سیاسی

این روزها

6 سال گذشته
523 بازدید

مشاهده تصویر

Loading

+ لیست علاقه

اشتراک گذاری

these days 01
https://rangin-kaman.net/?p=8457

لینک کوتاه

QR Code For:  این روزها

these days 01

گویی من در گذرگاه­هایِ بینابینیِ سروده­هایِ این کتاب، همواره درگیر با زندگی‌ و با “شدن”ام و به­نحوی هم­زمان دنیایی‌ در درونِ دنیای خود می‌‌سازم، زبانی‌ غریب و ارزش‌هایی‌ نوین را کشف می­کنم، خود را به بینش و نیوششی نوین مرتبط می‌‌کنم، می‌‌سرایم و سروده مرا می‌‌سراید، گویی زبانی‌ بیگانه می‌‌سازم که درونِ زبانِ من سِکسِکه می‌‌کند، لکنت دارد و همواره مرا به چالش می‌‌گیرد و در سروده­ها خطوطِ پروازی نوین می‌‌آفریند.


از کتاب “این روزها[1]– ر. رخشانی

دیباچه

 

«ادبیات تندرستی­ست. هنگامیکه ادبیات درمانگاهی[2] می­شود، واژه­ها دیگر دریچه­هایی رو به سوی هیچ­چیز نیستند و انسان نه چیزی را از طریق­شان می­شنود و نه چیزی را می­بیند، بجز شامِ تیره­ای را که تاریخ و رنگ­ها و سروده­های­اش را گم کرده است. اما زمانی که ادبیات سالم است، واژه­ها از یک سویِ گیتی به دیگر سو سفر داده می­شوند.»[3]

برای من هر کارِ هنری سفر است، اما سفری­ست که این یا آن راه و یا مسیرِ بیرونی­اش را، تنها از گذرگاهِ باریکه­راه­هایِ درونی نقش می­زند و چشم­اندازِ سفر را نگاره­ای پروازگونه و یگانه[4] می­بخشد. سرودن همچنین کشفِ زبانی‌ نو، خُرد و ناآشنا در زبانی خویش و آشناست. شاید هم کشفِ فرآیندی­ست تا بتوانم “مهر و پندار و خیال­ام” را از این سوی گیتی‌ به دیگر سو سفر دهم.

مسیرهایِ سُرایش، نه تنها راه­هایِ پرپیچ­وخمی در جستجویِ “توازن و تعادل”اند؛ بلکه همچنین گذرگاه­هایی بینابینی­اند – بینِ واژه­ها، بینِ حالات، بینِ چیزها و بینِ واژه-حال-چیزها.

سرودن سفر است اما گویی سفری­ست که بهنگامِ تندرستیِ (ذهن و روح و روان) خطوطِ پروازی بیرونی در بیانِ راستی‌ و حقیقت دارد، زمان­هایی‌ دیگر خطوطِ پروازی درونی تا زداینده­یِ اندوهی گردد. 

سرودن “دیگر” شدن است، بازگشودنِ زبان است به نیروهایِ گوناگونِ درون و بر راه­هایِ پروازِ به بیرون؛ دگرگون شدن است.

سرودن، خطوطِ پروازی نوین ‌‌آفریدن است، بی­قلمرو شدن است، گریختن است، گریز ساختن است، خود را نقد کردن و ارزش‌هایی‌ کهنه را به چالش­گرفتن است، دچارِ هذیان­شدن است، ساختار‌هایِ غالب را به پرسش­کشیدن است، کلّ دیدن و از کلی­گرایی بری­بودن است، به ظرایف پرداختن و از تقلیل­گرایی پرهیزکردن است، جای­پایی به­جای­گذاشتن است، سرخورده­شدن است، زبانی‌ غریب و ارزش‌هایی‌ نوین را کشف­کردن است، به توازنی یا تعادلی، هرچند گذرا و بی­ثبات، رسیدن است، گردآوری کردن است، پیوند دهنده­ی جریان­ها شدن است، بی­قرار شدن است و “شدن” است. اما بیش از هرچیزِ دیگری، سرودن، نگاره­پردازی برای یکی از راه­هایِ پرواز (یا سفر) است و همچنین درگیرشدن است، نه تنها در مسیرِ یک زندگی؛ بلکه در گذرگاه­هایی بینابینی برایِ گسترشِ حوزه­هایِ اِمکان است، و البته گذاری از روزمره­گیِ متعارفِ “این روزها،” و گریز به زندگانی­ای‌ “دیگر” برایِ “شدن” است. پرسشِ مهم، گریز به کدامین زندگانی نیست، مادامیکه زندگی‌­ای “دیگر” است، حسی “دیگر” و بینشی “دیگر” (دیدن با چشمِ ذهن) و نیوششی “دیگر”  (شنیدن با گوشِ جان) و تجربه­ای “دیگر” است.

و گویی من در گذرگاه­هایِ بینابینیِ سروده­هایِ این کتاب، همواره درگیر با زندگی‌ و با “شدن”ام و به­نحوی هم­زمان دنیایی‌ در درونِ دنیای خود می‌‌سازم، زبانی‌ غریب و ارزش‌هایی‌ نوین را کشف می­کنم، خود را به بینش و نیوششی نوین مرتبط می‌‌کنم، می‌‌سرایم و سروده مرا می‌‌سراید، گویی زبانی‌ بیگانه می‌‌سازم که درونِ زبانِ من سِکسِکه می‌‌کند، لکنت دارد و همواره مرا به چالش می‌‌گیرد و در سروده­ها خطوطِ پروازی نوین می‌‌آفریند. گویی من امیدوارانه در این فرآیند، در طرح‌سامانی پیچیده، خطوطِ پروازی “دیگر” در جستجویِ امکاناتی “دیگر” برای تندرستی می‌‌آفرینم تا خود را بیان و نقد کنم، تا روابطِ انسانی­ام را، مناسباتِ غالبِ قدرت جامعه­ام را و تا ارزش‌هایِ‌ کهنه و سنتیِ “این روزها” را بیان و نقد کنم.

اگر تنها یکی‌ از سروده‌هایِ این کتاب زداینده­یِ اندوهی گردد، یا شفافیتی را در بیانِ راستی‌ و حقیقت پدید آورد یا حتی ارزشِ نوینی را برایِ حفظِ تندرستی در زندگی‌ بیآفریند، شاید آن سروده در حوزه‌هایِ بینابینیِ “مهر و پندار و خیالِ” من، به درجه­ی توازنی (یا میزانی‌) رسیده است. شاید هم سراینده­اش، در سفرهایی بیرونی و درونی، “دیگر” شده است.

سانتامونیکا، تابستان ۱۳۹۱

«این­همه»

 

این­همه سَرو‌هایِ تَبَرخورده

این­همه مادرانِ آزرده،

 

این­همه آدمک­هایِ جامه­سیاه

این­همه دل، برون و درون، جمله سیاه

این­همه درد، این­همه زجر، این­همه اشک

این­همه رفتارهایِ تباه

این­همه نفرین، حِرص و حسد، آز و گناه

این­همه آشوب

در گوهر و ذِهن و نگاه،

 

این­همه زخم بر دهان

این­همه سین جیم، شکنجه

این­همه تیغِ به ما آخته­ات یعنی‌ چه؟

 

این­همه مویه، شِکوه، نوحه و عزا

این­همه ترس از فنا

این­همه بَند بر دست و به پا

این­همه دشمنانِ دروغین برای بقا

این­همه کمبودِ مِهر،

فقدانِ عشق،

نبودِ صفا.

* * * * * * * * * * * *

 

اگرچه هیچ غم بی­دردسر نیست

غمی از چشم­درراهی‌ بتر نیست

 

«انتظار»

 

 

در انتظارم،

در انتظار بارشِ بی­انتهای مِهر

بری ز اِلتهاب،

فسون، فسانه و سِحر

 

در انتظارِ کُحلیِ پهنایِ آسمان

ورایِ قرمزی،

فرایِ پس­زمینه­یِ آوایِ کهکشان

 

در انتظارِ رنگ

وقتی‌ خیال

ژرفای یاد را آشکار می‌‌کند

در انتظار حادثه

وقتی‌ حواس کار می‌‌کند

در انتظار بهارِ بخت‌ها

وقتی‌ وجودِ من

در جستجویِ تو

هوایِ گلزار می‌‌کند

 

در انتظارِ عطرِ گیسوان،

در انتظارِ نام تو،

سرمستی‌ام

در بازوان و کامِ تو

 

در انتظار تابستان،

بارشِ پاییزِ سرد،

در انتظار برفِ زمستان،

شکوهِ بهار،

پایان درد

 

در انتظار آواز‌هایِ گرم و شاد،

شامگاهِ ظلم و ستم،

سحرگاهِ عدل و داد

 

در انتظار عشق،

مستی، بوسیدن،

خنده‌های تو،

دست­دردست پوییدن

 

در انتظارم،

در انتظارِ آن لحظه‌های شور،

دل­شادی،

فضازمانِ احترام،

آن لحظه‌های آزادی.

 

 

* * * * * * * * * * * *

 

 

«کار عالم حیرت است و عبرت است

حیرت اندر حیرت اندر حیرت است»

عطار

 

«من»

 

 

من از ژرفایِ بهار می‌‌آیم

از آنجا

که آخِرین آ‌هِ زایش

در خیال و نسیم و نوازش

جوانه‌ می‌‌زند

 

من از درازایِ تابستان می‌‌آیم

از آنجا

که گرمایِ کور

مفتونِ مِهر و نور

موجی به رگ‌هایِ شور می‌‌زند

 

من از پهنایِ خزان می‌‌آیم

از آنجا

که بادِ مست

در برگ­ها، بر آن خاکِ پَست

رنگی به درکِ پیوَست می‌‌زند

 

من از بلندایِ زمستان می‌‌آیم

از آنجا

که سوزِ بی­کرانِ درد

نیشی به پندارِ روزِ سرد می‌‌زند.

 

* * * * * * * * * * * *

 

«چون نیک‌ نظر کرد پر خویش بر آن دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست»

 

«ما»

 

 

ما، نورِ چَشمِ پدر،

ما، نَفَسِ مادریم،

ما

یارِ بَرادر، دوستِ خواهریم،

ما

آهِ بی­نوایان،

شوق توانمندان­ایم،

ما، روحِ زمان،

رهاییِ آدمیان­ایم!

ما آدمخواران

جَبرِ دولتمردان­ایم!

 

ما

صندوق­خانه­ی گِل­ولای­ایم!

مجمع­الجَزایرِ تنهایی،

امتدادِ آسمانی سیاه­ایم!

وَسوَسه­هایِ شیطانی،

دزدانِ مکتبی تباه­ایم!

ما

“دانشمندانِ” فِیس­بوک­گَردِ آسایشگاه­ایم!

کارگزارانی ناخواسته،

ندانسته در “شبکه­ی اجتماعی[5]” اف.بی‌.آی‌ ایم!

ما، “کنشگرانِ” اینترنتیِ آرامگاه­ایم!

افسانه­هایِ دیرین،

چشم­اندازِ سبزِ کاه­ایم!

ما، خوشآمدِ فراموشی،

دوستانِ نیمه­راه­ایم!

 

ما، اَنبارهایِ جَسَد ایم!

تلنباری از حَسَد ایم!

 

ما، کابوسِ خیرخواهی­ایم،

اقیانوسِ بیدارخوابی­ایم،

فنجان­هایِ آگاهی­ایم،

قصه­گوهایِ روستایی­ایم،

سپیدیِ پاکِ پارسایی­ایم!

 

ما، نیکوکاران­ایم،

عَمدگرایان­ایم،

ملاصِفَتان،

معتادان، پهلوانان­ایم،

روسپیان، زن­باره­گان­ایم،

ما آدم­کشان 

فرزندانِ فرهنگِ زورچپانان­ایم!

 

ما، رویایِ دیرینِ پدربزرگ­ایم!

دعایِ دوشینِ مادربزرگ­ایم!

 



[1]

R. Rakhshani. These Days. CreateSpace Publishers, A Division of Amazon. Charleston, S. Carolina. July 2012

[2]

Clinical

[3]

Deleuze. Critique et Clinique. Paris: Minuit, 1993. Trans. “Essays, Critical and Clinical” Daniel W. Smith and Michael A. Greco. Minneapolis: University of Minnesota Press, 1997.

[4]

Sui generis

[5]

رجوع کنید به اسناد منتشر شده ی ویکی لیکس پیرامون همکاری نزدیک فیس بوک با سازمان‌های امنیتی آمریکا. ماه آوریل، ۲۰۱۰

Facebook Comments

فایل های پیوست این مطلب

ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما