستان هم کمک مالی و ارسال جنگجویانی از کشورهای عربی را بر عهده گرفت، که این جنگجویان نطفه ایجاد القاعده را تشکیل دادند. مقاومت موثر را در برابر هجوم شوروی، مجاهدان ملی به رهبری احمدشاه مسعود انجام می دادند، ولی پیروزی های مجاهدان افغانستان برهبری شاه مسعود و روی کار آمدن یک دولت ملی و غیرمذهبی با سیاست راهبردی غرب وفق نمی داد. باید برنامه ایجاد کمربند سبز اجرا می شد.

بهترین گزینه برای ایجاد زمینه جنگهای مذهبی یک جوان عربستانی تحصیل کرده و ثروتمند و ماجراجو به نام اسامه بن لادن بود که در سودان تشکیلات تروریستی علیه دولت سودان بر پا کرده بود. او یکی از ۵۴ فرزند بزرگترین و ثرومندترین پیمانکار ساختمانی عربستان و وارث ۴٠ میلیون دلار بود. سازمان القاعده به رهبری اسامه و کمک مالی عربستان و تجهیزاتی و اطلاعاتی سازمانهای سیا (ACI) و ام آی۶ (MI6) از طریق سازمان اطلاعاتی پاکستان (ISI) زاده شد.

با ترغیب سفیر امریکا در عراق، خانم آپریل گیلسپی، به حمله صدام حسین به کویت[1]، بهانه برای سرکوب عراق فراهم شد. باز عراق از پا درنیامد. آنگاه با حمله نظامی امریکا و بریتانیا که بدون مجوز شورای امنیت آغاز شد، حکومت سکولار عراق در ۲٠٠٣، سرنگون شد و یک حکومت مذهبی جای آن را گرفت. در افغانستان که احمدشاه مسعود که پیروز میدان بود و قصد داشت یک دولت سکولار دموکراتیک و دوست با ایران بوجود بیاورد، با اشاره غرب توسط عوامل امنیتی پاکستان کشته شد و طالبان با سرعتی شگفت انگیز که با قدرت نظامی آنها تناسبی نداشت، سراسر کشور را تصرف کردند و در ١۹۹۶، حکومت امارات اسلامی را اعلام کردند. کشورهای عربستان، امارات متحده عربی و پاکستان، تنها کشورهایی بودند که طالبان را به رسمیت شناختند. من درباره اینکه کدام حکومت خوب یا بد بود سخن نمی گویم، فقط زنجیره رویدادها را توضیح می دهم.

در ترکیه حکومت سکولار ارتشیان در ۲٠٠۲[2]، ساقط شده بود و یک دولت مذهبگرا سر کار آمد. نمی توان گفت که همه این رویدادها تصادفی بوده است. و البته واقعیت های دیگری وجود دارد که از ذکر آنها خودداری می کنم. کدام کشور منطقه ای آتش بیار معرکه بود و از این آشوبها سود می برد؟ آنکه در همه این جنگها اسلحه می فروخت و یکی از سیاستگزارانش گفته بود، “با اقماری از کشورهایی که توسط اسلامگرایان بی سواد و متعصب که با تفکر خلافت اسلامی و تمدن اسلامی اداره می شود، ما ثروتمند و قدرتمند میشویم“.

مایکل چوسودووسکی کانادایی، استاد اقتصاد و تحلیگر “جهانی کردن جنگ” در موسسه گلوبال ریسرچ و روزنامه لوموند، در ۲٠٠۶ نوشت، ایالات متحده با هماهنگی نزدیک با بریتانیا (و مشاوره با شرکای ناتو) بر پایه گفته های رسمی و مدارک نظامی، در تدارک حمله به ایران و سوریه است. جان بولتن سفیر ایالات متحده در سازما ن ملل متحد از هم اکنون پیش نویس قطعنامه  شورای امنیت برای تحریم های اقتصادی علیه تهران به اتهام برنامه تسلیحات اتمی ( که وجود خارجی نداشت) را آغاز کرده بود. تصویب یا عدم تصویب قطعنامه شورای امنیت موضوع مورد بحث ما نیست. ایالات متحده قصد داشت بی توجه به وتوی روسیه، چین یا هر دوی آنها برنامه تحریم را ادامه دهد. البته، ایالات متحده رای موافق فرانسه و بریتانیا را در دست داشت. منابع رسمی ایالات متحده تائید کرده اند که حملات وحشتناک هوایی، در پی تحریم های رژیم ایران حتا بدون تصویب سازمان ملل انجام می گرفت که در آن نیروی نظامی بطور گسترده استقرار می یافتند و همانند موج بمباران مهیب و فلج کننده مارس ۲٠٠٣ عراق را در ایران انجام می دادند.[3]

جرج بوش در ۲٠٠۷ با اعتراف و پذیرش مسئولیت خود در نرسیدن به هدفهای از پیش تعیین شده در حمله به عراق که بطور کامل اجرا نشده، گفت که اگر آمریکا درعراق شکست بخورد نیروهای افراطی‌ مذهبی‌ قدرت را در سراسر منطقه بدست خواهند گرفت. او نگفت این نیروهای افراطی، از کجا می آیند یا پشتیبانی می شوند، او فقط از عربستان و اردن و امارات متحده و مصر خواست به کمک امریکا بیایند تا نیروهای شرور و تروریست را پاکسازی کنند![4] باید به یاد داشت که بوش ایران را جزو محور شرارت و عامل تروریسم در خاورمیانه خوانده بود.

کیسینجر در ژانویه ۲٠١۲، گفت که “ستیز امریکا با روسیه و چین است، و این آخرین میخ بر تابوت ایران خواهد بود، که البته هدف اصلی اسراییل است. ما اجازه دادیم چین قدرت نظامی خود را بیافزاید و روسیه پس از تجزیه شوروی بازسازی شود تا به آنها توهم قدرت دست بدهد، و همین شرایط سرنوشت آنها را فراهم خواهد کرد.” او همچنین گفت، “وقتی خرس بزرگ روسی و داس چینی از خواب خوش خود بیدار شوند، آنگاه اسراییل با تمام قدرت نظامی خود خواهد جنگید و تا حد توان هر چه می تواند اعراب را خواهد کشت. ما به ارتش گفتیم باید هفت کشور خاورمیانه را بگیریم. اگر همه چیز بخوبی پیش برود، نیمی از خاورمیانه اسراییلی خواهد بود.”

از خاکستر این جنگ یک جامعه نوین ساخته خواهد شد و یک ابرقدرت باقی خواهد ماند که دولت جهانی خواهد بود. فراموش نکنید که ایالات متحده بهترین جنگ افزارها را دارد، ما چیزهایی داریم که هیچ ملت دیگر ندارد، و در موقع خود آنها را معرفی خواهیم کرد.” آنگاه کیسینجر به مصاحبه کننده گفت، “آنان که طبلهای جنگ را نمی شنوند کر هستند.[5]

6- سیاست راهبردی کنونی غرب

در حال حاضر، تمام کشورهای منطقه در بی ثباتی سیاسی، امنیتی، نظامی، اجتماعی یا اقتصادی قرار گرفته اند. از آنجا که امریکا نتوانسته در عراق و افغانستان ثبات بوجود آورد، دولت اوباما چاره ای ندارد بجز اینکه به بهانه مبارزه با تروریسم در منطقه، برای اتحاد به ایران نزدیک شود. جرج فریدمن، امریکایی مجارتبار، دانشور علوم سیاسی و رییس یک شرکت خصوصی اطلاعاتی امریکا، می گوید، “اتحاد امریکا و ایران، اسراییل را خواهد رنجاند، ولی عربستان را به وحشت خواهد انداخت.”  شاید وحشت عربستان باعث شود که دست از دخالتهای مرگبار خود در منطقه بردارد. یک اتحاد امریکا و ایران، هم از درجه سرکشی اسراییل خواهد کاست و هم عربستان را حرف شنو خواهد کرد. 

جرح فریدمن همچنین در رابطه با درگیری های نظامی در کشورهای اسلامی می گوید، ” تروریسم دولتی همچنان بخش های مهمی از جهان را سوگوار خواهد کرد و آزادی های بنیادین به بهانه مبارزه با تروریسم بیشتر تهدید خواهند شد.[6]” منظور از تروریسم دولتی، ماجراجویی کشورهای منطقه، از جمله عربستان، قطر و ترکیه و اسراییل است.

من باور دارم که از زمان روی کار آمدن باراک اوباما، سیاست راهبردی امریکا در خاورمیانه دچار یک بازنگری بنیادین شده است. همه سیاستهای دولت بوش در این منطقه سرانجامی فاجعه بار داشته و هزینه های زیادی از تلفات مالی و انسانی برای امریکا و کشورهای منطقه در بر داشته است. برنامه ماجراجویی جناح محافظه کار افراطی در امریکا و اسراییل همراه با تحریک توهم باززنده سازی امپراتوری عثمانی در دولت ترکیه و امپراتوری اسلامی در حکومت عربستان، در راستای ایجاد بستر گسترش ارضی برای اسراییل تا کنون موفق نبوده، ولی نیروهای افراطی و تکفیری عربستان را با کمک ترکیه در منطقه بشدت فعال کرده که در نهایت به زیان همان عربستان و ترکیه تمام خواهد شد. اتحادیه اروپا هم در طی این چند سال اخیر، سیاست معقولتری را در پیش گرفته، و با باور اینکه تنها ایران می تواند ثبات منطقه را فراهم سازد و سدی در برابر سیل چین و روسیه باشد، جناح های تندرو بریتانیا را از ماجراجویی های تاریخی خود در منطقه بازداشته است.  

سیاست راهبردی کنونی امریکا و اتحادیه اروپا اکنون پرهیز از ستیزگری با ایران، علیرغم نظام تک بعدی و تک صدایی و نقض فاحش حقوق بشر جمهوری اسلامی، است. ایران ثابت کرده که بر پایه فرهنگ ریشه دار و هوشمندی تاریخی، تسلیم سیاستهای ناهنجار ضد ارزشی نمی شود. ایران کشوریست که نشان داده می تواند خود را از سختترین شرایط حکومت امنیتی و سیاسی، بدون خشونتگرایی و از هم گسیختگی نظام اداری کشور، رها کند. سرشت ملی این ملت مردمسالاری و صلحجویی است و میتوان به آن اعتماد کرد. دولت اوباما متوجه شده که هیچکدام از کشورهای این منطقه قابل اعتماد نیستند و پیشینه فرهنگی ایران را ندارند. بدون یک ایران مقتدر و مرفه، خاورمیانه که هدف آشوبگری های توطئه گران بین المللی و تحریک تعصب کور و خشن مذهبی است، به یک جهنم خون و آتش تبدیل خواهد شد که هیچ سودی برای هیچ کشوری نخواهد داشت و امریکا و هم پیمانانش را می تواند در یک جنگ خونین همه گیر و فرسایشی درگیر نماید. بهره برداری روسیه و چین از چنین شرایط آشوبزدگی برای غرب چیزی بجز کابوس نیست.

مذاکرات دو سال گذشته میان ایران و ۱+۵ که از یک سال پیش از پایان دولت دهم پنهانی آغاز شده بود، نشانگر راهبرد نوین بخش هوشمند سیاستگزاران امریکا و اتحادیه اروپاست که یک ایران با ثبات، قدرتمند و پویا می تواند از فروپاشی خاورمیانه و آغاز یک جنگ همه گیر که غرب را هم بشدت درگیر خواهد کرد جلوگیری کند. از سوی دیگر می دانیم که جناح های تندرو توطئه گر و جنگ افروز در امریکا، اسراییل، عربستان و ترکیه کارشکنی می کنند و جاسوسان آنها در درون حاکمیت جمهوری اسلامی نهایت کوشش را برای برهم زدن یا عقیم ماندن این مذاکرات کرده و می کنند. ایران باید نهایت بهره برداری از این سیاست راهبردی را که ممکن است بیش از دو سال دیگر دوام نداشته باشد بکند.

تفاوت این دور مذاکرات با دورهای پیشین در زمان دولت هشتم، تغییرات چشمگیر شرایط ایجاد شده برای هر دو سوی مذاکره کننده است. در شرایط پیشین، جناح های قدرتمندی در غرب، مانند نومحافظه کاران تندرو امریکا (تی پارتیParty Tea) که از قدرت اقتصادی عظیمی برخوردارند، لابی قدرتمند اسراییل در امریکا و بریتانیا و فرانسه، جناح افراطی اسراییل، مانند حزب لیکود و حزب ایسراییل بتنیو ، و جناح بسیار کوچک و منزوی خاخام های تندرو تلمودی که خواهان نابودی کامل ایران هستند و ایجاد جنگهای داخلی را چاره ساز می دانند، همگی تلاش می کردند که یا امریکا را وادار به حمله نظامی به ایران بکنند و یا با ایجاد و دامن زدن به اختلافات قومی و مذهبی و زبانی، کشور را به آشوب و جنگهای داخلی و تجزیه طلبانه بکشانند. برای مثال، در افشاگری های ویکی لیکس در پاییز 2012 آمده که اسرائیل برای ایجاد تفرقه قومی میان ایرانیان از بخش فارسی رسانه های امریکا و بریتانیا کمک میگیرد! ما همچنین می دانیم که دولتهای ترکیه و باکو با سرمایه گذاری کلان مالی و فرستادن جاسوسان فارسی زبان به شمال ایران در ایجاد تفرقه زبانی و ترویج پان ترکیسم بسیار فعال بوده و هستند. تخریب سنگ نبشته های فارسی هزاران ساله تاریخی ایران مانند مورد بابک خرمدین و گورستانهای کهن شمالغرب ایران و تبدیل آنها به ترکی اسلامبولی، و همچنین تخریب همه آثار کهن ایرانی و سنگهای گورستانهای چندهزار ساله ایران در جمهوری باکو و تبدیل آنها به ترکی، و برداشتن تندیس فردوسی از میدان فردوسی سلماس و تغییر نام میدان به انقلاب، همگی نتیجه عمکرد سازمانهای جاسوسی بیگانه توسط ایادی داخلی آنها بوده است.

