«انقلاب مشروطیت هنوز پایان نیافته است » نوشته ی دکتر کامران را نیز بخوانید ( و یا دوباره بخوانید )

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

رامین کامران انقلاب مشروطیت هنوز پایان نیافته است 7 اوت 2004 رامین کامران از انقلاب اسلامی به بعد همهٌ ما بارها این عبارت را شنیده و خوانده ایم : «مشروطیت شکست خورد». این سخن مکرر و ملال آور از طرف اشخاص مختلف، با زمینه های فکری متفاوت و با انگیزه ها و مقاصد گوناگون عنوان شده است. باید برای روشن شدن موضوع ابتدا بین برداشتهایی که از «شکست مشروطیت» رواج دارد مختصر نظم و ترتیبی برقرار کرد. شکست مشروطیت یعنی چه؟ برخی نظام پادشاهی را مترادف مشروطیت میگیرند و ساقط شدن آنرا در سال 1357 به حساب شکست مشروطیت میگذارند. بعضی شکست دولت بختیار را شکست مشروطیت به حساب میاورند چون او نتوانست جلوی قدرتگیری خمینی را بگیرد و در ایران حکومتی دمکراتیک برپا کند. گروهی هم اصولاً بر این عقیده اند که وقتی در کشوری انقلاب جدیدی واقع شد انقلاب قبلی از اعتبار ساقط میشود. این سه سخن با هم بی ارتباط هم نیست. باید به ترتیب سنجیدشان. مشروطه مصداق ایرانی دمکراسی لیبرال است که در کشور ما به دلایل گذرای تاریخی به شکل سلطنتی به دنیا آمد. وگرنه این نظام سیاسی هیچ ارتباط لازمی با سلطنت ندارد و با جمهوری نیز سازگار است. سلطنت پهلوی هم به هیچ اعتبار «مشروطه» نبود تا با رفتنش «مشروطیت» شکست بخورد. برقراری این سلسله با تعطیل مشروطیت ممکن گشت و تداومش هم بعد از 1332 به همان ترتیب تضمین شد. در تمام عمر این سلسله هم مشکل اساسی مردم ایران جمع آوردن پادشاهی پهلوی با مشروطیت بود تا بلکه بتوانند به آزادی نفسی بکشند، کاری که تا به آخر ممکن نگشت. ساقط شدن دولت لیبرال بختیار را میتوان شکست حکومت مشروطه به حساب آورد. مساعی بختیار، طی دوران کوتاه زمامداریش و در شرایطی که محمدرضا شاه از میدان خارج شده بود، صرف این گردید که کشور را به راه دمکراسی بیاندازد. ولی کوششهای وی در برابر انقلابیانی که زیر پرچم خمینی گرد آمده بودند بی ثمر ماند. متأسفانه این اولین باری نبود که آزادیخواهان ایران از مخالفان دمکراسی شکست میخوردند. اول بار محمدعلی شاه بر آنها فائق آمد، بار دوم رضا خان، بار سوم محمدرضا شاه و بار آخر هم خمینی. البته مورد اول دوام و قوام چندانی نداشت ولی باید به حسابش آورد که فهرست ناقص نماند و ارتباط منطقی امور روشن شود. اینرا هم باید اضافه کرد که هیچ دلیلی ندارد شکست آخر را قاطع تر یا نهایی تر از باقی بشماریم تا آنرا مترادف شکست مطلق مشروطیت بگیریم. حال برویم سر شق سوم قضیه که مهمتر از دو دیگر است. انقلابیان پیروزمند همیشه مدعیند که تاریخ با پیروزی آنها وارد مرحلهٌ نوینی شده و کوششهای آنان گردونهٌ زمان را بر جادهٌ جدیدی انداخته است و انقلابهای پیشین را بی اعتبار کرده. اسلامگرایان از این اصل مستثنا نیستند. از روز اول چنین لاف زده اند که از انقلاب مشروطیت فراتر رفته اند و پیشگام تحول بیسابقه ای در تاریخ ایران و جهان گشته اند. خود خمینی انقلابی را که رهبری کرد واکنشی نسبت به انقلاب مشروطیت میشمرد. حق هم داشت که چنین کند. ادامه دهندهٌ راه اسلامگرایان صدر مشروطیت بود و یقین داشت که موفق شده تا انتقام شکست هفتاد سال قبل و خفت و خواری سالهای بعد از آن را از حریفان بستاند و دفتر انقلاب مشروطیت را ببندد. ولی این خیال باطل بود. ببینیم چرا. انقلاب مشروطیت شکست نخورده است انقلاب مشروطیت ایران را به جادهٌ سیاست مدرن انداخت. سیاست مدرن را در معنای اخصش میتوان مترادف دمکراسی لیبرال گرفت چون دمکراسی در آن نقش محوری دارد، ولی نمیتوان آنرا محدود به این شیوهٌ حکومت شمرد. نمیتوان زیرا در عصر جدید انتخابهای سیاسی به یکی محدود نیست که دمکراسی لیبرال باشد. همه به تجربه میدانند که راه تجدد فقط به دمکراسی ختم نمیشود. سیاست مدرن چارچوبی است که چهار گزیدار سیاسی به مردم عرضه میکند و فضایی برای بالیدن چهار خانوادهٌ سیاسی پدید میاورد که هر کدام نمایندهٌ یکی از این گزیدارهاست. هدف هر یک از این خانواده ها برقراری نظام سیاسی معینی است که با آن سه دیگر تفاوت بنیادی دارد. ممکن است که این هر چهار برای برنامه شان توجیه سنتی بتراشند و مدعی شوند که «ما باید چنین کنیم زیرا اجدادمان چنین میکردند». ولی این قبیل سنتگرایی ها دلیل سنتی بودن هیچکدام آنها نمیشود. همهٌ آنها در جهان سیاست مدرن به دنیا آمده اند و زندگی میکنند و در این چارچوب است که حیات و اعمالشان معنی پیدا میکند. مشروطیت ترجمان تجدد سیاسی بود در صحنهٌ تاریخ ایران. این چارچوبی که انقلاب مشروطیت در ایران برپا کرده است هنوز برجاست و انقلاب اسلامی هم قادر به عوض کردن آن نبوده و نیست. به این دلیل روشن که انقلاب اسلامی حاصل پیروزی یکی از چهار خانواده ایست که با انقلاب مشروطیت در ایران زاده شده اند، پیروزی شاخهٌ اسلامی خانوادهٌ مرتجع. این پیروزی نه قادر به حذف دیگر انتخابهای سیاسی مدرن، یعنی انتخابهای لیبرال و اتوریتر و رادیکال است و نه قادر به نابود ساختن آن سه خانوادهٌ سیاسی که این گزیدارها را مد نظر داشته و دارند. البته اسلامگرایان هم خیال و هم ادعا و هم قصد این کارها را داشته اند ولی در آنها موفق نبوده و نیستند و نخواهند هم بود. شکستن چارچوب مدرنی که مشروطیت در ایران مستقر کرد مستلزم فراتر رفتن از مدرنیته است، یعنی پیدایش واقعه ای تاریخی با همان ابعاد و همان اهمیت اتفاقی که طی قرون هفده و هجده در اروپا واقع شد و اول این قاره و سپس جهان را به راه تجدد انداخت. کسی تا به حال از عهدهٌ این کار بر نیامده است، اسلامگرایان هم حتماً قابل ترین حریفان تجدد نیستند. اگر برخی روشنفکران غربی از قبیل میشل فوکو که سودای فراتر رفتن از مدرنیته را داشتند تا به قول خودشان به «پست مدرنیسم» برسند، این اندازه به انقلاب اسلامی دل بستند، به این دلیل بود که تصور میکردند انقلاب مزبور قادر به شکستن قالب تجدد خواهد شد. روشنفکران نسل قبل از آنان هم در زمان خود به دلیل مترادف شمردن تجدد و دمکراسی لیبرال وقوع انقلاب اکتبر یا قدرتگیری فاشیستها را نشانهٌ پشت سر گذاشتن مدرنیته شمرده بودند. خیال همهٌ آنها به یک اندازه خام بود، نه لنین دفتر این حکایت را بست و نه هیتلر و نه خمینی. هر سه این خیال را در سر خود و دیگران پختند ولی هیچکدام نتوانستند این قالب را بشکنند. چیرگی اولی در حکم پیروزی خانوادهٌ رادیکال بود و فائق آمدن دو دیگر در حکم پیروزی خانوادهٌ ارتجاعی، همین و بس. تحولات بعدی تاریخ شوروی و سرانجام فاشیستهای اروپایی این ناتوانی را ثابت کرد و تحولات آیندهٌ ایران و ساقط شدن فاشیستهای اسلامی از نو اثباتش خواهد نمود. در اروپا آن انقلابی که مرجع عمدهٌ زایش سیاست مدرن به حساب میامد انقلاب فرانسه بود و سردمداران انقلابهای کمونیستی و فاشیستی اروپایی هر کدام به نوبهٌ خود مدعی درنوردیدن طومار این انقلاب بودند، یا با ادعای پشت سر گذاشتنش و یا با قصد پاک کردن نشانش برای رجوع به گذشته. نه سخن آنان اعتباری داشت و نه سخن خویشاوند جهان سومی شان که اسلامگرایان ایرانی باشند. تفاوت امکانات مادی و معنوی آنها تأثیری در ناتوانی بنیادیشان برای شکستن قالب مدرنیته نداشته است. انقلاب اسلامی بر دمکراسی فائق آمد که بختیار نماینده اش بود نه بر انقلاب مشروطیت. انقلاب 1906 ایران را قاطعاً به جهانی وارد کرد که هنوز در آن زندگی میکند. اگر در این کار موفق نشده بود و ما هنوز از نظام سیاسی تصویری جز پادشاهی مطلقه نداشتیم و تحت هیچ نظامی جز این نظام زندگی نکرده بودیم، در یک کلام اگر اندیشه و تجربهٌ زندگانی سیاسی ما از حد این سلطنت سنتی فراتر نرفته بود، انقلاب مشروطیت هم شکست خورده بود. اگر هم ما مقولات جدیدی را برای تعریف حیات سیاسی خویش به کار گرفته بودیم و میراث فکری مشروطیت را به دست فراموشی سپرده بودیم، میشد گفت که دور مشروطیت سر آمده است. ولی نه آن شده و نه این. ما از آن انقلاب به این طرف، هم موقعیت سیاسی خویش را بر اساس نوینی تعریف میکنیم و هم تجربیاتی در صحنهٌ تاریخ کسب کرده ایم که اساساً با تجربیات دیگر کشورهای مدرن نظیر آلمان یا فرانسه یا… تفاوتی ندارد. سه نوع حکومت در کشورمان دیده ایم دمکراتیک، اتوریتر و توتالیتر که میتوان برای آنها نمونه های مشابهی در تاریخ اروپا جست. ما تاریخ مغرب زمین را با اتکای به همین تجربیات درک میکنیم و مردم این خطه نیز به همین ترتیب قادر به درک تجربیات تاریخی ما هستند. فقط فراموش نکنیم که درک تجربه در حکم همدردی نیست. دلیل ندارد هر که فهمید چه اندازه برای رسیدن به دمکراسی مصیبت کشیده ایم دلش هم برای ما بسوزد و برای دستیابی به هدف یاریمان کند. انقلاب مشروطیت هنوز پایان نیافته است انقلاب مشروطیت قاطعاً پیروز شده چون بر عمر سیاست سنتی ما نقطهٌ پایان گذاشته ولی خودش پایان نیافته و هنوز در افق تاریخ نشانی از پایان آن نیست. با زایش گزیدار لیبرال که انتخاب مشروطه خواهان ما بود، دیگر گزیدارهای دوران جدید نیز که مخالف آن است در مملکت ما شکل گرفته و وارد عمل شده است. تاریخ معاصر ما حکایت نبرد بی پایان این چهار هماورد است. وقتی هم که لیبرالها در این نبرد برنده شوند و در ایران دمکراسی برقرار سازند، باز پیروزیشان در حکم نابودی دیگر انتخابها نخواهد بود. حفاظت از دمکراسی همانقدر مهم است که بر پا کردنش و از آن جهت لازم است که دمکراسی بی دشمن نیست. اگر بود البته میشد به امان خدا رهایش کرد. امروزه با دور شدن از هیاهوی انقلاب اسلامی و اقبال دوبارهٌ مردم ایران به دمکراسی لیبرال که انقلاب مشروطیت به حق نماد اصلی آن شناخته میشود، صحبت از شکست مشروطیت قدری از رواج افتاده و آنهایی هم که سالها با این انقلاب و دستاورد اصلی آن یعنی قانون اساسی دشمنی ورزیده اند، به فکر افتاده اند تا از این نمد برای خود کلاهی ببرند. اسلامگرایان از زبان رئیس جمهورشان که دیگر آفتاب ریاستش به لب بام رسیده، مدح و ثنای مشروطه را میگویند. اگر تا دیروز مدعی بودند که انقلاب مشروطیت را باطل کرده اند امروز مدعی کامل کردن آن شده اند. این وراث شیخ فضل الله نوری نام سلف بدنام خویش را موقتاً به دست فراموشی سپرده اند تا بلکه با دست زدن به دامان یکی دو ملای مشروطه خواه برای روشنفکری دینی که بزرگترین دستاورد فکریش اوهام ملی مذهبی ها و بزرگترن دستاورد سیاسیش حکومت بازرگان است، سابقه ای دست و پا کنند. در این میان نبرد مشروطه و مشروعه را هم که مکمل نبرد مجلس با دربار بود، لاپوشانی میکنند به این امید که تناقض سخنانشان هویدا نشود و مردم بپذیرند که چیزی به نام «دمکراسی اسلامی» از زمرهٌ ممکنات است. حاصل این پیوند خیالی همان «مشروطهٌ مشروعه» است که در آن زمان طرفداران شریعت طالبش بودند بالاخره پس از سالها به وصالش رسیدند. همان دوران ملایی که از عقل بهره ای داشت خطاب به شیخ نوری پیغام داده بود که «ای گاو مجسم مشروطه مشروعه نمیشود». امروز هم باید همین سخن را در باب مردمسالاری دینی حوالهٌ وراث این «شیخ شهید» کرد. مداحان حکومت اتوریتر نیز در این بلبشوی سیاست نام «مشروطه خواه» بر خود نهاده اند تا بلکه به قرینهٌ آن سلطنت را به مردم بقبولانند و اگر شد بساط گذشته را تجدید کنند.مدعی آشتی دادن لیبرالیسم و شیوهٌ حکومت پهلوی هستند. از اولی شعار را گرفته اند و از دومی سابقهٌ تاریخیش را. میکوشند تا تناقض این دو را هم به کمک شعار «مدرنیته» که مدتیست باب روز شده، بپوشانند، تحت این عنوان که رضا شاه آرمانهای مشروطیت را تحقق بخشید. اینکه آرمانهای مزبور چگونه با حذف مهمترین آنها که آزادی بود و به قیمت زیرپا گذاشتن ضامن اصلی آن که قانون اساسی بود، تحقق یافت، چیزی است که میتوان با مراجعه به ترازنامهٌ حکومت دو پادشاه پهلوی دریافت. اگر این افراد گوشهٌ چشمی به انقلاب مشروطیت نشان میدهند به این خاطر است که علیه استبداد قاجار صورت گرفت، وگرنه کسانی را که به اتکای قانون اساسی مشروطیت با استبداد پهلوی مبارزه کرده اند هیچگاه نمیبخشند. دقت ندارند که خود چه اندازه وارث همان استبداد قاجارند. در کشمکشهای صدر مشروطیت محمدعلی شاه که با مجلس سر ناسازگاری داشت به یکی از خیرخواهانی که به قصد نصیحت پیشش رفته بود گفت که «بسیار خوب، مجلس باشد ولی وکلا در سیاست دخالت نکنند». البته خودش قادر به اجرای این طرح درخشان نشد ولی همه دیدیم که پادشاهان پهلوی چگونه جبران مافات کردند. قربانی این گزیدارهای ضد و نقیض سیاسی که به ضرب تبلیغات به خورد همه میدهند، مثل همیشه همان آزادی است که برقراریش هدف اصلی انقلاب مشروطیت بود. آزادی هدف است نه وسیله. نه پسوند اسلامی و بورژوآیی و… برمیدارد و نه میتوان با چیز عزیزتری معاوضه اش کرد. به قول توکویل اندیشمند بزرگ فرانسوی «کسی که آزادی را وسیله میشمارد برای بندگی خلق شده». پایان نیافتن انقلاب مشروطیت یعنی ادامه داشتن نبردی که از یک قرن پیش بر سر آزادی در ایران درگرفته و هنوز به نتیجه ای که مطلوب آزادیخواهان است نرسیده است. این سرنوشت سازترین نبردی است که درعصر جدید در صحنهٌ تاریخ هر مملکت جریان مییابد. چه در آن شرکت کنیم و چه نکنیم از قبول نتیجه اش ناگزیر خواهیم بود. حکم تاریخ کسی را از اطاعت معاف نمیکند.

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.