ریشه های بنیادین فکر در جامعه

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

آرش دکلان
انتشار این مطلب با ذکر منبع آزاد است .

وقتی که از فرد به مجموعه ای از افراد می رسیم، آنچه از فرد در جامعه سر می زند رفتار نام دارد و خود این رفتار دارای دو ریشه متفاوت است؛ باورها و عکس العمل های بازتابی یا رفلکسی. هر کدام از این دو ریشه رفتار را هم می توان به انواع و طرق مختلف نقسیم کرد. حتی این دو ریشه برخی از اوقات بیش از آن در هم تنیده اند که به سادگی بتوان آنها را از هم متمایز کرد.

به عنوان مثال ماجرای قتل ناموسی را در نظر بگیریم. فرض کنید در یک جامعه عشیره ای، پسری جوان خواهرش را به همراه یک پسر در حال معاشقه ببیند. ناگهان رگ گردنش بیرون می زند، عصبانی می شود و سر می زند از او آنچه بارها شنیده و خوانده ایم. عکس العمل رفتاری او در واکنش به چنین رخدادی، دقیقاً مانند عکس العمل رفتاری انسان است در هنگام مواجهه با یک خطر جدی که به محض احساس خطر بدون لحظه ای فکر قلبش به تپش می افتد و پا به فرار می گزارد.
هرچند می دانیم که رفتار این پسر جوان در جامعه عشیره ای ناشی از باوری به شدت بنیادین است، اما این باور در او همان نقشی را ایفا می کند که احساس خطر در همه انسانها. این باور آنچنان در رگ و پی وجودش ریشه دارد که به نظر می رسد، مانند همان رفتار انسان در هنگام مواجهه با خطر در ساختارهای عصبی مغزش خانه کرده است. همانگونه که بنیادهای بیولوژیکی مقابله و عکس العمل در مقابل خطر مستقل از انسان و حتی در دوران جنینی ریشه می گیرند، و نوع مقابله با خطر و یا اینکه منابع خطرزا چیستند در محیط به انسان آموزش داده می شوند یا انسان نسبت به آنها شرطی می-شود، به نظر می¬رسد که عکس العمل جوان در برابر مشاهده صحنه فوق در همان ساختارهای بیولوژیکی ریشه دارد و نقش جامعه تنها به هدایت آن ساختارها مربوط می¬شود. یعنی در واقع تمام انسانها این استعداد را دارند که برای دست یازیدن به رفتارهای خشن موجود در قتل ناموسی شرطی شوند، مستقل از اینکه در کدام فرهنگ متولد شده باشند. اما برای شرطی شدن در این امور باید حتماً در سنین خاصی در جوامعی که قادرند این عمل را در انسان شرطی کنند، زیست وگرنه با بالا رفتن سن باورها و رفتارها و جهان بینی هایی در انسان شکل می گیرد که نقش موانعی جدی را در برابر امکان شرطی شدن به این صورت، ایفا خواهند کرد.
در ابتدا باید بدانیم که ساختارهای تربیتی جوامع هستند که باورهای افراد آن جامعه را شکل داده و کنترل می¬کنند. عبارت “ساختارهای تربیتی” را نباید با نهادهایی مانند مدرسه و دانشگاه و یا حوزه علمیه و کلیسا و صومعه و از این قبیل اشتباه گرفت. البته اینها همه بخشی از ساختارهای تربیتی جوامع هستند، اما این ساختار را نمی¬تواند به نحوی ناشیانه به این نهادها فروکاست. در واقع رفتارهای پدر و مادر با یکدیگر و با طفل تازه متولد شده در همان اوان طفولیت و بخصوص از همان لحظه تولد تا قبل از یک سالگی نقش بزرگی در شکل¬گیری بنیانهای فکری طفل در آینده ایفا می¬کنند. نه به این دلیل که طفل چیزها را می¬فهمد؛ دقیقاً به این دلیل که طفل بیچاره چیزی نمی¬فهمد. طفل بیچاره نمی¬تواند بفهمد که اگر مادرش به هنگام گریه او بر بالینش نیست، تنها به این دلیل است که دارد در خیابان سبزی می¬فروشد تا بتواند غذا بخورد و به او شیر بدهد. آنچه در صورت عدم حضور، یا حتی حضور مادر در کنار طفل در درون طفل روی می¬دهد، کاملاً ساختاری رفلکسیو و بیولوژیکی دارد و از کنترل خود طفل ناتوان و بیچاره خارج است. آنچه در اثر رفتارهای والدین در قبال یکدیگر، در برابر دیگران و خود طفل در توده بیولوژیکی به نام مغز روی می¬دهد، اصلاً یک فرآیند ساده و خطی نیست. ما با وجود این همه تحقیق هنوز نمی¬دانیم که دقیقاً چه روی می¬دهد. اما این امر به این معنی نیست که ما چیزی نمی¬دانیم. در واقع یک شیوه تحلیل است که در همین مواقع می¬تواند راهگشا باشد؛ شیوه تحلیل جعبه سیاه.
