از سیاهچالهای ستم شاهی تا زندانهای مخوف جمهوری اسلامی – خاطرات زندان رسول شوکتی

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

نام من رسول شوکتی است

من ورودی سال ۵۱- بودم درسال اول عمدتا فعلیت صنفی داشتم توضیح اینکه من دانشجوی دانشکده کشاورزی رضاییه(ارومیه) که دانشکده ای کوچک با حدود ۴۰۰-۵۰۰ دانشجو دررضاییه که بیشتر از ۴-۵ سال از تاسیس اش نمی گذشت وقبول شدن من در آنجا ناخواسته واتفاقی پیش آمد با محدودیت ها وناکارآمدی های اداره امور دانشکده در تعطیل کلاسها وبحث ومجادله با مسیولین راجع به غذا وخوابگاه ..پیش افتاده واز این طریق با بچه های سال بالا به کوه نوردی وردوبدل کردن کتاب وارد شدم.

در اواخر ترم اول بدلیل برف بازی که ابتدا باشوخی شروع شد همه دانشجویان درگیر شده وگسترده شد وتمامی کلاسها در آن روز تعطیل شد وشامل برف خوردن گاردیها و فرماندهاشان هم گردید .من از خوابگاه وکمک هزینه تحصیلی محروم شدم .ترم دوم بدلیل محرومیت وکنکور دوباره در تهران مانده و پس از قبول نشدن در رشته مورد علاقه دو باره به ارومیه برگشتم بعلت کثرت روابط و پرستیژی که داشتم در تغییر محیط وباز کردن آن نقش عمده داشتم .

منظورم آن روابطی هست که نامش هرچه که باشد پسر ها ودختران همکلاسی باهمدیگر حتی حرف هم نمی زدند وبشدت مذموم بود . سال دوم .حتی در سال اول نیز این کار را با رفتن به کوه وسینما که مورد طعن بچه ها بود شروع کرده وباصطلاح سنت شکنی کردم. در تمامی سالهای قبل ۲-۳ نفربدلیل شعار نویسی یا پخش اعلامیه بصورت تکی دستگیر وفقط یک نفر به یکسال زندان محکوم شدهبود .من که در همان ابتدا ورود به دانشکده اعتقادات مذهبی را کنار گذاشته بودم در سال دوم دردرس فرهنگ وهنر بحث مذهب وخدا پیش آمد وهمه گیر شد وکم کم مذهبیها سعی کردند که یار گیری کرده وبا مساعدت دانشکه دارای مسجد وکتابخانه شده ولی مجموعا در اقلیت بودند وباصطلاح چپیها در اکثریت (یعنی غیر مذهبی ها) ما شبانروز مشغول خواندن قران وسایر کتب جهت نقد وبحث بودیم.انجمن اسلامی یا نیروهای اسلامی که دارای حسن شهرت نبودند با کادر های جدید سعی در فایق آمدن بر آن بودند.ور قابتی پنهان وآشکار در جریان بود.

از اینرو در آذر ماه با برنامه ریزی قبلی توسط چپیها که شامل سیاه پوشیدن همه دخترها وشرکت فعالشان و شب قبل از واقعه سعی در آتش زدن کیوسک های خوابگاه ها اولین تظاهرات را بمناسبت ۱۶ آذر در محل سلف سرویس با شکستن شیشه ها وتلویزیون وهجوم گارد یها وسایر نیروهای کمکی که از صبح آنروز از تمامی استان جمع آوری کرده بودند وبدلیل ۵-۶ ساعت نگهداری در زیرزمین تنگ ساختمان اداری بشدت تحریک شده بودند-اینکه چلوکباب مفت می خورند ومست شدهاند-اولین سینی غذا که پرت شد حمله وحشیانه شان را آغاز کردند وبشدت هرکسی که به چنگشان می افتاد به قصد کشت می زدند.

بهر حال از طریق رودخانه وکوه بیابان پشت دانشکده وبعد از دور زدنشهر حدود غروب به شهر رسیده وبعد از خوردن شام به خوابگاه برگشته و خوابیدیم یکی دو ساعت بعد ساواک به اطاق ما ریختند ما سه نفربودیم که هم اطاق بودیم که مرا دستگیر کرده وبردند. مجموعا شش نفر در آنشب دستگیر شدند وباتفاق دو دانشجوی سال اولی که در همان محوطه دانشکده مضروب ودستگیر شده بودند هشت نفر می شدیم .ما شش نفر همان شب باز جویی من را با کابل که بدست وبدن وسیلی ومشتهایی که به شکمم زده بودند به دلیل حالت تهوع که داشتم به بیمارستان شهر بردند تشخیص آن بود که مسموم شده ام .

دقیقا نمی دانم بدلیل ترس ویا غذا ویا مشت به شکم بود.بعد از شستشوی معده به دژبانی لشکر وانفرادی های آن -یک اتاق عمومی هم داشت- که شامل سه سلول وراهرویی که انتهای آن به دستشویی وسیع وانباری ختم می شد با بخاری نفتی قدیمی در حدفاصل دستشویی وسلول ها و به هر نفر دو پتو.چند روزی در هر سلول دو یا سه نفره می خوابیدیم بعد ساواک متوجه شد سه نفر از ما را نگهبانی اعلام کرد که حق تردد در راهرو نداشته وبقیه آزادند وما سه نفر بایستی در سلول ها باشیم وفقط برای دستشویی می توانستیم بیرون بیاییم.از بین دستگیر شدگان یک نفر مذهبی بود -زنده یاد مسعود حاجیان که سال ۶۰ در زنجان دستکیر وبرحسب شنیده ها زیر شکنجه در تبریز در رابطه با مجاهدین کشته شد- که همان بحث ها در اینجا هم جریان داشت .بعد از بازدید لشکر واعتراض ما به شرایط من وفرد دیگری که پایش بر اثر ضربه ای آسیب دیده بود به بیمارستان منتقل شدیم تشخیص دکتر در مورد من احتمال آپاندیس بود البته در واقع نجات ما از آن وضعیت .برخورد دکترها وپرستارها وپرسنل بهداری واقعا خوب بود توام با همدردی .ساواک فقط برای تکمیل پرونده وبازجویی سبک پرا که با اکراه وگرفتن تعهد از آنان بیمارستان اجازه رفتن مرا میداد مجموعا حدود۲۵-۲۰ روز در بیمارستان بودم وبا اصرار من که خواهان برگشت پیش رفقایم بودم مرا برگرداندند.یک ده روزی با هم بودیم وبعد همگی را باتفاق به زندان کنار دریا-زندان شهربانی منتقل کردند.در آنجا مارا در بند عمومی عادی حدود ۱۸۰ نفری بودند تخت های جلویی خالی کرده وبما دادند.

………………

آنچه که بصورت خلاصه از این دوره باید بگویم برخورد زندانیان عادی خیلی خوب بود و دیگر اینکه حمام دار بند زندانی سیاسی بود که اگر اشتباه نکنم ۱۲-۱۵ سال بود که زندان می کشید گمنام بود وگمنام ماند بعد از انقلاب در مهاباد جلوی مقر حزب دموکرات دیدم. وباقیمانده گروه ارشد مامدی(یاغی معروف منطقه خوی وسلماس که پسرعمویش با همکاری ساواک تن داده وبه منزلش دعوت وسر سفره به رگبار ساواکی ها که مخفی شده بودند کشته می شود )پسر خاله اش که در آن هنگام ۱۵-۱۶ ساله بود وپس از۵سال زندان۲۰-۲۱بود ویکی دیگر از اقوام که تیوریسین شان بود در این جمع بودند که رابطه صمیمانه ورفیقانه ای با ما داشتند وسعی میکردند با کمک مالی وپرداخت پول وکیل انتخابی محبتشان را نشان دهند که قبول نکردیم .

اجازه می خواهم در اینجا خاطره شیرینی از این مبارزین گمنام و سلحشور بگویم .ایشان که تا آنجایی که به خاطرم مانده عموی ارشد بوده یا بدلیل اینکه تنها فرد باسواد وکتابخوان شان بوده مغز متفکرمحسوب میشد. ما با پسر خاله ارشد که جوان وفعال بود هر موقع که راجع به مرام وبرنامه واهدافشان می پرسیدیم مارا حواله به عمو میداد طبعا همه ملاحظاتی داشتیم (ترس از ساواک وخبرچین هایش)و اینکه دانش سیاسی اجتماعیمان فوق العاده اندک بود .

بهر حال یکروز در هواخوری در کنار همدیگر قرار گرفته وشروع به حرف زدن کردیم ایشان از قوم کردونقش بی همتا آنان و…بدانجا رسید که مدرک آورد وگفت رستم کرد بوده است ودلیلش نقش رستم در بیستون بود واینکه فارسها از آن خود کردهاند .بعد از جدا شدن بچه ها پرسیدند که چه گفت من بصورت خلاصه گفتم که هیچی می خواست مرا کرد کند(آنروزها جذب نیرو مذهبی یا چپی=غیر مذهبی شدن رایج بود).

ما مجموعا سه ماه ونیم در زندان بودیم که در این فاصله یکبار برای بازپرسی به دادگاه نظامی وبار دیگر برای پرونده خوانی وانتخاب وکیل مارا بردند.وکیل تسخیری شد برای هر دو نفر یک وکیل بنابر این سه وکیل دادگاه تعیین کرد روز دادگاه تعداد زیادی از دانشجویان در پیاده رومقابل دادگاه که در خیابان اصلی شهر بود -خیابان پهلوی -جمع شده بودند وخانواده من نیز در فاصله پیش از دادگاه و زمان تصمیم گیری ما از پشت پنجره با علامت وی با همه خوش وبش میکردیم.در دادگاه اول همه ما تبریه شدیم وآزاد شدیم .

اواخر اسفند ماه بود در اردیبهشت یا خرداد ماه که دادگاه دوم تشکیل شد میدانستیم که محکوم خواهیم شد از هفته قبل بما اصرار میکردند که بدیدن رییس ساواک برویم روز دادگاه رییس دادگاه تجدید نظر دادگاه را دویا سه ساعتی به تعویق انداخت واصرار که بروید که نرفتیم ودادگاه تشکیل وما به سه ماه وده روز(درآن موقع سه ماه سابقه محسوب نمی شد اما سه ماه ده روز سو سابقه بود )محکوم شدیم چون کشیده بودیم آزاد شدیم.

…………..

