آخرین اخبار

گپی با آقای دکتر سروش و مقتدایش ملای روم!!

1 هفته گذشته
54 بازدید

مشاهده تصویر

Loading

+ لیست علاقه

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=118081

لینک کوتاه

QR Code For:  گپی با آقای دکتر سروش و مقتدایش ملای روم!!

محمد علی مهرآسا

آقای دکتر عبدالکریم سروش (که گویا نامی دیگر دارد و این نام ساختگی است) کتابی در همان روزهای اول انقلاب یعنی سال 1357 به عجله نوشته است زیر نام:

« علم چیست، فلسفه چیست؟»

من زمانی که آن را خریدم کتابفروش همین یک جلد را داشت و دست دوم بود و بهایش بسیار ارزان و کمتر از 2 دلار!

به عنوان مقدمه بگویم که نگارنده برای آقای دکتر سروش احترام کافی و وافی قائل است. زیرا او را یکی از دانایان و دانشمندان ایرانی می دانم که بار دانشش سنگین است. هم در علم و هم در فلسفه توانائی و ذخیره خود را نشان داده است. اما این مانع نخواهد شد که از انتقاد مصون ماند و کارهای 10- 15 سال بعد از انقلابش بررسی نشود.

آقای دکتر سروش در سال 1357 به سبب اعتقادات دینی تعصب آمیزشان از باغبانان و نهال کارانِ کاشت گلهای اسلامی در فضای ایران بودند؛ و به ویژه در اسلامی کردن دانشگاه ها و ریختن بذر اسلام در مزرعه کلاسهای دانشگاه کمال همت و زحمت و رحمت را متحمل شدند و نامی نیک برای خویش آفریدند و بازخرید کردند. ایشان عضو مهم انجمن اسلامی مشهور جهت پاکسازی دانشگاه ها بودند و با  حکم آقای امام سیزدهم شیعیان خمینی قاتل به این سمت برگزیده شده بودند. علاوه برعضویّت، عنوان سخنگوی آن انجمن را نیز صاحب بودند. و هرچه راجع به دانشگاه ها انجام شد؛ و استادان دانشمند و فرهیخته و دانش اندوخته کشورهای خارج را تنها به سبب نماز نخواندن از دانشگاه بیرون کردند و رایحه خوش و بوی سنبل و یاسمن اسلامی را در میان فضای دانشکده ها پراکندند، البته بخشی مهمش از این لطف و مرحمت و محبت، برگردن و مسئولیّت جناب دکتر سروش است. هرچند دو- سه سالی است که سخت تکذیب می کند و خود را بری از جرم و گناه در این ویرانی دانشگاه ها می داند.

اعمال خلاف انصاف و معدلت این گروه از انقلابیون سبب شد که استادان با سواد و دانشمندان فرهیخته دانشگاه های کشور به قول عوام از نان خوردن افتادند و مجبور به فروش اسباب خانه و زندگی شدند و در آخر که فروش وسائل منزل به پایان آمد، با فروش خانه راهی دیار فرنگ شدند؛ بدیهی است جرم و گناه و لعنش به گردن استاد دکتر سروش نیز سنگینی می کند.

اما کتاب تألیف آقای دکتر سروش که مورد اشاره من است، بیش از 250 صفحه است و چون همان اوائل انقلاب برای تدریس دانشجویانش نوشته به چاپ 11 هم رسیده، و در خدمتگزاری به اسلام و تشیع سنگ تمام گذاشته است. من تنها به عنوان مثال از بعضی گلهای رایحه دارش در این نوشتار یاد می کنم. اما

از ذکر فهرست مندرجات چشم می پوشم چون بیش از دو صفحه است.

البته من این کتاب را از کتابفروشی به عنوان دست دوم حدود 15 سال پیش خریدم و کتاب کهنه بود. یک بار همان زمان آن را خواندم و در زیر جملاتی خط کشیده ام اکنون دوباره خوانی می کنم و با دید روشنتری به مصاف رفته ام.

اینها را برای نوشتار من در حکم مقدمه تصور فرمائید تا به ماهیّت نارساگوئی و جمع اضداد این کتاب آشنا شوید که از قرآن و حدیث و حتا «بحار الانوار مجلسی» استفاده کرده است. می دانیم که کتابهای 120 جلدی علامه بی علم مجلسی یعنی بحار الانوار برطبق نظر کارشناسان فهیم دین و خداوندان بی دینی کتابهائی هستند که اگر یک جلد آن را در اقیانوس اطلس بیندازیم تمام ماهی ها را خواهد کشت.