جعبه سیاه در واقع ابزاری بسیار پیچیده است که ما از درونش اطلاع نداریم. اما برای اینکه این جعبه سیاه را در عمل بشناسیم، راهی موجود است که بتواند منظورمان را در این کتاب برآورد. برای شناخت سیستمی بسیار پیچیده، در زمانی که هنوز ساختار دورنی آن تحلیل نشده است، آن را بر اساس سنجش عمل و عکسل¬العمل می¬شناسند. یعنی یک ورودی به سیستم می¬دهند، و خروجی آن را اندازه¬گیری می¬کنند. از شناخت نظمی که از این طریق به دست می¬آید شناختی کلی از سیستم به دست می¬آید که هر چند تحلیلی و دقیق نیست، اما می¬تواند به عنوان پایه¬ای برای پیشرفت به کار گرفته شود. به عنوان مثال همان تحقیقی که در متن آنتونی گیدنز به آن اشاره شده است، با درجه اطمینانی بالا می¬تواند به این نتیجه بینجامد که برای تربیت انسانها و در نتیجه جامعه¬ای سالم باید به تعداد کافی خانواده این شانس را داشته باشند که بتوانند از فرزندان تازه متولد شده خود، بخصوص در اوان طفولیت، حداقل در حدی معقول به خوبی مراقبت کنند. جامعه¬ای که نتواند به تعداد کافی از این افراد تولید کند قادر نخواهد بود رابطه¬ای استوار و پایدار در میان اعضای اجتماع خود ایجاد کند و در عمل از هم خواهد پاشید. تنها به عنوان یک مثال تأثیر خشکسالی¬ای را که حدود صد سال قبل ازحمله مغول در ایران ایجاد شده بود بر ساختار خانواده¬های ایران آن روز یک لحظه تصور کنید. خشکسالی و بعد از آن حمله مغول که با خرابی قناتها همراه بوده است، در عمل این شانس را از بسیاری از خانواده¬ها سلب کرده است که فرزندان خود را در دوران طفولیت به خوبی بزرگ کنند. البته این مسئله را می¬توان آنقدر با افزودن مرحله به مرحله واقعیات، پیچیده کرد که در عمل به کار ارائه تصویری کلی از تاریخ ایران؛ از دوران باستان تا کنون بیاید. این کاری است که در بخشی دیگر آن را انجام داده¬ام. در مقابل اوضاع جامعه آتن را در نظر بگیرید که کشوری ثروتمند و دارای بردگان زیادی بوده است. وجود برده در جامعه هم نشانه وجود ثروت و قدرت است و هم باعث آن؛ برده¬داری به دلیل وجود ثروت و قدرت شکل می¬گیرد و تا مدتی تأثیری مثبت هم بر تولید ثروت و قدرت دارد. برای اینکه یک جامعه بتواند به یک جامعه برده¬دار تبدیل شود باید خود امر برده¬داری هم در آن جامعه مشروع باشد. یعنی افراد آن جامعه باید بپذیرند که انسانهایی به عنوان برده در جامعه آنها زندگی کنند. در واقع برده در یونان کسی بود که همه او را می¬شناختند و مانع از فرار او می¬شدند. یعنی کنترل خود بردگان در جامعه به سیستم سیاسی و اجتماعی خاصی نیاز دارد. حداقل این است که بردگان نمی-بایستی توان گریز داشته باشند، و این تنها زمانی ممکن است که همه افراد آن جامعه بر این امر توافق حاصل کنند و میزان مخالفان آنقدر انگشت¬شمار باشد که اصلاً قدرتی عملی نداشته باشند. در عمل هم متفکران یونان باستان؛ هم افلاطون و هم ارسطو، برده¬داری را مورد انتقاد قرار نمی¬دهند. ارسطو در اثر خود به نام اخلاق نیکوماخوس که آن را برای فرزندش نیکوماخوس نوشته است، می¬گوید: “نمی¬توان نسبت به یک اسب یا گاو و برده از آن جهت که برده است رفتاری دوستانه داشت یا عادل بود. … برده یک ابزار زنده است و ابزار یک برده بی¬جان. با یک برده نمی¬توان دوست بود، اما با یک انسان می¬توان.”  و می¬دانیم که این دو شاگردان بسیاری داشتند و سخنان اینان در مجموع مورد قبول بوده است. اما افراد این جامعه برای اینکه به سیستم وفادار باشند، باید حتماً امتیازی داشته باشند. این امتیاز همان حق شهروندی و در نتیجه حق مداخله در امور و تصمیم¬گیری¬های مهم سیاسی بود. همه این امور به معنای آن است که در آتن تعداد کافی افراد این شانس را داشتند که در شرایط معقولی به دنیا بیایند. اما در سرزمینی که بعداً به سلطه امپراتوری هخامنشی در آمد با جریانات دیگری مواجه هستیم. در بخشهایی از این سرزمین هم برده وجود دارد، اما نهادی به عنوان نهاد برده¬داری موجود نیست. هم در سومر باستان و هم در بابل همواره بین شهری و غیر شهری تمایزی وجود داشت که بازمانده از دورانی از سومر باستان بوده است که ساختاری شبیه به دولتشرهای یونان داشته است. حتی در اولین داستانی که تاکنون کشف کرده¬ایم؛ اسطوره گیل¬گمش، نبرد بین نیکی مطلق و بدی مطلق وجود ندارد. خدایان سومری داری قدرت مطلق نیستند، و گیل¬گمش با اینکه به یکی از خدایان سومری تبدیل شده است، نماد تمام برتری¬ها و قدرتها نیست. شمش که می¬توان او را با خدای خدایان مقایسه کرد قدرت مطلق نیست، و حتی دخترش هم می¬تواند او را تهدید کرده و “گاو خشمگین آسمانی” را از او بگیرد. اما این نوع ساختار قدرت سیاسی بعدها با هجوم بیش از اندازه اقوام سامی به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و کلاً نهادهای سیاسی سومر باستان به همراه زبانشان از صحنه روزگار آنچنان محو شد که انگار هرگز نبوده است. بعد از دوره سومر باستان تنها چیزی در که در تمام این منطقه می¬بینیم نبرد و درگیری و ناامنی است. این نبردها و درگیری¬ها به مدت تقریباً ۲۰۰۰ سال تا دوران هخامنشی در کنار گرمتر شدن کل منطقه که رگه¬هایی از آغاز آن را حتی می¬توان در خود اسطوره گیل¬گمش هم دید، این شانس را از اکثر خانواده¬ها گرفته است که فرزندان خود را در شرایط مناسبی پروش دهند. در نتیجه جامعه آکنده بوده است از انسانهای سرکش و عاصی و بی¬اعتماد به دیگران که تحت هیچ نظمی در نمی¬آیند جز زور مطلق.
در آنچه که در این قسمت می¬آید، موقتاً از واژه “تمدن” به معنای متعارف آن استفاده خواهم کرد. برخلاف تمام آنچه جامعه¬شناسان و متخصصان تاریخ ادعا می¬کنند، نقش جغرافیا آنقدر تعیین کننده است، که به هیچ وجهی نمی¬توان آن را به یکی از پارامترها در کنار سایر پارامترها تفسیر کرد و از اهمیت آن کاست. برای اینکه میزان تأثیر این نقش را بیان کنم باید بگویم که حتی مکان خاص منظومه شمسی در کهکشان راه شیری بر شکل¬گیری و جهت-دهی به تمدن انسان در سرتاسر کره زمین تأثیرگذار بوده است. از تمام سایر پیچیدگی¬های کره زمین که بگذریم، پیچیدگی¬هایی که اگر موجود نمی¬بودند، اصولاً شکل¬گیری هر حیاتی غیر ممکن می¬بود، اوامری هم هستند که به شکل¬گیری حیات ربطی ندارند، اما تأثیری بسیار به سزا در تمدن انسانی گذارده¬اند. جایگاه کره زمین در کهکشان راه شیری به گونه¬ای است که خطی فرضی که از قطب شمال و مرکز زمین گذشته و به قطب جنوب می¬رسد دقیقاً در به یک ستاره خاص می¬رسد. این عمل باعث شده است تا جایگاه این ستاره در تمام فصل سال و در عرض سالیان دراز؛ ثابت بماند؛ این ستاره همان ستاره قطبی است. برای اینکه یک تأثیر بسیار ساده این ستاره قطبی را نشان دهم، به متن همان نامه¬ای اشاره می¬کنم که رشید-الدین فضل¬الله برای فرزندش حاکم اردبیل نوشته و به او توصیه کرده بود که شیخ صفی¬الدین اردبیلی را همواره از خود راضی نگه دارد. در متن این نامه یکی از از صفاتی که به او داده شده است، “قطب عالم مکان” است، یعنی هدایتگر تمام عالم. از استعاره نقش راهنمایی کننده ستاره قطبی در شب، او شیخ صفی¬الدین را به کسی تشبیه کرده است که راهنمای تمام عالم است. تنها به این بیندیشیم که متنهای زیادی نوشته شده¬اند که در آن از ستاره قطبی برای ساختن استعاره در وصف افراد، اشخاص و حتی مفاهیم استفاده شده است. این استعاره به یک دلیل ساده ممکن شده است؛ جایگاه کره زمین در کیهان. کره زمین می-توانست در جایی باشد که خط فرضی فوق از مسیر هیچ ستاره¬ای نگذرد. حتی می¬توانست در جایی قرار بگیرد که در اطراف این خط مرزی ستاره¬ای دیده نشود. حال به تأثیرات جدی¬تر وجود ستاره قطبی نظری بیفکنیم؛ تأثیراتی قابل اندازه¬گیری. ستاره قطبی نقش بسیار بزرگی در عمل در تمدن انسانی ایفا کرده است. بسیاری از مسافرتهایی که در دل کویر و در روز غیرممکن بوده¬اند، در شب و با راهنمایی ستاره قطبی ممکن گشته¬اند. سفرهای دریایی، حتی در فواصل نه چندان دور، به یاری ستاره قطبی ممکن شده¬اند. اگر ستاره قطبی نمی¬بود، ممکن نبود که کاروانی از چین خودش را به سواحل مدیترانه برساند. حال بیائیم با جمعی از مفروضات واقعی، سناریوی دیگری برای تمدن انسانی بنویسیم. در عمل تمام این کارها به واسطه دیگری هم ممکن بود؛ آهنربای طبیعی. با آهنربای طبیعی که ظاهراً چینی¬ها برای اولین بار از نقش مؤثر آن در مسافرت در شب و حتی روزهای ابری آگاه شده¬اند، نیز می¬توان به مسافرت رفت. آهنربای طبیعی سنگی است که دارای خاصیت آهنربایی است و دقیقاً مانند یک قطب¬نما عمل می¬کند. اما اول از همه، پی بردن به این مسئله بسیار پیچیده است و با اینکه در یونان باستان هم به خاصیت این سنگ پی برده شده بود، هیچگاه کسی در آنجا کشف نکرده بود که از این سنگ می¬توان برای مسافرت هم استفاده کرد. اکنون بیائیم ببینیم که اگر تنها امکان مسافرت در شب استفاده از این سنگها می¬بود که شکل¬گیری آنها ربطی به جایگاه کره زمین ندارد، چه رخ می¬داد. مسلماً جامعه¬ای که این سنگ در دل آن کشف شده و به این منظور به کار می¬رفت بر تمام جوامع دیگر سلطه پیدا می¬کرد. اصولاً حتی در تاکتیک¬های نظامی هم مؤثر واقع می¬شد. کافی است که شمایی که این سنگ را در دست دارید، دشمن را آنقدر به دنبال خود بکشید که در بیابان، به اصطلاح شبگیر شود. مسیرش را گم کرده و شما خواهید توانست او را سرکوب کنید. فکر نکنید که گم شدن در شب در جهانی که ستاره قطبی ندارد، مانند گم شدن انسانی است در شب ابری. انسان در شب ابری این امید را دارد که آسمان صاف شود؛ به این حقیقت زمانی پی بردم که خودم در یک شب ابری در دل پیچ و خم یکی از کوه¬های شمال ایران گم شدم. تنها راهنمای من نقشه¬ای بود که در دست داشتم و ستاره قطبی. هوا ابری بود و من نمی¬توانستم حرکت کنم. تنها چیزی که من را از سرگردانی نجات می¬داد این امید بود که ابر کنار برود و در عمل هم کنار رفت. اما اگر ستاره قطبی وجود نمی¬داشت، محال بود که جرأت کنم و این مسیر را در شب بپیمایم. یعنی اگر ستاره قطبی وجود نمی¬داشت خاطره من از آن شب با آنچه اکنون به یاد می¬آورم کاملاً متفاوت می¬بود و این تنها ناشی از جایگاه کره زمین در کیهان است. شبهای سیاره¬ای که ستاره قطبی نداشته باشد، واقعاً دهشتناک¬تر از شبهای سیاره ماست. اکنون می¬پرسم، آیا دست یافتن به معدنی از این آهنرباهای طبیعی خود عامل قدرت نمی¬بود؟ توجه داشته باشید که در این سیاره فرضی تاجرها، سیاستمداران، و بسیاری به این سنگ نیاز خواهند داشت. آنگاه خود استخراج و شکل دادن به این سنگ، و نیز مرغوب کردن آن برای استفاده به یک صنعت تبدیل می¬شد. تمام این پیچیدگی¬ها را که بر هم بیفزائیم، حتی ژئوپولیتیک تمام سیاره زمین بسیار متفاوت می¬بود، از زمانی که ستاره قطبی به عنوان یک منبع تسخیرناپذیر و در دسترس، رایگان در اختیار همه قرار دارد. از طرفی نقش و تأثیر خلأ هرگونه ستاره راهنما در آسمان را در ادبیات ببینیم. شب واقعاً دهشتناک¬تر از آن می¬بود که اکنون هست. هیچ کسی در چنین سیاره¬ای جرأت نمی¬کرد در شب گام در راه ناشناخته بگذارد. وقتی هم که آن آهنربای طبیعی کشف می¬شد، خود برای مدتها منبع قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی می-بود. می¬توانست برای مدتهای مدیدی به عنوان یک سر مگو تنها توسط برخی قدرتها به کار گرفته شود و تمام مردم سایر نواحی را به حیرت وا دارد. می¬توانست موجب ساختن اسطوره-های زیادی در مورد قدرت کسانی که می¬توانند شبانه¬روز راه بپیمایند ساخته شود. در عمل سرعت مسافرت آنهایی که این سنگ با ارزش را در اختیار می¬داشتند، تقریباً دو برابر سرعت کسانی می¬بود که به آن دسترسی نداشته و آن را نمی¬شناختند. در عمل و در جهان واقعی ساختار کهکشان راه شیری به گونه¬ای است که کره زمین در طول زندگی انسان هیچگاه فاقد ستاره قطبی نبوده است، اما این امر تنها به ساختار و شکل کهکشان ما مربوط است. اگر کهکشان ما یک کهکشان مارپیچی می¬بود، و منظومه شمسی در یک گوشه انتهایی یکی از این مارپیچها بگونه¬ای واقع می¬شد که تا شعاع ۴۰ درجه در اطراف ستاره قطبی کنونی، هیچ ستاره قابل رؤیتی وجود نداشته باشد، شکل تمدن انسانی در کره ما کاملاً متفاوت می¬بود، از آنچه که تاکنون شاهد آن بوده¬ایم؛ از فرهنگ و ادبیات و روان انسانها و دیدگاهشان نسبت به شب و ساختار قدرت سیاسی و در نتیجه تاریخ آن. یکی از مباحث مهم تاریخی حتماً جنگ بر روی منابع چنین سنگهایی می¬بود که بسیار استراتژیک می¬بودند. از طرفی با توجه به اینکه بسیاری از اسطوره¬های انسانها به وسلیه آسمان پرستاره ما ساخته و پرداخته شده¬اند، اگر کره زمین در انتهای یکی از شاخه¬های یک کهکشان مارپیچی، و به گونه¬ای واقع می¬شد که آسمان شب به کلی بی¬ستاره می¬بود، کلاً دیدگاه بشر نسبت به آسمان و ستاره و در نتیجه نحوه شکل¬گیری اسطوره¬های ما کاملاً متفاوت از آنی می¬بود که اکنون هست. اصلاً امکان داشت در همین جایی که کره زمین واقع است، تمام صفحه منظومه شمسی با حفظ تمام زوایای نسبی بین سیارات و خورشید، به گونه¬ای ایجاد شود که آسمان بالای سر ما به سوی بیرون کهکشان بوده و هیچ ستاره¬ای در شب دیده نشود. دیدگاه انسانی که در چنین جهانی می¬زید بسیار متفاوت می¬بود از انسانی که در این سیاره دارای آسمان پرستاره زیسته است.
این مثال را برای این با این تفصیل ارائه کردم تا نشان دهم که وقتی، شکل کهکشان راه شیری و به تعبیری موقعیت کره زمین در کیهان تا این حد تأثیرات عمیقی بر تمدن انسانی دارد، چگونه تا این حد از نقش جغرافیا غافل شده¬ایم؟ مسئله تنها این است که آنقدر در جغرافیا غرق هستیم که از نقش حیاتی آن غافل شده¬ایم. وجود ستاره قطبی، و اصولاً وجود آسمانی که پراکندگی ستارگان در آن تقریباً یکنواخت است، آنقدر برای ما واضح و بدیهی است که حتی یک لحظه هم به این فکر نمی¬کنیم که همه چیز می¬توانست به گونه¬ای دیگر باشد، و به همین دلیل از نقش وافعی آن بر ساخت تمدن و جهان¬بینی بشر ناآگاه مانده¬ایم.

جامعه رنکین کمان

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.