افزون بر ایجاد تفرقه قومی و زبانی، لازمه به زانو درآوردن ایران نابود کردن اقتصاد، بالابردن سطح نارضایتی مردم تا حد استیصال، رواج اعتیاد و فساد گسترده، نابود کردن بودجه کشور و گسستن زمینه های همبستگی اجتماعی بود. دولت نهم و دهم در طی هشت سالی که به کرسی قدرت نشانده شده بود، تلاش خستگی ناپذیری در این راستا کرد، ولی هرچند که کشور را در همه این زمینه ها به سقوط و نابودی نزدیک کرد، ولی به علت قدرت ریشه ای اقتصادی و توانایی پایایی فرهنگ ایرانی در برابر تهاجم، به موفقیت نهایی نرسید. 

اگر جناحهای جنگ افروز غرب و اسراییل که توهم تغییر ساختار حکومت جهانی و جابجایی مرزهای این منطقه را دارند، و حکومتهای عربستان و ترکیه و قطر که در توهم سهمی از این خان نعمت بوده و هستند، همراه با جاسوسان و عوامل آنها در ایران که در طی ده سال گذشته کوشیده اند ایران را برای چنین شرایطی با تضعیف و تخریب ریشه ای آماده سازی کنند، موفق شوند، سراسر منطقه جنگهایی شبیه آنچه داعش در عراق و سوریه انجام می دهد را شاهد خواهد بود، و با فعال شدن نفوذیهایی که از کشورهای همسایه به درون ایران آمده و در جمعیت گم شده اند، و در آن هنگام با لباس داعش هویدا خواهند شد، سراسر منطقه های مرزی ما به خون کشیده شده بخشهایی از ایران از کنترل دولت مرکزی خارج خواهد شد. البته آنچه می تواند رخ دهد، تجزیه طلبان ایران را هم خوشنود نخواهد کرد، زیرا تصمیمگیری درباره آنچه خواهد شد با آنها نخواهد بود، البته اگر از آتش تند رویارویی و کشتارها جان سالم بدر ببرند. بهمین دلیل است که در آستانه ظهور داعش در عراق و سوریه، من ندا دادم که ایران باید با قدرت و در بیرون مرزها به جنگ آنها برود.

در هر حال، تنها راه نجات موجودیت ایران تسریع در توافق نهایی بحران هسته ای، رفع تحریم ها و آغاز بازسازی ویرانه ایران و ساماندهی و پاکسازی و یکپارچه سازی نیروهای مسلح از شرایط ملوک الطوایفی و کاسبکاری و بی اعتمادی صف به فرماندهان ابرثروتمندشان است؛ و ایران تا قفس خفقان سیاسی و ایدئولوژی آزاد نشود و نهادهای مدنی و سیاسی آزادی فعالیت و مشارکت در سرنوشت کشور را در راستای ایجاد یک تحول آرام سیاسی برای روی کار آمدن یک دولت ملی و ایران-محور نداشته باشند، ملت ما روی خوشبختی و رفاه را نخواهد دید و چه بسا که اراده خود را در کف خیابان به حاکمان کنونی تحمیل کند. -0-

 

هفتم اسپند ۱٣۹٣ – ۲۶ فوریه ۲٠۱۵

 

http://jebhemeliiran8.blogspot.co.uk/2015/03/blog-post_3.html


[1] گلوبال ریسرچ، “اسناد جنگ خلیج پارس: دیدار اپریل گیلسپی سفیر امریکا در عراق با صدام حسین در ۲۵ ژوئیه ۱۹۹٠، ۷ روز پیش از حمله عراق به کویت”، ٣٠ مه ۲٠۱۲.

[2] http://www.kouroshzaim.org/DetailsData.asp?IDdata=67

[3] مایکل چوسودووسکی، “مرحله بعدی، جنگ در خاورمیانه”، ۲٠٠۶.

[4] سخنرانی جرج بوش پسر در ٣١ اکتبر ۲٠٠۷.

[5] گفتگوی آلفرد هاینتز، گلوبال ریسرچ، با هنری کیسینجر، ١١ ژانویه ۲٠١۲.

[6] جرج فریدمن، ایالات متحده و واقعیت های ایران، هفته نامه جئوپولیتیکال، 1 اکتبر 2013.

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.