واز طرف دانشگاه ترم اول چون در امتحانات شرکت نکرده بودیم !!کل واحدها صفر داده شد وترم بعدی نیز محروم شدیم تا اینجا من حدود ۳۸ واحد صفر در کارنامه خود داشتم. سال بعد دو ترم را علیرغم یک حرکت مردمی در مراسم فوت دانشجوی غیر سیاسی که بومی بود وباعث افزایش محبوبیت دانشجویان در بین مردم گردید و اعتصاب دو یا سه ماهه که ابتدا با یک خواسته صنفی -تغییر یک استاد بی سواد -تو سط دانشجویان سال چهارم شروع شد.

بعد ازیکهفته پاسخ ندادن دانشکده در همراهی و جانبداری به تمامی سالها ورشته ها تسری یافت وتمامی کلاسها تعطیل گشت وبهمراه آن تمامی امکانات دانشجویی-کمک هزینه وسلف سرویس و..-با این حال اعتصاب سیاسی شد وبه خیابان ها کشیده شد.برای اولین بار تظاهرات موضعی در مکان های شلوغ شهر هر روز دو یا سه مورد با شعار های سیاسی چه دختر چه پسر انجام می گرفت .نهایتا ترم منحل نشد و دانشکده با ترفند امتحانات حتی تلفنی وتکی وتعویق های مکرر آن امتحانات رابرگزار و تعداد زیادی را بمدت یک ترم محروم نمود ولی کسی دستگیر نشد.

ترم پاییز شروع شد ودر آبان یا آذر ماه بدون هیچ اتفاق خاصی ده نفر را در ارومیه ودو نفر را در شهرهای دیگر دستگیر کردند .من رابه انفرادی زندان دژبانی لشکر ارومیه بصورت تکی وبقیه را مدت کمی در عمومی همان زندان نگه داشته -من در این مدت فقط یکی دو جلسه بیشتر توجیهی وهشداری بدون هیچ کتک وشکنجه ای به ساواک بردند .

حدود سه ماهی به تنهایی در آنجا بودم وبعد مرا به زندان شهربانی منتقل ویک شب در قرنطینه کثیف آنجا بودم فردا شبش مرا به بند عمومی جدا از بندی که بچه ها بودند فرستاده وهنوز ساعتی از ورود من به بند نگذشته بود که اسمم را بلند گو خواند که لباس هایم را تحویل داده وفردای آنروز صبح زود به ساواکی ها که با سه جیپ لندور که در یکی ما دو نفر بودیم با چهار ساواکی.شب دیرگاه به اوین رسیدیم.بعد از بازرسی به انفرادی فرستادند .

حدود هفت یا هشت ماه دو بار سنگین شکنجه شدم -فقط کابل بود -ویکبار آتش سیگار که به نافم نزدیک که توسط سربازجو از آن ممانعت گردید .مشت و لگد وسیلی به تعداد زیاد-که فکر می کنم بیشتر کینه شخصی بازجو بود تابرنامه – داستان از این قرار بود که گویا باز جو در حدود سه ماهه اول بازجویی اعتقاد داشته که من کاره ای نیستم وباید همراه ۵-۶ نفری که آزاد شدهاند من نیز باشم بعد که مدارک را بهش رومی کنند فکر می کرد من اورا سر کار گذاشته ام وتمام حیثیت شغلیش را برباد دادهام.

دراینجا دو نکته را لازم میدانم ذکر کنم: ۱- در تمامی این دوره و در تمامی این فعالیت ها فردی بود که نفوذی ساواک بود به اسم اردشیر جعفریان .این شخص که یکی از سه نفوذی مهم وبرجسته در دانشگاههای کشور بود و طبق پروندهاش از کلاس نهم دبیرستان با آن همکاری داشته.نه بدلیل زرنگی وتیز هوشی اش بلکه بدلیل ساده انگاری وخامی ما بود که توانست اینقدر ضربه بزند .مثال مشخص آن بار اول دستگیری که او نیز دستگیر شد وگویا فردای انروز آزاد شد بدون اینکه به زندان آورده شود ما که میدانستیم او هم به اندازه ما وشاید بیشتر در این برنامه بود واو بود که بدلیل تردید جدی ما در ادامه برنامه که قصد شعار دادن پس از اعلام سکوت بیاد شهدا داشتیم با لگد سینی غذا را پرت کرد وبهمریختگی رستوران وحمله پلیس را موجب گشت آیا نترسی وشوخی هایش با ساواکیها در باز جویی می توانست دلیل آزادیش شود؟حتی در سال بعد یکی از کارمندان ساواکی دانشکده صراحتا نام وی برد وگفت که میدانی من هستم ولی این دوستت هم ساواکی است پس از صحبت دیگر دوستان نتیجه گرفتیم که این یک ترفند کثیف ساواک است و از ذهنمان نیز پاک کردیم وفراموش کردیم!! ۲- انتقال ما به تهران بدستور مستقیم شاه صورت گرفت !!؟ در پرونده ما در دادگاه ارتش نامه شرف عرضی بود که امضای ثابتی ونصیری وهویدا وزیر دربار و رییس دفتر مخصوص که رضایت ایشانرا ابلاغ کرده بودند .در اطلاعات هفتگی سال ۵۸ آنرا چاپ کردند واعلم نیز در خاطراتش اشاره کرده است.۸-۹ دانشجویی که در یک شهر دور افتاده بدون ارتباط با تشکیلات چریک های فدایی که هوادار این مشی خود را میدانستیم صرفا به این دلیل که توده ای نیستیم و مذهبی نیز.ولی برای من نشریه طوفان هم شاید دو عدد میرسید ومجاهدین -اعلامیه ترور-و.. در این حد از فعالیت چگونه تمامی سیستم ودر راس آن دیکتاتورش دخیل بودند وبه این دلیل معتفدم اکنون نیز همینطور -چه خمینی وچه خامنه ای در تمام امور بخصوص سیاسی امنیتی اش دخیل هستند

…………….

باز جویی من بدلیل گزارشات فرد مذکور بدرازا کشید وقتی که به بند عمومی (بند ۳) وارد شدم همگی به دیدنم آمدند واین با وجود ممنوعیت تردد در اتاقهای بند بود که بدفعات مورد هجوم ساواک قرار میگرفت وتنبیهات سختی برای فردی که در اتاق دیگری بود اعمال می شد.من در طی باز جویی بلاخره کشف کردم که وی ساواکی است چرا که یکی ودو ماه آخر سیولاتی مطرح میشد که هیچکدام را اصلا بیاد نمی آوردم و من در انفرادی نتیجه گرفته بودم که یا من ساواکی هستم یا ایشان ؟ من که نبودم پس می ماند ایشان .طوری شده بود که با ذکر ساعت وتاریخ و محل آنها یاد آوری می کردند که مثلا من چه گفتم یا چکار کردم و من بیاد نمی آوردم و انکار میکردم وتازه بعد ساعت ها فکر وبازکاوی در انفرادی در می یافتم در این مورد ما سه نفر بودیم و.. وبا حذف نفر سوم بدلیل عدم انطباق در موا رد دیگر این نتیجه را گرفتم .

دیگر از شلاق وکتک خبری نبود وسر بازجو خود راسا بازجویی را بعهده داشت وخسته از این بازجویی طولانی مدت .تمامی تلاششان معطوف به این بود وی را پوشش دهند .من در اولین فرصت که به عمومی آمدم نتیجه گیری خودرا به هم پرونده ایی ها گفتم وپس از مدتی بحث واستدلال برخی پذیرفتند .

حدود سه یا چهار ماهی در اوین بودم وسپس به زندان قصر بند موقت ۲ منتقل شدیم ودر اولین ملاقات این نظر را منتقل کردیم .من در اوین بخاطر مساعی مادرم در حدود هشت یا نه ماه زندانی بودن ودر انفرادی بودن روز پس از شکنجه وتهدید به شکنجه ای که شدید تر و.. به ملاقات برده شدم ملاقات در چادری که همچون حیوانات بود و من پس از چندین دقیقه با می نیبوس وسپس چند ی پیادهروی با چشمان بسته در زمین نا هموار و.. چشمبند از چشمانم باز کردند و خود را در قفسی که آخور داشت پیدا کردن یقین داشتم که می خواهند شیر یا خرسی را را وارد کنند ومن در تلاش پیدا کردن راهی که مفری بیابم و در این هول وهراس مادر وخواهرم وارد شدند تا خود را بیابم نصف وقت ملاقات گذشت.

بهرروی ملاقات در اوین اصلا مرسوم نبود ومن از موارد معدود بودم که مثلا بعد هشت یا نه ماه ملاقات داده شد . مادرم پس از روز ها که جلوی زندان اوین ایستادن یکی از استوار های آنجا دلش برحم می آید ومی گوید وقتی که رییس زندان اوین خارج می شود من علامت خواهم داد او تنها کسی است که می تواند اجازه ملاقات بدهد .

آنروز مادرم جلوی ماشین سرتیپ یا سرلشکر وزیری رییس پادگان اوین را می گیرد و وی پس از شنیدن اسم مرا می پرسد و می گوید فردا بیایید که فردایش ملاقات می دهند .خنده دار اینکه در ملاقات مادرم گقت که فردا نیز می آید مرا که روز قبل برای شکنجه ای غیر قابل تصورآماده شده بودم روز بعد که خودرا برای ملاقات آماده کرده بودم بردند وبه تخت بستند .

دادگاه اول ودوم را از زندان قصر بردند از نکات جالب این دوره بگویم :در اوایل بند عمومی زندان اوین دو نفر از هم پروندهای ها که به دادگاه رفته وحکمشان قطعی شده بود مرا داشتند آماده برای احکام سنگین می کردند وقتی آنها می پرسیدند که فکر میکنی چقدر حکم به ما خواهند داد من بفردی که دفعه اولش بود می گفتم با توجه به عدم سو سابقه برای تو شش ما ه تا یکسال وبرای فردی که سری اول با ما بود دویک یا دو سال وبرای خود سه تا پنج سال پیش بینی میکردم .

