درباره‌ی اهمیت سیاست به‌مثابه‌ی علم با در نظر گرفتن ابعاد جامعه‌پیدایانه و روان‌پیدایانه

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

داود غلام‌آزاد

درباره‌ی اهمیت سیاست به‌مثابه‌ی علم

با در نظر گرفتن ابعاد جامعه‌پیدایانه و روان‌پیدایانه

چشم‌اندازهای موفق اپوزیسیون

برای گذار دموکراتیک از جمهوری اسلامی

یک. پرسشی که باید از آغاز طرح شود

هر کس که وضعیت اپوزیسیون دموکراتیک ایران را با نگاهی واقع‌بینانه بنگرد، با پارادوکسی روبه‌رو می‌شود که نیاز به تبیین دارد. جمهوری اسلامی در بحران مشروعیتی پایدار به سر می‌برد. بخش‌های گسترده‌ای از مردم اعتماد خود را به این رژیم از دست داده‌اند. جنبش‌های اعتراضی پیاپیاز جنبش سبز تا خیزش‌های سال ۱۳۹۸ و انقلاب «زن، زندگی، آزادی» — نشان داده‌اند که اراده‌ی تغییر ریشه‌ای عمیق در بطن جامعه دارد. و با این همه: اپوزیسیون دموکراتیک تاکنون نتوانسته نیروی سیاسی‌ای بیافریند که این انرژی اجتماعی را به شکلی سازمان‌یافته، راهبردمند و آینده‌نگر درآورد. رژیم می‌لرزد، اما نمی‌افتد. اپوزیسیون رشد می‌کند، اما تکیه‌گاه نیست.

این پارادوکس را نمی‌توان با اشاره به موانع بیرونیسرکوب، سانسور، تبعید و انشقاقحل کرد. این موانع واقعی‌اند، اما همه چیز را توضیح نمی‌دهند. آنچه توضیح نمی‌دهند این است که چرا اپوزیسیون این‌قدر در گذار از حالت واکنش به حالت کنشگری سیاسی دچار دشواری است؛ چرا وحدت برنامه‌ای به‌ندرت شکل می‌گیرد؛ چرا اصولی که در مقام نظر پذیرفته می‌شوند، در عمل کار اپوزیسیون مکرراً نقض می‌گردند. برای پاسخ به این پرسش، به چارچوبی فکری نیاز است که عمیق‌تر از تحلیل سیاسی معمول بنشیند. این مقاله چنین چارچوبی را با تعریف سیاست به‌مثابه‌ی علم می‌پروراند و در این راه ابعاد جامعه‌پیدایانه و روان‌پیدایانه‌ای را در بر می‌گیرد که در گفت‌وگوی سیاسی اپوزیسیون اغلب نادیده مانده‌اند.

دو. معنای فهم سیاست به‌مثابه‌ی علم

فهم سیاست به‌مثابه‌ی علم، نخست به معنای رهایی از دو سوءتفاهم رایج است. سوءتفاهم اول در این است که سیاست را صرفاً تکنیکی بدانیمهنر سازماندهی اکثریت‌های کوتاه‌مدت، پیوند ائتلاف‌ها و کسب قدرت. سوءتفاهم دوم در این است که سیاست را کاربست اصول تغییرناپذیر بدانیمتحقق ارزش‌هایی که از عقل یا اخلاق استخراج می‌شوند و اعتبارشان مستقل از شرایط اجتماعی اجراست.

هر دو سوءتفاهم ضعف مشترکی دارند: اندیشه‌ی سیاسی را از واقعیت اجتماعی‌ای که در آن سیاست جریان دارد جدا می‌کنند. تلقی تکنیکی این پرسش را نادیده می‌گیرد که کدام پیش‌شرط‌های اجتماعی کنش سیاسی را ممکن یا ناممکن می‌سازند. تلقی مبتنی بر اصول این پرسش را نادیده می‌گیرد که تحت چه شرایطی ارزش‌های انتزاعی می‌توانند به عمل زیسته تبدیل شوند. هر دو بُعد تعیین‌کننده را از نظر می‌افکنند: اینکه سیاست در بافت پیکربندی اجتماعی‌ای صورت می‌گیرد که در دسترس اراده‌ی آزاد نیست، بلکه منطق، تاریخ و انعطاف‌ناپذیری خاص خود را دارد.

فهم سیاست به‌مثابه‌ی علم، در برابر این دو تلقی، به معنای جدی گرفتن همین جای‌گیری اجتماعی امر سیاسی است. یعنی این پرسش را پیش بکشیم که در یک آرایش اجتماعی معین چه توازن‌های قدرتی، چه ساختارهای وابستگی، چه عادات ادراکی و چه پیش‌آمادگی‌های عمل فعال‌اندو اینکه چگونه کنش سیاسی می‌تواند این آرایش را دگرگون کند. یعنی باورها را نه به‌مثابه‌ی دارایی‌ای که یک بار برای همیشه به دست می‌آید، بلکه به‌مثابه‌ی قواعد عمل بدانیم که باید در پراتیک به اثبات برسند و از راه تجربه قابل بازنگری‌اند. و یعنی هرگز تفاوت میان موفقیت‌های بسیج کوتاه‌مدت و تغییرات ساختاری دراز‌مدت را از نظر دور نداریم.

این مفهوم از سیاست به‌مثابه‌ی علم پیامد معینی برای رویکرد به اهداف سیاسی دارد. دموکراسی در این چارچوب صرفاً ارزشی نیست که با اعلام بلندآواز تحقق یابد. دموکراسی حالتی اجتماعی است که پیش‌شرط‌های ساختاری معینی دارد و برپایی آن یک وظیفه‌ی تمدنی است. دقیق‌تر بگوییم: آنچه در کار است برپایی و مدیریت دموکراتیکِ شرایط عامِ بازتولیدِ درون‌دولتی و میان‌دولتیِ جامعه استیعنی این پرسش که چگونه جامعه‌ای بنیان‌های همزیستی خود را تحت شرایط پاسخگویی جمعی و مشارکت برابر سازمان می‌دهد. این وظیفه‌ای ساده نیست و با یک کنش سیاسی یکباره قابل انجام نیست. مستلزم پراتیک سیاسی پیوسته، ساختارآگاه و تدارک‌دیده برای افق‌های زمانی دراز است.

سه. سه بُعد دگرگونی اجتماعی و ناهم‌زمانی آن‌ها

برای فهمیدن اینکه چرا دگرگونی دموکراتیک این‌قدر دشوار است، باید سه بُعد تحلیلاً متمایز از دگرگونی اجتماعی را از هم بازشناخت که در واقعیت با هم در ارتباطند، اما معمولاً با ریتم‌های زمانی بسیار متفاوت جریان می‌یابند.

بُعد اول دگرگونی وابستگی‌های کارکردی است. منظور از آن تغییر در آن ساختارهای درهم‌تنیده‌ی وابستگی است که افراد و گروه‌های اجتماعی را به هم پیوند می‌دهنداز راه تقسیم کار، مناسبات مبادله‌ی اقتصادی، شبکه‌های ارتباطی، بافت‌های قدرت و چارچوب‌های نهادی مشترک. این ساختارها هنگامی تغییر می‌کنند که فناوری‌های نو پدید می‌آیند، بحران‌های اقتصادی توازن‌های قدرت را جابه‌جا می‌کنند، دگرگونی‌های جمعیت‌شناختی گروه‌های اجتماعی جدیدی می‌آفرینند یا درهم‌تنیدگی‌های بین‌المللی فضاهای سیاست داخلی را از نو تعریف می‌کنند. در مورد ایران، دهه‌ها سوء‌مدیریت اقتصادی، انزوای بین‌المللی و دگرگونی جمعیت‌شناختیبه‌ویژه پدیداری نسلی بزرگ، تحصیل‌کرده و شهریوابستگی‌های کارکردی را به شکلی بنیادین تغییر داده‌اند. پایگاه اجتماعی رژیم فرسوده شده و ساختارهای وابستگی نوینی پدید آمده‌اند که با ادعاهای نظم‌دهی سیاسی جمهوری اسلامی در تعارض‌اند.

بُعد دوم دگرگونی نظم‌های نهادی است. نهادها قواعد، ساختارها و رویه‌های رسمی‌شده‌ای هستند که از راه آن‌ها تعارض‌های اجتماعی تنظیم، تصمیم‌ها اتخاذ و قدرت اعمال می‌شود. دگرگونی نهادی می‌تواند نسبتاً سریع روی دهداز راه تغییرات قانون اساسی، سرنگونی رژیم، وضع قوانین جدید یا ساختن ساختارهای سازمانی نو. تاریخ سرشار از نمونه‌هایی است که در آن‌ها پوسته‌های نهادی با سرعتی چشمگیر دگرگون شده‌اند.

بُعد سوم دگرگونی عادات اجتماعی است. عادات اجتماعی پیش‌آمادگی جامعه‌پیدایانه، جمعی‌تربیت‌شده و مشترکی است که افراد دارندآن جهت‌گیری عمیق و پیشاآگاهانه‌ی ادراک، داوری و عمل که در طول تجربه‌ای طولانی اجتماعی رسوب کرده و رفتار آدم‌ها را پیش از آنکه تصمیمات آگاهانه وارد عمل شوند ساختار می‌دهد. عادات اجتماعی ویژگی شخصیتی فردی نیست که با اراده‌ی شخصی قابل تغییر باشد. رسوب جمعی تاریخ اجتماعی است که در نسل‌ها نقش می‌بندد و حتی وقتی شرایط بیرونی به شکلی بنیادین دگرگون شده، همچنان فعال می‌ماند.

نکته‌ی اساسی اینجاست که این سه بُعد معمولاً ناهم‌زمان پیش می‌روند. وابستگی‌های کارکردی می‌توانند سریع دگرگون شوندمانند ایران در دهه‌های اخیردر حالی که نظم‌های نهادی کندتر سازگار می‌شوند و عادات اجتماعی از همه کندتر. مهم‌تر از همه، عادات اجتماعی از دگرگونی وابستگی‌های کارکردی عقب می‌مانند: مردم از پیش در شرایط اجتماعی دگرگون‌شده زندگی می‌کنند، پیشاپیش در وابستگی‌ها و درهم‌تنیدگی‌های نو جای گرفته‌انداما پیش‌آمادگی‌های عمیقاً رسوب‌کرده، الگوهای واکنشی عادتوار و تفسیرهای آموخته‌ی آن‌ها از خود و جهان هنوز با این تغییر همگام نشده‌اند. این عقب‌ماندنِ عادات اجتماعی از دگرگونی وابستگی‌های کارکردی شکستی تصادفی از سوی افراد یا گروه‌های خاص نیست، بلکه یک قانونمندی ساختاری در فرآیندهای دگرگونی اجتماعی است.

پیامدهای این عقب‌ماندناثرِ عقب‌ماندنِ منش اجتماعیبرای پراتیک سیاسی اهمیت بسیار دارند. توضیح می‌دهند چرا نهادهای دموکراتیکی که رسماً برقرار می‌شوند اغلب به شیوه‌ای غیردموکراتیک به‌کار می‌روند؛ چرا کنشگران سیاسی که برنامه‌ای به دموکراسی متعهدند در عمل خود الگوهای اقتدارگرایانه بازتولید می‌کنند؛ و چرا جنبش‌های اجتماعی که از اراده‌ی راستین تغییر برخوردارند، بارها و بارها بر اثر تناقض درونی خود شکست می‌خورند. عادات اجتماعی وزن نامرئی گذشته‌ای است که حال را سنگین می‌کندنه به‌مثابه‌ی سرنوشت، بلکه به‌مثابه‌ی مقاومتی که باید بر آن چیره شد.

چهار. بُعد جامعه‌پیدایانه: چگونه ساختارهای اجتماعی به پیش‌آمادگی‌ها بدل می‌شوند

برای فهمیدن عادات اجتماعی باید شرایط شکل‌گیری آن را شناخت. عادات اجتماعی در خلأ پدید نمی‌آید، بلکه در فرآیندهای مشخص درهم‌تنیدگی اجتماعیدر آن پیکربندی‌هایی از افراد، گروه‌ها و نهادها که از رهگذر وابستگی‌های متقابل و شیب‌های قدرت به هم وصل‌اندبه وجود می‌آید. جامعه‌پیدایی عادات اجتماعی فرآیندی را نشان می‌دهد که در آن ساختارهای اجتماعی به پیش‌آمادگی‌های فردی و جمعی ترجمه می‌شوند.

در زمینه‌ی ایرانی این فرآیند با قدرتی شکل‌دهنده‌ی استثنایی جریان یافته است. قرن‌ها سلطه‌ی پدرسالارانه، دهه‌ها گذار میان رژیم‌های اقتدارگرا و بیش از چهل سال حکومت جمهوری اسلامی، پیش‌آمادگی‌های معینی را عمیقاً در گنجینه‌ی ادراک و عمل جمعی نقش زده‌اند: خوگرفتن به فرمانبرداری سلسله‌مراتبی، گرایش به شخصی‌سازی قدرت، دشواری در اتخاذ تصمیم‌های جمعی بر اساس رویه‌های برابر، تمایل به ایده‌آلیزه‌کردن یا شیطانی‌کردن چهره‌های رهبری، و دشواری در پیوند نقد و وفاداری.

این پیش‌آمادگی‌ها نه ذاتی‌اند و نه تغییرناپذیر. اما با بصیرت یا اراده‌ی نیک هم به‌سادگی از میان نمی‌روند. عمیق‌تر از باورها نشسته‌اند: شیوه‌ای را که باورها اصلاً ادراک، ارزیابی و به عمل تبدیل می‌شوند ساختار می‌دهند. کار آموزش سیاسی که تنها در سطح باورهای آگاهانه آغاز می‌کند، بی‌آنکه به سطح پیش‌آمادگی‌های عادتوار دست بزند، در سطحی کار می‌کند که لنگرگاه پایداری نمی‌یابد.

پرسش افسانه‌های اجتماعی در این زمینه پیامدهای ویژه‌ای دارد. افراد و گروه‌های اجتماعی واقعیت خود را نه بر پایه‌ی ادراک مستقیم، بلکه بر پایه‌ی الگوهای تفسیری آموخته‌شدهچارچوب‌های جهت‌یابی ساختاری که واقعیت را ساده می‌کنند، قابل اداره می‌سازند و با معنا می‌آکنندرهبری می‌کنند. این افسانه‌ها تصمیمات فردی نیستند؛ ساخته‌های جمعی‌اند که جامعه‌پیدایانه پدید می‌آیند و در یک جماعت به‌مثابه‌ی واقعیت بدیهی تجربه می‌شوند. پیشرفت شناخت و با آن توانایی کنش سیاسی به حذف این افسانه‌ها بستگی نداردآن ناممکن استبلکه به شناخت ماهیت افسانه‌وار آن‌ها و جایگزینی آن‌ها با چارچوب‌های جهت‌یابی بارورتر و واقع‌نزدیک‌تر.

برای اپوزیسیون ایران این بدین معناست که بخش قابل توجهی از فلج سیاسی به افسانه‌های کهنه یا ناکارآمد بازمی‌گردد: افسانه‌ی اینکه سرنگونی رژیم خودبه‌خود به دموکراسی می‌انجامد؛ افسانه‌ی اینکه وحدت ملی اپوزیسیون مهم‌تر از روشنایی برنامه‌ای است؛ افسانه‌ی اینکه رهبری سیاسی مسئله‌ای از شخصیت کاریزماتیک است نه از توانایی سازمانی جمعی؛ و افسانه‌ی اینکه دیاسپورای غربی به‌راستی نماینده‌ی منافع مردم داخل ایران است. این افسانه‌ها خطاهای ساده‌ای نیستند که با روشنگری برطرف شوند. الگوهای تفسیری آموخته‌شده‌ای‌اند که عمیقاً در پیش‌آمادگی‌های عادتوار کنشگران اپوزیسیون لنگر انداخته‌اند و تنها از راه فرآیندی دشوار از خودبازاندیشی جمعی و تجربه‌ی عملی قابل تغییرند.

پنج. بُعد روان‌پیدایانه: جریان آگاهی، پیوستار تغییر به‌یادمانده و هیجانات ساخته‌شده

در کنار بُعد جامعه‌پیدایانه، بُعد روان‌پیدایانه‌ای وجود دارد که برای تحلیل سیاسی اپوزیسیون دست‌کم به همان اندازه اهمیت دارد. این بُعد نه به پیدایش ساختارهای اجتماعی، بلکه به ساختار درونی خود آگاهی مربوط می‌شودبه شیوه‌ای که باورهای سیاسی تجربه، پردازش و به عمل تبدیل می‌شوند. برای فهم این بُعد باید از یک بینش بنیادین آغاز کرد که پیامدهای دوربُرد دارد: آگاهی نه ظرف، بلکه جریان است.

این دقیقاً به چه معناست؟ ظرف اشیائی را در خود نگه می‌دارد که تا وقتی بیرون آورده یا جابه‌جا نشوند دست‌نخورده می‌مانند. بسیاری از مردم آگاهی خود را چنین تصور می‌کنند: فضایی درونی که در آن باورها، ارزش‌ها و خاطرات ذخیره می‌شوند و هرگاه نیاز باشد فراخوانده می‌شوند. این تصویر گمراه‌کننده است. آگاهی یک ذخیره‌گاه آرام نیست، بلکه یک فرآیند استجریانی پیوسته و هرگز کاملاً ساکن از تجربه‌ها، ادراکات، اندیشه‌ها، احساسات، خاطرات و انتظاراتی که به درون یکدیگر می‌ریزند، یکدیگر را رنگ می‌زنند و هرگز جداگانه ظاهر نمی‌شوند.

ویژگی تعیین‌کننده‌ی این جریان گذارمندی آن است. هیچ حالت آگاهانه‌ای دو بار به شکل یکسان ظاهر نمی‌شود. آنچه به‌مثابه‌ی باوری پایدار تجربه می‌کنیممثلاً این باور که شرایط دموکراتیک ارزش تحقق دارنددر واقعیت شیئی ثابت و ذخیره‌شده نیست، بلکه چیزی است که در جریان بارها و بارها از نو شکل می‌گیرد، هر بار اندکی دگرگون‌شده بر اثر محیطی که در آن ظاهر می‌شود: بر اثر حال‌وهوای لحظه، تجربه‌های روزهای اخیر، کسانی که با آن‌ها صحبت کرده‌ایم، موفقیت‌ها و ناامیدی‌هایی که جریان را رنگ زده‌اند. باوری که دیروز محکم و روشن بود، امروز ممکن است سست به نظر برسدنه به خاطر اینکه منطقاً رد شده، بلکه چون جریانی که در آن ظاهر می‌شود تغییر کرده است.

این پدیده‌ای را توضیح می‌دهد که در کار سیاسی اپوزیسیون اغلب مشاهده می‌شود و تا وقتی آگاهی را به‌مثابه‌ی ظرف تصور می‌کنیم معمایی می‌نماید: مردمی که در یک موقعیت باورهای دموکراتیک محکمی بیان می‌کنند، در موقعیتی دیگر چنان عمل می‌کنند که گویی آن باورها وجود ندارند. این نشانه‌ی ناراستی یا ضعف نیست. نشانه‌ی این است که باور اگرچه در جریان هست، اما به اندازه‌ی کافی عمیق در آن جاسازی نشدههنوز در آن لایه‌هایی از جریان ریشه نگرفته که حتی وقتی فشار زیاد است، خستگی بالاست و لحظه با آنی که باور در آن بیان شد تفاوت دارد، همچنان فعال باشند.

چون جریان آگاهی نه تنها بُعدی زمانیجاری استبلکه بُعد عمق هم دارد. در سطح جریان اندیشه‌های روشن‌بیان‌شدنی، باورهای آگاهانه و نیات صریح قرار دارند. این سطح بیشترین آسیب‌پذیری را در برابر دسترسی بازاندیشی دارد. اینجاست که آنچه معمولاً تفکر عقلانی نامیده می‌شود صورت می‌گیرد. اما زیر این سطح لایه‌های عمیق‌تری جاری‌اند: گرایش‌های ادراکی پیشاآگاهانه که تعیین می‌کنند کدام جنبه‌های یک موقعیت اصلاً ادراک می‌شوند؛ لحن‌های عاطفی که به آنچه ادراک شده پیش از آنکه تفکر آگاهانه وارد شود معنای هیجانی می‌بخشند؛ و آمادگی‌های واکنشی عادتوار که بدن و عمل را پیش از اتخاذ تصمیم آگاهانه در جهتی معین آماده می‌کنند. این لایه‌های عمیق‌تر از دسترسی مستقیم بازاندیشی دورترنداما همین‌هاست که در موقعیت مشخص عمل را در نهایت راهنمایی می‌کنند.

در این نقطه مفهوم پیوستار تغییر به‌یادمانده به اهمیت مرکزی خود می‌رسد. جریان آگاهی تنها حال نیستاز گذشته آکنده است. هر تجربه‌ای که از جریان گذشته ردپایی بر جای می‌گذارد. این ردپا خاطره‌ای صریح نیست که بتوان آگاهانه فراخواند، بلکه پیش‌آمادگی‌ای نقش‌بستهتغییری در بستر خود جریان است که تعیین می‌کند تجربه‌های آینده چگونه جاری خواهند شد. پس جریان نه از راه یادآوری، بلکه از راه شکل به خاطر می‌آورد: از راه ریختی که از طریق تاریخ خود به خود گرفته است. به این معنا جریان آگاهی پیوستار تغییر به‌یادمانده استفرآیندی که گذشته‌ی خود را پشت سر نمی‌گذارد، بلکه به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی شکل‌گرفته در خود حمل می‌کند و آن را به هر موقعیت جدیدی می‌برد.

این مفهوم بُعدی زیست‌نامه‌ای و بُعدی جامعه‌پیدایانه دارد و درست اینجاست که پیوند تعیین‌کننده با جامعه‌شناسی پیکربندی بسته می‌شود. از نظر زیست‌نامه‌ای، پیوستار تغییر به‌یادمانده تاریخ شخصی یک انسان استرسوب تجربه‌های خودش به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی عادتوار. اما فرد تنها حامل این پیوستار نیست. عادات اجتماعی پیوستار تغییر به‌یادمانده‌ی جمعی یک جماعت است: رسوب توالی نسل‌ها، پردازش‌های جمعی تجربه‌های تاریخی که به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی‌های مشترک زنده می‌ماننددر الگوهای واکنشی، استانداردهای عاطفی، آستانه‌های احساس شرم و شیوه‌های مهار هیجانات. آنچه انسانی به‌مثابه‌ی واکنش «طبیعی» خود تجربه می‌کند در واقعیت جامعه‌پیدایانه است: عمل منجمدشده‌ی تاریخی طولانی از پیکربندی است که از راه جامعه‌پذیری به طبیعت ثانوی تبدیل شده، چون آن‌قدر زود و عمیق در جریان آگاهی‌اش ریخته که دیگر آن را آموخته‌شده نمی‌داند بلکه بدیهی می‌یابد.

برای زمینه‌ی ایرانی این بدین معناست که جریان آگاهی مردم در ایرانو کنشگران اپوزیسیون در دیاسپورابی‌طرف نیست. از لایه‌های تجربه‌ی جمعی آکنده است: از قرن‌ها سلطه‌ی پدرسالارانه، از تجربه‌ی انقلاب مشروطه و شکست آن، از تجربه‌ی کودتای ۱۳۳۲، از تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ و تبدیل آن به سلطه‌ای نو از ترور، از جنگ، سرکوب و تبعید اجباری. این لایه‌های تجربه تنها خاطرات نیستندپیوستارهای تغییر به‌یادمانده‌ای هستند که به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی‌های عادتوار ادراک، داوری و عمل را حتی وقتی شرایط آنی دیگر از مدت‌ها پیش تغییر کرده ساختار می‌دهند. هر کس بخواهد بفهمد چرا اپوزیسیون الگوهای معینی را بارها و بارها بازتولید می‌کندچرا بی‌اعتمادی این‌قدر سریع برمی‌خیزد، چرا ادعاهای رهبری این‌قدر آسان اوج می‌گیرند، چرا ناامیدی این‌قدر سریع به دلسردی تبدیل می‌شودباید این لایه‌های عمیق جریان آگاهی جمعی را در نظر بگیرد.

اکنون در این نقطه بینشی از پژوهش نوین هیجان وارد می‌شود که تصویر جریان آگاهی به‌مثابه‌ی پیوستار تغییر به‌یادمانده را به‌نحو قابل توجهی ژرف‌تر و دقیق‌تر می‌کند. دیرزمانی تلقی غالب این بود که هیجانات واکنش‌های طبیعی و از پیش تعیین‌شده‌ی زیستی‌اندکه ترس، خشم، شادی یا اندوه احساسات بنیادین جهانی انسانی‌اند که در موقعیت‌های معین گویی خودبه‌خود برانگیخته می‌شوند. این تلقی با پژوهش‌های نوین به شکلی بنیادین سست شده است. هیجانات واکنش‌های غیرفعال به واقعیت نیستند. آن‌ها دستاوردهای فعال ساختاری مغزندو به‌مثابه‌ی چنین، مستقیماً با پیوستار تغییر به‌یادمانده درهم‌تنیده‌اند.

مغز مانند دوربینی نیست که واقعیت را منفعلانه ثبت کند و سپس به این ثبت واکنش نشان دهد. مانند دستگاه پیش‌بینی عمل می‌کند: محرک‌های حسی ورودی را بی‌وقفه با الگوهای تجربی ذخیره‌شده مقایسه می‌کند و بر این اساس پیش‌بینی‌ای از معنای محرک‌های ورودی می‌آفریندکه چه موقعیتی پیش روست، کدام اعمال مناسبند و چه رنگ هیجانی موقعیت دارد. این فرآیند پیش از تفکر آگاهانه روی می‌دهد. آنچه به‌مثابه‌ی هیجان تجربه می‌کنیمترس، خشم، امید، شرمنتیجه‌ی این دستاورد ساختاری ناآگاهانه است. آینه‌ی واقعیت بیرونی نیست، بلکه تفسیری از این واقعیت بر اساس پیوستار تغییر به‌یادمانده است: بر اساس آنچه جریان آگاهی در تاریخ خود به‌مثابه‌ی تجربه انباشته و به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی رسوب داده است.

با این، پیوند میان جریان آگاهی، عادات اجتماعی و هیجان کامل می‌شود: لحن‌های عاطفی که جریان آگاهی را در لایه‌های عمیق‌ترش در بر می‌گیرندلحن‌هایی که پیش از آنکه تفکر آگاهانه وارد شود به موقعیتی سیاسی معنای هیجانی می‌بخشندبیانگر پیوستار تغییر به‌یادمانده‌اند. پیش‌آمادگی‌ای که ادراک، داوری و عمل را پیشاآگاهانه جهت می‌دهد، در دستاورد ساختاری هیجانی مغز نیز و مهم‌تر از همه در همان عمل می‌کند. چون هیجانات بر اساس الگوهای تجربی ذخیره‌شده ساخته می‌شوند، تاریخ جریان را در خود حمل می‌کنندتاریخ زیست‌نامه‌ای فرد به همان اندازه که تاریخ جامعه‌پیدایانه‌ی رسوب‌شده‌ی جماعت.

برای زمینه‌ی ایرانی این به‌طور مشخص بدین معناست: ترسی که به خودسانسوری می‌انجامد واکنش طبیعی ساده به سرکوب واقعی نیست. پاسخ هیجانی ساخته‌شده‌ای است که از رهگذر پیوستار تغییر به‌یادمانده‌ی تجربه‌های جمعی آزار و اذیت شکل گرفتهو از این رو حتی وقتی تهدید آنی شاید دیگر آن‌قدر که روزگاری بود بزرگ نیست، همچنان فعال می‌شود. کینه‌توزی‌ای که تحلیل سیاسی را با دشمن‌سازی جایگزین می‌کند صرفاً خشم قابل فهم از بی‌عدالتی دیده‌شده نیست. شیوه‌ی ساختار هیجانی عادتوار تثبیت‌شده‌ای است که کانال‌های ادراکی معینی را باز می‌کندنگاه به دشمن، به خیانت، به ناامیدیو کانال‌های دیگر را می‌بنددنگاه به سهم خود مسئولیت، به علل ساختاری، به امکانات نو. و ایده‌آلیزه‌کردن نوستالژیک گذشته صرف احساساتی‌گری نیست، بلکه شیوه‌ای است جامعه‌پیدایانه‌شکل برای پردازش هیجانی از دست‌دادن و امیدالگویی ساختاری که از پیوستار تغییر به‌یادمانده سرچشمه می‌گیرد و با اندازه‌گیری حال در برابر تصویری ایده‌آلیزه از گذشته از آن پیچیدگی می‌زداید.

این الگوهای ساختاری عاطفی در لایه‌های عمیق‌تر جریان آگاهی لنگر انداخته‌اند. از این رو سیاسی این‌قدر پیامدمندند که عمل را در موقعیت مشخص پیش از آنکه تفکر آگاهانه بتواند وارد شود راهنمایی می‌کنند. و از این رو این‌قدر دشوار قابل تغییرند که با آموزش صرف در دسترس نیستند: می‌توان به کسی گفت که ترسش مبالغه‌آمیز استاما این الگوی ساختار هیجانی‌ای را که این ترس را از پیوستار تغییر به‌یادمانده بیرون می‌کشد تغییر نمی‌دهد. الگوهای ساختار هیجانی از راه تجربه‌های نو تغییر می‌کنند، از راه تجربه‌ی مکرر امکانات هیجانی دیگر، از راه تدریجی شکل‌گیری مفاهیم نو که با آن‌ها می‌توان حالات درونی را تفسیر کردو از راه دگرگونی تدریجی خود پیوستار تغییر به‌یادمانده که تجربه‌های نو را در خود می‌گیرد و بدین شکل بستر جریان را تغییر می‌دهد.

در همین‌جاست که امکان تعیین‌کننده‌ی کار آموزش سیاسی که به اندازه‌ی کافی عمیق باشد نهفته است: هر کس تجربه‌های نوی تصمیم‌گیری جمعی، پاسخگویی متقابل و مشارکت برابر فراهم آوردهر کس فضاهایی بسازد که در آن‌ها الگوهای ساختار هیجانی دیگری تجربه و آزمون شوندنه تنها بر باورها کار می‌کند. بر پیوستار تغییر به‌یادمانده کار می‌کند. بستری را که جریان در آن می‌رود تدریجاً تغییر می‌دهدو با آن پیش‌آمادگی‌هایی که موقعیت‌های آینده را هیجانی ساختار خواهند داد.

شش. اثرِ عقب‌ماندنِ منش اجتماعی و پیامدهای سیاسی آن برای اپوزیسیون

پیوند تحلیل جامعه‌پیدایانه و روان‌پیدایانهاز جمله بینش درباره‌ی ماهیت ساختاری هیجانات و ساختار عمیق پیوستار تغییر به‌یادماندهتصویری روشن از چالش ساختاری‌ای به دست می‌دهد که اپوزیسیون دموکراتیک ایران با آن روبه‌روست. عقب‌ماندن عادات اجتماعی از دگرگونی وابستگی‌های کارکردی به‌طور مشخص این معنا را دارد: شرایط اجتماعی در ایران به شکلی بنیادین تغییر کرده است. نسلی نو بالیده که در آرایش وابستگی کارکردی متفاوتی نسبت به پدران و مادرانش زندگی می‌کندشبکه‌ای‌تر، شهری‌تر، تحصیل‌کرده‌تر، بیشتر در فضاهای ارتباطی جهانی جاسازی‌شده. این نسل نیازها، خواست‌ها و حساسیت‌های سیاسی جدیدی پرورانده است. اما پیش‌آمادگی‌های عادتواری که کنش جمعی را ساختار می‌دهندخوگرفتن به ساختارهای رهبری سلسله‌مراتبی، دشواری تصمیم‌گیری جمعی، گرایش به شخصی‌سازی تعارض‌هااز این تغییر عقب می‌مانند. اثرِ عقب‌ماندن در ناتوانی از تبدیل انرژی اجتماعی جنبش به اشکال سازمانی سیاسی پایدار و راهبردمند آشکار می‌شود.

این اثرِ عقب‌ماندن سه پیامد سیاسی مشخص دارد که برای اپوزیسیون بلاواسطه مربوط‌اند.

پیامد اول ماندگاری الگوهای اقتدارگرایانه در درون خود اپوزیسیون دموکراتیک است. ساده‌لوحانه خواهد بود که تصور کنیم مردمی که در بافت پیکربندی اقتدارگرا بزرگ شده‌اند و دهه‌ها تجربه‌ی شرایط اقتدارگرایانه داشته‌اند، به محض اینکه خود را به دموکراسی متعهد اعلام می‌کنند از این شکل‌دهی‌ها آزادند. پیوستار تغییر به‌یادمانده از تجربه‌های جمعی اقتدار در لایه‌های عمیق‌تر جریان آگاهی همچنان فعال استو در دستاورد ساختار هیجانی مغز هم فعال است. کسی که در شرایط سلسله‌مراتبی بالیده، موقعیت‌های تصمیم‌گیری جمعی را هیجانی متفاوت با کسی ساختار می‌دهد که تجربه‌ی مشارکت برابر داشته است. پیش‌آمادگی در گرایش به طرح ادعاهای رهبری بدون پاسخگویی جمعی آشکار می‌شود؛ در دشواری جدا کردن نقد محتوایی از دشمنی شخصی؛ در تمایل به ساختن شبکه‌ها بر اساس وفاداری شخصی به جای تعهد برنامه‌ای؛ و در گرایش به برخورد با اختلاف نظر درون اپوزیسیون به‌مثابه‌ی خیانت به جای تفاوت نظر مشروع.

پیامد دوم شکاف میان ادعای برنامه‌ای و عمل سازمانی است. اپوزیسیون می‌تواند اصول دموکراتیک را برنامه‌ای تدوین کند و در مقام نظر بپذیرداما اگر این اصول در پیش‌آمادگی‌های عادتوار کنشگران سیاسی رسوب نکرده باشند، کلماتی بی‌مایه می‌مانند. رویه‌های دموکراتیکرأی اکثریت، حمایت از اقلیت، پاسخگویی جمعی، تصمیم‌گیری شفافتوانایی‌های عادتواری می‌طلبند که با اعلامیه‌های برنامه‌ای پدید نمی‌آیند. از راه عمل ممارست‌یافته پدید می‌آیند، از راه تجربه‌ی مکرر، از راه جاسازی تدریجی رویه‌های دموکراتیک در پیوستار تغییر به‌یادمانده‌ی کنشگران سیاسیو از راه پدیداری تجربه‌های ساختار هیجانی نو که در آن‌ها فرآیندهای تصمیم‌گیری جمعی نه به‌مثابه‌ی تهدید بلکه به‌مثابه‌ی تقویت تجربه می‌شوند.

پیامد سوم به رابطه با مردم داخل ایران مربوط می‌شود. آمادگی اجتماعی برای دموکراسی و توانایی عادتوار برای پراتیک دموکراتیک یکی نیستند. مردم می‌توانند دموکراسی بخواهند و با این حال ندانند چگونه باید آن را پراتیک کنند. این ناشی از کمبود هوش یا شجاعت نیست. ناشی از این است که پیش‌آمادگی‌های مربوطه هنوز شکل نگرفته‌اندو پیوستار تغییر به‌یادمانده‌ای که موقعیت‌های سیاسی از درون آن هیجانی ساختار می‌یابند، هنوز از لایه‌های تجربی کهن‌تر تسلط دارد. دهه‌ها جمهوری اسلامی الگوهای عادتوار معینی را تثبیت کرده: انفعال در برابر نهادها، بی‌اعتمادی عمیق به کنشگران جمعی و گرایش به حفاظت از زندگی خصوصی به‌مثابه‌ی فضای پناه در برابر تهدید سیاسی. این الگوها ضعف‌های شخصی نیستند. پیش‌آمادگی‌های جامعه‌پیدایانه‌ای هستند که کار آموزش سیاسی باید آن‌ها را جدی بگیردنه اینکه نادیده بگیرد یا از آن‌ها بنالد.

هفت. چشم‌اندازهای عمل: آنچه از این تحلیل برمی‌آید

تحلیل پیشین نه شکایت است و نه بیان بدبینی. تلاشی است برای نامیدن چالش آن‌گونه که واقعاً هستتا کنش سیاسی در جای درست آغاز شود. از این تحلیل چشم‌اندازهای عمل مشخصی برای اپوزیسیون دموکراتیک ایران برمی‌آید.

چشم‌انداز اول به ضرورت یک راهبرد دوگانه مربوط می‌شود. اپوزیسیون باید همزمان در دو سطح کار کند: در سطح نهادی با تعریف برنامه‌ای روشن از اینکه چه ساختارهای دموکراتیکی مطلوب است و برپایی و مدیریت دموکراتیک شرایط عام بازتولید جامعه چگونه باید سازمان یابد؛ و در سطح عادتوار با آگاهانه پروراندن و نگهداشتن اشکالی از پراتیک سیاسی که پیش‌آمادگی‌های دموکراتیک را تمرین می‌کنند نه اقتدارگرایانه را بازتولید. سطح دوم دشوارتر است و بیشتر نادیده گرفته می‌شود. اما بدون آن، سطح اول بلاغت برنامه‌ای بدون مایه می‌ماند.

چشم‌انداز دوم به مفهوم زمان در کنش سیاسی مربوط می‌شود. اثرِ عقب‌ماندنِ منش اجتماعی را با بی‌صبری سیاسی نمی‌توان از میان برداشت. پیوستار تغییر به‌یادماندهتاریخ رسوب‌شده‌ی تجربه‌های جمعی که به‌مثابه‌ی پیش‌آمادگی در جریان آگاهی عمل می‌کنددر دوره‌های زمانی بلند تغییر می‌کند، از راه تجربه‌ی مکرر، دگرگونی نسلی و تغییر تدریجی شرایط پیکربندی که مردم در آن‌ها بالیده و عمل می‌کنند. اپوزیسیونی که تنها در ریتم‌های زمانی لحظه‌ی سیاسی می‌اندیشدکدام ائتلاف اکنون ممکن است، کدام پیام اکنون طنین‌انداز می‌شودسطح عمیق‌تر دگرگونی اجتماعی را از دست خواهد داد. کوتاه‌نفسی سیاسی و عمق‌کاری راهبردی یکدیگر را نفی نمی‌کنند، اما باید آگاهانه به یکدیگر ربط داده شوند.

چشم‌انداز سوم به خودبازاندیشی اپوزیسیون مربوط می‌شود. یکی از مهم‌ترین بینش‌هایی که تحلیل جامعه‌پیدایانه و روان‌پیدایانه به دست می‌دهد این است که اپوزیسیون خود کم‌وبیش از همان پیش‌آمادگی‌های عادتواری و همان پیوستارهای تغییر به‌یادمانده‌ای انباشته است که در جامعه‌ی ایران نقد می‌کند. اثرِ عقب‌ماندن نه تنها برای دیگران بلکه کم‌وبیش برای پراتیک سیاسی خود اپوزیسیون هم صادق است. ادعاهای رهبری، سبک‌های ارتباطی، شیوه‌های برخورد با اختلاف نظرهمه‌ی این‌ها عرصه‌هایی هستند که در آن‌ها اپوزیسیون باید ردپای شکل‌دهی‌های عادتوار خود را دنبال کند. این خودبازاندیشی خودبینی خودشیفته‌وار نیست، بلکه یک ضرورت سیاسی است: هر کس می‌خواهد شرایط دموکراتیک برقرار کند باید رفتارهای دموکراتیک را تمرین کندو در این راه باید الگوهای واکنش هیجانی آموخته‌شده‌ی خود را هم آشکار و کار کند.

چشم‌انداز چهارم به رویکرد با باورهای سیاسی مربوط می‌شود. باورها حقایق تغییرناپذیری که یک بار برای همیشه ثابت‌اند نیستند، بلکه قواعد عملی‌اند که باید در پراتیک به اثبات برسند و از راه تجربه قابل بازنگری‌اند. اپوزیسیونی که به باورهایش می‌چسبد حتی وقتی تجربه نشان می‌دهد که تکیه‌گاه نیستند، توانایی یادگیری جمعی خود را از دست می‌دهد. توانایی یادگیری جمعیآمادگی برای یادگیری از شکست‌ها، بازنگری در الگوهای تفسیری جاافتاده و پرورش قواعد عمل نویکی از توانایی‌های عادتوار تعیین‌کننده‌ای است که کار سیاسی دموکراتیک می‌طلبد. بدیهی نیست و باید آگاهانه پرورانده شود.

چشم‌انداز پنجم سرانجام به پیوند میان کار آموزش سیاسی و دگرگونی اجتماعی مربوط می‌شود. آموزش سیاسی که تنها در سطح باورهای آگاهانه آغاز می‌کند کافی نیست. باید در لایه‌های عمیق‌تر جریان آگاهی آغاز کنددر آمادگی‌های واکنشی عادتوار، چارچوب‌های تفسیری جمعی و به‌ویژه الگوهای ساختار هیجانی که از پیوستار تغییر به‌یادمانده کنش سیاسی را در ژرفایش ساختار می‌دهند. از آنجا که هیجانات ذاتی نیستند بلکه ساخته‌شده و از راه تجربه‌های نو قابل تغییرند، اینجاست که اهرم واقعی نهفته است: کار آموزش سیاسی که تجربه‌های نوی تصمیم‌گیری جمعی، پاسخگویی متقابل و مشارکت برابر فراهم می‌آورد، بر خود پیوستار تغییر به‌یادمانده کار می‌کند. این پیوستار را تدریجاً با لایه‌های تجربی نو غنی می‌سازدو بدین شکل پیش‌آمادگی‌هایی را که موقعیت‌های سیاسی آینده از آن‌ها ادراک، هیجانی ساختار و با عمل پاسخ داده می‌شوند تغییر می‌دهد. این به‌طور مشخص به معنای کار آموزش سیاسی‌ای است که نه تنها آگاه می‌کند، بلکه فرآیندهای بازاندیشی را آغاز می‌کند؛ نه تنها نکات برنامه‌ای را منتقل می‌کند، بلکه شیوه‌های تعامل دموکراتیک را تمرین می‌دهد؛ نه تنها دشمنان دگرگونی دموکراتیک را به نقد می‌کشد، بلکه موانع خودی را نام می‌برد و کار می‌کند؛ و تجربه‌های هیجانی نو در برخورد با یکدیگر ایجاد می‌کند که الگوهای ساختاری کهنه را به چالش می‌طلبند و تدریجاً جایگزین می‌شوند.

هشت. نتیجه: سیاست به‌مثابه‌ی وظیفه‌ای تمدنی

در پایان این تأملات بینشی قرار دارد که ساده به نظر می‌رسد اما پیامدهای ژرف دارد: دموکراسی حالتی نیست که با یک کنش سیاسی پدید آید، بلکه فرآیندی است که پیش‌شرط‌های اجتماعی دارد و به پرورش مستمر نیاز دارد. غلبه بر جمهوری اسلامی شرط لازم، اما نه کافی، برای پدیداری شرایط دموکراتیک در ایران است. تنها هنگامی کافی می‌شود که پیش‌شرط‌های اجتماعی، عادتوار و روان‌پیدایانه‌ای موجود باشند که به نهادهای دموکراتیک مایه‌ای زنده ببخشندو وقتی پیوستار تغییر به‌یادمانده‌ای که مردم از درون آن موقعیت‌های سیاسی را هیجانی ساختار داده و با عمل پاسخ می‌دهند، در جهتی تغییر کرده باشد که خودگردانی جمعی را به‌مثابه‌ی پراتیکی بدیهی و مطلوب تجربه‌پذیر کند.

این معنایی است که سیاست باید به‌مثابه‌ی وظیفه‌ی تمدنی فهمیده شود. نه صرف تکنیک تصرف قدرت است و نه اعلام اصول. کار پیگیرانه، ساختارآگاه، خودبازاندیشانه و در افق‌های زمانی بلند بر شرایطی است که مردم می‌توانند در کرامت، برابری و پاسخگویی متقابل با یکدیگر زندگی کنند. این کار شامل کار بر پیش‌آمادگی‌های عادتوار به همان اندازه که کار بر پیوستار تغییر به‌یادمانده می‌شودبر آن لایه‌های عمیق جامعه‌پیدایانه‌شکل جریان آگاهی که از درون آن‌ها واقعیت سیاسی ساختار می‌یابد، هیجانی رنگ می‌گیرد و با عمل شکل داده می‌شود. این کار تنها هنگامی که رژیم سرنگون شده آغاز نمی‌شود. همین الان آغاز می‌شوددر شیوه‌ی برخورد اپوزیسیون با یکدیگر، در نحوه‌ی تصمیم‌گیری‌اش، در نحوه‌ی پردازش نقد و در نحوه‌ی آشکار کردن و کار کردن بر پیش‌آمادگی‌ها و الگوهای ساختار هیجانی خود.

انرژی اجتماعی‌ای که در جنبش‌های اعتراضی سال‌های اخیر آشکار شده نشان می‌دهد که اراده‌ی تغییر موجود است. آنچه می‌تواند به این انرژی شکل سیاسی ببخشد اپوزیسیونی است که آموخته سیاست را به‌مثابه‌ی علم پیش ببردبا شجاعت خودبازاندیشی، شکیبایی برای فرآیندهای دراز‌مدت و روشنایی درباره‌ی اینکه دگرگونی دموکراتیک واقعاً چه می‌طلبد: نه تنها نهادهای نو، بلکه پیش‌آمادگی‌های نو؛ نه تنها باورهای نو، بلکه لایه‌های نو در پیوستار تغییر به‌یادماندهلایه‌های تجربی که به اندازه‌ی کافی عمیق نشسته باشند تا عمل را حتی وقتی شرایط دشوار می‌ماند تکیه‌گاه باشند.

فهرست منابع

الیاس، نوربرت: فرآیند تمدن، ۲ جلد. ترجمه‌ی فارسی: فرآیند متمدن شدن، ترجمه‌ی عبدالحسین نیک‌گهر. تهران: انتشارات پردیس دانش، ۱۳۹۶ [متن اصلی: Über den Prozeß der Zivilisation, Basel 1939] — درباره‌ی جامعه‌پیدایی، روان‌پیدایی، عادات اجتماعی و مهار هیجانات.

الیاس، نوربرت: جامعه‌شناسی چیست؟ [ترجمه‌ی فارسی در دسترس نیست؛ متن اصلی: Was ist Soziologie?, München 1970] — درباره‌ی پیکربندی و وابستگی‌های کارکردی.

الیاس، نوربرت: درباره‌ی زمان [ترجمه‌ی فارسی در دسترس نیست؛ متن اصلی: Über die Zeit, Frankfurt am Main 1984] — درباره‌ی مفهوم پیوستار تغییر.

جیمز، ویلیام: اصول روان‌شناسی [ترجمه‌ی فارسی در دسترس نیست؛ متن اصلی: The Principles of Psychology, New York 1890] — درباره‌ی جریان آگاهی و عادات اجتماعی.

بارت، لیزا فلدمن: چگونه هیجانات پدید می‌آیند. ترجمه‌ی فارسی: چطور احساسات به وجود می‌آیند، ترجمه‌ی زینب حیدری. تهران: نشر میلکان، ۱۴۰۰ [متن اصلی: How Emotions Are Made, Boston 2017] — درباره‌ی نظریه‌ی ساختارگرایانه‌ی هیجان.

فایهینگر، هانس: فلسفه‌ی «انگار که» [ترجمه‌ی فارسی در دسترس نیست؛ متن اصلی: Die Philosophie des Als Ob, Berlin 1911] — درباره‌ی مفهوم افسانه‌های اجتماعی.

هانوفر، ۲ تیر ۱۴۰۴ / ۲۳ ژوئن ۲۰۲۵

https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.