آقای سروش متفکر و روشنفکر اسلامی از این لاطائلات برای فهماندن علم به دانشجویانش و بهره بردن و توجیه آنان سود برده است. زیرا ابتدای انقلاب است و باید کتابی نوشت که مورد پسند خمینی و اصحابش قرار گیرد. یا باید پذیرفت که سروش به ابلهی به نام مجلسی معتقد است و او را از اعاظم می داند و در کتابش به آن اشاره دارد.

این حقیر در برابر بزرگی و فضل و دانش و البته تعصب دینی و اسلامگرائی جناب سروش باید لنگ اندازم و این واقعیتی است؛ زیرا من یک آتئیستم و زمینی و هنوز دنبال حقیقت می گردم. اما آقای سروش در کتابشان بسیار از واژه حقیقت سخن رانده اند بدون آنکه حقیقت مطلق را نشان خواننده دهند. ولی گویا دین را حقیقت مطلق می پندارد و به آن دست یافته است.

آقای سروش در این کتاب داد خود را از دین محمدی ستانده است و خوب این عرب بی سواد را به ستایش ناحق و ناروا آلوده است.

در مقمه کتابش می نویسد:

«نوشته حاضر متن فشرده ایست در باره فلسفه متافیزیک و فلسفه علم … هم در باره فلسفه و هم در باره متافیزیک سخن بسیار می توان گفت و هیچ متنی را نمی توان یافت که همه مطالب فراوانی را که در باره آنها هست شامل باشد»

بی شک در باره علم گفتار بی نهایت خواهد بود؛ چون دانشها لایتناهی است. اما به یقین متافیزیک  برعکس موضوعی است وهمی و دروغی که با 10 تا 20 سطر می توان سر و ته قضیه را به هم آورد.

زمانی که من در ماهنامه بیداری ملای روم و مثنوی 70 من کاغذش را به نقد می کشم می دانم که این ملای متعصب ، علم را تنها علم دینی و خانقائی می داند. بنگرید به اشعار زیر که آقای دکتر سروش از ملای روم به این شرح توصیفش را آورده است:

«در اشعار زیر مولوی کلمه علم را به معنای وسیع آن که شامل همه گونه دانستنی تجربی و غیر تجربی می شود به کار برده است»

اکنون هجویات ملای روم را بخوانید تا معلومتان شود این ملای درس خوانده، علوم تجربی را با چه محسناتی شرح می دهد:

خرده کاری های علم هندسه                                یا نجوم و علم طب با فلسفه

که تعلق با همین دنیی ستش                                ره به هفتم آسمان بر نیستش

این همه، علم بنای آخور است                              که عماد بود گاو و اشتر است

بهر استیفای حیوان چند روز                              نام آن کردند این گیجان رموز

علم راه حق و علم منزلش                                 صاحب دل داند آن را با دلش

این جفنگهائی است که ملای رومی در حق علوم تجربی افاضه فرموده و آن را بنای آخور توصیف کرده است، و البته آقای دکتر سروش نیز به نیکی آنها را ستوده است.

نخست این را بگویم: در لغت عرب واژه «علم» دو معنا دارد یکی به عنوان آگاهی به امور و مسائل روز و زمان و مکان، و  یکی نیز به معنای دانش و دانستنی های تجربی و آزمایشگاهی است. که در فرانسه و انگلیسی این دو واژه فرق دارند و برای هریک لغتی وجود دارد. آگاهی به معنای نالج گفته می شود و دانش به کلمه ساینس یا سیانس فرانسه تعریف و معرفی می شوند.

آقای دکتر سروش نیز این را می داند و به آن آگاه است؛ اما چرا این همه از علم دینی و متافیزیک حرف می زند، چیزی نیست جز اعتقاد شدید و متعصبانه ی ابتدای انقلاب 1357 این ملای بی عمامه به محمد و دین دروغین اسلامش.

آقای سروش در مورد علم می نویسد:

«معنای اصلی و نخستین علم، دانستن در برابر ندانستن است.به همه دانستنیها صرفنظر از نوع آنها علم می گویند… مطابق این معنا، اخلاق- ریاضیات- فقه- دستور زبان- مذهب- زیستشناسی و نجوم همه علم اند…. خداوند به این معنا عالم است یعنی نسبت به هیچ امری جاهل نیست و برای او مسئله مجهول وجود ندارد….» اکنون آن شعر ملای روم را که در بالا نوشته شد، با این سخن استاد اعظم مطابقت بدهیم. اگر خدا آن علومی که مولانا بنای آخور می داند را نمی داند، پس سخن دکتر سروش غلط است و اگرآنها را می داند، پس او هم اهل آخور است!!

آقای سروش در صفحه 15 کتابش می نویسد:

«علم اینک شرک بزرگ روزگار ما است و علم پرستی جانشین بت پرستی کهن شده است»!!

(جرئت نکرده بگوید جای خداپرستی)

توجه فرمودید به افاضه و تجاهل عالمانه؟ و بعد اضافه می کند «که باید از همین جا به هوش بود

که فروشنده متاع پوزیتیویستها نباشیم و… علم در برابر جهل را معادل علم در برابردانستنیهای غیر تجربی نگیریم…»

در صورتی که همچنان که اشاره شد اعراب تنها واژه علم را برای تمام دانستنیها دارند و حال آنکه در فرنگ آگاهی یعنی نالج و دانش یعنی ساینس. یعنی آگاهی با دانش تجربی متفاوت است. اگر کسی بداند سال 12 ماه و چهار فصل دارد این عالم نیست. این آگاه به امری است.

کسی که بداند درختان را باید آب داد و هرس کرد تا برگ و میوه بدهند، این دانشمند نیست. این گونه ای آگاهی دارد که عمومی است.

اقای سروش در صفحه 35 کتابش یک«گاف» فرموده است. آنجا که در باره ابطال ناپذیر و غیر علمی بودن یعضی نظرات می گوید، و شامل 8 بخش است. در بخش سوم می نویسد:

«از موجود خاصی سخن گفتن(کیمیا وجود دارد، خدا وجود دارد، داروی سرطان یافت می شود، جانور پنج سری وجود دارد…»

توجه فرمائید که خدا وجود دارد را نیز شامل چیزهائی کرده است که وجود ندارند. و این یعنی خدا نیز همچون آن سه دیگر وجود ندارد!!

اقای دکتر سروش در تعریف و توصیف علم و دانش به کمال صحبت به جا و متقن و بدیهی و عقلائی فرموده است و علم و دانش را به درستی بیان و تفهیم کرده است. اما متاسفانه به شدت تحت تأثیر دین قرار دارد و دین و ماوراء الطبیعه را در آن مداخله داده است. یعنی مسائل ما بعد الطبعه را نیز دانش و علم می داند. و از کسانی که موهومات را علم نمی دانند خرده و ایراد می گیرد. نگاه کنید به فرموده ایشان در صفحات 14 و 15 همان کتاب»

«. . . اندیشه مادر و بنیادین مکتب پوزیتیویسم این بود که بشر جز به دانش تجربی راه به دانش دیگری ندارد و به گفته برتراندراسل نماینده و سخنگوی این مکتب در قرن بیستم، اگر از چیزی آگاهی تجربی نتوان داشت، از آن هیچ آگاهی نمی توان داشت به سخن دیگر ایشان . . . هرچه را در قلمرو علم تجربی نمی گنجد در زمره مجهولات و مبهمات در آوردند. و چنین بود که که لقب پرحرمت و کوبنده «علمی» تولد یافت. علمی از این پس معادل درست و حقیقی به کار می رفت و “غیر علمی” مفهوم ” نادرست و خرافی” را منتقل می نمود.  علم هیبتی ساحرانه به خود گرفت و لقب علمی چون بازوبندی جاودانه شد که بر هر چه می بستند از نقد و اعتراض مصون می ماند.

