حقوق بشر

“به آفتاب روشن فردا،سلام خواهم داد”

9 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=1162

لینک کوتاه

azadiحمید حمیدی

سلام بر”عمو کیوان” جانم،سلام بر یارانم.حال من خوب است؛اما شما باور نکنید.فرصتی پیش آمد که عکسی برای مادر ارسال نمودم.با او که صحبت میکردم،می گفت:خودم بیمارم،ولی برای سلامتی توهمیشه شمع روشن و دعا می‌کنم.اواز من پرسید که از “عمو کیوانت” و جوانان  در بند چه خبر داری؟می گفت امیدوارم در ماه رمضان به مرخصی بیاند و در کنار عزیزانشان  بر سر سفره های سحر و افطار از نعمت های این ماه برخوردار شوند.می گفت قصد دارد اگر “عمو کیوان “به مرخصی بیاید ،او را دعوت کند و از او با “شامی رشتی” و”کله و پاچه” که میدانست “عمو کیوان” بسیار دوست میدارد،پذیرائی نماید.

به او گفتم،مادرم،عمو کیوان برای انتقال فرزندانش از زندان انفرادی به بند عمومی،مدتی است اعتصاب غذای خشک کرده و با فرا رسیدن ماه رمضان فقط با آب و چائی،سحر و افطار می کند.خیلی ناراحت شد و گفت برای سلامتی دوستان و عمو کیوان هم شمع روشن می کنم و دعایشان می کنم. (با انتقال زندانیان به بند عمومی،عمو کیوان از دیروز به اعتصاب غذای خود پایان داد)
کیوان جانم،
پنج روزاز ماه رمضان نگذشته بود که خبر سکته مغزی مادر را دریافت کردم.برای چندمین بار است که جان میسپارد و باز بر می گردد،ولی این بار سه روز است به حالت نیمه کماء در بخش مراقبت های ویژه بستری است. هم نگران او هستم و هم نگران شما،چون او بود که برای سلامتی تو نازنین دوستم شمع روشن می نمود و دعا می کرد. برای پدر هم نفسی بیش نمانده است.سخت بیماراست،وزندگی-سرشار از شور و امیدش در بستر بیماری خلاصه شده است.گاه به حال خود آرام می گرید.تاب و تحملش به آخر رسیده،نمی تواند از بستر برخیزد،ولی  چشم‌هایش،در زمان بیداری به پنجره است.با عوارضی که در گویشش از سکته پیش آمده به من می گفت:
دوست دارم برای ستاندن جانم از پنجره بیایند واز حضور افراد دیگر اطلاع نیابند.مرگ عفریت است و دوست دارد همگان را با خود به سیاهی ببرد.از او پرسیدم اوضاع قلبش چگونه است؟
گفت: قلبش تا لب‌ها بالا آمده ولی چون زندگی راستایش می کند، همان جا می‌تپید.می‌گفت:قلب عاشقان هرگز از تپش باز نمی ایستد،حتی اگر بمیرند،می گفت انسانهای عاشق فراوانند و تپش های قلب آنها،زندگی را به پیش می برد.هر گاه از او می پرسم پدر جان اصل احوالت  چطوراست؟ این بیت را زمزمه می کند.شاید اگر کسی با تکلم کنونی او آشنا نباشد،متوجه نشود.ولی من حس پدر را خوب می فهمم:
دوست را گر سرِ پرسیدن بیمار غم است
    گوبران خوش، که هنوزش نفسی می‌آید
 وقتی دوباره بعد از مراسم عقد کنان دخترت به زندان احضارت کردند،خیلی بی تاب شدم.این بی تابی را در صحبت با مادر نیز نتوانستم پنهان کنم.مادر می گفت:نگران نباش،نرگسِ باغ، که بشکفد،کیوان و تمامی زندانیان نیز آزاد می شوند.در آخرین گفتگوی تلفنی به او گفتم،مادر جانم هنوز نرگسهای باغتان شکفته نشدند؟پس چرا یارانمان را رها نمی کنند؟می گفت: به ماهی‌های حوض که نگاه می کند آزادی شما را می بیند.
عمو کیوانم
این ازآنطرف، دو سه جمله‌ای هم ازروزگارمان برایت بنویسم. نمی‌دانم چرا آسمان در این دیار بارانش گرفته،هی می باردوهی می بارد و زمین گوئی از تشنگی همه را می نوشد، و باز همه جا خشک میشود.گوئی زمین و آسمان چشم دیدن هم دیگر را ندارند.با مادر که صحبت می کردم،می گفت در تهران، خیابان‌ها پر از غول‌های آهنی شده‌اند. کوچه‌ها امن نیستند. مردم، جمعه‌های خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند. هیچ حادثه‌ای ذائقه ها را تغییر نمی‌دهد. مثل این که همه سنگ و چوب شده اند.و ادامه می دهد:
عجیب است! دامادها از حجله می‌ترسند. عروسی‌ها را در کوچه‌های بن‌بست، می‌گیرند. “ربنا” را از رمضان گرفته اند و می گویند”ضد انقلاب” “ربنا” را می خواهد.می گفت یکی نیست که به اینها بگوید:
لعنت بر شما که دین را ابزار قدرت خود کردید وهرچه می خواهید برای حفظ قدرت پوشالی خود با آن انجام میدهید.می گفت “موریانه” به جان اعتقادات مردم انداخته اند.روزی ثواب است روزی گناه،روزی حلال است و روز دیگر حرام.
کیوان جانم،یاران خوبم
نمی‌دانم وقتی از این نوشته اطلاع حاصل می کنید، کجا هستید؟ هر جا که هستید،با “مرگ نحس پنجه میفکنید”، خودتان را حفظ کنید و سالم به ما برسانید.
دوست دارم باز برایتان بنویسم.اما یادم آمد که باید به گلدان‌ها آب بدهم. مادر گفته بود:«اگر به شمعدانی ها آب بدهم، آنها برای آمدن شما دعا می می‌کنند». راست می‌ گفت. از وقتی که مرتّب آبشان می‌دهم، دست‌های سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند.و هر روز شاداب تر میشوند.
کیوان جانم،عزیزانم
بمانید، که گرشما بمانید، بهار خواهد خواند
برای باور فردا، شبانه خواهم راند
بمانید که من به شوق بودن با شما
به آفتاب روشن فردا، سلام خواهم داد
بمانید، که گرشما بمانید
امید خواهد ماند
در خیال می بوسمتان
دوستدار شما و عدالت
حمید

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما