سیاسی

پرسش از بنی صدر: مشخصات و علل بحران اقتصادی غرب چیست؟

11 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

banisadr 02
https://rangin-kaman.net/?p=6017

لینک کوتاه

banisadr_02.jpgآقای ریگان و خانم تاچر در آمریکا و انگلستان مقررات کنترل را از سیستم بانکی برداشتند، نتیجه این شد که سیستم بانکی به هر میزان که می خواست، می توانست اعتبار ایجاد کند. یک تناسبی لازم است بین دارائی بانک و اعتباری که بانک ایجاد می کند، باشد و اگر آنرا مهار نکنی و به حال خود بگذاری، بانک می تواند تا جائی اعتبار ایجاد کند که اعتباراتی که می دهد، عملا برگشت پذیر نباشد و دستگاههای بانکی توانائی این را نخواهند داشت تا وام های سوخت شده را جبران کنند، درنتیجه نظام بانکی دوباره به دستگاه دولتی محتاج می شود، برای اینکه بیاید و آنها را نجات بدهد.

مجری: پرسش یکی از هموطنان ما به شرح زیر است :

آقای بنی صدر از بحران اقتصادی که چند سالی است که جهان غرب را در بر گرفته است و روز بروز هم گسترده تر می شود و به بسیاری دیگر از نقاط جهان نیز سرایت کرده است، بسیار خبر عرضه می شود ولی نوع عرضه خبرها گونه ای می باشد که شنونده و خواننده معمولی، از علل اصلی این بحران اطلاع ندارد. به عنوان یک اقتصاد دان، سه سوال از شما دارم:

۱. مشخصات این بحران را توضیح دهید؟

۲. علل ایجاد این بحران را توضیح دهید؟

۳. اگر شما مسئولیت حل این بحران را بر عهده داشتید، چه راه حلهایی را پیشنهاد می کردید؟

بنی صدر: عرض کنم که، این سه سئوال، در واقع موضوع یک کتاب است و پاسخ دادن به این سئوال در نیم ساعت، نمی گویم، محال است، اما می گویم، اینکه آن پاسخی که داده می شود را همگان دریابند، کار ساده ای نیست، با این حال من کوشش می کنم که به طور ساده وضعیت را تشریح کنم، اگر وقت کفاف داد به هر سه سوال جواب می دهم. از ۱۰ امر واقع که وضعیت کنونی را به وجود آورده، هم عوامل پدید آورنده این وضع هستند و هم مشخصات بحران را توضیح می دهند، شروع می کنم. امر واقع اول، خودکامگی یا ولایت مطلقه بازار سرمایه داری است، همانطور که گفتید چنان ولایت مطلقه ای یافته است که تعیین کننده دولت ها است یعنی متصدیان دولت ها را معین می کند، برای نمونه در پرتغال، ایرلند، یونان و ایتالیا و در این انتخاباتی که در اسپانیا در حال انجام است، در واقع بازار است که دولت می برد و دولت می آورد، خیلی هم علنی! سابق پوشیده این کار را انجام می داد، می گفت بازار اقتصادی، کاری به سیاست ندارد، ولی حالا خیلی علنی و آشکار! این یک امر واقع است و خود این امر واقع به شما می گوید که بحران از اینجا می آید که یک اقتصادی می گویند جهانی شده، هست ولی یک دولت جهانی نیست که آن اقتصاد جهانی، خصوصا نیروهای محرکه را مهار کند، در نتیجه، بعنوان امر واقع دوم، ماوراء ملی ها مهار سرمایه، دانش، فن، انرژی، مواد اولیه، نیروی کار و ایدئولوژی که نئولیبرالیسم باشد، را در مقیاس جهان در اختیار گرفته و بخش مهم و بزرگی از این نیروهای محرکه را از بین می برد، منشا اساسی بحران این است.

امر واقع سوم، توزیع نابرابر در آمدها هم در مقیاس جهان و هم در مقیاس هر کشور است. در جامعه های سرمایه داری، در سالهای اول بعد از جنگ جهانی دوم، عامل کار و عامل سرمایه یعنی کارگر و سرمایه دار از درآمد به طور برابر و نصف می بردند، در طول زمان سهم کار کم شده است و الان سهم کار ۳۰ درصد درآمد و سهم سرمایه ۷۰ درصد درآمد است، در نتیجه در آمد قشرهای زحمت کش کم شده و در همان حال نیازها افزایش پیدا کرده است به لحاظ اینکه دانش و فن با سرعت تمام رشد می کند و هزینه انطباق جوئی با وضعیت های نو به نو شونده در فاصله های کوتاه، زیاد شده است، علاوه بر اینکه کیفیت زندگی هم تغییر کرده است، این فضای خالی یعنی این سهمی که عامل سرمایه می برد را نظام بانکی پر کرده است، به این ترتیب که نظام بانکی می گوید کمبود در آمد تو را با دادن اعتبار پر می کنم، رفع می کنم، در نتیجه دادن اعتبار را آسان گرفته است و اصلا بحران از اینجا ناشی شد که در آمریکا، بانک ها خیلی ارزان، بدون پشتوانه و تضمین وام دادند ولی از آن طرف فکر می کردند که بازار بخصوص بازار مسکن اشباع ناپذیر است، اما اشباع شد، درنتیجه وام گیرندگان نتوانستند، وام هایی را که گرفته بودند، پرداخت کنند و بحران ایجاد کرد، برای اینکه سیستم بانکی نتوانست بپردازد و در خطر ورشکستگی قرار گرفت، آنوقت از دولت خواسته شد که سیستم بانکی را با پول مالیات دهندگان یعنی مردمی که در واقع قربانی این بحران شدند، نجات دهد.

امر واقع چهارم این است که آقای ریگان و خانم تاچر در آمریکا و انگلستان مقررات کنترل را از سیستم بانکی برداشتند، نتیجه این شد که سیستم بانکی به هر میزان که می خواست، می توانست اعتبار ایجاد کند. یک تناسبی لازم است بین دارائی بانک و اعتباری که بانک ایجاد می کند، باشد و اگر آنرا مهار نکنی و به حال خود بگذاری، بانک می تواند تا جائی اعتبار ایجاد کند که اعتباراتی که می دهد، عملا برگشت پذیر نباشد و دستگاههای بانکی توانائی این را نخواهند داشت تا وام های سوخت شده را جبران کنند، درنتیجه نظام بانکی دوباره به دستگاه دولتی محتاج می شود، برای اینکه بیاید و آنها را نجات بدهد.

امر واقع پنجم، مسئله پیشخور کردن است، شما می بینید که بودجه های تمام دولت های در بحران کسر دارد، موسسات عمومی مثل شهرداری ها هم کسر دارند، افراد هم که قسطی زندگی می کنند، کسر دارند و به مناسبت بیکاری بخشی از این کسری و قسطها هم قابل پرداخت نمی شود، کار به جایی رسیده که دیگر امکان پیش خور کردن نیست، برای اینکه به شما وام نمی دهند، دولت می خواهد که وام بگیرد، به او می گویند تو در آینده فقیرتر از حالا هستی، پس این وامی که می گیری، را نمی توانی بپردازی، به تو وام نمی دهیم، پس به دولت ها فشار می آید که شما بودجه هایتان را جمع و جور کنید و کم کنید. حالا اینها که می خواهند بودجه های خود را جم و جور کنند، کم کنند، از چه می زنند؟ اینجاست که دو سیاست باهم تفاوت پیدا می کند! در حال حاضر در غرب، مثلا آمریکا یک بودجه نظامی عظیم دارد، نمی خواهد از آن کم کند، چون از این هزینه ها نمی توانند کم کنند، می روند سروقت اینکه، بیمه های اجتماعی را کم کنند، بیمه های بیکاری را کم کنند، میزان حقوق بازنشستگی را کم کنند، تعداد کارکنان دولت را درآن بخشی که به بهداشت، فرهنگ، آموزش و پرورش و آنچه که جامعه به عنوان خدمات به آن احتیاج دارد، را کم کنند، بحران اجتماعی می سازد، برای اینکه جامعه می گوید به چه قاعده من باید هزینه بحرانی را که سرمایه داری ایجاد کرده است، را بپردازم؟ تازه این سرمایه داری باز هم می خواهد از این بحران بخورد! حاضر نیست هیچ ذره ای بابت این بحرانی که خودش ساخته،خرج بکند! می خواهد بحران را فرصتی برای بیشتر خوردن بکند! امر واقع امروز اینست که نسلهای آینده وضعیتی را پیدا می کنند که از پیش نسلهای قبلی برای آنها به ارث گذاشته اند در واقع یک جبری است که اینها ساخته اند و نسلهای آینده باید تابع این جبر باشند.

امر واقع بعدی این است که، دلار پول جهانی است و در معاملات بین المللی بکار می رود، وقتی دلار پول جهانی شد، اقتصاد آمریکا، اقتصاد اول دنیا بود، آن زمان می گفتند ۴۰ درصد تولید دنیا را آمریکا تصدی می کند مواد اولیه و همه اینها را هم داشت و نفت و … را هم وارد نمی کرد حالا نه، اقتصاد آمریکا به دنیا بدهکار است! دایم کسر بازرگانی خارجی دارد یعنی همین پیش خور کردن و زیادت مصرف بر تولید، آن پولی که در اختیار اقتصاد دنیا قرار می دهد در واقع یک مالیاتی است که آمریکا از دنیا می گیرد. برای اینکه به اندازه پول کاغذ و خرج چاپ برای امریکا خرج دارد و نه بیشتر! چون مطمئن است که این پول هیچوقت به امریکا بر نمی گردد تا بعنوان قدرت خرید به کار بیافتد، چون اگر برگردد، آن اقتصاد را همان روز اول کن فیکون خواهد کرد، این پول در دنیا و بیرون آمریکا می چرخد. الان گفته می شود، چین ۳۰۰۰ میلیارد دلار مازاد دارد، تصور کنید که چین یکروز بگوید، من این پول را که دلار است، می خواهم بیاورم و در امریکا خرج کنم، باعث بالا رفتن قیمتها می شود و چون آمریکا اینقدر تولید ندارد که بتواند به آن جواب بدهد، اقتصادش فلج می شود، بر چین باید ژاپن و کشورهای نفت خیز و دیگر کشورها را باید اضافه کرد که مازاد دارند. این پول در دنیا می چرخد و برای امریکا سود دارد، زیرا پولی است که آمریکا ایجاد می کند اما مابه ازایی ندارد. مثل اینکه شما بگویید، ۲۰ تومان به من بدهید و در ازای آن از شما جنسی می گیرم، ولی پولی که بشما می دهم هیچ قیمتی ندارد، برای اینکه هیچوقت به اقتصاد امریکا بر نمی گردد. این وضعیت بحران درست کرده است، زیرا ارزش دلار ثابت نیست، یعنی جامعه های بشری نگران هستند که این مازادها تضمین ندارد و تنها کاغذ است.

بالاخره اینکه مرکز ثقل اقتصاد دنیا از غرب به شرق رفته است، این امر پیامد دارد یعنی آمریکا خصوصا و اروپا عموما، از این ترس دارند که مرکز ثقلی که ژاپن، چین، اژدهاهای اقیانوس کبیر و کشورهای نفت خیز با جمعیتهای عظیمی که دارند، در اقتصاد جهان موقعیت متوفق پیدا کنند، آنوفت همین پولی که در دست دارند، تبدیل به سلاحی در دست آنها برضد اقتصاد غرب می شود و اقتصاد غرب را زیر سلطه خواهند برد. حالا شما می فهمید که چرا ناگهان امریکا به یاد دمکراسی در مناطقی مانند شمال آفریقا و خلیج فارس افتاده است که نفت و گاز وجود دارد، برای اینکه می خواهد که مهار انرژی و مواد اولیه را در دست بگیرد تا بتواند در مقابل این تغییر بنیادی که در اقتصاد جهان در حال انجام است، مقاومت کند.

مساله مهم دیگری هم همراه این شده است و آن اینکه سرمایه ای که در تولید به کار می افتد، یک هفتم سرمایه هایی است که در بورس بازی ها بکار می افتد. آمریکا و انگلیس حاضر نیستند که بر سرمایه هایی که در بورس به کار می افتند، مالیات ببندند، یعنی بار سنگین بودجه ها و هزینه ها را آن بخش کوچک یعنی تولید کننده می پردازد و تازه از بخش تولید کننده آن بخش کوچک تری که نیازهای انسانی را تامین می کند، این بار را تحمل می کند، حال شما می توانید تصور کنید، فشار سنگینی که مصرف کننده ها می پردازند. فرض کنید که الان در اقتصاد امریکا بخواهند که تولیدها فقط به نیازهای واقعی انسان پاسخ دهد، در اینصورت هزینه تولید کم می شد و درآمدها برابرتر توزیع می شد تا جامعه بتواند تولیدها را مصرف کند تا نیازهایش برآورده شود، در اینصورت نه کمبود بوجود می آمد و نه قرضه، می بینید که اگر بار بخش تولید کم شود چقدر تغییر ایجاد می شود، اما برای اینکار باید عکس سیاستی که غرب بکار برده است را به اجرا گذاشت.

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما