داود غلامآزاد
اپوزیسیون دموکراتیک میان خیانت به میهن و دفاع از میهن
تحلیلی از منظر جامعهشناسی
مقدمه
تشدید تنش میان ایالات متحده، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران که در بیستوهشتم فوریهی ۲۰۲۶ به جنگی آشکار فراروئید، اپوزیسیون دموکراتیک ایران را در تنگنایی تاریخی گرفتار ساخته است. این اپوزیسیون همزمان با تجاوزی آشکار از بیرون که ناقض حقوق بینالملل است و هم با رژیمی در درون که دههها با سرکوب فرمان رانده، روبهروست. از این رو هر موضعگیری صریحی در خطر آن است که یا خیانت به میهن تلقی شود یا مشروعیتبخشی ضمنی به سرکوب داخلی..
نوشتار پیشرو این وضعیت را از منظر جامعهشناسی پیکربندی میکاود. پرسش محوری این است که جریانهای گوناگون اپوزیسیون ایرانی چگونه این کشاکش میان دلبستگی و فاصلهگیری عاطفیرا پردازش میکنند و کدام تصویرهای آرزو و بیم بنیاد داوری سیاسی آنها را ساختار میبخشند. هدف، تعیین شرایط داوری دموکراتیک در آرایشی است که در آن هم خشونت از بیرون و هم سلطه از درون، امکانهای جهتیابی سیاسی را میپوشانند.
یک. سه واحد تهاجمی در جنگ آشکار
دولتها در میان خصوصیتهای دیگر واحدهای تهاجم و دفاعمیباشند. آنچه آنها را از هم متمایز میکند تعادل میان گرایشهای تهاجمی و تدافعیشان است.است — و این تعادل تصادفی نیست، بلکه بازتاب شکلگیری تاریخی، ساختار قانون اساسی و شبکهی قدرت اجتماعی آنهاست.
سه بازیگر اصلی جنگی که در بیستوهشتم فوریهی ۲۰۲۶ آشکارا درگرفت، همه در این معنا واحدهای تهاجمیاند. ایالات متحده زیر حکومت ترامپ وزارت دفاعش را به شکلی نمادین به وزارت جنگ تبدیل کرد — کنشی که گرایش بنیادین منش سیاست خارجی آمریکا را به صراحت بیان میکند، آن گرایشی که دهههاست در مداخلات نظامی سراسر جهان تجلی مییابد. اسرائیل از آغاز پیدایشش در حالت دائمی جنگ با همسایگانش بوده و ساختاراً در پی استقرار «اسرائیل بزرگ» است، طرحی که ادعاهای ارضی آن را بسیار فراتر از مرزهای دولت بنیانگذار میکشاند. جمهوری اسلامی ایران نیز از نظر قانون اساسی متعهد است تا هنگام ظهور امام غایب — که باید عدالت را در جهان برقرار کند — با «ستم» پیکار کند؛ هدفی هزارهگرایانه که تکافکنی تهاجمی قدرت حاکمیت روحانیت در سراسر منطقه را از نظر دینی مشروع میسازد و نهادی میکند.
این سه واحد تهاجمی دههها در جنگی نیابتی روبهروی هم بودند — اسرائیل و ایالات متحده در برابر رژیم جمهوذی اسلامیایران که قدرتش را از طریق نیروهای نیابتی از لبنان تا سوریه و یمن میافکند. آنچه در بیستوهشتم فوریهی ۲۰۲۶ آغاز شد، دگردیسی این جنگ نیابتی به جنگ آشکار است: ایالات متحده و اسرائیل با نقض حقوق بینالملل به جمهوری اسلامی حمله کردند — در حالی که مذاکرات در جریان بود، بدون تفویض اختیار از شورای امنیت سازمان ملل، با هدف اعلامشده یا ناگفتهی تغییر رژیم.
این صورتبندی ساختاری — سه واحد تهاجمی، یکی مهاجم، یکی رژیم مورد حمله، یکی متحد مهاجم — برای اپوزیسیون دموکراتیک ایران تنگنایی میآفریند که از نظر تاریخی بسیار انفجاری است. هر که حمله را خوشآمد بگوید، از سوی مخالفانش خائن نامیده میشود که با قدرتهای بیگانه علیه مردم خود همپیمان شده است. هر که حمله را رد کند و به دفاع ملی فراخواند، در واقع در کنار رژیمی میایستد که این مردم را دهههاست خونین سرکوب میکند. اپوزیسیون دموکراتیک از این رو میان دو الزام گیر میافتد که هر دو در خود انسجام دارند و هر دو در خود اسیرند: از یک سو اتهام خیانت به میهن — و از سوی دیگر وظیفهی دفاع میهنی در برابر متجاوزان.
این نوشتار میکاود که گروههای گوناگون اپوزیسیون ایرانی چگونه با این تنگنا کنار میآیند — و شیوهی برخوردشان دربارهی تعادل دلبستگی و فاصلهگیری، دربارهی تصویرهای آرزو و بیم به مثابهی ابزار جهتیابی، و دربارهی میزان صلاحیت دموکراتیکشان چه میگوید. این نوشتار بخشی از رشتهای پیوسته است که مفهوم معینی از سیاست را نمونهوار میپروراند: سیاست به مثابهی برساختن و ادارهی دموکراتیک شرایط عام بازتولید اجتماعی در دولت رفاه — همزمان در سطح سیاست داخلی، منطقهای و بینالمللی.
دو. ابزار تحلیلی: دلبستگی و فاصلهگیری: تعادلِ میانِ درگیریِ عاطفی (برآمده از آرزو یا ترس) و فاصلهگیریِ انتقادی و بازاندیشانه از خود و موضوعِ مشاهده
برای ارزیابی مواضع اپوزیسیون ایران، به ابزاری نظری نیاز است که از توصیف صرف آراء و منافع فراتر رود. چنین ابزاری را نظریهی جامعهشناختی-پیکربندی «دلبستگی و فاصلهگیری» به دست میدهد که کشاکش میان این دو را شرط بنیادی شناخت علوم اجتماعی میداند. (الیاس، ۱۹۸۳)
آدمها همزمان ناظر و جزء فرآیندهای اجتماعیای هستند که به آنها مینگرند. هیچگاه نمیتوانند خود را بهتمامی از پیکربندی اجتماعیای که بدان تعلق دارند جدا کنند — و درست از این روست که هر شناخت انسانی تا اندازهای از دلبستگیای رنگ میگیرد که از تعلق به این پیکربندی برمیخیزد. هر که به شدت دلبسته است — یعنی کسی که آنچه را باید دربارهاش داوری کند، از رهگذر امیدها، ترسها، منافع و تجربههای رنج به عمق خود کشیده — این دلبستگی ادراکش را میپیچاند. او دیگر نمیبیند که چه هست، بلکه میبیند آنچه میخواهد ببیند یا از آن میهراسد.
میتوان این را با تصویری روشن کرد: آدمهایی که در گرداب سیلابی دستوپا میزنند، نمیتوانند جریان آب را تحلیل کنند — جریان با خود میبردشان. هر که ایمن بر ساحل ایستاده و هیچ نسبتی با رویداد ندارد، از شناخت بلاواسطهی نیروهایی که در گرداب میوزند بیبهره است. مناسبترین جایگاه از نظر شناختشناختی نه در حال دلبستگی تام است نه در حال فاصلهگیری تام، بلکه در تعادلی هوشمندانه میان هر دو.