غافل از اینکه از سال ۵۳ قوانین را که می دانستم تغییر کرده است وتشدید مجازات اعمال کردهاند .ماه ۱۰۱ یا ۱۱۰ اعمال می شد واین را ساواکی ها په قبل از دستگیری و چه بعد بارها بمن گفته بودند ولی آچنان ثقیل بود که درک نمی کردم و بحساب ترساندن می گذاشتم هر چه این دوستان سعی می کردند بمن با ذکر موارد که فلانی ده یا پانزده سال بدون هیچ عمل مسلحانه ای گرفته است باور نمی کردم تا اینکه کار به جایی رسید که شب رفتن به دادگاه آرزو -یا به عبارت مصطلح خدا خدا می کردم که مبادا کمتر از ابد بگیرم تمام آبرو وحیثیتم در گرو این حکم بود شب بعد از دادگاه که با یک درجه تخفیف بدلیل جوانی از اعدام به حبس ابد نمی دانید چگونه راحت خوابیدم !! در بند دو موقت رفتار پاسبانهای بند بشدت وحشیانه ود شمنانه بود وموقعی که جهت دادگاه اعزام میشدیم بین ساعت ۶-۷.۳۰ صبح در نگهبانی زندان قصر هر پاسبانی که موقع تغییر شیفت می پرسید اتهام چه می گفتی سیاسی یا ضد امنیتی فرقی نمی کرد حتما مورد چند سیلی و لگد قرار می گرفتی.

در دادگاه اول پاسبان همراه یک همشهری در آمد با هم صحبت ودرددل کردیم من ازوی چرایی راپرسیدم .گفت مداخل یک پاسبان در بند های عمومی حداقل دو هزار تومان در روز است وقتی پاسبانی به بند سیاسی می آید به عنوان تنبیه است وآن مداخل قطع می شود تا آن پاسبان بتواند طوری سیاسی ها را نا راحت کند که وادار به اعتصاب ودر گیری بشوند تا ناچارا پاسبان مربوطه تعویض شود کلی زمان میبرد ومثال های مختلف زد که جالبترین آن وقت ناهار بود گفت ناهار چی می خواهی گفتم هیجی و او گفت من برایت می گیرم من تشکر کردم و او خندید وگفت ببین با هر متهم عادی که به بهانه دادگاه می آییم حداقل یک چلوکبابی افتاده ایم وباشما سیاسی ها از جیب خود باید مایه بگذاریم.

……………….

در دادگاه اول اعدام با یک درجه تخفیف به حبس ابد دونفرمان محکوم شدیم ودر دادگاه دوم به دهسال .در فروردین ۵۶ دوباره به بند سه اوین طبقه پایین (طبقه بالا مخصوص ملی کش ها بود)در این بند همه افسران توده ای وصقرخان وزرار زاهدیان وبچه های تبعیدی که برگداننده بودند بنحو غریبی شکل داده بودند .از حدود خرداد ماه بتدریج فضا را باز کردند به زمان هواخوری اضافه شد وبعد درهای دو طبقه به همدیگر وهواخوری تمام روز شدو ملاقات داده و…بعد عفو ۵۶ که حدود ۱۴۰۰ نفر آزاد شدند اوین را طبقه بندی کردند وبند سه به ۵-تا ۱۰ ساله -بند یک به نویسنده ها و ملا ها -بند دو ۱۵-تا ابدو بند ۴ به ۵سال به پایین اختصاص یافت .

دو بار با صلیب سرخ وحقوق بشر مصاحیه کردیم بار اول که صفر خان وافسران توده ای نیز بودند دیدن قیافه آنان پس از شنیدن طول مدت زندان صفر خان ۳۲ سال بیاد ماندنی بود .در این مدت من نیز که هواداری از مشی چریکی می کردم به یمن رفقای بزرگی که در بند ما بودند تغییر مشی دادم که تا حد زیادی آگاهانه بود چرا که نمایندگان شاخص سایر تفکرات نیز بودند .

من در آبانماه ۵۷ در اولین لیست ۱۷۰۰ نفره آزادشدم . در این دوره لازم می بینم بعضی ازاین بزرگ مردان هم بندی که جانشان را در راه آرمان آزادی وسوسیالیسم گذاشتند ,نام ببرم: علی مهدیزاده -حمید روشنفکر-یوسف الیاری -مهران شهاب -گلی آبکناری-حسین نبوی….متاسفانه این لیست طولانی است ناچارم از نام بردن دیگر بزرگمردان که هم نظر نبودیم ولی احترام وستایش قلبی ام همواره با من است.

خودداری کنم خاطرات بسیاری از این دوره دارم اما این یک را اینجا بازگو می کنم . روز های اول انتقال دو باره به اوین همه افراد مشهور که در تمامی این سالها بعنوان الگو اسمشان را شنیده بودم یا دفاعیات شان را خوانده بودم علیرغم اینکه نظرشان را قبول داشتم یا نداشتم یکباره در کنارشان قرار گرفتم وبا وجود ترسی که در آنروزها حداقل من داشتم ازان شرایط ولی خودرا تسکین می دادم اگر کشته هم می شوم در کنار این بزرگان است وخوشا به حال من .

در اتاقی که من وارد شدم ابوتراب باقرزاده -آقا رضا شلتوکی -عباس هجری -زرار زاهدیان (دوست وهمراه وتنها باز مانده گروه بیژن جزنی و..من یک جوان شهرستانی ۲۱-۲۲ ساله بشدت خجالت می کشیدم از تماس با آنها .ولی خیلی دلم می خواست که با صفر خان حرف بزنم با کسانی که تازه دوست شده بودم این آرزو را در میان گذاشتم مرا ترغیب می کردند برو وقت بگیر واز راحتی و سادگی اش می گفتند و من اما و اگر که چه بگویم و چی بپرسم دو یا سه روزی گذشت من در هواخوری ایستاده بودم وصفر خان که با دو نفر داشت راه می رفت از همراهان جداشد و گفت ایگیت رسول وقت داری با هم حرف بزنیم به تر کی با هم شروع به راه رفتن کردیم چند سیوال پرسید مثلا از محل تولدم وبعد شروع کرد از هم شهریهایم خاطرات نقل کردن یکی دو ساعتی با من حرف زد وبعد که ناچارا از هم جداشدیم از من خواست که هر موقع وقت داشتم !! خوشحال می شود که با من حرف بزند؟

من در اولین فرصت از دوست تبریزیم معنی ایگیت را پرسیدم -قهرمان -تا آن موقع در این کشمکش ذهنی بودم او چرا لقب یا کلمه توهین یا تحقیر آمیز به اسمم اضافه کرد وبعد فهمیدن آن در سختیهای زیادی که داشتم در خطوط پایانی عقیده ومرام وغیره سعی کردم از این عنوان در درونم دفاع کنم ولایقش با شم .

این خاطره شخصی را آوردم برای سپاس وستایش از اسطوره ای جاودان که در روز گاراش ارج شایسته وبایسته ندید شاید آیندگان در آینده همت گمارند.

…………..

پس از دید وبازدید ها چه در مشهد وچه در درگز شهر زادگاهم به تهران برگشته ودو رابطه همزمان یعنی با همدوره ایی ها که در تهران بودند وبچه های اوین همفکر در تماس بودم ودر تظاهرات شرکت می کردیم که البته با همدوریها عمدتا آنچه شایان ذکراست من نیز همچون اکثر زندانیان حامل این فکر بودیم که خمینی نه توان ونه ظرفیت این انقلاب را دارد واگر انقلاب پیروز شود یعنی سیستم شاهنشاهی نابود شود تازه این آغاز ماجرا است .مدارک من از این قرار است۱- آن روزهای قبل از آزادی که در زندان اوین شرایط فوق العاده ای از نظر رفاهی (در زندان)و کتاب داشتیم (تمامی کتابهای که منتشر میشد -کتابهای جلد سفید) بچه ها به شوخی می گفتند که اگر ما را آزاد کردند نمی رویم چرا که در رژیم بعدی جایمان را از دست می دهیم ۲- بخصوص در درگز پس از آزادی و تعداد زیاد دیدار کنندگان ودر نتیجه ابراز نگرانی من از خمینی وآینده ایران این تعداد کمتر وکمتر می شد طوری که قبل از انقلاب در سفر دوم این من بودم که بایستی در کوچه وخیابان شهر کوچک درکز با افراد ابراز اشنایی می کردم.بهر حال ساز مخالف زدن پیامدهای خود را دارد واین را می دانستم وخیلی ها می دانستند .در روز بیست یک بهمن این خمینی نبود که فرمان لغو حکومت نظامی را صادر کرد حتی طالقانی هم نبود !!؟ من در سه راه ضربخانه در جمعی که بودیم حدود دو یا سه بعد از ظهر پس از شنیدن حکومت نظامی که از ساعت چهار اعمال می شد اعلام کردم که غلط کردهاند ما می ایستیم واین را با ماشین های که گذر می کردندبه دیگر دستجات که در سر راه هر گذری ایستاده بودند منتقل کردیم . در جمعی که ما بودیم افسر نیروی هوایی بود که گفت من اسلحه در خانه ام هست که به وی توصیه کردیم سریع بیاورد و آورد .پس از ساعت ۴:۳۰ بود که آقای طالقانی اعلام کرد وپس از چندی خمینی نیز .من ادعای اولین کس بودن را نمی کنم ولی دنباله روی این آقایان وعمل انجام شده را بخود منسوب کردن را چرا.بقول هیتلر ” بهیچوجه مهم نیست .وقتی ما پیروز شدیم هیچکس جرات سیوال نخواهد داشت” از آن خود کردند ؟. پس از انقلاب به توصیه رفقا به ارومیه رفتم .اوایل اسفند ماه .ثبت نام من با ضوابط هنوز تغییر نکرده با وجود اینکه مسیولین دانشگاه مرا می شناختند صحبت از سپردن تعهد ؟ کردن که نپذیرفتم ناچارا پس از چند روزی پذیرفتند اما من حدود ۷۸ واحد صفر داشتم یعنی چهار ترم وبایستی معادل همین تعداد الف می گرفتم تا معدلم به حد نصاب می رسید وقرار شد که بعدا در این مورد (حذف صفرهای سیاسی ) تصمیم گیری شود .در همان چند روز اول پس ثبت نام انتخابات برای شورای دانشجویی برگزار شد در جلسه انتخابات در آخرین لحظات کاندیتاتوری که رفقای که می شناختند اصرار می کردند من نیز خود راکاندید کنم من امتناع میکردم رفیق ارژنگ رحیم زاده که در بند دو موقت قصر با هم اطاق بودیم وبه دعوت دانشجویان مبارز(پیکار)جهت سخنرانی به ارومیه آمده بودودر آن جلسه حضور داشت مرا سرزنش کرد وبه یکی از همراهان دانشجویش گفت که اسم مرا نیز به عنوان کاندید اعلام نماید در شاید ۱-۲ دقیقه معرفی خود که از سال ۵۱ دانشجو بوده وسال ۵۷ آزادشده ام خلاصه می شد از تعداد شاید بیش از ۱۵ نفر کاندید که شش نفر بایستی انتخاب می شدند.من نفر اول رای داده شدگان بودم وبه این ترتیب بعنوان نماینده دانشجویان چپ در شورای ۱۵ نفره دانشگاه انتخاب شدم ( ۳نفر از مذهبی ها ( کلیه نیروهای مذهبی اعم از مجاهدین و ..) -سه نفر از اساتید -سه نفر از کارکنان وکارگران )ودر شورای پاکسازی نیز. (ارژنگ لیسانس حقوق بود در سخنرانی هایش که عمدتا علیه تفکر توده ای بود هر فاکتی که از کلاسیک ها می آورد (مارکس وانگلس ولنین) با ذکر صفحه وپاراگراف مستند می کرد.وی در سال ۶۰ جان در راه وهدفش گذاشت .)من چون هنوز راه کارگر اعلام موجودیت رسما نکرده بود ودر میان جریانهای مختلف موجود -خطوط ۱-۳ – با هیچکدام منطبق نبودم علیرغم اصرار به همکاری با ستاد فداییان وتشکیلات پیشگام در حد مسیولیت انها با وجود نفی مشی چریکی که صراحتا ابراز می کردم ,نپذیرفتم .پس از انتشار سه کتاب اصلی که تیتر آنها راه کارگر بود ودر بین فدایی ها بعنوان بخش تیوریک سازمان تبلیغ می گشت من کار سازمانی بدون سازمان را شروع کردم البته در تمامی این دوران از تبلیغ و ترویج تفکرات خود در هر جمعی خود داری نمی کردم . در شورا ی دانشگاه مسایل عدیده ای داشتیم من در اینجا فقط به بیکی یا دو تای آنها اشاره خواهم کرد : چند روز پس از انتخاب بمن گفتند که تعدادی از دانشجویان می خواهند زمین چمن فوتبال دانشگاه را شخم زده وتبدیل به مزرعه سیب زمینی کنند و هیچکسی جلودارشان نیست ؟من پس از پرس وجو ورفتن و رودر رو صحبت کردن دیدم که سعید مرآت باصطلاح لیدرشان است سعید را از سال ۵۴ می شناختم وایشان یکی از کسانی بود ورودی همان سال بود ومن با ایشان تماس داشتم تا هم نظر کنم .دستگیری من این این رابطه را قطع کرد.

………………….

گروه فرقان که پایگاه اصلی شان دانشگاه ارومیه بود از همان روزهای آغازین دست به افشا گری شخص خمینی زد .صفحاتی از یک کتاب که شجره نامه وتعداد چهار یا پنج شوهری که مادر خمینی داشته واگر اشتباه نکنم پدرش دربان سفارت انگلیس در هند بوده است فتوکپی کرده وجلوی رستوران گذاشته بودند بحثی با وی داشتم که آخرین صحبتمان بود بعد از عید دیگر مخفی شده بودند ووبرنامه ترورها راشروع کردند .ارومیه یکی از نقاط پر حادثه سیاسی واجتماعی ایران بود چند روز قبل از انقلاب یک پزشک جوان ومتخصص که استاد دانشکده پزشکی وفعال سیاسی چپ را ترور کرده بودند -اسمش متاسفانه یادم نیست-وجود مردک ماجراجو وابلهی چون ملا حسنی در راس کمیته های انقلاب و..مسایل را حاد وپیچیده می کرد سپاه پاسداران بیشتر نیروهایش در ابتدا تفاوت کیفی با نیروهای کمیته که بیشتر از پااندازهای وباجبگیرهای شهر نو ارومیه -هزاران-تشکیل می شد ,داشت . در کمیته پاکسازی که عمدتا از دانشجوها تشکیل می شد -تا آجایی که بیاد می آورم سه نفر چپی وسه نفرمذهبی از همان ابتدا با هم چلنج داشتیم .آنها از دسترسی مابه پروندها خوداری می کردند اسامی ساواکی های دانشجو را آنها از سپاه گرفته وبا این توجیه که بهمان اندازه که پرونده ها مطالعه می شود وکشف می شود آنها را منتقل می کنند . وبا ذکر فعال وموثر,غیر موثر و..از ما می خواستند حکم دهیم .ما خواستار محاکمه علنی و دسترسی کامل به پرونده های افراد بودیم وجالب اینکه هیچ فرد انجمنی اسمش نیامد !اسامی حدود بیست تا سی نفر اعلام شد از جمله یکی از هم پرونده های من که پس از اصرار وپیگیری نا چارا تنها گزارش وی به ساواک آورده شد .مطلقا چیزی در آن نبود بیشتر گزارش هوا بود !این کمیته تنها یک دختر را بمدت یک ترم محروم کرد. دانشجویی مسن که تحصیل را تمام کرده وباید مدارکش را می گرفت نامش در این لیست بود و وی در دفاع از خود عنوان کرد که وی بوده که جریان سیاهکل را متلاشی کرده وبا لو دادنش وبسیج روستایی ها آنرا تارومار کرده است.وی که گویا سپاهی دانش در روستای محل حادثه بوده به ساواک گزارش کرده و..ساواک بپاس این کارش به ترکیه برای ادامه تحصیل می فرستد وبعد از چند سال به دانشگاه ارومیه منتقل می شود .ما خواهان پرس وجوی بیشترازوی شدیم اما بلافاصله دور زده شدیم و مدارک وی را داده وما ردش را گم کردیم. ترکیب نیروها ی دانشجویی از ابتدا شاید بیش از دوسوم چپ شامل تمامی سازمانها وگروههای موجود در جامعه ویکسوم مذهبی با جدا شدن مجاهدین وفرقان وآرمان مستضعفین و..حزب الهی ها به کمتر ده نفر رسیدند تازه بعضی از آنها در صحبت های خصوصی طرفداری از امتی -دکتر پیمان -می کردند-تمامی نمایندگان مذهبی حزب الهی بودند -بدلیل مناصبی که داشتند یعنی همکی هم دانشجو وهم مدیر عامل کارخانجات مصادره شده وهم در سپاه و دادگاه انقلاب بدون استثنا بودند . بارها تلاش کردیم که تجدید انتخابات برگزار نماییم ولی زیر بار نرفتند .درواقع ما نماینده گروه های مذهبی نیز بودیم و آنها نمایندگان حاکمیت.و بتدریج نحوه برخوردشان نیز با ما تغییر میکرد وبا تصفیه های پی در پی سپاه نزدیکی مجموعه به کمیته های ملا حسنی بیشتر وبیشتر می شد.اینان سعی میکردند بعنوان مثال گارد دانشگاه را احیا کنند پس از رد پیشنهادشان از لومپن ها برای ایجاد ناامنی در دانشگاه وتهدید من ودیگران به ترور ما را وادار به پذیرش آن نمایند.

………………

از همان ابتدای سال ۵۸ هم در شهر وهم در دانشگاه مسایل زیادی پیش می آمد بعنوان مثال فیودال های سابق با راه اندازی دستجات مسلح کشاورزان را از زمینهاوروستا یشان بیرون رانده بعضا زندان وشکنجه های قرون وسطایی نیز می کردند این روستایی ها توسط دانشجویان به ساختمان شهرداری هدایت وتحصن کردند ملا حسنی ودارو دسته اش سعی می کردند این ها را بیرون کرده وجمعشان را متلاشی نمایند.

در آن موقع هنوز کومله ویا حزب دموکرات یا تشکیل نشده ویا فعالیتشان محسوس نبود دانشجو ها فعالیت در ایجاد امنیت وتغذیه و کارهای ترویجی شایانی کردند سرانجام خمینی فرستاده مخصوص اش ” آیت الله ربانی شیرازی”را برای حل وفصل فرستاد وایشان پس از مقدمات معمول ملا ها انگار می خواست روضه بخواند که اعتراض کردیم بشدت عصبی شده و نظر نهایی خود وخمینی را -جانبداری از فیودالها- ابراز داشته وهمه این برنامه هارا زیر سر کمونیستها دانسته و.. خواستار رفتن اینها به روستا هایشان و حلال بودی طلبیدن واینکه آنها نیز با توجه به مسلمان بودنشان به شما رحم وشفقت خواهند داشت وما هم این توصیه را خواهیم کرد.

این جلسه با آنچنان فضیحتی برایشان تمام شد که تصورش را در آن مقطع زمانی نداشتند تحصن ادامه پیدا کرد بعد ازمدتی عقب نشینی کردند (فیودالها).یکی از این فیودالها فردی بنام “طلایی” در خیابان ترور شد وشایع شد که در آخرین لحظه گفته است که کار فدایی هاست.که تا آنجایی که من میدانم کار هیچ گروه مردمی نبود.بهر روی از اولین گروهای لباس شخصی -سیاه -توسط ملا حسنی تشکیل شده بود .در خیابانهای شلوغ دو دختر دانشجو را بدلیل بی حجابی روی سینه هایشان تیغ کشیدند بعد در ادامه به زنان ودختران ارمنی وآسوری کشیده شد .

سر دسته علنی شان فردی بود به اسم بهزاد بندری جوانی ۱۶-۱۷ ساله ولات با سوابق خانوادگی آنچنانی .در محیط دانشگاه جولان می داد وبه تهدید وپاره کردن روزنامه ها مشغول بود علنا هر جا که مرا می دید تعقیب یا حمله کرده سپس خط ونشان می کشید . روزی که باز در دانشگاه کار معمولش را می کرد بچه ها پس از درگیری که منجر به زخمی شدن دو یا سه نفر بوسیله چاقویش شده بود دستگیرش کرده به جلسه شورای دانشگاه که در آنروز من مسیولش بودم آوردند در جیبهایش کارت کمیته وپنجه بوکس و زنجیر بود با تلفن من وریس دانشکاه به سپاه هیچ عکس العملی نشان داده نشد وتوصیه کردند که با اینها در گیر نشوید و ولش کنید اینکه گستاخانه مرا در حضور جمع به قتل تهدید می کند نیز باعث هیچ واکنشی نگردید .

این شخص کسی بود که در همان زمانها اولین دولتی یعنی ترور سرگرد عباسی فرمانده نظامی حزب دموکرات را درمقابل مقر حزب در مهاباد انجام داد وگویا توسط مجاهدین دز سالهای ۶۰-۶۱ بقتل رسید

ادامه دارد ….

                                                          جامعه رنگین کمان

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.