امروز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

ساعت ۰۶:۱۰

 
سخن روز

۳- روز۲۳ تیر ۱۳۵۹ دستگیری ابوالفضل قاسمی

5 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

abolfazl ghassemi 01
https://rangin-kaman.net/?p=122370

لینک کوتاه

از دانشگاه به خانه بر می گشتم، مثل همیشه روزنامه لوموند را از کیسوک تقاطع بولوارد سن ژاک و سن ژرمن خریدم تا به کافه کلونی بروم با یک قهوه و لوموند ببینم در جهان را چه میگذرد. وضعیت در ایران قمر در عقرب بود، خمینی شمشیر را علیه آزادیخواهان به ویژه حزب ایران و جبهه ملی از رو بسته بود. تیتر نخست لوموند در ارتداد جبهه ملی ایران و دستگیری دکتر غلامحسین صدیقی در یک روز جلوتر بود. پیش خودم حدس زدم پدرم ابوالفضل قاسمی که دبیر کل حزب ایران ( سوسیال دموکرات لائیک ) و عضو هیات اجرایی و شورای عالی جبهه ملی بود و در انتخابات درگز با اکثریت قاطع نماینده مردم برای پارلمان شده بود  و با نوشته ها و سخنرانی های خود به درگیری آشکار با ارتجاع حاکم برخاسته بود نباید در آرامش باشد. در همان نزدیکی باجه تلفنی بود وارد شدم و شماره ایران منزل پدر را گرفتم کسی گوشی را برداشت. گفتم منزل آقای قاسمی، گفت بفرمائید، گفتم شما کی هستید، گفت شما کی هستید، گفتم من فرهنگ قاسمی فرزند ایشان از پاریس زنگ میزنم، شما بگوئید کی هستید. پاسخ داد از دوستان. گفتم اسمتان چیست؟ گفت شما مرا نمی شناسید، گفتم شما چه دوستی هستید که من شما را نمی‌شناسم؟ گفت از دوستان تازه، پول تلفن تمام شد و ارتباط نا تمام ماند. با خود گفتم اینها ماموران رژیم اند ریخته اند به خانه. 

ادامه را اینطور شنیدم که برایتان نقل میکنم. همان شب پدرم در جبهه ملی سخنرانی داشت بعد از سخنرانی به حزب ایران رفته بود و با دوستانش در جلسه بود وقتی جلسه به اتمام می‌رسد دوستانش می گویند آقای قاسمی بهتر است شما به منزل نروید بگیر بگیر است. در پاسخ می گوید نه باید بروم، گور پدرشان. پدرم را غالبا احمد خلیل الله مقدم عضو حزب که از نوجوانی در کنار پدرم بود و به منزل ما رفت آمد مرتب داشت و اتومبیلی نیز داشت، به در منزل می رساند و بعد به خانه خودش میرفت. امشب هم همانطور شد. وقتی پدرم وارد خانه میشود پاسداران می ریزند به سرش. فرزانه خواهرم را قبلا در اتاقی انداخته بودند و اسناد و مدارکی را جمع‌آوری کرده بودند و آماده آمدن او بودند. فرزانه بعد تعریف کرد پاپا را گرفتند و با اسناد و مدارک و کتاب و… بردند … پدرم وقت رفتن به فرزانه گفته بود داروهای مرا بدهید. پاسداران اجازه نمی‌داند اما بالاخره بخشی از داروهایش را با خود برد. فرزانه گفت داداش وقتی تو تلفن کردی من از اتاق مجاور شنیدم که با تو صحبت میکنند و پاپا هنوز نیامده بود. بعد از دستگیری هفت ماه هیچکس از او خبر نداشت. بارها خبر اعدامش و مرگش را در زندان آوردند. بعد معلوم شد در انفرادی رهایش کرده بودند و فقط روزی به او یک کاسه خوردنی و یک کاسه آب میدادند. بلافاصله پس از دستگیری من به همراه دوستدارانش در اروپا کمیته دفاع از ابوالفضل قاسمی را تشکیل دادیم در آن عبدالکریم انواری، خسرو شاکری، احمد مهراد، و …  به شدت فعال بودند. در سال ۱۹۸۱ زندانی سال امنستی انترناسیول شناخته شد…. داستان بلند است… یکسال بعد از دستگیری در دادگاه اسلامی محکوم به اعدام شد. با دخالت بسیاری مانند میتران و بن بلا … روشنفکران و آزادیخواهان جهان به ابد تقلیل یافت. در زندان چند سکته کرد. زیر بار هیچ مصاحبه و توبه و … نرفت به علت بیماری از زندان آزادش کردند تا در زندان نمیرد. از زندان که خارج شد به فعالیت خودش ادامه داد. در آذر سال ۱۳۷۳ بطور مشکوکی در یک مینی‌بوس حالش بهم خورد به یک کلینیک بردند و در آنجا جان سپرد و گفتند سکته کرده است. سرفراز زندگی کرد و برای استقلال و آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی مبارزه و جانفشانی کرد. در این راه ضربات سهمگینی مانند کشته شدن برادران و دوستانش مانند ایوب قاسمی در ۲۸ مرداد سال سیو دو و مرتضی قاسمی، بافر زاده، حیدر سلامت و… در شهریور شصت را تحمل کرد. جوانمردانه باعث افتخار مردم درگز و دوستان حزبی و جبهه ملی حتی برخی از دشمنان سیاسی اش شد.

فرهنگ قاسمی ۲۳ تیرماه ۱۳۹۷ پاریس

RépondreTransférer
Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما