حقوق زنان

از اقبال مسیح تا ملالا یوسف­زای

10 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

malala 01
https://rangin-kaman.net/?p=9407

لینک کوتاه

malala 01پانزده سال پیش در اولین سال­های پس از مرگ جان­کاه اقبال به دست صاحبان سرمایه و کنار رفتن پرده­ی آهنین وهن به­ کار کشیدن از جسم و جان­های کوچک در سیستم استثمار انسان به دستان کوچک و پر توان او – که چه در زمان حیات کوتاه اما پر ثمرش از طریق سخن­رانی­های پر شور، بر حق و زیبایش به عنوان سخن­گوی برده­گان کوچک و ارزان جهان انجام داد و چه پس از مرگ جان­کاهش به دست صاحبان زر و زور و تاثیر اجتماعی بیش از حد آن­- به یاد و نام او نوشتم “از اسپارتاکوس تا اقبال مسیح”؛ نوشتم که چگونه کار کودک پوشیده­ترین راز جهان است و چگونه اقبال، این اسپارتاکوس معاصر و خردسال ما، پرده از روی این واقعیت دهشت­ناک که عرق شرم بر پیشانی هر انسان شریف و آزاده­ای می­نشاند، برداشت و نه فقط این، که هزاران هزار دستان گرم و پر توان را در تلاش برای دفاع از حق کودکی و لغو کار کودکان در دست هم گذاشت و قدم­های مصم و پویایی را در این مسیر به حرکت در آورد.

و اکنون دختری از همان تبار، ملالا از تبار اقبال، این بار جهان را به ویژه متوجه بی حقوقی کودکان دختر و تلاش برای برابری آنان می­کند. به راستی که زندگی و مرگ اقبال­ها و ملالاها مصداق سخن جاودانه­ی معلم شریف و آموزگار صمیمی کودکان کار و فقر، صمد بهرنگی عزیز، است که:

“مرگ الان آسان می­تواند به سراغ من بیاید. این مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من در زندگی و مرگ دیگران چه تاثیری داشته باشد.”

ماهی سیاه کوچولو­های این اقیانوس ترس و وحشت و جنایت نظام نکبتی سرمایه، اما نه صرفا با مرغ­های ماهی­خوار، که با کوسه­های خون­آشام جهل و خرافه و استثمار سرمایه دست به گریبانند.

از اقبال مسیح تا ملالا یوسف­زای، جنبش لغو کار کودک و کمپین  دفاع از حق کودکی راه دراز و پر پیچ و خم، اما موفق و هدف­مندی را پیموده است. تصویب مقاوله نامه­ی 182 سازمان جهانی کار به یمن رژه­ی جهانی کودکان کارگر سراسر جهان، برگزاری کنگره­های اول و دوم جهانی کودکان کارگر، به راه­اندازی پروژه­ی تحصیل رایگان اجباری با کیفیت بالا برای همه­ی کودکان جهان  تا سال 2015 (که البته بیش از این تاریخ به درازا خواهد کشید)، گسترده شدن قوانین لغو کار کودکان و پذیرفته شدن این قوانین توسط بسیاری از کشور­ها، برداشته شدن قدم­­های جدی و عملی در امر تحصیل کودکان، و… از این جمله­اند.

یکی از دستاوردهای این جنبش جهانی، به راه افتادن مدارس آزادسازی اقبال مسیح در پاکستان بوده است؛ مدارسی که در کنار مدارس متروک و بی دانش­آموز دولتی، که به دلیل فقر خانواده­ها و گرانی هزینه­های تحصیل از دانش­آموز خالی مانده بود و مدرسه­ی اشباح نامیده می­شد، به سرعت از دانش­آموزان مشتاق  خانواده­های کارگر پر شد.

در مدارس آزادسازی اقبال مسیح، بیش از یازده هزار کودک رها شده از یوغ برده­گی قرض به تحصیل مشغول شدند و نه تنها دانش­آموزان ممتاز و بی نظیری از تبار اقبال به مدارس عالی و دانش­گاه­ها و کُل جامعه­ی بشری هدیه کرد، بلکه فعالین پر شوری چون مالالی­ها را هم در دامان خود پرورش داد.

پس از اقبال کم نبوده­اند کودکانی که در گوشه و کنار جهان پرچم “نه به استثمار کودک” و “حق تحصیل رایگان و اجباری برای تمام کودکان جهان جدا از جنسیت، نژاد و…” را  برافراشتند و با کنگره­های اول و دوم جهانی­شان در فلورانس در ایتالیا و دهلی نو در هندوستان و با قطع­نامه­هایشان، که زبان حال کودکان کارگر جهان بود، جهان معاصر را به چالش کشیدند و طرح امکان تحصیل برای تمامی کودکان جهان تا سال 2015 را در دستور جنبش لغو کار کودک (گلوبال مارچ) و کلیه­ی نهادهای بین­المللی دفاع از حق کودکی قرار دادند و حتی بر سازمان­هایی چون یونیسف و سازمان جهانی کار و… نیز تحمیل کردند.

امسال، به یمن فعالیت­های این جنبش، و به فراخوان سازمان ملل، پروژه­ی یازدهم اکتبر «روز مطالبه­ی رفع تبعیض علیه کودکان دختر» نام­گذاری شد. و در همین روزها، دست سرمایه یک بار دیگر از آستین ارتجاع، آن هم از متوحش­ترین  نوع آن، طالبان، بیرون آمد و یکی دیگر از عزیزک­های ما، دخترک­های زیبا و گلگون چهره­ی ما، که ذات انسانی­شان از ستاره­های تابناک شرافت بشری در هزاره سوم است، را  مورد ترور قرار داد.

اقبال­مان را کشتند، احسان­مان را تبعید کردند، کایلایش­مان و هم­کاران دیگرمان را تاکنون بارها مورد ترور و تعرض قرار دادند، به زندان افکندند، شکنجه کردند، و… و اکنون ملالامان را در اتوبوس مدرسه ترور می­کنند؛ غافل از این که ملالا تنها نیست، همان طور که اقبال تنها نماند و راه پر افتخارش توسط هزاران هزار کودک و بزرگ­سال دیگر در سراسر جهان ادامه یافت.

میلیون­ها تن ار ملالاها و اقبال­ها و سوماها و کنجوها و تیمورها و پریانکاها، و جین­ها و اولیویاها و مایکل­ها و گلریزها و مرجان­ها و صابرها و مهدی­ها و… را در سخت­ترین شرایط به پست­ترین کارها، پر مخاطره­ترین آن­ها، با نازل­ترین دست­مزدها، در عرصه­ی کار کشاورزی، در برده­گی جان­کاه کاکائوچینی، در مزارع پنبه و قهوه و نیشکر، پشت دارهای قالی در دخمه­های نمور، در معادن، در آجرپزی­ها، در کارگاه­های سازنده­ی ابزارهای اتاق عمل­های پزشکی، در توردوزی لباس زیرهای تریومف، ویکتوریا سیکرت، در ساختن قطعات کامپیوترهای آپل، در کارخانه­های مواد خطرناک شیمیایی، و… در همه جا، همه جای این کره­ی خاکی از کامبوج و کنیا تا نپال و بنگلادش، از هندوستان گرفته تا آمریکا، از ایتالیا گرفته تا بریتانیا، به بردگی کشانده­اند و از جان­های عزیز و کوچک­شان می­کاهند. در باندهای موادمخدر به کارشان می­گیرند، وجودشان را در صنعت سکس پرپر می­کنند، اندام­های بدنشان را به تجارت می­گذارند تا ثروت­ها بیش­تر و سرمایه­ها انباشته­تر شود.

از زمان مرگ اقبال تا ترور ملالا هفده سال گذشته است، در این هفده سال به یمن فعالیت­های پیگیر و ارزنده­ی تلاش­گران جنبش لغو کار کودک و کمپین دفاع از حق کودکی در سراسر جهان از یک سو، و تداوم برده­گی و محرومیت کودکان از تحصیل، دیگر نه یک راز پنهان، بلکه واقعیتی تلخ و حقیقتی جان­کاه است که برای آن باید چاره­ای اندیشید. اقبال گفته بود:

“قلم باید در دست کودکان باشد نه ابزار کار.”

و ملالا گفته بود:

“کار من مثل یک فیلم است، یک فیلم پر از رویا، اما رویای من به حقیقت می­پیوندد. من برای رفع تبعیض از دختران و زنان، برای با سواد شدنشان و برای برابریشان تلاش می­کنم. برای همین شادم، بسیار شاد، و می­دانم دیر نیست زمانی که همه­ی ما از شادی مثل پروانه­ها آزادانه پرواز کنیم و در جشن گل­ها برقصیم.”

بیایید به یاد اقبال برای دادن قلم به دست کودکان، پر توان­تر و مصمم­تر از گذشته به راهمان ادامه دهیم. بیایید به خاطر ملالا، برای سر گرفتن این رقص شادمانه به پا خیزیم و یک دل و یک صدا، هم­بسته و پیوسته، فریاد بزنیم:

– «یک، دو، سه، رنج و کار بسه، کودکان همه سوی مدرسه!»

– «نه به کار کودک!»

– «تحصیل رایگان اجباری با کیفیت بالا برای تمام کودکان!»

– «رفع تبعیض از کودکان دختر در تمامی شئونات زندگی اجتماعی و خانواده­گی!»

بیایید قدم در این “راه بی برگشت بگذاریم” و بدانیم که “کلید در باغ جمع دل­های پراکنده­ی ماست.”

سوسن بهار

دوازدهم اکتبر ۲۰۱۲

ضمیمه:

ملالا یوسف­زای چگونه انسانی است؟ و چگونه ترور شد؟

اویس توحید، ژورنالیست پاکستانی: گفت­وگوی من با ملالا یوسف­زای دختری که در مقابل طالبان ایستاد.

ملالا با گونه­های گلگونش، با چشمان روشن­اش، با خستگی ناپذیری­اش، با نشاط و زیبایی­اش، با قدرت بیانش به زبان­های اردو، انگلیسی و پشتون، چشمه­ی لایزال انرژی در دفاع از حقوق کودکان و رفع تبعیض  به نفع کودکان دختر بود.

