غرورِ جریحه‌دار و جنگ- داود غلام‌ آزاد

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

غرورِ جریحه‌دار و جنگ:

وابستگی، تحقیر و مناسباتِ عزتِ نفس در جنگ علیه ایران. کوششی نمونه‌وار برای بنا کردنِ سیاست بر بصیرت به اجبارها

داود غلام آزاد

چکیده

پس از انتخابات در آمریکا و اسرائیل، بسیاری از ایرانیان می‌پرسند جنگ علیه ایران به کجا می‌رود. این پرسش به‌جاست. این جستار پرسشِ دومی را کنارِ آن می‌گذارد: این جنگ از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برخاسته، چگونه توجیه می‌شود و چه پیامدهایی دارد که هیچ‌کس نمی‌خواست؟ پاسخ را در مناسباتِ عزتِ نفسِ طرف‌های درگیر می‌جوید. آدم‌ها، چه در مقامِ فرد و چه در مقامِ گروه، همیشه برای خود و برای دیگران ارزشی دارند. مناسباتِ عزتِ نفسِ آن‌ها از اجزای سازنده‌ای تغذیه می‌کند که در عینِ حال منابعِ قدرت‌اند: سرزمین، توانِ دفاع از خود، نیرومندیِ اقتصادی، ارزش‌هایی که از آنِ خود می‌دانند و بزرگیِ به‌یادمانده‌شان. در این مناسبات، قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر. وقتی توازن‌های قدرت جابه‌جا می‌شوند، مناسباتِ عزتِ نفس به خطر می‌افتند. آن‌گاه جنگ‌ها به کوشش‌هایی برای دفاع از این مناسبات یا بازسازیِ آن‌ها بدل می‌شوند. جنگِ فالکلند در ۱۹۸۲ این پیوند را آشکار می‌کند. در جنگ علیه ایران سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر در هم گره می‌خورند: مناسباتِ یک قدرتِ جهانی، مناسباتِ اسرائیل و مناسباتِ «جمهوری اسلامی». هر سه خود را واحدهایی دفاعی جلوه می‌دهند و در عینِ حال ادعاهایی فراتر از مرزهای خود دارند. ایرانیانی هم که این جنگ را جشنِ رهایی می‌گیرند، از راهِ مناسباتِ عزتِ نفسشان فهمیدنی می‌شوند. این جستار سیاست را بر بصیرت به اجبارهایی بنا می‌کند که آدم‌ها زیرِ آن‌ها زندگی می‌کنند: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم، دگراجبارها و خوداجبارها. از این‌جا چارچوبی برای جهت‌یابیِ اپوزیسیونِ دموکراتیک به دست می‌آید. این اپوزیسیون راهبردِ خود را با نتیجهٔ انتخابات در واشنگتن و اورشلیم نمی‌سنجد. آن را با این می‌سنجد که آیا امکان‌های مهارِ مردمِ ایران بر این اجبارها را گسترش می‌دهد و توازن‌های قدرت را به سودِ کم‌قدرت‌ترها جابه‌جا می‌کند یا نه.

۱. دو جهتِ پرسش و یک معیار

در ۳ نوامبر ۲۰۲۶ دموکرات‌ها در آمریکا هم مجلسِ نمایندگان را بردند و هم سنا را. یک هفته پیش از آن، بنیامین نتانیاهو در اسرائیل به اکثریت نرسید. از آن زمان بسیاری از ایرانیان بحث می‌کنند که این‌ها برای جنگ چه معنایی دارد. آیا ترامپ در دو ماهی که تا تشکیلِ کنگرهٔ تازه مانده جنگ را تمام می‌کند یا یک بارِ دیگر حمله می‌کند؟ آیا نتانیاهو جنگ را تشدید می‌کند تا جایگاهِ خود را حفظ کند؟ در واشنگتن چه کسی دست بالا را پیدا می‌کند و در اورشلیم چه کسی؟

این پرسش‌ها لازم‌اند. روزنامه‌نگاران این‌ها را می‌پرسند، چون باید گزارش بدهند چه می‌گذرد، بازیگران چه می‌خواهند و قدمِ بعدی چه ممکن است باشد. بی این کار، هیچ‌کس نمی‌دانست در جهان چه خبر است. این جستار هم به همین کار تکیه دارد. اما اپوزیسیونی که می‌خواهد بدیلی برای کلِ یک کشور باشد، به جهتِ دومی از پرسش هم نیاز دارد. کسی که فقط با رویدادهای روزانه جهت می‌گیرد، حال‌وروزش به هر تیترِ خبری بسته است. امروز امیدوار است، فردا ناامید، و پس‌فردا به چیزِ دیگری امید می‌بندد.

جهتِ دومِ پرسش را می‌شود پرسش با رویکردِ علمی نامید. این جهت از اولی زیرک‌تر نیست. فقط چیزِ دیگری می‌پرسد. نخست نمی‌پرسد چه کسی چه می‌خواهد، بلکه می‌پرسد یک وضعیت از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برآمده است. بازیگران را آفرینندگانِ آزادِ رویدادها نمی‌بیند، بلکه بخشی از پیکربندی‌هایی می‌بیند که با هم می‌سازند. به پیامدهایی توجه می‌کند که هیچ‌یک از بازیگران نمی‌خواست. درست همین پیامدها برای جهت‌گیریِ عملِ اپوزیسیون تعیین‌کننده‌اند، چون شرایطی را پدید می‌آورند که اپوزیسیون باید در آن عمل کند. و گزاره‌هایش را با این محک می‌زند که آیا با واقعیت می‌خوانند، نه با این‌که آیا با آرزوها یا ترس‌های خودِ آدم جور درمی‌آیند.

این کار کوششی می‌طلبد که هیچ‌کس آن را خودبه‌خود در اختیار ندارد. کسی که جنگ دامنش را گرفته، آن را از پشتِ تصویرهای ترس و آرزوی خودش می‌بیند. این درگیریِ عاطفی انسانی است و دربارهٔ همه صدق می‌کند، از جمله دربارهٔ نویسندهٔ این جستار. فاصله‌گیری کوششی است برای این‌که آدم قدمی عقب بایستد و بپرسد پیوندها چگونه‌اند، از جمله پیوندهایی که خودش در آن‌ها گرفتار است. فاصله‌گیری به معنای بی‌اعتنایی نیست. درست برای کسانی لازم است که سخت درگیرند. چون کسی که فقط درگیر است، به جای آن‌که رویدادها را بفهمد، بازیچهٔ آن‌ها می‌شود.

این کوشش برای چیست؟

این کوشش در خدمتِ سیاستی است که بر بصیرت به اجبارهایی بنا شده که آدم‌ها زیرِ آن‌ها زندگی می‌کنند. این اجبارها را می‌شود در چهار دسته جا داد. دستهٔ اول اجبارهای طبیعتِ بیرونی‌اند، مثلاً موقعیتِ جغرافیاییِ یک کشور، منابعِ زیرزمینی‌اش، ذخیره‌های آبش و راه‌های دریایی‌اش. دستهٔ دوم اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم‌اند. آدم‌ها به آب و نان و گرما نیاز دارند، و وقتی تهدید یا تحقیر می‌شوند، ترس و شرم و خشم را تجربه می‌کنند. دستهٔ سوم دگراجبارهایی‌اند که آدم‌ها بر خود و بر یکدیگر اعمال می‌کنند، در مقامِ فرد و گروه، در مقامِ فرمانروا و فرمانبر، و در مقامِ دولت‌ها در برابرِ هم. دستهٔ چهارم خوداجبارها هستند. این‌ها دگراجبارهایی‌اند که درونی شده‌اند و آدم‌ها آن‌ها را در خود دارند، چون در پیکربندی‌های معینی بزرگ شده‌اند. این خوداجبارها، به‌عنوانِ بخشی از عاداتِ اجتماعیِ آدم‌ها، پیش از آن‌که آگاهانه تصمیم بگیرند، ادراک و احساس و کردارشان را هدایت می‌کنند.

سیاست برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه است. چنین سیاستی فقط وقتی ممکن است که آدم‌ها اجبارهای خود را بشناسند. کسی که آن‌ها را نشناسد، اسیرِ آن‌هاست. بنابراین کم‌قدرتی یعنی این‌که آدم بر هر چهار اجبار با هم فقط امکان‌های اندکی برای مهار داشته باشد. کسی که اجبارهای خود را بشناسد، می‌تواند جهتی را تعیین کند که در آن امکان‌های مهارش را گسترش می‌دهد. پس بصیرت به اجبارها به معنای تسلیم شدن به یک ضرورت نیست و هیچ وضعِ نهایی‌ای را هم وعده نمی‌دهد. شرطِ آن است که آدم جهتی را آگاهانه برگزیند و پیوسته بر آن پایدار بماند.

در جستاری پیشین با عنوانِ «پیامدهای ناخواستهٔ یک جنگِ خواسته» پیامدهای این جنگ برای ایران و منطقه بررسی شد. جستارِ حاضر به آن پیوند می‌خورد، اما پرسشِ دیگری دارد. می‌پرسد چرا آدم‌ها و دولت‌ها به چنین جنگی کشیده می‌شوند، با آن‌که هزینه‌هایش از پیش پیدا بود. پاسخ را در لایه‌ای از اجبارها می‌جوید که در گزارش‌های روزانه کمتر دیده می‌شود، چون پیش از رویدادها قرار دارد: در مناسباتِ عزتِ نفس.

۲. مناسباتِ عزتِ نفس و اجزای سازندهٔ آن

مناسباتِ عزتِ نفس چیست؟

آدم‌ها همیشه برای خود و برای دیگران ارزشی دارند، هم در مقامِ فرد و هم در مقامِ گروه. این ارزش دارایی‌ای نیست که آدم به‌تنهایی صاحبش باشد. در مناسباتی شکل می‌گیرد که آدم‌ها از بدوِ تولد در آن‌ها به هم نیازمندند. بسته به این است که دیگران آن‌ها را چگونه می‌بینند، و بسته به این‌که گروه‌هایی که خود را از آنِ آن‌ها می‌دانند چه جایگاهی دارند: خانواده، جماعتِ دینی، ملت. اگر گروه تحقیر شود، اعضایش این را تحقیرِ خودشان تجربه می‌کنند. اگر سربلند شود، خودشان را سربلند حس می‌کنند. این پیوندها مناسباتِ عزتِ نفس‌اند. جزوِ عاداتِ اجتماعی‌اند و همچون پیش‌آمادگی عمل می‌کنند، پیش از آن‌که آدم‌ها آگاهانه تصمیم بگیرند.

رویدادها معنای خود را از همین مناسباتِ عزتِ نفس می‌گیرند. اگر نتیجهٔ یک جنگ برای طرف‌های درگیر در عینِ حال به معنای بالا رفتن یا پایین آمدنِ اجتماعی نبود، آن جنگ برایشان معنایی نداشت. از این رو جنگ‌ها همیشه به این هم خدمت می‌کنند که مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی را برپا کنند، نگه دارند، از آن‌ها دفاع کنند یا گسترششان دهند.

این مناسبات از چه تغذیه می‌کنند؟

مناسباتِ عزتِ نفسِ آدم‌هایی که در قالبِ دولت سازمان یافته‌اند، از اجزای سازندهٔ معینی تغذیه می‌کنند. این اجزا در عینِ حال منابعِ قدرت‌اند. یکی از آن‌ها سرزمینِ خودی است. بنا بر منطقِ احساس‌ها، هر به‌دست‌آوردن یا ازدست‌دادنِ خاک همچون به‌دست‌آوردن یا ازدست‌دادنِ ارزش تجربه می‌شود، مثلِ بازی‌ای که در آن یکی فقط همان را می‌برد که دیگری می‌بازد. این به‌ویژه وقتی صدق می‌کند که پای یک «سرزمینِ مقدس» در میان باشد و طرف‌ها خود را «قومِ برگزیده» بدانند. دومی توانِ دفاع از خود است، یعنی در اختیار داشتنِ ابزارهای خشونت. این‌که گروهی بتواند از خود دفاع کند یا نه، بُعدی است که گروه‌ها خود را در آن با هم مقایسه می‌کنند. سومی در اختیار داشتنِ ابزارهای اقتصادی است، یعنی تولید، تجارت، انرژی و پول. چهارمی در اختیار داشتنِ ابزارهای جهت‌یابی است، یعنی دانش، ایمان و تفسیرِ درست و نادرست. نظمِ هنجاریِ هر گروه هم جزوِ همین است، نظمی که گروه آن را از آنِ خود تعریف می‌کند، چه اسمش را «دموکراتیک» بگذارد و چه «اسلامی». و پنجمی بزرگیِ به‌یادمانده است. این بزرگی در تصویرِ مای یک گروه بازتاب می‌یابد، در تصوری که گروه از این دارد که «ما» کیستیم و روزگاری چه بوده‌ایم.

این مناسبات کی به خطر می‌افتند؟

چون این اجزای سازنده منابعِ قدرت‌اند، در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر. کسی که خاکِ بیشتر، سلاحِ بیشتر، رفاهِ بیشتر و اقتدارِ تفسیرِ بیشتری در دست دارد، خود را باارزش‌تر حس می‌کند و دیگران هم او را چنین می‌بینند. کسی که قدرت از دست می‌دهد، این را ازدست‌دادنِ ارزش تجربه می‌کند. از این رو مناسباتِ عزتِ نفس بیش از همه وقتی به خطر می‌افتند که توازن‌های قدرت میانِ گروه‌ها جابه‌جا شوند. هر جابه‌جاییِ این‌چنینی برای عده‌ای بالا رفتن است و برای عده‌ای دیگر پایین آمدن. کسی که پایین می‌آید، رنجش و شرم و خشم حس می‌کند. این احساس‌ها جزوِ اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم‌اند. اما این‌که آدم‌ها آن‌ها را چگونه تفسیر کنند و به کدام سو برانند، بسته به خوداجبارهای آن‌هاست.

از این گذشته، تصویرِ ما معمولاً آهسته‌تر از پیکربندی‌هایی که آدم‌ها با هم می‌سازند دگرگون می‌شود. گروهی که روزگاری قدرتمند بوده، تا مدت‌ها به تصورِ بزرگیِ خود چسبیده می‌ماند. این نمونه‌ای از واپس‌ماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی است. وقتی این واپس‌ماندن کردارِ یک گروه را برخلافِ منافعِ امروزِ خودش هدایت کند، نتیجهٔ واپس‌ماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی آشکار می‌شود.

تا وقتی رقابت‌های قاعده‌مندی بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت وجود نداشته باشد که در آن‌ها خشونت به‌عنوانِ ابزار کنار گذاشته شده باشد، چنین کشمکش‌هایی بر سرِ مناسباتِ عزتِ نفس با خشونت پیش برده می‌شوند. هر جا چنین رقابت‌هایی نباشد، خشونت همچنان اصلی می‌ماند که مناسباتِ میانِ گروه‌ها بر پایهٔ آن تنظیم می‌شود.

یک درسِ تاریخی: جنگِ فالکلند

جنگی را که تمام شده، می‌شود با فاصلهٔ بیشتری نگریست تا جنگی را که هنوز ادامه دارد. از همین رو جنگِ فالکلند در ۱۹۸۲ درس‌آموز است. در ۲ آوریلِ ۱۹۸۲ نیروهای آرژانتین جزایر فالکلند را اشغال کردند، مستعمره‌ای بریتانیایی در جنوبِ اقیانوسِ اطلس که آرژانتین آن را با نامِ مالویناس از آنِ خود می‌داند. بر آرژانتین یک خونتای نظامی فرمان می‌راند. این خونتا هزاران نفر را ناپدید کرده بود و کشور در بحرانِ اقتصادیِ سختی فرو رفته بود. چند روز پیش از پیاده شدنِ نیروها، اعتراض‌های بزرگی علیه خونتا برپا شده بود. اشغالِ جزایر حال‌وهوا را یک‌شبه دگرگون کرد. همان آدم‌هایی که علیه خونتا اعتراض کرده بودند، حالا برایش هورا می‌کشیدند. بازپس‌گیریِ آن سرزمین موضوعِ غرورِ ملی بود و از این راه موضوعِ مناسباتِ عزتِ نفسِ آرژانتینی‌ها.

برای بریتانیا این جزایر هیچ اهمیتی برای امنیتِ خودش نداشتند. اما این کشور در دهه‌های پیش‌تر امپراتوری‌اش را از دست داده بود. برای یک قدرتِ استعماریِ سابق، ازدست‌دادنِ یکی از آخرین نمادهای بزرگی‌اش به‌سختی تحمل‌پذیر بود. این کار مناسباتِ عزتِ نفسِ بریتانیایی‌ها را زخمی می‌کرد: بزرگیِ به‌یادمانده‌شان، غرورِ ملی‌شان و خوددوستی‌شان به‌عنوانِ «ملتی باشکوه». دولتِ بریتانیا ناوگانی به آن سرِ دنیا فرستاد و جزایر را پس از ده هفته پس گرفت. نزدیک به ۶۵۰ آرژانتینی و ۲۵۵ بریتانیایی جان باختند. نخست‌وزیرِ بریتانیا پس از پیروزی گفت: «We have ceased to be a nation in retreat»، یعنی «ما دیگر ملتی در حالِ عقب‌نشینی نیستیم» (مارگارت تاچر، سخنرانی در چلتنهام، ۳ ژوئیهٔ ۱۹۸۲). رأی‌دهندگان در ژوئنِ ۱۹۸۳ او را برای این کار، که مناسباتِ عزتِ نفسشان را بالا برده بود، دوباره برگزیدند.

جنگِ فالکلند یک پیامدِ ناخواسته را هم نشان می‌دهد. خونتای آرژانتین جنگ را آغاز کرده بود تا حکومتِ خود را استوار کند. شکست آن را از پا درآورد. در پایانِ ۱۹۸۳ آرژانتین به دموکراسی بازگشت. اما خونتا را نیروهای خارجی سرنگون نکردند. خونتا مشروعیتش را نزدِ مردمِ خودش از دست داد، چون جنگی را باخته بود که خودش آغاز کرده بود. در آغاز، همان جنگ مردم را پشتِ سرِ او متحد کرده بود.

۳. وقتی وابستگی به تحقیر بدل می‌شود

با این درس در ذهن، می‌شود جنگِ کنونی را جورِ دیگری خواند. این جنگ با تصمیم‌های چند سیاستمدار آغاز نمی‌شود. با جابه‌جاییِ توازن‌های قدرت در جهان آغاز می‌شود و با خطری که این جابه‌جایی برای مناسباتِ عزتِ نفسِ کسانی دارد که رو به افول‌اند.

از پایانِ جنگِ سرد، آمریکا تنها قدرتِ جهانی بود. تقریباً همهٔ منابعِ قدرت را با هم در دست داشت: نیرومندترین ابزارهای خشونت، دلار به‌عنوانِ ارزِ جهانی، برتریِ فنی و اقتدارِ تفسیرِ آنچه باید «ارزش‌های غربی» به شمار بیاید. بسیاری از دولت‌ها به آن وابسته بودند. این وابستگی مدتی دراز تحمل‌پذیر بود. قدرتِ برتر برتری‌اش را پنهان می‌کرد، به دیگران جا می‌داد و به قاعده‌هایی استناد می‌کرد که قرار بود برای همه معتبر باشند.

در این میان چین به بزرگ‌ترین کشورِ صنعتی و صادرکنندهٔ جهان بدل شده است. توازن‌های قدرت به زیانِ آمریکا جابه‌جا می‌شوند. آمریکا از این راه منابعی از قدرت را از دست می‌دهد که در مناسباتِ عزتِ نفسش در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفس‌اند: برتریِ صنعتی، پیشتازیِ فنیِ بی‌رقیب و بزرگیِ به‌یادمانده به‌عنوانِ تنها قدرتِ جهانی. در مناسباتِ عزتِ نفس، قدرتِ کمتر همچون ارزشِ کمتر تجربه می‌شود. شعارِ «Make America Great Again»، یعنی «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم»، بیانِ همین مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر است. به بزرگی‌ای استناد می‌کند که دیگر به آن شکل وجود ندارد، و بازگرداندنش را وعده می‌دهد.

بخشِ بزرگی از سیاستِ آمریکا به این افول نه با سازگاری، بلکه با به رخ کشیدنِ قدرتِ باقی‌مانده پاسخ می‌دهد. وابستگی‌های دیگران به ابزارِ فشار بدل می‌شوند. هر کس با کشوری داد‌وستد کند که آمریکا می‌خواهد مجازاتش کند، خودش مجازات می‌شود. قاضیانِ دیوانِ کیفریِ بین‌المللی تحریم شدند، چون این دیوان دربارهٔ آمریکایی‌ها و دربارهٔ نخست‌وزیرِ اسرائیل تحقیق می‌کند. در کاخِ سفید، جلوی دوربین‌ها، به رئیس‌جمهورِ اوکراین سرکوفت زدند که به اندازهٔ کافی تشکر نکرده است. از مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی به بهای دیگران دفاع می‌شود. آنچه آمریکا همچون دگراجبار بر دیگران تحمیل می‌کند، آن‌ها همچون تحقیر، و در نتیجه همچون زخمی بر مناسباتِ عزتِ نفسِ خود، تجربه می‌کنند.

در چنین وضعی وابستگی به تحقیر بدل می‌شود. کسی که وابسته است و تحقیر می‌شود، نمی‌تواند به‌آسانی خود را رها کند، اما رنجش در دلش انباشته می‌شود.

این در خاورمیانه از هر جا تندتر دیده می‌شود. کشورهای عربیِ خلیجِ فارس دهه‌هاست امنیتِ خود را به آمریکا گره زده‌اند. پایگاه‌های آمریکایی را میزبانی می‌کنند و سلاحِ آمریکایی می‌خرند. توانِ دفاع از خودشان، که یکی از اجزای سازندهٔ عزتِ نفس است، تا حدِ زیادی قرضی است. در سپتامبرِ ۲۰۲۵ اسرائیل در دوحه به نمایندگانِ حماس حمله کرد. دوحه پایتختِ کشوری است که بزرگ‌ترین پایگاهِ آمریکا در منطقه را میزبانی می‌کند. پس از بسته شدنِ تنگهٔ هرمز، قطر ناچار شد صادراتِ گازِ مایعِ خود را متوقف کند. در مارسِ ۲۰۲۶ ایران افزون بر این به تأسیساتِ گازیِ راس‌لفان حمله کرد. کشورهای دیگرِ خلیجِ فارس هم آماجِ ضدحمله‌های ایران شدند. محافظتی که بهایش را پرداخته بودند، از آن‌ها محافظت نکرد. پیش از جنگ هم کسی نظرشان را نپرسید. به این ترتیب وابستگی‌شان را همچون درماندگی‌ای تجربه می‌کنند که مناسباتِ عزتِ نفسشان را زخمی می‌کند.

تحقیرِ دیگری هم در کار است که از دولت‌ها فراتر می‌رود. بسیاری از مردمِ جهانِ عرب و جهانِ اسلام جنگِ غزه را تحقیرِ گروهی تجربه می‌کنند که خود را با آن یکی می‌دانند. آن را دلیلی می‌بینند بر این‌که قاعده‌هایی که غرب به آن‌ها استناد می‌کند، دربارهٔ آن‌ها صدق نمی‌کند. این رنجشِ انباشته در مناسباتِ عزتِ نفسشان زمینه‌ای است که «جمهوری اسلامی» توجیه‌هایش را از آن برمی‌گیرد. خود را صدای تحقیرشدگان جلوه می‌دهد، با آن‌که خودش مردمِ خود را تحقیر می‌کند.

در اروپا هم روی‌گردانی از آمریکا بیشتر می‌شود، چون آن‌جا هم وابستگی هر چه بیشتر همچون تحقیر تجربه می‌شود. این جنگ این روی‌گردانی را شتاب داده است. نظرِ اروپا را نپرسیدند، اما هزینه‌ها را اروپا می‌پردازد، از بهای انرژی گرفته تا تسلیحات.

۴. سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر

جنگ علیه ایران در دلِ همین وضعِ جهانی جا دارد. در این جنگ سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر با هم برخورد می‌کنند. هر کدام به‌تنهایی چیزِ زیادی را توضیح نمی‌دهد. با هم، چیزهای زیادی را توضیح می‌دهند.

رشتهٔ اول مناسباتِ عزتِ نفسِ یک قدرتِ جهانی است که می‌بیند برتری‌اش رنگ می‌بازد. در برابرِ چین نمی‌تواند توانِ دفاعی‌اش را ثابت کند، بی آن‌که خطرِ جنگی میانِ قدرت‌های اتمی را به جان بخرد. جنگ با حریفی ضعیف‌تر، که دهه‌ها نمادِ ایستادگی در برابرِ آمریکا شمرده شده، وعده می‌دهد که این اثبات را با هزینهٔ کمتری فراهم کند. قرار است نشان دهد که هنوز می‌شود تعیین کرد در جهان چه می‌گذرد. این‌که همین جنگ رأی‌دهندگانِ خودی را علیه دولت برانگیخته، نشان می‌دهد چنین وعده‌ای تا کجا می‌تواند از واقعیت دور بیفتد.

رشتهٔ دوم مناسباتِ عزتِ نفسِ اسرائیل است. در ۷ اکتبرِ ۲۰۲۳ حماس حدودِ ۱۲۰۰ نفر را در اسرائیل کشت و نزدیک به ۲۵۰ نفر را ربود. با این کار توانِ دفاعی‌ای لرزید که تصویرِ مای این دولت از زمانِ تأسیس بر آن استوار بوده است: این‌که یهودیان در اسرائیل دیگر هرگز بی‌دفاع نخواهند بود. آدم‌هایی که مناسباتِ عزتِ نفسشان در توانِ دفاعی‌شان این‌چنین زخم خورده، به بازسازیِ آن از راهِ برتری روی می‌آورند. برتریِ نظامی بر همهٔ همسایگان برای اسرائیل هم منبعِ قدرت است و هم یکی از اجزای سازندهٔ عزتِ نفس. ایرانی که بتواند به اسرائیل موشک شلیک کند و به بمبِ اتمی نزدیک شود، هر دو را زیرِ سؤال می‌برد.

رشتهٔ سوم مناسباتِ عزتِ نفسِ «جمهوری اسلامی» است. این حکومت از ۱۳۵۷ فرمانروایی‌اش را همچون پاسخی به تحقیرها توجیه می‌کند: کودتای ۱۳۳۲، سلطهٔ قدرت‌های بیگانه و تحقیرِ مسلمانان. «استقلال» یکی از شعارهای آن است. برنامهٔ موشکی و اتمی‌اش مدت‌هاست چیزی بیش از یک طرحِ فنی است. به نمادِ توانِ دفاعی‌اش بدل شده، یعنی به منبعی از قدرت که مناسباتِ عزتِ نفسش به آن بسته است. از همین رو به آن چسبیده است، حتی اگر مردم را گرفتارِ تحریم و جنگ کند. نظمِ هنجاری‌اش را «اسلامی» تعریف می‌کند و از آن همچون امرِ خودی در برابرِ بیگانه دفاع می‌کند. هر چه توجیهِ دینی‌اش نزدِ مردم بیشتر رنگ می‌بازد، بیشتر به ناسیونالیسمی متوسل می‌شود که ایران را تحقیرشدهٔ قدرت‌های بیگانه نشان می‌دهد. با این همه، خودش هر روز مردمِ خود را تحقیر می‌کند، با حجابِ اجباری، زندان و اعدام.

این سه رشته از مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر در هم گره می‌خورند. هر تحقیری که یک طرف بر دیگری روا می‌دارد، تصویرِ مای طرفِ مقابل را تأیید می‌کند و انتقام می‌طلبد. به این ترتیب طرف‌ها پله‌پله تنش را بالا می‌برند. هیچ‌کدام نمی‌تواند عقب بنشیند، بی آن‌که مناسباتِ عزتِ نفسش در چشمِ خودش آسیب ببیند. اما هزینهٔ این تشدیدِ متقابل را کسانی نمی‌پردازند که آن را پیش می‌برند. آن را مردمی می‌پردازند که بمباران می‌شوند، کارشان را از دست می‌دهند و زیرِ بارِ گرانی رنج می‌برند.

۵. جنگ چگونه توجیه می‌شود

هیچ جنگی را با مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر توجیه نمی‌کنند. جنگ را با خطرها، حق‌ها و ارزش‌ها توجیه می‌کنند. برای آمریکا و اسرائیل، این خطرِ بمبِ اتمیِ ایران بود. بخشی از اپوزیسیونِ ایران از «مداخلهٔ بشردوستانه» سخن گفت و رضا پهلوی از حمله‌های ۹ اسفندِ ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) استقبال کرد. اعضای دولتِ آمریکا از دفاع از تمدنِ غربی حرف می‌زنند. در سوی دیگر، «جمهوری اسلامی» سیاستِ خود را همچون مقاومت در برابرِ امپریالیسم توجیه می‌کند و کشته‌ها را شهید می‌خواند. همهٔ طرف‌ها خود را واحدهایی دفاعی جلوه می‌دهند.

حقوقِ بین‌الملل چه چیزی را روا می‌داند؟

این‌که این توجیه‌ها با واقعیت می‌خوانند یا نه، با معیاری سنجیدنی است که همهٔ دولت‌های درگیر خودشان پذیرفته‌اند: حقوقِ بین‌الملل. آنچه انتخابات، پارلمان‌ها و دادگاه‌ها قرار است درونِ دولت‌ها انجام دهند، حقوقِ بین‌الملل قرار است میانِ دولت‌ها انجام دهد. قرار است کشمکش‌ها بر سرِ قدرت و مناسباتِ عزتِ نفس را از خشونت جدا کند. منشورِ سازمانِ ملل در بندِ ۴ از مادهٔ ۲ توسل به زور را به‌عنوانِ ابزارِ سیاست میانِ دولت‌ها ممنوع می‌کند. اختلاف‌ها را به راه‌های مسالمت‌آمیز حواله می‌دهد. تنها استثناها دفاع از خود در برابرِ حملهٔ مسلحانه بنا بر مادهٔ ۵۱ و اقدام‌هایی است که شورای امنیت بنا بر فصلِ هفتم تصویب می‌کند. حمله به خاطرِ بمبی که هنوز وجود ندارد، دفاع از خود نیست. حقوقِ بین‌الملل «مداخلهٔ بشردوستانه» بی تصویبِ شورای امنیت را به رسمیت نمی‌شناسد.

چه کسی از خود دفاع می‌کند؟

همهٔ طرف‌های این جنگ این قاعده‌ها را بارها زیرِ پا گذاشته‌اند. هیچ‌یک، آن‌طور که ادعا می‌کند، فقط برای دفاع عمل نمی‌کند. هر کدام در آرمانِ مای خود، یعنی در تصوری که از آنچه باید باشد دارد، ادعایی را با خود حمل می‌کند که از مرزهای خودش فراتر می‌رود.

آمریکا و اسرائیل بی تصویبِ شورای امنیت به ایران حمله کردند. در این کار به خطری استناد کردند که هنوز وجود نداشت. دولتِ آمریکا در سپتامبرِ ۲۰۲۵ به وزارتِ دفاعِ خود نامِ دومِ «وزارتِ جنگ» را داد. با این کار آشکارا گفت که قدرتِ نظامی را دیگر فقط وسیلهٔ حفاظت نمی‌داند، بلکه ابزاری برای تحمیلِ بزرگیِ خود می‌داند. در اسرائیل نیروهای ملی‌گرای مذهبی در تعیینِ سیاستِ دولت سهم دارند. این نیروها به وعدهٔ کتابِ مقدس دربارهٔ سرزمینی برای یک قومِ برگزیده استناد می‌کنند. از آن، ادعایی حقوقی بر سراسرِ کرانهٔ باختری بیرون می‌کشند، و برخی از آن‌ها از این هم فراتر می‌روند. خودِ نخست‌وزیر در اوتِ ۲۰۲۵ گفت که خود را به چشم‌اندازِ «اسرائیلِ بزرگ» دلبسته می‌داند. برای این نیروها هر جنگی فرصتی هم هست برای گسترشِ قدرتِ منطقه‌ایِ اسرائیل و قرار دادنِ دیگران در برابرِ عملِ انجام‌شده.

در برابرِ آمریکا و اسرائیل حکومتی ایستاده که آن هم ادعایش را فراتر از مرزهای خود می‌برد. «جمهوری اسلامی» دهه‌ها در کشورهای دیگر شبه‌نظامیان را مسلح کرده است، در لبنان، عراق، یمن و غزه. حقِ موجودیتِ اسرائیل را انکار می‌کند. رهبرش علی خامنه‌ای در ۲۰۱۵ اعلام کرد که تا بیست‌وپنج سالِ آینده چیزی به نامِ رژیمِ صهیونیستی وجود نخواهد داشت، و در ۲۰۱۸ اسرائیل را «غدهٔ سرطانی»ای خواند که باید ریشه‌کن شود. این حکومت با ضدحمله‌هایش کشورهایی را هم زد که به آن حمله نکرده بودند، مانندِ قطر. این حکومت هم خود را صرفاً دولتی در میانِ دولت‌ها نمی‌داند. قانونِ اساسی‌اش آن را به وحدتِ امتِ اسلامی فراتر از همهٔ مرزها و به پشتیبانی از مبارزهٔ مستضعفان در برابرِ مستکبران در سراسرِ جهان متعهد می‌کند. پشتِ این، تقسیمِ سنتیِ جهان به «دارالاسلام» و «دارالحرب» ایستاده است. در این نگاهِ سنتی، جهانِ بیرون از قلمروِ حکومتِ خودی شریک نیست، بلکه میدانِ نبردی است که به نامِ دفاع پیش برده می‌شود و هدفش برپایی یک امپراتوریِ اسلامی است.

به این ترتیب سه آرمانِ ما با هم برخورد می‌کنند که هر کدام خود را دفاع جلوه می‌دهد و در عینِ حال سودای گسترش دارد. هر طرف نقضِ حقوقِ بین‌الملل از سوی خود را با نقضِ آن از سوی طرفِ دیگر توجیه می‌کند. به این ترتیب قاعده برای همه اعتبارش را از دست می‌دهد و خشونت دوباره به‌عنوانِ اصلِ تنظیم‌کننده جای آن را می‌گیرد. این توجیه‌ها یک وجهِ مشترک دارند. مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی را حق جلوه می‌دهند و مناسباتِ دیگران را زیاده‌خواهی. رابطه‌ای را که همه در آن سهم دارند، به داستانی بدل می‌کنند که در آن فقط دیگری مقصر است. درست از همین‌جا پیداست که این توجیه‌ها کمتر به کارِ محک زدنِ واقعیت می‌آیند تا به کارِ دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ خودی.

۶. آنچه هیچ‌کس نمی‌خواست

کسی که جنگی را با هدفِ دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ خود آغاز می‌کند، به‌آسانی اجبارهایی را نمی‌بیند که در مهارِ او نیستند. پیامدهای ناخواستهٔ این جنگ در جستارِ پیشین به تفصیل آمده است. برخی از آن‌ها از آن زمان روشن‌تر شده‌اند. نشان می‌دهند چهار اجبار چگونه بر خودِ بازیگران اثر می‌گذارند.

اجبارهای طبیعتِ بیرونی نیرومندتر از آن از آب درآمدند که مهاجمان انتظار داشتند. ایران کنارِ تنگهٔ هرمز است که بخشِ بزرگی از نفت و گازِ مایعِ جهان از آن می‌گذرد. ایران در روزِ نخستِ حمله‌ها تنگه را بسته اعلام کرد و کشتیرانی تا حدِ زیادی از کار افتاد. صادراتِ گازِ مایعِ قطر هم قطع شد. اروپا، که تازه خود را از گازِ روسیه رها کرده بود، از این راه به گازِ آمریکا وابسته‌تر شد. آمریکا برای پایین آوردنِ قیمت‌ها در مارسِ ۲۰۲۶ تحریم‌های نفتِ روسیه را سبک کرد. جنگی که قرار بود توانِ دفاعیِ خودی را ثابت کند، یکی از مهم‌ترین رقیبان را نیرومندتر کرد.

اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم بیش از همه مردمِ ایران را می‌زنند. آن‌ها به آب و نان و برق و گرما نیاز دارند، و جنگ درست تأسیساتی را ویران می‌کند که این‌ها را به دستشان می‌رساند.

دگراجبارها به خودِ دولت‌ها بازگشته‌اند. رأی‌دهندگانِ آمریکا دولت را مجازات کردند، از جمله به خاطرِ جنگ و گرانی‌ای که با خود آورد. در اسرائیل هم جنگ برای نخست‌وزیر اکثریت نیاورد. و سرانجام خوداجبارها طرف‌های درگیر را در مسیرشان نگه می‌دارند. هیچ طرفی نمی‌تواند عقب بنشیند، بی آن‌که مناسباتِ عزتِ نفسش در چشمِ خودش آسیب ببیند.

برای خودِ ایران مهم‌ترین پیامدِ ناخواسته تحقیری دوگانه است که مناسباتِ عزتِ نفسِ مردم را هم‌زمان از دو سو زخمی می‌کند. مردم از سوی حکومتِ خودی سرکوب می‌شوند و از سوی بمب‌های بیگانه آماج قرار می‌گیرند. از این وضع دو چیز ممکن است برآید. حکومت می‌تواند از جنگ بهره بگیرد تا هر انتقادی را خیانت بنامد و مردم را پشتِ سرِ خود گرد آورد، همان‌طور که خونتای آرژانتین در آغازِ جنگِ فالکلند کرد. یا، مانندِ همان خونتا در پایانِ کار، مشروعیتش را از دست بدهد، چون نه می‌تواند از مردم حفاظت کند و نه زندگی‌شان را تأمین کند. این‌که کدام‌یک از این دو راه پیش برود، در واشنگتن یا اورشلیم تعیین نمی‌شود. در ایران تعیین می‌شود، و بسته به این هم هست که اپوزیسیون چه می‌کند.

۷. هوراکشانِ بمباران (Jubelperser)

بخشی از ایرانیانِ خارج از کشور و برخی در داخل، این جنگ را جشنِ رهایی گرفتند. می‌شود این را نظری سیاسی دانست که آدم یا با آن موافق است یا مخالف. اما می‌شود این را هم پرسید که این نظر چگونه پدید می‌آید. آن‌گاه روشن می‌شود که این نظر هم از مناسباتِ عزتِ نفس برمی‌خیزد.

بسیاری از این آدم‌ها زیرِ «جمهوری اسلامی» رنج کشیده‌اند، تحتِ پیگرد بوده‌اند یا عزیزانی را از دست داده‌اند. بسیاری با انقلابِ ۱۳۵۷ سقوطی اجتماعی را از سر گذرانده‌اند: از دست دادنِ جایگاه، دارایی یا میهن. به این ترتیب منابعی از قدرت را از دست دادند که در مناسباتِ عزتِ نفسشان در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفس بودند. دهه‌ها تجربه کرده‌اند که در برابرِ این حکومت کاری از دستشان برنمی‌آید. کم‌قدرتیِ آن‌ها فقط به رابطه‌شان با حکومت محدود نمی‌شود. بر اجبارهای طبیعتِ خود، بر ترس و خشم و حسرتشان، تنها امکان‌های اندکی برای مهار دارند. در برابرِ دگراجبارهای حکومت بی‌دفاع‌اند. و زیرِ بارِ خوداجبارهایی‌اند که از روزگارِ دیگری با خود آورده‌اند. این درماندگی مناسباتِ عزتِ نفسشان را تهدید می‌کند و تحملش دشوار است.

کسی که دیگر تابِ آن را نمی‌آورد، دنبالِ نیرومندی می‌گردد که به جای او عمل کند. خود را با کسی یکی می‌داند که ضربه می‌زند و قدرتِ او را قدرتِ خود حس می‌کند. اگر در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر، آن‌گاه قدرتِ قرضیِ کسی نیرومندتر گویی مناسباتِ عزتِ نفسِ خودِ آدم را بازمی‌سازد. آن‌وقت بمب‌هایی که بر کشورِ خودِ آدم فرود می‌آیند، نه ویرانی، بلکه انتقام از حکومتِ منفور به نظر می‌رسند.

در این میان این آدم‌ها با تصویرِ مای خودشان به تناقض می‌افتند. بسیاری از آن‌ها خود را میهن‌دوستانِ ایرانی می‌دانند و به بزرگیِ ایران استناد می‌کنند. در همان حال از ویرانیِ شهرها و بنیادهای زندگیِ ایران به دستِ قدرت‌های بیگانه استقبال می‌کنند. این تناقض وقتی فهمیدنی می‌شود که آن را بیانِ مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطرِ آن‌ها ببینیم. این مناسبات به ایرانی بسته‌اند که این آدم‌ها آن را در بزرگیِ به‌یادماندهٔ گذشته و در آینده‌ای آرزوشده می‌جویند، نه به مردمی که امروز در آن‌جا زندگی می‌کنند. این‌جا نتیجهٔ واپس‌ماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی آشکار می‌شود. تصویرِ مایی از روزگارِ گذشته کردارشان را برخلافِ منافعِ امروزِ خودشان و برخلافِ منافعِ حیاتیِ مردمی هدایت می‌کند که ادعا می‌کنند سخنگویشان‌اند. و این مناسباتِ عزتِ نفس به امیدِ ناجی‌ای بسته‌اند که از بیرون بیاید یا با کمکِ بیگانه بازگردد. این امید، جست‌وجوی پدری نیرومند است که به نیابت از ناتوانان عمل کند.

درسِ جنگِ فالکلند با این امید نمی‌خواند. دیکتاتوریِ آرژانتین با بمب‌های بیگانه سرنگون نشد. جنگ در آغاز مردم را پشتِ سرِ آن متحد کرد. این دیکتاتوری فروریخت، چون در برابرِ مردمِ خود شکست خورده بود و چون همین مردم آماده بودند میراثِ دیکتاتوری را خودشان پشتِ سر بگذارند.

۸. این‌ها برای اپوزیسیونِ دموکراتیک چه معنایی دارد

از این بررسی برنامه‌ای آماده بیرون نمی‌آید. اما چارچوبی برای جهت‌یابی به دست می‌دهد که از امید بستن به نتیجهٔ انتخاباتِ بعدی با واقعیت سازگارتر است. اگر کم‌قدرتی یعنی امکان‌های اندک برای مهارِ چهار اجبار، پس وظیفهٔ اپوزیسیون گسترشِ همین امکان‌های مهار است. از این‌جا شش جهت به دست می‌آید که از هم جدا نیستند.

نخست، اپوزیسیونِ دموکراتیک وضعِ خود را با نتیجهٔ انتخابات در واشنگتن یا اورشلیم نمی‌سنجد. این نتیجه‌ها دگراجبارهایی را تغییر می‌دهند که اپوزیسیون زیرِ آن‌ها عمل می‌کند. اما دربارهٔ آیندهٔ ایران تصمیم نمی‌گیرند. تعیین‌کننده این است که توازن‌های قدرت در خودِ ایران چگونه جابه‌جا می‌شوند: میانِ حکومت و مردم، میانِ مردان و زنان، میانِ مرکز و منطقه‌ها. راهبردِ اپوزیسیون باید با این سنجیده شود که آیا این توازن‌های قدرت را به سودِ کم‌قدرت‌ترها جابه‌جا می‌کند یا نه.

دوم، اپوزیسیون از مناسباتِ عزتِ نفسِ همهٔ طرف‌های جنگ فاصله می‌گیرد. نه غرورِ یک قدرتِ جهانی را از آنِ خود می‌کند، نه نیازِ اسرائیل به امنیت را و نه غرورِ مقاومتِ «جمهوری اسلامی» را. مناسباتِ عزتِ نفسِ خودش را هم می‌سنجد، چون اعضای خودش هم تحقیر شده‌اند و رنجش‌هایی در دل دارند. از همین فاصله است که خواستارِ آتش‌بس می‌شود. جنگ علیه ایران را رد می‌کند، بی آن‌که از حکومت دفاع کند، و حکومت را رد می‌کند، بی آن‌که از جنگ استقبال کند.

سوم، اپوزیسیون برای آن کار می‌کند که کشمکش‌ها بر سرِ مناسباتِ عزتِ نفس دیگر ناچار نباشند با خشونت پیش بروند. درونِ دولت‌ها، انتخابات، پارلمان‌ها، دادگاه‌های مستقل و حوزهٔ عمومیِ آزاد رقابت‌هایی قاعده‌مند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت‌اند. به گروه‌ها امکان می‌دهند بالا بروند و پایین بیایند، بی آن‌که یکدیگر را بکشند. میانِ دولت‌ها، این وظیفه بر دوشِ حقوقِ بین‌الملل است، و همهٔ طرف‌های این جنگ آن را زیرِ پا گذاشته‌اند.

این نقض‌ها در بیرون را نمی‌شود از مناسباتِ درونِ دولت‌ها جدا کرد. مناسباتِ درون‌دولتی و میان‌دولتی به هم وابسته‌اند، اما نه همه‌جا به یک شکل. حکومتی مانندِ «جمهوری اسلامی» در کشورِ خود هیچ رقابتِ بی‌خشونتی بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت را برنمی‌تابد. نمی‌تواند مشروعیتش را از رضایتِ مردم به دست آورد. از همین رو مشروعیتش را در نبرد با دشمنانِ بیرونی می‌جوید.

در آمریکا و اسرائیل، برعکس، رقابت‌های قاعده‌مند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت وجود دارد. اما این رقابت‌ها هم خودبه‌خود از خشونت در بیرون جلوگیری نمی‌کنند. چون در این رقابت‌ها دولت‌ها برای دفاع از مناسباتِ عزتِ نفسِ رأی‌دهندگانشان یا بالا بردنِ آن هم پاداش می‌گیرند. دوباره برگزیده شدنِ نخست‌وزیرِ بریتانیا پس از جنگِ فالکلند همین را نشان می‌دهد. پس دولتی که در رقابتِ درونی زیرِ فشار قرار بگیرد، می‌تواند از جنگی در بیرون سود ببرد. رئیس‌جمهوری که رأی‌دهندگانش را با وعدهٔ بزرگیِ تازه به دست آورده، باید بزرگی به نمایش بگذارد. علیه نخست‌وزیرِ اسرائیل سال‌هاست پرونده‌ای کیفری به اتهامِ فساد جریان دارد. او برای ماندن در قدرت به ائتلافی نیاز دارد که به حزب‌های ملی‌گرای مذهبی وابسته است. افزون بر این، مرزی هست که همهٔ دولت‌ها آن را می‌شناسند. رقابت‌های قاعده‌مند فقط دربارهٔ کسانی صدق می‌کنند که در مقامِ شهروند به آن تعلق دارند. کسی که بیرون ایستاده، در آن‌ها به حساب نمی‌آید. فلسطینیانِ کرانهٔ باختریِ اشغالی زیرِ کنترلِ اسرائیل زندگی می‌کنند، بی آن‌که در انتخاباتِ اسرائیل شرکت داشته باشند. و مردمی در ایران که بمب‌های آمریکایی بر سرشان فرود می‌آید، در انتخاباتِ آمریکا رأیی ندارند. هم‌ذات‌پنداریِ رأی‌دهندگان، و به همراهِ آن مناسباتِ عزتِ نفسشان، از مرزهای گروهِ خودشان فراتر نمی‌رود. تا وقتی چنین است، یک دموکراسی می‌تواند در درون کمابیش قاعده‌مند و در بیرون خشونت‌آمیز باشد.

برعکس، هر خشونتی از بیرون خشونت در درون را نیرومندتر می‌کند. این در ایران از همه‌جا روشن‌تر دیده می‌شود. کشوری که مورد حمله قرار می‌گیرد، صفوفش را فشرده می‌کند. حکومت هر انتقادی را خیانت می‌نامد. نیروهایی که خواهانِ رقابت‌های قاعده‌مند در درون‌اند، ضعیف می‌شوند. اما در دموکراسی‌ها هم جنگ فضای انتقاد را تنگ می‌کند. کسی که علیه جنگ سخن بگوید، به‌آسانی در مظانِ خدمت به دشمن قرار می‌گیرد.

از این وابستگیِ متقابل، تعهدی دوگانه بیرون می‌آید. کسی که خواهانِ دموکراتیک شدنِ ایران است، نمی‌تواند نقضِ حقوقِ بین‌الملل را بپذیرد، حتی وقتی این نقض علیه حکومتِ منفور باشد. و کسی که خواهانِ صلح میانِ دولت‌هاست، نمی‌تواند از کنارِ استبدادِ درونی بگذرد. از همین رو، اپوزیسیونی که این را می‌خواهد، همهٔ طرف‌های جنگ را با یک معیار می‌سنجد: در درون با حقوقِ بشر و در بیرون با منشورِ سازمانِ ملل. و همین قاعده‌ها را از هم‌اکنون در رفتارِ اعضایش با یکدیگر تمرین می‌کند.

چهارم، اپوزیسیون به منابعِ قدرتِ خودِ جامعه تکیه می‌کند، نه به یک ناجی. آزادی را نمی‌شود از بیرون آورد، چون قدرتِ بیگانه برای مردم هیچ امکانِ مهاری از آنِ خودشان پدید نمی‌آورد. منابعِ قدرتِ خودی آن‌جا شکل می‌گیرند که آدم‌ها خودشان را سازمان می‌دهند: در سندیکاها، انجمن‌های صنفی، جنبش‌های اجتماعی مانندِ جنبشِ زنان، جنبشِ دانشجویی و جنبشِ دانش‌آموزی، و در محله‌ها. آن‌جا کارشان، دانششان و توانشان برای عملِ مشترک را در اختیار دارند. اپوزیسیون این نیروها را تقویت می‌کند، به جای آن‌که آن‌ها را به پیروی از یک رهبر متعهد کند. برای این اپوزیسیون، سیاست برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه است. به‌ویژه در جنگ، این یعنی آن‌که مردم آب، نان، برق، کار و امنیت داشته باشند. اپوزیسیونی که این را کارِ خود کند، امکان‌های مهارِ مردم بر اجبارهای طبیعتِ بیرونی و طبیعتِ خودشان را گسترش می‌دهد. و اعتمادی به دست می‌آورد که هیچ قدرتِ بیگانه‌ای نمی‌تواند برایش فراهم کند.

پنجم، اپوزیسیون به مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطرِ ایرانیان اجزای سازندهٔ دیگری برای عزتِ نفس پیشنهاد می‌کند جز سرزمین، سلاح و بزرگیِ گذشته. کسی که تحقیر شده، به بازشناخته شدن نیاز دارد. این بازشناسی نمی‌تواند از تحقیرِ دیگران بیاید. می‌تواند از افتخار به جامعه‌ای بیاید که خودش بر خودش حکومت می‌کند و شهروندانش یکدیگر را برابر می‌شمارند، فارغ از تبار، زبان، دین و جنسیت. چنین میهن‌دوستیِ قانون‌اساسی‌محوری دایرهٔ کسانی را که آدم‌ها خود را با آن‌ها یکی می‌دانند گسترده‌تر می‌کند، و همراهِ آن مناسباتِ عزتِ نفسشان را. خوداجبارها را هم دگرگون می‌کند. به جای آرمانِ مایی که بر بزرگی به بهای دیگران استوار است، آرمانِ مایِ جماعتی می‌نشیند که مناسباتِ عزتِ نفسش از کرامتِ اعضایش تغذیه می‌کند. جنبشِ «زن، زندگی، آزادی» نشان داده که چنین غروری در ایران ممکن است.

ششم، اپوزیسیون خودش همان نگاهِ علمی‌ای را می‌پروراند که این جستار به‌طورِ نمونه‌وار آزموده است. این به آن معنا نیست که هر فعالِ اپوزیسیون باید جامعه‌شناس شود. به این معناست که پرسش‌هایی مانندِ این‌که چه کسی انتخاباتِ بعدی را می‌برد، نباید تنها پرسش‌ها بمانند. پرسش‌هایی هم باید به آن‌ها افزوده شوند که پیش از رویدادها قرار دارند. وضعیت از کدام فرایندهای تکوینِ اجتماعی و روانی برآمده است؟ کدام مناسباتِ عزتِ نفسِ در خطر طرف‌های درگیر را به حرکت درمی‌آورند، از جمله خودِ ما را؟ کنش‌های طرف‌های جنگ چه پیامدهای ناخواسته‌ای دارند و چه شرایطی برای عملِ اپوزیسیون پدید می‌آورند؟ کسی که این پرسش‌ها را طرح کند، کمتر بازیچهٔ رویدادها می‌شود و بهتر می‌تواند عمل کند، به جای آن‌که فقط واکنش نشان دهد.

این شش جهت روی‌هم به وضعِ نهایی‌ای نمی‌رسند که آدم به آن برسد و سپس صاحبش شود. به جهتی می‌رسند که در آن امکان‌های مهارِ آدم‌ها بر اجبارهای زندگی‌شان گسترش می‌یابد. سیاستی که بر بصیرت به این اجبارها بنا شده، نمی‌تواند وعده دهد که جنگ فردا تمام می‌شود یا حکومت پس‌فردا فرو می‌ریزد. اما می‌تواند جلوی آن را بگیرد که اپوزیسیون به امیدهایی دل ببندد که واقعیت آن‌ها را بر باد خواهد داد. و می‌تواند به آن کمک کند که پیوسته بر جهتِ خود پایدار بماند، حتی وقتی تیترهای خبری عوض می‌شوند.

واژه‌نامه

آرمانِ ما و تصویرِ ما. تصویرِ ما (Wir-Bild) تصوری است که یک گروه از این دارد که کیست و روزگاری چه بوده است. آرمانِ ما (Wir-Ideal) تصوری است از این‌که گروه چه باید باشد. هر دو بخشی از مناسباتِ عزتِ نفسِ گروه‌اند و همچون پیوستاری به‌یادمانده از دگرگونی، معمولاً آهسته‌تر از وضعِ گروه دگرگون می‌شوند.

اجزای سازندهٔ عزتِ نفس. اجزای سازندهٔ عزتِ نفس (Ingredienzien des Selbstwertes) سرچشمه‌هایی‌اند که مناسباتِ عزتِ نفسِ آدم‌ها، در مقامِ فرد و گروه، از آن‌ها تغذیه می‌کند. برای آدم‌هایی که در قالبِ دولت سازمان یافته‌اند، سرزمینِ خودی، توانِ دفاع از خود، نیرومندیِ اقتصادی، ارزش‌هایی که از آنِ خود تعریف می‌شوند و بزرگیِ به‌یادمانده از آن جمله‌اند. این اجزا در عینِ حال منابعِ قدرت‌اند.

بصیرت به اجبارها. بصیرت به اجبارها شناختنِ شرایطی است که آدم‌ها زیرِ آن‌ها زندگی و عمل می‌کنند. به معنای تسلیم به یک ضرورت نیست و هیچ وضعِ نهایی‌ای را وعده نمی‌دهد. پیش‌شرطِ آن است که امکان‌های مهار بر این اجبارها گسترش یابد و جهتی برای تحول آگاهانه برگزیده شود.

پیامدهای ناخواسته. پیامدهای ناخواسته اثرهای عمل‌اند که هیچ‌یک از بازیگران نمی‌خواست. از پویاییِ هم‌کنشیِ آدم‌های بسیار در وابستگی‌های متقابلشان پدید می‌آیند.

پیکربندی‌ها. پیکربندی‌ها شبکه‌های نیازمندی‌ها و وابستگی‌های متقابلی‌اند که آدم‌ها با هم می‌سازند. آدم‌ها با شناخت و احساسِ خود بخشی از پیکربندی‌هایی‌اند که با هم می‌سازند.

تکوینِ اجتماعی. تکوینِ اجتماعی (Soziogenese) پویاییِ پیکربندی‌هایی است که آدم‌ها با هم می‌سازند. با تکوینِ روانی به‌طورِ متقابل پیوسته است.

تکوینِ روانی. تکوینِ روانی (Psychogenese) شکل‌گیریِ عاداتِ اجتماعی‌ای است که آدم‌ها با آن در پیکربندی‌هایی که با هم می‌سازند ادراک می‌کنند، احساس می‌کنند و عمل می‌کنند. با تکوینِ اجتماعی به‌طورِ متقابل پیوسته است.

توازن‌های قدرت. توازن‌های قدرت مناسباتِ همواره دگرگون‌شوندهٔ وابستگی‌های متقابلِ آدم‌ها در مقامِ فرد و گروه‌اند. قدرت دارایی نیست، بلکه ویژگیِ مناسبات است.

چهار اجبار. چهار اجبار شرایطی‌اند که آدم‌ها زیرِ آن‌ها زندگی می‌کنند. اجبارهای طبیعتِ بیرونی برای نمونه موقعیتِ جغرافیایی، منابعِ زیرزمینی، آب و راه‌های دریاییِ یک کشورند. اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم نیاز به آب و غذا و گرما و احساس‌هایی مانندِ ترس و شرم و خشم‌اند. دگراجبارها اجبارهایی‌اند که آدم‌ها بر خود و بر یکدیگر اعمال می‌کنند. خوداجبارها دگراجبارهای درونی‌شده‌اند. این‌ها در آدم‌ها به‌عنوانِ بخشی از عاداتِ اجتماعی‌شان عمل می‌کنند.

درگیریِ عاطفی. درگیریِ عاطفی (Engagement) گرفتار بودن در تصویرهای ترس و آرزوی خود است که آدم جهان را از پشتِ آن‌ها می‌بیند. نقطهٔ مقابلِ فاصله‌گیری است.

عاداتِ اجتماعی. عاداتِ اجتماعی طبیعتِ دومی‌اند که آدم‌ها در پیکربندی‌هایی که با هم می‌سازند به دست می‌آورند. عاداتِ اجتماعی همچون پیش‌آمادگی، پیش از آن‌که آدم‌ها آگاهانه تصمیم بگیرند، ادراک و احساس و کردارشان را هدایت می‌کنند.

فاصله‌گیری. فاصله‌گیری (Distanzierung) کوششی است برای آن‌که آدم وضعِ خود و احساس‌های خود را از فاصله نگاه کند، به جای آن‌که آن‌ها را بر پایهٔ تصویرهای ترس و آرزوی خود تفسیر کند. به‌خودی‌خود در اختیارِ هیچ‌کس نیست و درست برای کسانی لازم است که سخت درگیرِ یک وضع‌اند.

کم‌قدرتی. کم‌قدرتی یعنی امکان‌های اندک برای مهارِ هر چهار اجبار با هم: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خودِ آدم، دگراجبارها و خوداجبارها. نمی‌شود آن را به رابطه با حکومت فروکاست.

مناسباتِ عزتِ نفس. مناسباتِ عزتِ نفس (Selbstwertbeziehungen) مناسباتی‌اند که آدم‌ها، در مقامِ فرد و گروه، در آن‌ها برای خود و برای دیگران ارزشی دارند. اگر گروهشان تحقیر شود، آن را تحقیرِ خود تجربه می‌کنند، و اگر سربلند شود، خود را سربلند حس می‌کنند. وقتی توازن‌های قدرت جابه‌جا می‌شوند، مناسباتِ عزتِ نفسِ کسانی که رو به افول‌اند به خطر می‌افتد.

منابعِ قدرت. منابعِ قدرت ابزارهایی‌اند که آدم‌ها در مناسباتشان در اختیار دارند: سرزمین، ابزارهای خشونت، ابزارهای اقتصادی، ابزارهای جهت‌یابی مانندِ دانش و ایمان، و توانِ سازمان‌یابی. چون این منابع در عینِ حال اجزای سازندهٔ عزتِ نفس‌اند، در مناسباتِ عزتِ نفس قدرتِ بیشتر یعنی ارزشِ بیشتر، و هر ازدست‌دادنِ قدرت همچون ازدست‌دادنِ ارزش تجربه می‌شود.

ممنوعیتِ توسل به زور. ممنوعیتِ توسل به زور در منشورِ سازمانِ ملل (بندِ ۴ مادهٔ ۲) توسل به زور علیه دولت‌های دیگر را ممنوع می‌کند. تنها استثناها دفاع از خود در برابرِ حملهٔ مسلحانه (مادهٔ ۵۱) و اقدام‌هایی است که شورای امنیت تصویب می‌کند (فصلِ هفتم). این ممنوعیت برای مناسباتِ میانِ دولت‌ها همان است که رقابت‌های قاعده‌مند بر سرِ منابعِ قدرت و حرمت برای مناسباتِ درونِ دولت‌ها.

میهن‌دوستیِ قانون‌اساسی‌محور. میهن‌دوستیِ قانون‌اساسی‌محور (Verfassungspatriotismus) دل‌بستگی به یک قانونِ اساسیِ مشترکِ آزادی‌مدار است، نه به تبار، زبان یا دین. مناسباتِ عزتِ نفس را از گروهِ تباریِ خودی فراتر می‌برد و به آدم‌هایی با تبارهای گوناگون امکان می‌دهد یکدیگر را برابر بشناسند.

نتیجهٔ واپس‌ماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. نتیجهٔ واپس‌ماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی پیامدِ همین واپس‌ماندنِ نسبی است. نگرش‌های کهنه‌شده کردارِ آدم‌ها را برخلافِ منافعِ امروزِ خودشان هدایت می‌کنند.

واپس‌ماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی. واپس‌ماندنِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی بیانگرِ این است که عاداتِ اجتماعی معمولاً آهسته‌تر از پیکربندی‌هایی که آدم‌ها با هم می‌سازند دگرگون می‌شوند.

منابع

منشورِ سازمانِ ملل متحد (۱۹۴۵)، بندِ ۴ مادهٔ ۲، مادهٔ ۵۱ و فصلِ هفتم.

قانونِ اساسیِ «جمهوری اسلامی ایران» (۱۳۵۸، بازنگری‌شده در ۱۳۶۸)، مقدمه، اصلِ ۱۱ و اصلِ ۱۵۴.

Norbert Elias: Engagement und Distanzierung, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.

Norbert Elias: Studien über die Deutschen. Machtkämpfe und Habitusentwicklung im 19. und 20. Jahrhundert, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.

Norbert Elias und John L. Scotson: Etablierte und Außenseiter, Frankfurt am Main: Suhrkamp 1990.

داود غلام آزاد: «خودانگاره و جهان‌بینیِ عاملانِ انتحاریِ اسلام‌گرا. پیامدهای مرگبارِ یک تصویرِ خدامحور از انسان در شرایطِ تهدیدکنندهٔ عزتِ نفس»، به آلمانی: Selbstbild und Weltsicht islamistischer Selbstmordattentäter, Berlin: Klaus Schwarz Verlag 2006 (Islamkundliche Untersuchungen 270)، بخشِ ۶.۳.۳؛ نسخهٔ برخط در gholamasad.jimdofree.com.

داود غلام آزاد: «دربارهٔ میهن‌دوستیِ قانون‌اساسی‌محور به‌عنوانِ بدیلی برای مناسباتِ عزتِ نفسِ گروه‌کاریزماتیک در بخش‌هایی از اپوزیسیونِ ایران»، هانوفر، آوریلِ ۲۰۲۵.

داود غلام آزاد: «پیامدهای ناخواستهٔ یک جنگِ خواسته»، هانوفر، اکتبرِ ۲۰۲۶.

مارگارت تاچر: سخنرانی در چلتنهام، ۳ ژوئیهٔ ۱۹۸۲، بنیادِ مارگارت تاچر.

کاخِ سفید: فرمانِ اجرایی «Restoring the United States Department of War»، ۵ سپتامبرِ ۲۰۲۵.

وزارتِ خارجهٔ آمریکا: تحریمِ چهار قاضیِ دیوانِ کیفریِ بین‌المللی، ۵ ژوئنِ ۲۰۲۵.

دیدارِ دونالد ترامپ، جی‌دی ونس و ولودیمیر زلنسکی در کاخِ سفید، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۵.

بنیامین نتانیاهو: گفت‌وگو با شبکهٔ i24 News، ۱۲ اوتِ ۲۰۲۵.

رویترز، ۹ سپتامبرِ ۲۰۲۵: گزارش دربارهٔ حملهٔ اسرائیل به نمایندگانِ حماس در دوحه.

علی خامنه‌ای: سخنرانیِ ۹ سپتامبرِ ۲۰۱۵ (۱۸ شهریورِ ۱۳۹۴)، به نقل از The Times of Israel، ۱۰ سپتامبرِ ۲۰۱۵.

علی خامنه‌ای: توییتِ ۳ ژوئنِ ۲۰۱۸ (۱۳ خردادِ ۱۳۹۷)، به نقل از رادیو فردا، ۱۵ ژوئنِ ۲۰۱۸.

رضا پهلوی: بیانیهٔ ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶، به نقل از Fox News، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶.

The Washington Times، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ اعلامِ بسته شدنِ تنگهٔ هرمز از سوی ایران.

رویترز، ۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶: «Oil and gas majors and traders suspend shipments via Hormuz»، بازنشر در The Jakarta Post، ۱ مارسِ ۲۰۲۶.

بلومبرگ، ۶ مارسِ ۲۰۲۶: «Strait of Hormuz Shipping Is at Near-Total Halt»، بازنشر در Insurance Journal، ۶ مارسِ ۲۰۲۶.

Fortune، ۶ مارسِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ توقفِ صادراتِ گازِ مایعِ قطر.

Novaya Gazeta Europe، ۱۳ مارسِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ سبک شدنِ تحریم‌های آمریکا علیه نفتِ روسیه.

الجزیره، ۱۸ مارسِ ۲۰۲۶، و ABC News، ۱۹ مارسِ ۲۰۲۶: گزارش‌ها دربارهٔ حملهٔ ایران به راس‌لفان و به تأسیساتِ انرژیِ کشورهای خلیجِ فارس.

Israel Hayom، ۱۰ دسامبرِ ۲۰۲۴: «In historic first, Netanyahu takes stand in landmark corruption trial».

JNS، ۲۹ اکتبرِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ نتیجهٔ انتخاباتِ کنست.

CNBC، ۴ نوامبرِ ۲۰۲۶: گزارش دربارهٔ نتیجهٔ انتخاباتِ کنگره.

 

هانوفر، ۱۵ آبان ۱۴۰۵ (۶ نوامبر ۲۰۲۶)

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

 

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.