دلبستگی و فاصلهگیری دو قطب پیوستاری هستند که هر شناخت انسانی بر آن میلغزد. هدف رسیدن به قطب فاصلهگیری مطلق نیست — چون این توهمی بیش نیست؛ هیچ انسان سالمی بیرون از جامعه نمیایستد. هدف این است که بر این مقیاس به سوی واقعیتنزدیکتری حرکت کنیم: دلبستگیهای خود را بازاندیشیم، مهار کنیم و به جای انکارشان، آنها را در تحلیل بگنجانیم.
برای تحلیل پیشرو، تمایز میان دیرگامی منش اجتماعی و اثر تأخیری منش اجتماعی اهمیتی تعیینکننده دارد. دیرگامی منش اجتماعی پدیدهای است در سطح سرعت تحول: منش اجتماعی — یعنی الگوهای ادراک، تفسیر و کنش عمیقاً درونیشدهی یک گروه — معمولاً کندتر از ساختارهای قدرت و وابستگی متقابل اجتماعیای دگرگون میشود که در آنها عمل میکند. این گزارهای است دربارهی ناهمزمانی دو فرآیند تحولی. در مقابل، اثر تأخیری منش اجتماعی پیامدهایی را مینامد که از همین ناهمزمانی برمیخیزند: تحریفهای مشخص در ادراک، تفسیر و کنش که از آن رو پدید میآیند که آدمها با چارچوبی از جهتیابی عمل میکنند که دیگر با واقعیت ساختاری دگرگونشده تطابق ندارد.
تصویرهای آرزو و بیم ریشه در همین ناهمزمانی دارند. این تصویرها رأی شخصی تصادفی نیستند — ابزارهای جهتیابی ساختاراً برساختهایاند که از دیرگامی منش اجتماعی سرچشمه میگیرند و آستانهی ادراک برای نشانههای متناقض واقعیت را بالا میبرند. هرچه عقبماندگی بیشتر باشد، این تصویرها نیرومندتر خواهند بود — و شناختن رشتههای علّی واقعی رویدادهای سیاسی دشوارتر. دقیقاً تنگنای میان خیانت به میهن و دفاع از میهن که اپوزیسیون دموکراتیک در آن گرفتار است، زمینی است که این تصویرها در آن با نیرویی خاص عمل میکنند.
سه. اصلاحطلبان و اپوزیسیون: تمایزی ضروری
پیش از آنکه بتوان مواضع اپوزیسیون ایران را تحلیل کرد، باید تمایز بنیادینی برکشیده شود که اغلب مبهم میماند: تمایز میان اصلاحطلبان و اپوزیسیون.
اصلاحطلبان — آن جریان سیاسی که دهههاست بر تغییرات تدریجی در چارچوب جمهوری اسلامی شرط بسته — از سوی گروههای اپوزیسیون نه بخشی از اپوزیسیون، بلکه نیروهای حافظ رژیم شناخته میشوند. چهرههایی چون خاتمی، روحانی و شبکههای سیاسی آنها نهادهای جمهوری اسلامی را برپا نگه داشتند، اداره کردند و از این طریق ساختار مشروعیت آن را تقویت کردند — حتی در دوران سرکوب شدید. اعتقاد بنیادی آنها به اینکه رژیم در اصل اصلاحپذیر است، رفتارشان را تعیین کرده و از این رو — صرف نظر از نیت ذهنیشان — به بازتولید سیستم یاری رسانده است.
اپوزیسیون در مقابل بر باوری مشترک استوار است که آن را اساساً از اصلاحطلبان جدا میکند: رژیم اصلاحپذیر نیست و باید از میان برود. این باور از بیصبری سیاسی صرف برنمیخیزد، بلکه از این شناخت ساختاری سرچشمه میگیرد که نظامی که حفظ قدرت خود را به برترین شرط بازتولید جامعهی دولتی تبدیل کرده، تخم هر دگرگونی دموکراتیک را در خود میزند.
پس محور تمایزبخشی در درون اپوزیسیون نه در این پرسش که آیا رژیم باید از میان برود، بلکه صرفاً در این پرسش نهفته است که چگونه باید از میان برود — با چه ابزارهایی، از چه راههایی، در چه اتحادهایی، و بر پایهی چه معیارهای هنجاری. درست همین پرسشِ «چگونه» است که تعادلهای گوناگون دلبستگی و فاصلهگیری گروههای مختلف را آشکار میکند — و بر آن است که کیفیت داوری دموکراتیک تعیین میشود. تنگنای خیانت به میهن در برابر دفاع از میهن برای اصلاحطلبان مطرح نیست — آنها با موضعشان عملاً در کنار دفاع از رژیم ایستادهاند. این تنگنا صرفاً برای اپوزیسیون مطرح است، و در درون اپوزیسیون برای گروههای مختلف به گونهای بنیادین متفاوت رخ مینماید.
چهار. مواضع اپوزیسیون — تصویرهای آرزو و بیم به مثابهی ابزار جهتیابی
۱. جناح سلطنتطلبان-پهلویگرایان: خیانت به مثابهی رهایی
تصویر آرزوی جناح سلطنتطلبان-پهلویگرایان از چگالی و استحکام استثنایی برخوردار است. این تصویر ایرانی آزادشده است که در آن رضا پهلوی به مثابهی رهبر گذار تداوم دولتی را تجسم میبخشد، جمهوری اسلامی چون کابوسی محو میشود، و دیاسپورا به کشوری مدرنشده و غربگرا بازمیگردد که از جایی ادامه میدهد که مرحلهی ستایششدهی دیررس رژیم پهلوی آن را نیمهکاره گذاشت. این تصویر آرزو آنچنان از طریق دههها تجربهی تبعید، از دست دادن موقعیتهای اجتماعی، خفت آوارگی و سنگینی عاطفی رؤیای بازگشت در منش تثبیت شده که آستانهی ادراک برای نشانههای متناقض واقعیت را به شکل قابل توجهی بالا برده است. تصویر بیم متناظر، ادامهی جمهوری اسلامی به هر شکلی است — و به ویژه گذار از یک خامنهای به خامنهای دیگر، یعنی همان سناریویی که در واقع اتفاق افتاده است.
این جناح تنگنای میان خیانت به میهن و دفاع از میهن را با بازتعریفی رادیکال میگشاید: جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران را نه حمله به کشور، بلکه رهایی مردم میانگارد. پهلوی از اسرائیل و ایالات متحده به خاطر حملات هوایی تشکر کرد و خواستار حفاظت از زیرساختهای غیرنظامی برای بازسازی شد — گویی نقش رهبری خودش در این بازسازی از پیش تضمینشده است. آنچه مخالفانش خیانت به میهن مینامند، این جناح شکل برتری از میهندوستی تعریف میکند: وفاداری راستین از آنِ مردم است، نه رژیمی که کشور را اشغال کرده — و هر که به مردم خدمت کند، اگر لازم باشد با هر کسی که رژیم را سرنگون کند متحد میشود.
این بازتعریف از نظر شناختشناختی نمونهی کلاسیکی از اثر تأخیری منش اجتماعی است: تصویر آرزو به مثابهی فیلتر ادراکی عمل میکند که انگیزههای واقعی متجاوزان را بهطور نظاممند از دید میزداید. انگیزههای چرایی و بهسویکجایی ایالات متحده و اسرائیل از ورای منشور تصویر آرزوی خود تفسیر میشوند: جنگ به مثابهی عملیات رهاسازی استراتژیکاً ضروری قلمداد میشود که معنای اصلیاش گشودن راه قدرت برای مردم ایران و به ویژه برای اپوزیسیون سلطنتطلب است. آرایش واقعی منافع — توجیهات متغیر ترامپ از بمب اتم تا منابع نفتی تا تغییر رژیم، منطق قدرت منطقهای اسرائیل در حذف ایران به عنوان رقیب برای سلطهی منطقهای — در این تصویر جا نمیشود و از این رو ادراک نمیشود. تعادل دلبستگی و فاصلهگیری آنچنان به سوی دلبستگی تام کشیده شده که حتی پرسش بنیادین اپوزیسیون — چگونه باید رژیم از میان برود؟ — دیگر مطرح نمیشود. به جایش شادمانی بر سر رویداد مینشیند.
۲. سازمان مجاهدین خلق (سازمان مجاهدین / شورای ملی مقاومت): بازتعریفی ساختاراً همانند
تصویر آرزوی مجاهدین از نظر ساختاری با تصویر آرزوی سلطنتطلبان همانند است، گرچه از نظر ایدئولوژیک جامهای دیگر بر تن دارد: تصویر جمهوری اسلامی-دموکراتیک تحت رهبری مریم رجوی که پس از سقوط رژیم قدرت را به دست میگیرد. مجاهدین این تصویر را دههها از طریق ساختار سازمانی، دستگاههای تبلیغاتی و لابیگری گسترده در پایتختهای غربی پروراندهاند. تصویر بیم همان تصویر سلطنتطلبان است — بقای رژیم — با این افزوده که هراس خاصی از دست رفتن ربط و اهمیت خود در ایران پس از اسلام، پیش از آنکه پرسش قدرت حل شده باشد، به آن میافزاید.
مجاهدین نیز تنگنا را از طریق بازتعریف میگشایند: حمله به رژیم را حمله به ایران نمیدانند و جنگ را خوشآمد میگویند. ایالات متحده و اسرائیل را نیروهای بیرونی میبینند که میتوان قدرت نظامیشان را برای اهداف قدرت خود به کار گرفت — صرف نظر از اینکه این نیروها خودشان چه میخواهند.
با این کار مجاهدین الگویی را ادامه میدهند که پیشتر در تاریخ خود حک کردهاند: تکیه به قدرتهای حامی بیرونی. در جنگ ایران و عراق صدام حسین بود که سازمان را بر خاک عراق در پناه گرفت و از نظر نظامی یاری داد. این همکاری مجاهدین را تا امروز در چشم مردم ایران بیاعتبار کرده — از آن پس بخشهای گستردهای از جامعه آنها را خائن میدانند. اینکه درست همین تاریخ هنوز دامنشان را گرفته، در داوری امروزشان جایی ندارد.
تصویر آرزوی آنها ضمناً فرض میگیرد که جنگ همه چیز را به صفر بازمیگرداند — که جامعهی ایرانی پس از سقوط رژیم فراموش میکند مجاهدین چه کردهاند و به آنها فرصتی دوباره میدهد. در بافت واقعی پیدایش و پیامدهای جنگ هیچ نشانهای برای این فرض وجود ندارد.
۳. ایرانیانی که خود را میهنپرست میدانند: دفاع از میهن علیرغم کشتار
در سوی دیگر تنگنا کسانی ایستادهاند — در درون و بیرون از کشور — که خود را میهنپرست میدانند و به دفاع ملی از ایران در برابر متجاوزان فرامیخوانند. تصویر آرزوی آنها ایرانی حاکمیتدار و اشغالنشده است که تعارضهای داخلیاش را بدون دخالت بیگانه حل میکند. تصویر بیم، تصویر اشغال خارجی است، تجزیهی کشور از طریق بیثباتسازی قومی، رژیمی از بیرون تحمیلشده که فاقد مشروعیت اجتماعی خودگردان است.
این موضع از نظر درونی ناسازگار نیست — بر حق دفاع از خود دولتهای حاکمیتدار که در حقوق بینالملل تثبیت شده و بر تجربهی تاریخی تکیه دارد که مداخلات خارجی در ایران به ندرت در خدمت منافع مردم ایران بودهاند. اما تناقض درونیاش آشکار است: دفاع از حاکمیت ملی در واقع به معنای دفاع از رژیمی است که در ژانویهی ۲۰۲۶ مردم خود را به هزاران نفر قتلعام کرد و دههها با خون سرکوب کرد. میهنپرستیای که کشور را در برابر دشمنان بیرونی پاس میدارد، همزمان ساختار سرکوب داخلیای را پاس میدارد که اپوزیسیون علیه همان ساختار برخاسته است.
اثر تأخیری منش اجتماعی اینجا به شکلی متفاوت از پهلویگرایان خود را نشان میدهد: نه تصویر آرزوی بازگشت و احیا که بر داوری چیره میشود، بلکه تصویر بیم سلطهی بیگانه — ترسی تاریخاً ریشهدار که از طریق تجربههای سدههای نوزدهم و بیستم، از حوزههای نفوذ روسی-بریتانیایی تا کودتای سازمان سیا در ۱۳۳۲، در منش نقش بسته است. این ترس موجه است — اما نباید به اینجا برسد که تجاوز از بیرون و سرکوب از درون در برابر هم سنجیده شوند، گویی هر دو شری همارزند که باید میانشان دست به انتخاب زد.
۴. گروههای اپوزیسیون جمهوریخواه-دموکراتیک در تبعید و کنشگران جامعهی مدنی: دشوارترین موضع
گروههای اپوزیسیون جمهوریخواه-دموکراتیک در تبعید و کنشگران جامعهی مدنی که مقاومتشان را بیرون از نظام و در برابرش پروراندهاند، توانایی فاصلهگیری به مراتب بیشتری از خود نشان میدهند — و دقیقاً از این رو در دشوارترین موضع قرار دارند. آنها تنگنا را نه از طریق بازتعریف پهلویگرایان و نه از طریق رفلکس میهنپرستانهی مدافعان میتوانند بگشایند، چون تعادل دلبستگی و فاصلهگیریشان اجازه میدهد هر دو سو را همزمان ببینند: از یک سو عمل تجاوزکارانهی ناقض حقوق بینالملل ایالات متحده و اسرائیل، و از سوی دیگر رژیم جنایتکار.
تصویر آرزوی آنها از نظر ساختاری فروتنانهتر اما واقعیتنزدیکتر است: دگرگونی دموکراتیک ایران که از نیروهای اجتماعی درون برمیخیزد — از جنبشهای اعتراضی، از شبکههای جامعهی مدنی، از فرآیند فرسایش تدریجی رژیم از طریق فشار سیاسی داخلی. تصویر بیم متناظر در این صورت دوگانه است: آنها هم از ادامهی رژیم میهراسند و هم از مداخلهی خارجیای که نیروهای دموکراتیزاسیون داخلی را بیاعتبار میکند، رفلکس حاکمیت ملی را فعال میسازد و از این رو به شکلی پارادوکسیکال یا رژیم را تثبیت میکند یا جایگزینی از حاکمیت نظامی سپاه به وجود میآورد.
تفسیر آنها از منطق متجاوزان دورترین تفسیر از میان همهی مواضع مورد بررسی است: آنها تشخیص میدهند که ایالات متحده و اسرائیل راهبردی منسجم برای دموکراتیزاسیون دنبال نمیکنند، بلکه پیش از هر چیز منافع امنیتی و قدرت منطقهای دارند. حملات اسرائیل به نخبگان سیاسی در همهی جناحها امکان گذار دموکراتیک سازمانیافته را تضعیف کرده نه تقویت — و سیر واقعی جنگ این ارزیابی را تأیید کرده است: مجتبی خامنهای جانشینی را برعهده گرفته و سپاه پاسداران جایگاه قدرتش را تثبیت کرده، نه از دست داده.
اینکه این صداها در گفتمان عمومی دیاسپورا با این وجود بازتاب اندکی مییابند، خود بازتابی است از اثر تأخیری فعال منش اجتماعی مخالفان: انتظار رهایی از طریق رویداد بزرگ که در منش ریشه دوانده، پیام «دموکراسی فرآیندی صبورانهی اجتماعی است» را در مقابل شادمانی بر سر مرگ مستبد — یا ندای همبستگی ملی در برابر دشمن از بیرون — از نظر گفتمانی رقابتناپذیر میسازد.
۵. جنبشهای اپوزیسیون قومی: تنگنای ابزاری
جنبشهای اپوزیسیون قومی — به ویژه گروههای کردی، بلوچی و عربی — در جنگ جایگاه ویژهای دارند. هدف آنها با هدف سایر گروههای اپوزیسیون یکی نیست. آنها نه تنها با رژیم اسلامی میجنگند، بلکه برای حقوق جمعیتهای خود: برای خودمختاری یا، در برخی موارد، برای استقلال. از این رو تصویر بیم واقعیشان کمتر خود رژیم است — بیشتر این تصور که پس از پایان رژیم دولت مرکزی جدیدی از ایران برمیخیزد که اقلیتها را دقیقاً مثل قبلی سرکوب میکند، فقط با نامی دیگر.
برای این گروهها تنگنای میان خیانت به میهن و دفاع از میهن به ویژه تیز است. اتهام خیانت از دو سو به آنها میرسد: یک بار به عنوان نیروهای اپوزیسیونی که سرنگونی رژیم را میخواهند — و یک بار به عنوان اقلیتهای قومی که دولت مرکزی ایران همیشه آنان را متهم کرده که میخواهند کشور را تجزیه کنند. پس پیش از آنکه اصلاً کنشی کرده باشند، زیر ظن مضاعف قرار دارند.
از این موضع با جنگ پیش از هر چیز به شکل عملگرایانه روبهرو میشوند: چه امکاناتی میگشاید؟ برخی در تضعیف دولت مرکزی فرصتی برای خودگردانی بیشتر میبینند. برخی علاقهی اسرائیل به بیثباتسازی مناطق مرزی ایران را فرصتی تاکتیکی ممکن تلقی میکنند.
با این حال خطری جدی دستکم گرفته میشود: تضعیف یک دولت مرکزی خودبهخود به آزادی اقلیتها نمیانجامد. میتواند به همان اندازه درگیریهای قومی مهارناپذیری برانگیزد که درست همان جمعیتهایی از آن بیشترین رنج را میبرند که در پی حفاظت و خودگردانی هستند. هیچکس — نه متجاوزان، نه رژیم، نه گروههای اپوزیسیون — آنگاه این درگیریها را زیر کنترل نخواهد داشت.
پنج. اخلاق نیت و اخلاق مسئولیت — تنها اکنون قابل تمایز معنادار
تفاوتهایی که در بخش پیشین در تعادلهای دلبستگی و فاصلهگیری گروههای گوناگون اپوزیسیون استخراج شد، نخستین بار پایهای میآفریند که بر آن تمایز سیاسی-اخلاقی میان اخلاق نیت و اخلاق مسئولیت میتواند تمام محتوای تحلیلیاش را بگستراند. بدون این پایه این تمایز صرف طبقهبندی شخصیتی میماند. با آن به چیزی اساساً ژرفتر بدل میشود: بیانی از سطوح گوناگون رشد توانایی فاصلهگیری.
موضع اخلاق نیت بر پایهی باور درونی عمل میکند و پیامدها را به تاریخ یا قدرتهای برتر وامیگذارد. در ساختار عمیقش موضعی است که از تصویر آرزو و بیم به عنوان ابزار جهتیابی اولیه عمل میکند، بدون اینکه به اندازهی کافی از بار عاطفی خود فاصله بگیرد. نیت در اینجا به عنوان جبران توانایی ناکافی فاصلهگیری عمل میکند: هرچه پیچیدگی پیکربندی کمتر دریافتنی باشد، جهتیابی کنش بیشتر در پاکی نیت خود لنگر میافکند.
سلطنتطلبان و مجاهدین با خوشآمد گفتن به جنگ به عنوان عمل رهاییبخش، بر اساس اخلاق نیت عمل میکنند: نیت — آزادی برای ایران، سرنگونی رژیم — ابزار را مقدس میسازد و پیامدها را میزداید. اما ساختار اخلاق نیت در سوی دیگر تنگنا نیز یافت میشود: هر که به دفاع ملی فراخواند چون میهن در خطر است، او نیز بر اساس اخلاق نیت عمل میکند — نیت وظیفهی میهنی همکاری عملی با رژیم را مقدس میسازد، بدون اینکه از پیامدها برای دگرگونی دموکراتیک پرسش کند.
اینجاست که تمایز دیگری ناگزیر است: تمایز میان حس عدالت و مفهوم عدالت. حس عدالت احساس عاطفی بلاواسطه است که چیزی ناعادلانه یا ناحق است — گرایشی اخلاقی بنیادین که در اصل از آنِ هر انسانی است. مفهوم عدالت در مقابل نظام هنجاری پرداختهشدهی معیارهاست که اجازه میدهد حتی وضعیتهای پیچیده و متناقض را از نظر حقوقی داوری کرد — و این داوری حتی زمانی که نتایجش با تصویرهای آرزوی خود در تعارض است اعمال میشود. هر که فقط حس عدالت دارد، آن را گزینشی به کار میبرد: علیه رژیم یا علیه متجاوزان — بسته به تصویر بیم. هر که مفهوم عدالت دارد، آن را به شکل بنیادی اعمال میکند: علیه همهی کنشگران تهاجمی همزمان، صرف نظر از اینکه کدام سو به تصویر آرزوی خود نزدیکتر است.
موضع اخلاق مسئولیت خواستار آن است که پیامدهای پیشبینیپذیر کنش خود بنیادی در تصمیم سیاسی گنجانده شوند — به عنوان بیان تعادل دلبستگی و فاصلهگیری که به اندازهی کافی رشد یافته تا جایگاه خود را در پیکربندی بشناسد و معیارهای هنجاریای اعمال کند که فراتر از تصویرهای آرزو و بیم خود میروند. اما اخلاق مسئولیت بدون مفهوم بنیادی حق و عدالت، یا صرف آموزهای در تدبیر راهبردی میماند یا در زیر فشار رویدادها دوباره به اخلاق نیت فرو میریزد.
شش. صلاحیت موضوعی، مفهوم عدالت و صلاحیت دموکراتیک
سیاست دموکراتیک-متمدنانه به معنای کامل، پیوند سه شایستگی جداناپذیر را پیشفرض میگیرد که جنگ جاری آنها را نمونهوار آشکار میکند — هم از طریق فقدانشان در همهی کنشگران درگیر، هم از طریق ضرورتشان.
شایستگی نخست، صلاحیت موضوعی است: توانایی تحلیل رویدادهای سیاسی در بافت پیدایش، توجیه، تحول و پیامدشان به شیوهای واقعیتسنجانه — مستقل از تصویرهای آرزو و بیم مشبع از دلبستگی. صلاحیت موضوعی در مورد جنگ جاری پیش از هر چیز به معنای این است: هر سه واحد تهاجمی را در منطق ساختاریشان بازشناخت. رژیم واحد تهاجمیای است که همزمان مردم خودش را به عنوان هدف تهاجمی سیاست داخلی در نظر میگیرد. اسرائیل واحد تهاجمیای است که در پی هژمونی منطقهای است و جنگ را برای اهداف راهبردی خود به کار میگیرد، بدون علاقه به جامعهی ایرانی دموکراتیک. ایالات متحده واحد تهاجمیای است که توجیهات جنگیاش — از بمب اتم تا منابع نفتی تا تغییر رژیم — ناهمخوان و متناقض است و دگرگونی دموکراتیک ایران را به عنوان هدف نمیشناسد. هر که این سه منطق را از نظر موضوعی دریابد، مهمترین پیششرط داوری واقعیتسنجانه را ایجاد کرده است.
شایستگی دوم، صلاحیت حقوقی-اخلاقی است: توانایی به کارگیری مفهوم حق و عدالت به عنوان معیار داوری بنیادی، نه ابزاری. این به معنای آن است که حملهی ایالات متحده و اسرائیل در بیستوهشتم فوریهی ۲۰۲۶ نه فقط راهبردی بلکه حقوقی ارزیابی شود. این حمله در حین مذاکرات جاری، بدون تفویض اختیار از شورای امنیت سازمان ملل، با تلفات غیرنظامی مستند — از جمله گلولهباران مدرسهای دخترانه در بندرعباس در آغاز حملات — و در نقض صریح حقوق بینالملل صورت گرفت. این احراز حقوقی صرف نظر از اینکه رژیم مورد حمله جنایتکار است اعتبار دارد. حقوق بینالملل از رژیمها حمایت نمیکند — از جوامع، جمعیتها و ساختارهای دولتی حمایت میکند، و بدون اینها هیچ دگرگونی دموکراتیکی ممکن نیست. هر که حقوق بینالملل را تنها زمانی به کار میخواند که به هدفش خدمت کند، آن را به عنوان مفهوم حقوقی رها کرده و به ابزار تنزل داده است.
شایستگی سوم، صلاحیت دموکراتیک به عنوان ترکیب دو شایستگی پیشین است: توانایی اندیشیدن و ورزیدن سیاست به عنوان برساختن و ادارهی دموکراتیک شرایط عام بازتولید اجتماعی جامعه — همزمان در سطح سیاست داخلی، منطقهای و بینالمللی. این پیش از هر چیز به معنای برساختن و ادارهی شرایط عام بازتولید همزیستی مسالمتآمیز مردمان در همهی این سطوح است.
پس صلاحیت دموکراتیک در بافت تنگنای خیانت به میهن در برابر دفاع از میهن به معنای درهم شکستن هر دو الزام کاذب است: نه خوشآمد گفتن به حملهی متجاوزان به عنوان رهایی، نه فراخواندن به دفاع از رژیمی جنایتکار به عنوان دفاع از میهن — بلکه نامیدن و پیمودن راه سوم: محکوم کردن پیگیرانهی عمل تجاوزکارانهی ناقض حقوق بینالملل و همزمان محکوم کردن پیگیرانهی رژیم تهاجمی، در کنار مطالبهی شرایط اجتماعیای که در آن شهروندان ایرانی بتوانند دگرگونی خود را خودشان به انجام برسانند.
هفت. مفهوم سیاست به عنوان معیار — هر سه سطح
جنگ و واکنشهای اپوزیسیون ایرانی به آن به نحوی ویژه تصویر میکند که چه معنایی دارد سیاست را به مثابهی برساختن و ادارهی دموکراتیک شرایط عام بازتولید اجتماعی در دولت رفاه بفهمیم — و هزینهی نبود این مفهوم چیست.
در سطح داخلی ایران، رژیم از طریق منطق سلطهپروری خود — سرکوب اعتراضات، انکار شرایط مشروع بازتولید یک دولت رفاه دموکراتیک، اولویت مطلق تأمین قدرت — شرایط ساختاریای ایجاد کرده که در آن جنگ از بیرون میتوانست به عنوان رهایی تجربه شود. این نتیجهی تصادفی نیست، بلکه فرآوردهی ساختاراً ضروری سیاستی است که دههها شرایط عام بازتولید اجتماعی را فدای حفظ قدرت کرده است. اینکه جمعیتی که در ژانویهی ۲۰۲۶ قتلعام شد، شادمانی بر سر مرگ والاترین آزارگر خود را درک کند یا در آن شریک باشد، از نظر انسانی قابل فهم است — اما این پرسش را که پس از رژیم چه ساختارهای اجتماعیای باید و میتوانند برخیزند، حل نمیکند.
در سطح منطقهای اسرائیل — دقیقاً مانند جمهوری اسلامی — نه سیاست برساختن شرایط بازتولید منطقهای همزیستی مسالمتآمیز ملتها میورزد، بلکه سیاست تکافکنی قدرتی که شرایط اجتماعی یک ایران دموکراتیک را ساختاراً تضعیف میکند. حملات به نخبگان سیاسی در همهی جناحها، تشویق بیثباتسازی قومی، تخریب زیرساختها، بیانگر منطق سلطهی منطقهایای هستند که اعتنایی به توازن نیروهای اجتماعی داخلی ایران ندارد.
در سطح بینالمللی حملهی آمریکایی عناصر بنیادین نظم حقوق بینالملل را نقض میکند که خودش را میتوان به عنوان چارچوبی نهادینهشده از قواعد برای برساختن شرایط عام بینالمللی همزیستی مسالمتآمیز ملتها فهمید. هر که حقوق بینالملل را هنگامی که به منافعش خدمت میکند نقض کند، بنیادهای نهادیای را که نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد بر آن استوار است خراب میکند — و با آن شرایطی که جوامع از نظر قدرت ضعیفتر، مثل ایران، میتوانستند در آنها حمایت و امکانات رشد بیابند.
صلاحیت دموکراتیک یعنی: توانایی دیدن همهی این سطوح همزمان، تحلیل کنشومتقابل آنها، و داوری و کنش از این تحلیل — با مفهوم حق و عدالت به عنوان معیار بنیادی، نه ابزاری، و با اخلاق مسئولیت به عنوان چارچوب جهتیابی که نه از تغییر رژیم آغاز میشود، بلکه پیشتر، در داوری ابزارهای به دست آوردنش فعال است.
هشت. فراسوی تنگنا — راه سوم
تنگنای میان خیانت به میهن و دفاع از میهن واقعی است — ساختار بلاغی نیست، بلکه بیان آرایش اجتماعیای است که در آن سه واحد تهاجمی با هم در جنگند و اپوزیسیون دموکراتیک ساختاراً میانشان گیر افتاده است. هر که این وضعیت را با تصویر آرزوی رهایی از طریق بمبها میگشاید، تنگنا را پشت سر گذاشته — اما به بهای کوری نسبت به واقعیت و رها کردن مفهوم عدالت. هر که آن را با تصویر بیم سلطهی بیگانه میگشاید و به دفاع ملی فرامیخواند، نیز تنگنا را پشت سر گذاشته — اما به بهای شراکت عملی با رژیم.
راه سوم دشوارترین راه است — و تنها راه مشروع دموکراتیک. هر دو جایگزین کاذب را رد میکند: حمله را به عنوان ناقض حقوق بینالملل محکوم میکند، خواستار پایان فوری مخاصمات و حل مسالمتآمیز منازعه است و همزمان رژیم را جنایتکار مینامد. حاکمیت ایران را دفاع میکند — نه به خاطر رژیم، بلکه علیرغم رژیم و در برابرش — و بر آن پای میفشارد که غلبه بر رژیم وظیفهای اجتماعی است، نه نظامی، که کنشگران بیرونی قادر به انجامش نیستند.
این موضع از همه سو مورد هجوم است: از سوی پهلویگرایان به عنوان سادهلوحی یا خیانت، از سوی میهنپرستان به عنوان بیوفایی، از سوی عملگرایان به عنوان بیاثری در برابر جنگ در جریان. اما این تنها موضعی است که مفهوم عدالت را به عنوان معیار بنیادی حفظ میکند، صلاحیت دموکراتیک را فدای موفقیت ظاهری لحظهای نمیکند و شرایط اجتماعیای را که تحت آن دگرگونی دموکراتیک در ایران پس از جنگ ممکن خواهد بود — یا نه — در دید نگه میدارد.
اپوزیسیون دموکراتیک ایران علیه رژیم میجنگد. این ویژگی بنیادین آن است. اما آیا علیه فرهنگ سیاسیای هم میجنگد که هر دیکتاتوری را میپروراند و نگه میدارد — علیه گرایش منشیای که بر رهایی از طریق رویداد شرط میبندد، بر چهرهی رهبر، بر قدرت حامی بیرونی؟ مادام که برای بخشهای وسیعی از اپوزیسیون پاسخ خیر است، غلبه بر رژیم پرسشی گشوده میماند: نه فقط از نظر توازن قوا، بلکه از نظر بلوغ اجتماعی — توانایی نه فقط علیه دیکتاتورها جنگیدن، بلکه دیکتاتوری را به عنوان ساختار اجتماعیای که هنوز در منش اجتماعی خود کنشگران ادامه دارد غلبه کردن.
واژهنامهی اصطلاحات
توضیحات زیر برای خوانندگانی است که با جامعهشناسی آکادمیک آشنایی ندارند. مفاهیم نظری کلیدی مقاله را به ترتیب پیوند تحلیلیشان — نه به ترتیب الفبایی — توضیح میدهد تا منطق درونی استدلال قابل پیگیری بماند.
پیکربندی
(Figuration)
پیکربندی شبکهای است از انسانهای وابسته به هم به عنوان افراد و گروهها که از طریق روابطشان با یکدیگر — روابط قدرت، منافع، پیوندها و تعارضات — ساختار و پویایی خاص خود را مییابد. این مفهوم از جامعهشناس نوربرت الیاس میآید و تصویر گمراهکنندهی فرد منفرد که در برابر جامعه ایستاده را جایگزین میکند. آدمها همیشه در پیکربندیها وجود دارند — به عنوان عضو خانواده، به عنوان شهروند، به عنوان عضو دیاسپورا، به عنوان عضو جنبش سیاسی. این تعلق شکل میدهد که چه میبینند، چگونه داوری میکنند و چگونه عمل میکنند. در مقاله: اپوزیسیون ایرانی، رژیم، اسرائیل و ایالات متحده با هم پیکربندیای تشکیل میدهند — شبکهای از وابستگیهای متقابل که پویاییاش را هیچ کنشگر منفردی بهتمامی مهار نمیکند.
دلبستگی و فاصلهگیری درگیریِ عاطفی (برآمده از آرزو یا ترس) و فاصلهگیریِ انتقادی و بازاندیشانه از خود و موضوعِ مشاهده
(Engagement und Distanzierung)
دلبستگی نشان میدهد تا چه اندازه کسی از طریق امیدها، ترسها، منافع یا تجربههای رنج به رویدادی کشیده شده که همزمان باید دربارهاش داوری کند. فاصلهگیری توانایی رها شدن کافی از این بارهای عاطفی است تا رویداد با نزدیکی بیشتری به واقعیت درک شود. هر دو حالت قطبهای یک پیوستارند — هیچکس بهکلی بیرون از رویداد نمیایستد، هیچکس بهتمامی در آن غرق نیست. وظیفه نه رسیدن به فاصلهگیری مطلق است — که این توهمی بیش نیست — بلکه یافتن تعادلی هوشمندانه: به اندازهی کافی دلبسته که اصل قضیه را بفهمیم، به اندازهی کافی فاصلهگیر که آن را نپیچانیم. در مقاله: گروههای مختلف اپوزیسیون نه در اینکه آیا دلبستهاند تفاوت دارند — همه دلبستهاند — بلکه در اینکه تا کجا دلبستگیشان توانایی داوریشان را در خود میبلعد.
تعادل دلبستگی و فاصلهگیری : تعادلِ میانِ درگیریِ عاطفی (برآمده از آرزو یا ترس) و فاصلهگیریِ انتقادی و بازاندیشانه از خود و موضوعِ مشاهده
(Engagement-Distanzierungs-Balance)
تعادل دلبستگی و فاصلهگیری جایگاه مشخص یک انسان یا گروه را بر پیوستار میان قطب دلبستگی تام و قطب فاصلهگیری تام توصیف میکند. این تعادل ویژگی شخصیای نیست که بتوان آن را به دلخواه تغییر داد — حاصل تجربههای اجتماعی، شکلدهیهای تاریخی و شرایط ساختاری است. هر که دههها سرکوب، تبعید و درماندگی تجربه کرده، تعادلهایی متفاوت از کسی میپروراند که در شرایطی پایدار و تأملی از نظر سیاسی جامعهپذیر شده. در مقاله: پهلویگرایان با کشش برجستهای به سوی دلبستگی در درون تعادل دلبستگی و فاصلهگیری متمایزند — تصویر آرزویشان داوریشان را در خود میبلعد. گروههای جمهوریخواه-دموکراتیک تعادل فاصلهگیرانهتری نشان میدهند — که داوریهای واقعیتنزدیکتری به آنها میدهد، اما پیامشان را در گفتمان دیاسپورا از نظر عاطفی کمتر دریافتپذیر میسازد.
منش اجتماعی یا عادتواره اجتماعی
(sozialer Habitus)
منش اجتماعی الگوهای ادراک، تفسیر و کنش عمیقاً درونیشده را مینامد که آدمها از طریق جامعهپذیریشان به دست میآورند — از طریق تربیت، تجربه، حافظهی جمعی و تاریخ مشترکاً زیسته. منش آگاهانه انتخاب نمیشود؛ همان چیزی است که بدیهی به نظر میرسد، که آدم طبیعی میپندارد، که به شکل خودکار واکنش نشان میدهد. شکل میدهد که چه چیز تهدیدکننده یا امیدوارکننده به نظر میرسد، کدام راهحلها قابل تصور مینمایند و کدامها ناممکن میمانند. در مقاله: منش اجتماعی بخشهای گستردهای از اپوزیسیون ایرانی از تجربهی سرکوب، تلاشهای ناکام دموکراتیزاسیون و تبعید شکل گرفته — که گرایشی منشی میآفریند که بر رهایی از طریق رویداد یا چهرهی رهبر شرط میبندد، نه بر دگرگونی صبورانهی اجتماعی.
دیرگامی منش اجتماعی یا عادتواره اجتماعی
(Nachhinken des sozialen Habitus)
دیرگامی منش اجتماعی پدیدهای است در سطح سرعت تحول: منش اجتماعی یک گروه معمولاً کندتر از ساختارها و توازن قوای اجتماعیای دگرگون میشود که این گروه در آنها زندگی میکند. جهان دگرگون میشود — اما الگوهای اندیشه و کنش عمیقاً درونیشده به چارچوبهای جهتیابیای چنگ میزنند که در شرایط پیشین پدید آمدهاند. این گزارهای است دربارهی ناهمزمانی دو فرآیند تحولی: دگرگونی ساختاری پیکربندیهایی که آدمها با هم میسازند از یک سو، و بازجهتیابی منشی آنها از سوی دیگر. نمونه: منش تبعید که از تجربههای پیش و پس از ۱۳۵۷ شکل گرفته، از واقعیت اجتماعی دگرگونشدهی ایران در سالهای ۱۴۰۳-۱۴۰۴ عقب میماند.
اثر تأخیری منش اجتماعی یا عادتواره اجتماعی
(Nachhinkeffekt des sozialen Habitus)
اثر تأخیری منش اجتماعی پیامدهای مشخصی را مینامد که از دیرگامی منش اجتماعی برمیخیزند: تحریفهای مشخص در ادراک، تفسیر و کنش که از آن رو پدید میآیند که آدمها با چارچوب جهتیابیای عمل میکنند که دیگر با واقعیت دگرگونشده تطابق ندارد. اثر تأخیری در ارزیابیهای نادرست وضعیت، در مقاومت در برابر اطلاعات متناقض و در کنشهایی نمایان میشود که از هدف عبور میکنند — نه از آن رو که کنشگران بدخواه یا کمهوشند، بلکه از آن رو که نظام جهتیابی منشیشان نشانههای واقعیت دگرگونشده را بهتمامی پردازش نمیکند. در مقاله: شادمانی پهلویگرایان از جنگ، فرافکنی خیالهای رهایی بخش خود بر متجاوزان، ناتوانی در تشخیص منطق قدرت منطقهای اسرائیل از راهبرد دموکراتیزاسیون — همه اینها اثر تأخیری منش اجتماعیاند، نه صرف اشتباه.
تصویرهای برخواسته ازآرزو و بیم
(Wunsch- und Furchtbilder)
تصویرهای برخواسته ازآرزو و بیم ابزارهای جهتیابی مرکزیای هستند که آدمها از طریق آنها رویدادهای سیاسی را درک و داوری میکنند. تصویر آرزوبنیاد تصور درونیشدهی شرایط مطلوب است — اینکه جهان چگونه باید باشد، چه چیزی باید محقق شود. تصویر بیم محورتصور درونیشدهیشرایط هراسناک انگیزاست — چه چیزی باید به هر قیمتی جلوگیری شود. هرچه دلبستگی شدیدتر باشد، این تصویرها نیرومندتر خواهند بود — و بیشتر ادراک را ساختار میبخشند با کمرنگ کردن یا زدودن نشانههای متناقض واقعیت. تصویرهای آرزو و بیم رأی شخصی آزادانه نیستند، بلکه چارچوبهای جهتیابی برساختهی اجتماعی و شکلگرفته از تجربهی جمعیاند. در مقاله: تصویر آرزوی پهلویگرایان — بازگشت، احیا، نوسازی زیر رهبری پهلوی — ادراک را آنچنان فیلتر میکند که اهداف واقعی جنگی اسرائیل دیگر قابل شناختن نیستند.
اخلاق نیت بنیاد
(Gesinnungsethik)
اخلاق نیت موضعی بنیادین در کنش سیاسی است که ماکس وبر آن را توصیف کرده: بر اساس باور درونی خود عمل میکنیم — بر اساس آنچه حق میپنداریم — و پیامدهای کنش را به قدرتهای برتر، به تاریخ یا به سرنوشت وامیگذاریم. پاکی نیت معیار تعیینکننده است، نه این پرسش که کنش چه اثرات واقعیای به بار میآورد. اخلاق نیت فینفسه مذموم نیست — هستهی اخلاقی مهمی در بر دارد. اما در سیاست زمانی مشکلساز میشود که پیامدهای قابل پیشبینی کنش خود را بهطور نظاممند از دید پنهان کند. در مقاله: هر که جنگ را خوشآمد میگوید چون آزادی ایران را میخواهد، و در همان حال پیامدها — تلفات غیرنظامی، تثبیت سپاه، تخریب شرایط دگرگونی دموکراتیک — را در داوریاش نمیگنجاند، بر اساس اخلاق نیت عمل میکند.
اخلاق مسئولیت بنیاد
(Verantwortungsethik)
اخلاق مسئولیت موضع متقابل اخلاق نیت است: پیامدهای قابل پیشبینی کنش خود به شکلی بنیادی در تصمیم سیاسی گنجانده میشوند. داشتن نیت خوب کافی نیست — باید پرسید کنش خود واقعاً چه به بار میآورد، چه نیروهایی را به حرکت درمیآورد و چه رشتههای علّیای میآفریند. اخلاق مسئولیت صرف آموزهای در تدبیر راهبردی نیست — مفهوم حق و عدالت را به عنوان معیار هنجاری پیشفرض میگیرد که پیامدها با آن سنجیده میشوند. بدون این معیار در زیر فشار رویدادها دوباره به اخلاق نیت فرو میریزد. در مقاله: سیاست مسئولیتاخلاقانه در برابر جنگ یعنی: هم عمل تجاوزکارانهی ناقض حقوق بینالملل و هم رژیم جنایتکار را محکوم کردن — بدون تهاتر، بدون انتخاب شر کمتر — چون هر دو شرایط بازتولید اجتماعی را ویران میکنند.
حس عدالت
(Gerechtigkeitssinn)
حس عدالت احساس عاطفی بلاواسطه است که چیزی ناعادلانه یا ناحق است — گرایشی اخلاقی بنیادین که در اصل از آنِ هر انسانی است. بنیاد عاطفی داوری اخلاقی است. فقدانش مشکل کنشگران مورد تحلیل اینجا نیست — همهی آنها حس عدالت برجستهای دارند. مشکل در کاربرد گزینشی آن است: حس عدالت به سوی کنشگران ناحقکاری نشانه میرود که از منظر تصویر بیم هر کدام تعریف شدهاند، و دیگران را نادیده میگیرد. در مقاله: پهلویگرایان حس عدالتشان را علیه رژیم به کار میبرند — نه علیه طرفین جنگ. میهنپرستان آن را علیه متجاوزان به کار میبرند — نه علیه رژیم. هر دو حس عدالت دارند، اما مفهوم عدالت ندارند.
مفهوم عدالت
(Gerechtigkeitsbegriff)
مفهوم عدالت نظام هنجاری پرداختهشدهی معیارهایی است که اجازه میدهد حتی وضعیتهای پیچیده و متناقض را از نظر حقوقی داوری کرد — صرف نظر از اینکه کدام سو به تصویر آرزوی خود نزدیکتر است. توانایی اعمال معیار هنجاری یکسان به همهی کنشگران همزمان را دربرمیگیرد: به رژیم و به متجاوزان، به دوست و دشمن. مفهوم عدالت پایهی هم موضع اخلاقمسئولیتانه و هم صلاحیت دموکراتیک است. بدون آن داوری اخلاقی گزینشی میماند و از این رو در خدمت تصویرهای آرزو و بیم خود. در مقاله: سیاست دموکراتیک-متمدنانه مفهوم عدالت را به عنوان معیار بنیادی پیشفرض میگیرد — معیاری که حتی زمانی که نتایجش با تصویر آرزوی خود در تعارض است اعتبار دارد.
صلاحیت موضوعی
(Sachkompetenz)
صلاحیت موضوعی توانایی تحلیل رویدادهای سیاسی در بافت پیدایش، توجیه، تحول و پیامدشان به شیوهای واقعیتسنجانه است — فراسوی تصویرهای آرزو و بیم دلبستگیزده. آمادگی برای درک انگیزهها و آرایش واقعی منافع همهی کنشگران درگیر را میطلبد، حتی زمانی که اینها با تصویر آرزوی خود در تعارضند. صلاحیت موضوعی فنی خنثی نیست — تعادل دلبستگی و فاصلهگیریای را پیشفرض میگیرد که به اندازهی کافی رشد یافته تا بارهای عاطفی خود را بشناسد و مهار کند. در مقاله: صلاحیت موضوعی یعنی از جمله تشخیص اهداف جنگی اسرائیل — حذف ایران به عنوان رقیب برای سلطهی منطقهای — از راهبرد دموکراتیزاسیون، و بازتفسیر نکردن توجیهات ناهمخوان جنگی ترامپ به عنوان مأموریت رهایی دموکراتیک.
صلاحیت دموکراتیک
(demokratische Kompetenz)
صلاحیت دموکراتیک ترکیب صلاحیت موضوعی و صلاحیت حقوقی-اخلاقی است: توانایی اندیشیدن و ورزیدن سیاست به عنوان برساختن و ادارهی دموکراتیک شرایط عام بازتولید اجتماعی جامعه — همزمان در سطح سیاست داخلی، منطقهای و بینالمللی. توانایی داوری نه فقط راهبردی بلکه هنجاری دربارهی چگونگی اهداف سیاسی را نیز دربرمیگیرد: به عنوان فرآیندی که شرایط اجتماعی دگرگونی دموکراتیک را میسازد یا ویران میکند. صلاحیت دموکراتیک با گرایش دموکراتیک یکی نیست — میتوان صادقانه دموکراسی خواست و در عین حال از طریق صلاحیت موضوعی و حقوقی ناکافی شرایطی بیافرینید که آن را ناممکن میکند. در مقاله: صلاحیت دموکراتیک در بافت جنگ ایجاب میکند: عمل تجاوزکارانهی ناقض حقوق بینالملل را محکوم کردن و رژیم جنایتکار را محکوم کردن — هر دو همزمان، بدون تهاتر — و راه سومی را نامیدن که فراسوی تنگنا نهفته.
سلطهپروری
(Herrschaftsfürsorge)
سلطهپروری منطقی از کنش سیاسی را مینامد که در آن دولت در خدمت برساختن و ادارهی شرایط عام اجتماعی بازتولید نیست، بلکه برعکس: جامعه و منابعش در خدمت تأمین قدرت قرار میگیرند. این مفهوم از چارچوب نظری نویسنده میآید و منطق سیاسی بنیادین رژیمهای استبدادی را توصیف میکند. اصل متقابل آن سیاست دموکراتیک است که برساختن و ادارهی شرایط عام بازتولید اجتماعی — امنیت، رفاه، حاکمیت قانون، مشارکت اجتماعی — را هدف بنیادین خود میداند. در مقاله: جمهوری اسلامی از طریق منطق سلطهپروری خود — سرکوب اعتراضات، انکار شرایط اجتماعی بازتولید — شرایطی آفریده که در آن جنگ از بیرون میتوانست به عنوان رهایی تجربه شود.
آرمان هزارهگرایانهی دولت
(Chiliastisches Staatsziel)
هزارهگرایی در اصل به باور دینی به امپراتوریِ هزارسالهی عدالت اشاره دارد که پس از دورهای از جنگ و تزکیه فرا خواهد رسید. به عنوان آرمان هزارهگرایانهی دولت، گرایشی بنیادین در کنش سیاسی را مینامیم که کنش سیاسی را نه بر واقعیتهای اجتماعی موجود بلکه بر تصویری آخرالزمانی از رستگاری استوار میکند — حالی کاملاً عادلانه که از طریق پیکار باید به واقعیت درآید. جمهوری اسلامی در قانون اساسیاش به چنین هدفی متعهد است: مبارزهی جهانی با ستم تا ظهور امام غایب.: آرمان هزارهگرایانهی جمهوری اسلامی یکی از دلایل ساختاری است که چرا باید به عنوان واحد تهاجمی توصیف شود — قانون اساسیاش تکافکنی تهاجمی قدرت در منطقه را نهادی مشروع میسازد.
شرایط بازتولید / شرایط عام بازتولید اجتماعی در دولت رفاه
(Reproduktionsbedingungen / Allgemeine Reproduktionsbedingungen des Sozialstaates)
شرایط بازتولید پیشفرضهای اجتماعی بنیادینی هستند که آدمها را قادر میسازند زندگیشان را اداره کنند، تواناییهایشان را بپرورانند و به عنوان شهروند در جامعه مشارکت کنند: امنیت جسمی، حمایت حقوقی، تأمین اجتماعی پایه، آموزش، بنیادهای اقتصادی، همزیستی مسالمتآمیز. به عنوان شرایط عام بازتولید اجتماعی در دولت رفاه، نویسنده آن شرایطی را مینامد که نه از آنِ گروههای ممتاز به تنهاست، بلکه باید به همهی اعضای جامعه برسد. سیاست دموکراتیک — در چارچوب نظری این مقاله — در اصل چیزی جز برساختن و ادارهی این شرایط عام بازتولید نیست. در مقاله: جنگ در هر سه سطح — داخلی، منطقهای، بینالمللی — شرایط بازتولید را ویران میکند، به جای اینکه بسازد. این معیار واقعی داوری دموکراتیک آن است.
منبع
Elias, N. (1983): Engagement und Distanzierung. Arbeiten zur Wissenssoziologie I. Frankfurt a. M.: Suhrkamp.
به ویژه صص. ۷–۴۲ (مقدمه و بنیادگذاری شناختشناختی
).هانوور، ۲۶ فروردین ۱۴۰۵