این ژورنالیست پاکستانی خاطرات­اش را از گفت­وگوهایش با ملالا یوسف­زای، دختر 14چهارده ساله­ای که ترورش توسط طالبان دنیا را به خشم آورده است، این گونه توضیح می­دهد:

ملالا یوسف­زای دختری است که بین سال­های 2009-2007 به دلیل نوشته­های انتقادی­ و اطلاع رسانی­هایش درباره­ی دخالت­های طالبان در دره­ی سوات پاکستان، در زمینه­ی زندگی و تحصیل کودکان دختر و زنان و ایجاد محدودیت­های ارتجاعی علیه آنان، شهرت فروان یافت و نوشته­هایش در وبلاگ «بی بی سی» و در وبلاگ شخصی او نامزد جوایز متعددی شد.

وقتی که برای اولین بار او را برای مصاحبه و شرکت در برنامه­ی تلویزیونی ARY News دعوت کردم و از او پرسیدم: چه انگیزه­ای برای این کار داشتی؟ جواب داد:

می­خواستم رو به تمام جهان فریاد بزنم و بگویم بر ما چه می­گذرد، اما این امر با اسم و هویت واقعی­ام امکان پذیر نبود. طالبان می­توانست مرا، پدرم را،  و تمام خانواده­ام، را بکشد. می­توانستم بمیرم، بدون آن که اثری از خود به جای گذاشته باشم. به این دلیل با نام­های مستعار متفاوت نوشتم و تا زمانی که دره­ی ما از دست طالبان آزاد شد، در این زمینه به کارم ادامه دادم.”

در طول دوران حاکمیت طالبان در سوات دره، مدارس را بستند، پوشش را محدود کردند و بسیاری از دختران دانش آموز را خانه نشین کردند و باعث کوچ مردم شدند. ملالا به خاطر ممنوعیت­ از پوشیدن لباس­های رنگ و وارنگ خیلی ناراحت بود. در دفتر خاطرات­اش می­خوانیم:

پنجم ژانویه­ی 2009، امروز معلم به ما گفت لباس­های شاد نپوشیم، چون طالبان را عصبانی می­کند.

– مارس 2009، در راه مدرسه، هم شاگردی­ام از من خواست که سرم را حسابی بپوشانم، وگرنه طالبان تنبیه­مان می­کند.

وقتی که مردم سوات دره از آن منطقه کوچ کردند، من ملالا را بارها دیدم که  در چادرهای پناهنده­گی کلاس درس دایر کرده بود و به کودکان دیگر درس می­داد. با چهره­ای به صلابت کوه­های پشت سرش به من گفت:

“من دلم می­خواهد  تا زمانی که تمامی کودکان با سواد شوند، درس بدهم و تا زمانی که سرزمینم از دست طالبان رها نشود، از پای نخواهم نشست.”

پدر ملالا که در تمام سخن­رانی­های پر شور و تمام کارهای او همراه او بوده است، در مورد ترور او به من گفت:

“قبل از آن که کاملا بیهوش شود به من گفت، بابا نگران نباش ما پیروز می­شویم.”

دوست ملالا، شازیا، که او هم در حمله­ی اخیر طالبان زخمی شده است، در حالی ­که اشک می ریخت به من گفت:

“آن­ها اتوبوس مدرسه­ی ما را متوقف کردند. سوار موتور بودند. مردی که ماسک بر صورت داشت، اسلحه­اش را رو به ما گرفت و فریاد کشید: “ملالا کجاست؟ تمام تن من از یادآوری خاطرات وحشی­گری­ها و سلاخی­های طالبان، جنازه­های بی سر مردم، و آن روز­های سیاه و تیره یخ زد. روز­های تنها­یی ماها و تمام چیز­های عجیب و غریبی که با حضور طالبان در سوات دره دیده بودم. بله، یادآوری توحش و قساوت آن­ها  خون را در رگ­هایم منجمد کرد.”

شازیا ادامه داد:

“همین چند ماه پیش در حال برگشتن از مدرسه، یک سرود ملی را با هم می­خواندیم که معنی آن از جان گذشتن برای آرمان ها و سرزمین­مان بود: “دره­ی زیبای سوات.”

“با یک قطره از خونم برای رهایی تو، “سوات دره ی زیبا”، دایره­ای چنان زیبا  بر پیشانی­ات ای زادگاه عزیزم خواهم نشاند که گُل رُز در باغ از شرم عرق کند.”

این شعر، سروده­ی ملالی جویا، قهرمان ملی، است که نام ملالا از نام او مشتق شده است.

شازیا گفت:

“مرد ریشوی ماسک­دار رو به ماها فریاد زد: “کدام یک از شما ملالاست، بگویید وگرنه همه­تان را به گلوله می­بندم. او علیه سربازان الله تبلیغ می­کند و باید به سزای اعمالش برسد.

مرد طالبان فریاد کشید، تا ملالا را شناسائی کرد و سپس به طرف او نشانه رفت.”

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما