کیومرث صابغی
برای توضیح نظرم مجبور به تعریف دو واژه همگرایی و همسازی هستم :
۱- همگرائی: همگرائی در حوزه سیاسی یعنی اجماع نظرات، اندیشه ها، عاملیت ها و عملکردهایی که جمعی نامنسجم را به منظور انجام فعالیتی مشخص به دور برنامه ای از پیش تنظیم شده به گرد هم جمع کند. در اینجا تجربه و حافظه تاریخی شرکت کنندگان بر ضرورت انجام آن کار مشخص تقدّم پیدا نمیکند، پیوند را مشروط نمیکند، یعنی هر کس بر اساس باورهای خودش وارد همگرایی میشه و تاکیدی هم بر تعهد نداره، یعنی انتخاب ادامه کاری میتونه کوتاه مدت و یا بلند مدت باشه؛ منظور از همگرایی همکاری های تدریجی برمنوال توافقات تا جای ممکن است .
۲- همسازی: همسازی زمانی است که عناصر و سوبژه های پراکنده در نتیجه یک ارزیابی تاریخی مشترکا به این نتیجه برسند که از آنجا که به تنهایی توانایی لازم برای انجام کاری را ندارند و ناگزیر به تن دادن به پیوند با سایر نیروها و بر اساس مانیفستی مشترک وارد همکاری می شوند. در اینجا نیاز همسازی نه فقط بر مبنای مانیفست و راه کار تعریف میشه، بلکه تقویت نیرو و هم افزایی هم تقدم پیدا میکند و شرکت کنندگان به نا گزیر و آگاهانه با استفاده از مداراگری های لازم و استفاده از تجربه های گذشته، حافظه های تاریخی تلخ و شیرین را نادیده میگیرند تا توانمندی های همکاری جمعی را میسرتر کنند.
همینطور که مشاهده میکنید ما در اینجا با دو وجه یک پدیده یعنی شکل پذیری اپوزیسیون و راهکارهای آن روبرو هستیم. ( من در اینجا اپوزیسیون را به معنای عام آن بدون استفاده از صفت خاص و یا پیشوند و پسوند معین بکار میبرم ). اگر چه نقش ویژه جمهوری خواهان در تمام این گفتگو برجسته است. خب این دو وجه مشخص همسازی و همگرائی میتوانند سبب دو گانگی یا پارادوکس برای اپوزیسیون هم بشوند، یعنی میتوانند از یکسو با کنار هم قرار دادن تجربه تاریخی، ضرورت اجماع و نیاز به همسازی، همکاری مشترک را ممکن کنند و از طرف دیگرهم میتوانند با جمعبندی و تکیه بر امتیازیافتن تجربیات ناسازگار گذشته، تفرقه را تبدیل به مظمون اصلی دیسکورس کنند و پایه های همکاری را یکسره چوبین کند.
غرض از باز تعریف خصوصیت های این دو وجه ویژگی های همکاری آن است که اگر انتخاب هویت با محتوای فعالیت های میدانی همخوانی و هماهنگی نداشته باشد، انگاه هویت ها تنها واژگان هایی میشوند که بر روی کاغذ باقی میمانند و خاک میخورند.
اما علت اساسی تاکید بر تکثر، چه در شکل صف بندی نیرویی و چه در قالب تنوع نظری، علیرغم ناهنجاری های ممکن نهادینه شده در آن، یک چیز است و آن هم توانمند کردن همیاری ها و هماهنگی های جمعی در رسیدن به هدف غائی، یعنی پیروزی بر ظلم حاکم. اما برای آنکه این توانمندی انسجام پیدا کند نهایتا باید از چند خصلت بهره مند باشد:
۱– تضمین امنیت: یعنی ایجاد چتر حمایتی برای عناصر شرکت کننده از طریق به نمایش گذاردن تکثر نیرو در مقابل دشمن و حضور در میدان؛
۲- فرایند ها: افزایش قابلیت دست یابی به موفقیت های سیاسی از طریق بکار گیری امکانات تبلیغاتی، لابی گری، ارائه پیشنهادات و تزهای مشخص و مشروعیت یافتن به کمک همگون کردن گفته ها و عملکرد ها؛
۳- اعتبار یافتن در میان محافل و نهاد های بین المللی؛
۴- قدرت بخشیدن به امکان بر قراری تماس ها با نهادهای مختلف صنفی-اجتماعی کشور بمنظور همه گانی تر کردن و سراسری تر کردن دامنه مبارزه .
برای ادامه مبحث شاید یاد آوری بعضی عوامل بازدارنده همسازی و همگرایی بی مناسبت نباشد:
۱- اولین و محرک ترین عنصر جلو گیر، خود خواهی ها و یا کیش شخصیت رهبران و عناصر تاثیرگذار در تشکیلات است؛
۲- سکتاریسم حاصل از خود بینی بیش از حد و قائل نشدن فضا برای آن دیگری؛
۳- اختلافات ایدئولوژیکی. صرف مخالف بودن با سیستم و یا رژیم بهانه ای کافی برای همسازی و همگرائی نیست، چرا که نقطه عزیمت ها ی نا متقارن خروجی های متفاوتی را رقم میزنند، مثلا جمهوری خواهی در تقابل با سلطنت طلبی؛
۴- بی اعتمادی بر سر پذیرش و انتخاب رهبری آینده به سبب ناروشنایی ها و ابهامات پس از دوران گذار؛ این بند بخصوص از آنجهت اهمیت پیدا میکند که سازمانها و تشکیلات شرکت کننده، برسر مقوله تشخیص اینکه آلترناتیواز کجا آغاز میشود نظرات متفاوتی داشته باشند.
۵- عدم آمادگی جنبش های اجتمایی در همکاری و حمایت از راه کار های سازمان ها و تشکیلات سیاسی.
اما شرط موفقیت در چیست؟
در یک کلام: تمرکز بر روی این مهم که دشمن یکی است و برای عبور از آن همگرایی و همسازی آغازین تعیین کننده ترین عوامل موفقیت اند وآنگاه و پس از عبور از رژیم است که میتوان از هم جدا شد و بار دیگر برای بررسی و حل اختلافات مستقلا در کنار هم به گفتگو نشست.
حال اگر بخواهیم همه این گفتگو ها را به ایران منتقل کنیم باید از دوفرض آغاز کنیم:
فرض یکم – فاصله گیری مردم ایران از شرکت در سرنوشت سازی جنگ و تجاوزات چند ماهه گذشته آمریکا و اسرائیل به ایران نشانی از بیان عدم آمادگی آنان برای انتقال و یا دخالت در تغییر سیستم بود. اینکه آیا این فاصله گیری ناشی از ناپذیرشی آنان درهمکاری با تجاوز گران بوده است یا غیر، امری است که باید مورد بررسی عمیق و واقع گرایانه قرار گیرد و حدس و گمان وپاسخ های آسان، خوش بینانه و دلخوش کن به تنهایی جوابگوی پیچیدگی و چند لایه بودن چنان اراده ای نیستند؛
فرض دوم – جمهوری اسلامی نشان داد که با اتخاذ سیاست شبکه سازی روابط مدیریتی و پاشان سازی بافت های تصمیم گیری، از بدنه نیروهای نظامی گرفته تا مراکز سیاست گذاری، ضریب آسیب پذیری اش را به میزان قابل توجهی کاهش داده است، سیاستی که از آغاز استقرار بکار گرفته بود و همچنان دنبال میکند. به گمان من این دو فرض نماد قدرت و استقامت جمهوری اسلامی است و نیروهای اپوزیسیون باید بتوانند با تشخیص و برنامه ریزی منوط به آن، آن پایه های قدرت را در هم شکنند. چگونه؟
۱- شرط اول، آشنائی با و شناخت از نقاط قدرت رژیم است و نه اشاره و سرمایه گذاری روی نقاط ضعف سیستم. و بر همان منوال هم مانیفست ها را باید نه بر اساس فرضیات و ممکنات، بلکه برمایه های محاسبات قابل توجیه و واقعییات اجتماعی طراحی کرد تا امکانات یارگیری وفزایندگی میسر شود ؛ و این اولین گام مفید اپوزیسیون در به میدان آمدن برای امر تاریخ سازی است ؛
۲- فاصله گیری از هر گونه سیاست ها و تصمیم گیری های مبتنی بر خود بزرگ بینی و خود ابر بینی. و این اقدامی است که هم در حفظ سلامت اعضا سازمان، بقاء تشکیلات و افقی سازی تصمیم گیری ها مورد نیاز قرار میگیرد و هم گامی مهم درجهت ایجاد اعتماد از سوی نیرو هایی که میتوانند به صحنه همکاری وارد شوند. و مهم تر آنکه این فاصله گیری انگیزه ای در تشخیص واقع بینانه توازن نیرو های دوست از دشمن خواهد شد .
۳- در هم شکستن چهار چوب های نظری سنتی و سوخته شده به منظور رهایی از قید و بند های تحمیلی جدا سازی و تفرقه افکنانه.
۴- پذیرش اینکه حرکت های میدانی همواره با خطا ها همراه خواهند بود، اما اینکه این خطا ها نیستند که سر انجام موفقیت می آفرینند، بلکه آزمون ها هستند.
۵- کوشش در ایجاد رابطه با شبکه های مختلف نهادهای صنفی- اجتماعی کشور بمنظور شناسائی خود، انتقال تجربه، انتقال دانش ویافتن نقاط مشترک و به اشتراک گذاشتن راه کارهای همگام.
باید به یاد داشت که شکل و کاربرد شبکه های سیاسی تفاوت زیادی با شبکه های محفلی مثل انجمن قلم، سینه کلوب، کانون های ادبی و هنری و امثالهم دارد، چرا که این محافل به رغم مجامع سیاسی، فارغ از تکلیف سیاسی عمل میکنند. بنا بر این، برای ایجاد اعتماد و بمنظور جلب نیرو به درون شبکه های سیاسی، دانش تشکیلاتی، آشنایی رسانه ای، داشتن مانیفستی قابل توجیه، نقشه ای روشن و شفاف برای آینده، مسولیت پذیری و انعطاف پذیری، عواملی پر اهمیت و لازم بشمار میایند. به کلام دیگر، امروز، بر خلاف گذاشته، ارائه یک طرح خوش بین، خوش کلام و منسجم پاسخگوی لازم برای تغییر نیست. آلترناتیو برای تغییر باید شامل بینش و آینده نگری با شاخصه های رشد دانایی و فرهیختگی اجتماعی شهروندان همراه و همزاد باشد. اینجا است که جمهوریخواهان اگر نتوانند خود را با اینگونه تعدیلات همزمان و هماهنگ کنند واز ارزشمندی های این نهادها بی خبر و دور باشند نمیتوانند به وظیفه تاریخی خود عمل کنند. مانیفست تغییر جمهوری خواهان باید بینشی آینده نگر داشته باشد و نه راه حل جایگزینی.
* این مقاله در میزگرد “حزب جمهوری خواه سوسیال دموکرات و لائیک ایران” به تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۲۶ ارائه شد.
کیومرث صابعی
اکتبر ۲۰۲۶