ر. رخشانی
پنداشتم که راکد شدم در سکوت خویش اما نه، آب بودم میرفتم، چه رفتنی لبریز از بودن، رفتن، شدن
شده بودم
و جریان را با خود
به هر کجای زمان، به هر جایگاه و مکان
میبردم.
بر دوش من نبود جز بارهای زخم، بر سینهام
جز درد و آه سرد. میخروشیدم
بر اریکهی تاریکی در هر پگاه،
فرومیریختم سدهای خاموشی را در شامگاه،
میغلطیدم وقتی که آبهای فراموشی را
دریا به من نمود.
از پهنهای به پهنهی دگر راندم،
پنداشتم که خروش دریا را میمانم غافل که آن تکان پیاپی
طرح گریز بود، و کشتیها
خسته و خراب، با بادبان خواب
سفر میکردند.
یک روز
در کشاکش خیزاب
1
در پاسخ به شعر زیبای “رفتن” از آقای حشمت جزنی
سکان بادهای مهاجم را تا ژرفای مهر، تا فرازای پندار، تا پهنای کرانهی خیال، تا شاهراه روشن رویا
گرداندم
اما دریغ،
با ماهیان سرآسیمه با خشم و بخل و کینه با آفتاب خستهی دیرینه
تلاقی کردم.
آنگاه
از قامت برهنهی نگاه بالاتر رفتم
تا قطرههای پندارم را بر اذهانی جزمی و پلید، بر کردارهای نادرست، ناپدید، شاید، شاید بر چهرهی نسیم
بیفشانم
اما نسیم
خاطرهای شد، تلخ و بیتردید در پیشگاه موجها.
پس پرسیدم: با که بگویم؟ چگونه بپویم؟ پس در کدام پهنه فرود آیم،
از خویش، از خروش؟
و رفتم باز
زیرا رفتن سرشت نهادینهی من بود،
زیرا شدن خمیرهی من بود.