علم اینک شرک بزرگ ماست و علم پرستی جانشین بت پرستی دورانهای کهن شده است»  – جرئت نکرده است بگوید جانشین خدا پرستی شده است!!-

این فیلسوف اسلامی همان است که سال نخست انقلاب در تلویزیون سراسری ایران بحثی را به میان آورده بود تحت این عنوان:

«علم پرستی مایه اضلال آدمی است و. . . جلو دوربین راه می رفت و سخنان غلط و نابه جایش را تکرار می کرد و برای اثبات سخنش داستانی دروغ و سست از ملای روم در مثنوی را آورده و همه را از حفظ خواند. داستان مربوط به فردی نحوی است یعنی ادیب است که در کشتی نشسته و در نشستی دوستانه خطاب به ناخدای کشتی می پرسد” هیچ از نحو دانی” که نا خدا می گوید نه!  گفت هیچ از نحو دانی گفت لا                              گفت نیم عمر تو شد برفنا

نحوی راست یا دروغ به ناخدا می گوید: نصف عمرت برفناست. چند لحظه بعد طوفانی دریائی در می گیرد و کشتی می خواهد غرق شود. ناخدا رو به نحوی می کند و می گوید هیچ شنا کردن بلدی؟ جواب نحوی منفی است. ناخدا می گوید: پس تمام عمرت بر فناست…»

آقا سروش از این داستان هجو دروغ، در سخنرانی اش نتیجه می گرفت که نباید به دانش اهمیّت داد و انسان باید دارای معنویات آسمانی و متدین باشد و به خدا تکیه کند. و درواقع می خواست ثابت کند هالتر زدن و یا نماز خواندن بهتر از ریاضی خواندن است.

حضرت سروش با آوردن دو حدیث از محمد و علی به ما تلقین می کند دو نوع علم داریم یکی علم دینی است که نافع است و دیگری علم مضر و یا مضل که با این سخن وارد انکار دانش شده است. اکنون از صفحات 115 و 116 مطالبی را از فرموده های این فیلسوف که اکنونش با زمان نوشتن این کتاب زمین تا آسمان توفیر دارد، می آوریم:

« . . . نکته دوم اینکه علم می تواند حجاب واقع شود. در عین اینکه علم به اصطلاح فلاسفه عین انکشاف و ظهور است، در عین حال می تواند حجاب هم واقع شود و نه تنها چیزی را به انسان نشان ندهد و آشکار نکند بلکه حقایقی را هم بپوشاند و از همه مهمتر اینکه می تواند حجاب خداوند بشود – منظور حضرت همین است – و به عربی، العلم حجاب الله الاکبر… :علم حجاب بزرگ خداوند است” و می تواند بزرگترین پرده بر چشمان عالِم شود تا خدا را نبیند. – این است منظور جناب فیلسوف – اینها مشخصاتی است که ما اجمالاً برای علم می شناسیم»

بعد آیه 6 از سوره سبا را آورده است به این مفهوم” اهل علم خواهند یافت آنچه بر تو نازل شده است حق است” آیه ای دروغ! زیرا هیچ حقیقتی در کتابهای مشهور به آسمانی وجود ندارد. و این

دروغی بزرگ است و به درستی اهل علم پی برده و دریافته اند آنچه بر موسی و محمد نازل شده  خردلی دانش در آن وجود ندارد و همه جز جفنگ چیزی نیست. اهل علم همان زمان و پس از مرگ محمد علیه قرآن کتابها نوشتند و آن را رد کردند و مُسیلمه جانش را در این راه از دست داد.

سپس آیه 18 از سوره آل عمران را آورده است که من عربی اش را نمی نویسم:

“صاحبان علم همراه با ملائکه شهادت به وحدانیّت خداوند می دهند”

بی تردید صاحبان علمی که بنیادی عالمند و با تجربه و آزمایش پی به وجود ممکنات و موجودات و مجهولات برده اند، می دانند که کائنات آفریننده ای ندارد و دانشمندان علوم تجربی همه آتئیستند.

زمانی که بوعلی و زکریای رازی در قرون نخست هجری آتئیستند و محمد را قبول ندارند، به طریق اولی دانشمندان کنونی هیچ باوری به ماوراء الطبیعه ندارند. خواندن و معنی کردن قرآن و کتابهائی که در وصف الله و محمد و امامان نوشته شده اند هیچ یک مایه و پایه علمی ندارند و کلاً اوهام و خیالاتند که به علم ملایان تبدیل شده اند.

به این افاضات نیز توجه فرمائید:

«خوب حالا این مائیم و این مشخصات علم و عالم که باید برای آنها مدلی پیشنهاد کنیم. قطعاً آنچه را که امروز به نام علم می خوانند از هندسه و فیزیک و ریاضیات، اگر چنین صفاتی نداشته باشند ما نمی توانیم به آنها از نظر اسلامی نام علم بدهیم و کسی هم که صرفاً این علوم را بداند عالم نامیده نمی شود.- حظ کردید از مغز کور آسمانی؟ – باید ضمناً تکلیف این علوم را هم معلوم کنیم که به عنوان مثال، دانشگاه اسلامی نسبت به این علوم چه بینشی دارد و ما که علم را می خواهیم تعریف و مشخص کنیم اینها را کجا جا می دهیم و در اینها چگونه نظر می کنیم. اینها نکاتی است کما بیش انتظار داریم روشن شود»

این نوشته ها را با تکذیبهای اخیرش در این زمان در برابر دوربینهای تلویزیونی که با چهره ی برافروخته  و عصبی اصرار دارد من این سخنها  را نگفته ام مقایسه و مطابقه دهید تا دروغ بزرگ این فیلسوف که از حافظه ی خوبی نیز برخوردار است روشن شود.

در صفحه 117 کتاب واقعه ای را آورده است که بین کمیل و حضرت علی اتفاق افتاده است:

«کمیل می گوید ایشان دست مرا گرفت و به صحرا برد و به من گفت که مردم بر سه دسته بیشتر نیستند: یک دسته عالم ربانی اند، یک دسته دانشجوی راهرو نجات اند و یک دسته هم پشه های پراکنده در فضا که دنبال هر بانگی روان می شوند و به هر طرف که باد بیاید آنها می روند»

بعد گفت:

«در این جا در سینه من، علم انبوهی هست. ای کاش حاملانی برای این علم پیدا می کردم. بعد توضیح دادند که بلی حاملانی پیدا می شوند. آدمهای تیز هوش ولی غیر ایمنی پیدا می شوند، آدمهائی که حاضرند دینشان را به دنیاشان بفروشند. آدمهای دیگری هم پیدا می شوند که علم را می آموزند اما بی بصیرت و مقلد صفت اند و با اولین شبهه آتش تردید در جانشان می افتد. هیچ کدام اینها مقبول نیستند…» از بقیه صرفنظر می کنم چون مشت نمونه خروار است.

نخست پرسش من این است: علی این همه علم را که خود وصف می کند از کجا و کدام مربی یاد گرفت. در زمانی که در عربستان از علم خبری نبود و حتا نمی دانستند مستراحی برای قضای حاجت بسازند، علم در کجا نهفته بود که علی پیدایش کرد؟ کدام دانشمند در حجاز بود که علی نزدش تلمذ کند و علم بیاموزد؟ وقتی پسر عموئی  که پیامبر است بی سواد است علم علی از کجا و از جانب چه کسی به اندرونش رخنه کرد؟ خیر علی همان اندازه سواد داشت که قرآن را بخواند و بقیه تعریف و توصیف از جانب فریفتگانش خواهد بود. کسانی که علی را خدا می دانند می خواهید برایش علم بی نهایت نتراشند؟ نهج البلاغه نیز 300 سال پس از علی نوشته شده و کلام او نیست. مانند انجیلهای عیسویان!

دوم اینکه حاملانی پیدا نمی کند که این علم را به آنها بسپارد تا گم و گور نشود و باقی بماند. چرا؟ یعنی دو پسرش حسن و حسین که امامان دوم و سوم شیعیانند این صفات را نداشتند که علی علمش را به آنها بسپارد؟ پس این همه تعریف از این دو امام برای چیست وقتی که پدرشان به پسران خود اطمینان ندارد؟ اگر حسن و حسین جزو همان کسانی هستند که علی می گوید:« …بی بصیرت و مقلد صفت اند و با اولین شبهه آتش تردید در جانشان می افتد»، پس از کجا لیاقت امامت را دارند و به آنها صفت معصومیّت نیز اعطا شده است.

از زبان علی ابن ابوطالب می نویسد:

«کسانی هستند که علم همراه با بصیرت به آنها هجوم آورداه است. اینان غافلگیر علم می شوند. آنان به دنبال علم نمی روند؛ علم به سراغ آنان می آید!!….»

خوب این سخن یعنی چه و این کار چگونه اتفاق می افتد که علم به کسی هجوم ببرد. آیا انشتین تا دکترای فیزیک را از دانشگاه نگرفته بود از تئوری نسبیّت سخنی به میان آورد؟

ملای روم شعری مضحک دارد که می گوید:

آب کم جو تشنگی آور به دست                    تا بجوشد آبت از بالا و پست

در تفسیر این شعر هجو و ناروا استاد فلسفه دانشگاه تهران می فرماید:

«عارفان هم توصیه کرده اند به جای آب طلب کردن، باید تشنگی جو بود… تشنگان اگر آب را می جویند، آب نیز جویای تشنگان است…!!» جف القلم!

مگر آب موجود زنده است که دنبال تشنگان افتد و جویای تشنگان باشد. تاکنون دیده اید جلو یک آدم تشنه ناگهان یک لیوان آب خنک ظاهر شده باشد که طرف رفع تشنگی کند؟

یکی از مشکلات و شاید بهتر است بگویم عیوب ما ایرانیان منجمله خودم این است که تصور می کنیم هر آنچه را گذشتگان یا شاعران جدید به نظم یا شعر گفته اند و بگویند، عین حقیقت است و باید پذیرفت و به تر تیب آن عمل کرد.

دکتر سروش در صفحه 119 کتابش می نویسد:

«وحی نسبت به انبیا چنین حالتی داشته است و به آنان هجوم می برده است. خود آنان هم نمی دانستند کی به آنها وحی خواهد شد و ناگهان در وحی عافلگیر می شدند. علم هم واقعاً از مراتب وحی است و آثار وحی هم بر آن مترتب است( البته دکتر سروش نوشته است بر او … که غلط است زیرا او ضمیر برای انسان است!) آیاتی از قرآن که پیامبر را از تعجیل در فرو خواندن وحی نهی می کند ناظر به این معنا است:

لاتَحَرُک به لِسانکَ لتعجَلُ به (آیه 16 سوره قیامه)

«زبانت را به شتاب برای خواندن وحی مگردان…» و یا:

«ولا تَجعَل بالقرآن مِن قَبل ان یقضی الیک وحیهُ» (آیه 114 سوره طه )

«پیش از پایان وحی قرآن را با شتاب مخوان…»

اینها همه سخنان خود حضرت محمد است که چون در گفتن آنچه به ذهنش می رسید و او وحی اش می پنداشت تعجیل می کرد، اغلب گفتار ناهنجار و غلط هم می گفت که  سبب خجلت بعدی هم می شد. به این دلیل این دو آیه را گفته که مردم به اشتباهات قبلی اش صورت تعجیلی دهند و بعد از آن از این کار دوری جسته است.

ملای روم نیز دری وری های کتاب مثنوی اش را چنین پینه و رفو کرده است:

لب ببندم هر دمی زین سان سخن                          توبه آرم هر زمان صد بار من

کاین سخن را بعد از این مدفون کنم                      آن کَشنده می کشد، من چون کنم؟

دکتر سروش در صفحه 126 کتابش می نویسد:

«تفاوت علم در غرب غروب زده با علم در اسلام مشرقی همین است. آنان به جسم علم قانع اند و ما به چشم علم و علم چشم می اندیشیم. حالا می توان دانست که چرا به اینها می گویند علم تن و چرا به آن علم زیبا و روشن می گویند علم دل!!»

آقای دکتر سروش!

اگر غرب غروبزده است این همه ترقی و مکاشفه و دانشورزی را چگونه به دنیا هدیه داده است؟ اگر غرب، غروبزده است چگونه مریخ نورد را با هفت ماه راهپیمائی در این کره پیاده کرد و مرتب از این ستاره معلومات و مجهولات دریافت می کند؟ خیر غرب غروبزده نیست. برعکس این مردمان مسلمانند که غروبزده اند و کاسه گدائیشان را به جانب غرب دراز کرده اند که اندکی دانش در آن بریزند. این مسلمانان اند که علم عالمشان عبارت است از شکیات نماز و روزه و اوقات حیض و نفاس!!                                                

کالیفرنیا دکتر محمد علی مهرآسا         12/4/2018

Facebook Comments

فایل های پیوست این مطلب

ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما