جامعه سوسیال دموکرات های لائیک ایران سدلا
 
تاریخی‌

مژگان و فرحناز، دو یار سربدار!

12 ماه گذشته
670 بازدید

مشاهده تصویر

Loading

+ لیست علاقه

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=112835

لینک کوتاه

QR Code For:  مژگان و فرحناز، دو یار سربدار!

مینا انتظاری

نزدیک سی سال بود که آنها را ندیده بودم، البته گاه و بیگاه و در انبوه خاطرات تلخ و شیرین گذشته  آنها را میدیدم، لحظاتی خاص در سایه روشن خواب و بیداری و یا در تنهایی و دلتنگی غربت… گاهی اوقات وسط کاری یا تماشای چیزی یک مرتبه چهره زیبای فرحناز و خنده های قشنگ مژگان به یادم میامد و از خاطرم میگذشت، بعضی وقتها هم خودم به سویشان پرمیکشیدم و برای دیدنشان دوباره به اوین و قزلحصار گذر میکردم…
گفتم که سی سال بود آنها را ندیده بودم، چرا که آنها سالهاست رفته اند، به سفر جاودانگی، همان سفر بی بازگشت و پرواز بسوی ابدیت! حتمآ همه بیاد داریم حکایت حیرت انگیز کوچ پرستوهای عاشق را در آن تابستان سوزان شصت و هفت…

بگذریم، داشتم از دوتن از یاران همبند و عزیز خودم در زندانهای دهه شصت میگفتم. اینکه بعد از سی سال سیاه بالاخره عکسی از آن «دختران آفتاب و خواهران سپیده و مهتاب» بدستم رسید…. عکسی قدیمی و سیاه و سفید از گلهای خوشرنگ و سرسبد یک نسل: مژگان سربی و فرحناز ظرفچی

به عکسهایشان نگاه میکنم، بارها و بارها، گاه با حسرت و اندوه و گاه با عشق و عاطفه، و البته همیشه با غرور و افتخار… هردوی آنها فرزندان خانواده های زحمتکش و درد آشنای جنوب تهران بودند و اتفاقآ هردو متولد ۱۳۴۱ و همسن هم بودیم. آن دو از دختران بی باک و شجاع و پرتلاش تشکیلات دانش آموزی مجاهدین در دوران فعالیتهای سیاسی و مبارزات مسالمت آمیز (فاز سیاسی از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰) در پایتخت بودند.

مژگان در سی خرداد سال شصت و فرحناز هم در همان ایام توسط پاسداران پلید خمینی دستگیر شدند… بعد از تحمل ماهها شکنجه و بازجویی در اوین، سرانجام در بیدادگاههای چند دقیقه ای «انقلاب اسلامی» مژگان به ۱۰ سال و فرحناز به ۸ سال زندان محکوم شدند.
هر دوی آنها از بهترین دوستانم در سالهای زندان بودند. بعد از پشت سرگذاشتن کابوس شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص در اوین، به قزل حصار که رسیدیم تقریبآ همه جا همبند و هم سلول بودیم. هنوز روحیه بالا و خنده هایشان را در سخترین دوران زندان بیاد دارم.
در سالهای نفس گیر ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و در «شبهای بینهایت» حاج داوود رحمانی در قزل حصار که پشت دیوار بند هشت یعنی بند تنبیهی زنان باید تا صبح با چشمبند در هوای سرد سرپا می ایستادیم، شیطنتها و شوخی های بچه هایی همچون فرحناز و مژگان، زجر و خستگی و بی خوابی را برایمان قابل تحملتر می کرد.

یکی از سوژه های خنده دار و شوخی هایی که معمولآ در جمع دوستان خیلی نزدیکتر با هم داشتیم این بود که هرازگاهی بر بال خاطرات محدود سینمایی و هنری که از قبل زندان داشتیم سری هم به هالیوود! میزدیم و مشابهت های با مسمّایی در چهره یاران خود می یافتیم… بطور مثال چهره و خنده های خیلی قشنگ مژگان همیشه مرا بیاد یکی از بازیگران معروف جهان سینما میانداخت و برای همین او را «دوریس» صدا میکردم و او با شنیدن این نام با تمام چهره اش میخندید و با شیطنت ژست میگرفت. همانطور که دوست خیلی عزیزم اعظم عطّاری هم مرا «اِدنا» صدا میکرد و حتی روز آخر هم از پنجره سلولش با همین نام با من خداحافظی کرد…

سال ۱۳۶۴ و دوران کوتاه «رفرم» در زندان بود که ما بعد از سالها محرومیت، میتوانستیم از محوطه محصور در میان دیوارهای سیمانی بلند و سیمهای خاردار، بعنوان هواخوری بند عمومی، استفاده کنیم و صبح های زود قبل از طلوع آفتاب، به محض باز شدن در هواخوری، از داخل بند به بیرون میپریدیم و در هوای آزاد نفس میکشیدیم و بلافاصله در صفوفی منظم و دو نفره به دنبال هم دور آن حیاط می دویدیم: یک، دو، سه، چهار… یک، دو، سه، چهار ….. کم کم ضربات منظم پاها بر روی زمین و شمارش نفر جلودار صف، به ریتمی هماهنگ تبدیل می شد و ما تا طلوع خورشید صبحگاهی می دویدیم. انگار که تمام فشارها و شکنجه های سالیان، بچه ها را قویتر و مقاومتر کرده بود. مژگان و فرحناز عزیزم از بچه های ثابت ورزش و جمع مجاهدین زندان بودند.

دوران «رفرم» زندان که با آمدن هیئتی از طرف دفتر آقای منتظری و متعاقبآ رفتن باند «لاجوردی – رحمانی» از زندانهای تهران شروع شده بود همانطور که انتظار میرفت خیلی کوتاه بود و بازهم سرکوب و خشونت بیرحمانه، سهمیه ما «دوزخیان روی زمین» از «دوران طلایی امام» شد. سال ۱۳۶۵ بازهم دسته دسته برای تنبیه بیشتر راهی اوین شدیم و در همان بدو ورود با ضربه های شلاق و پوتین و مشت و لگدهای دژخیمانی همچون مجتبی حلوایی و باند نامردش، مورد استقبال قرار گرفتیم…

در اعتراض به آن همه ظلم و ستم و بیکسی، مظلومانه دست به اعتصاب غذا یا اعتصاب دارو میزدیم شاید که کسی یا جایی در آن دنیای سراسر سود و سرمایه و سکوت و سازش، صدای در گلو شکسته شده ما را در آن سالهای سیاه بشنود…. در واقع ما بچه های زندان با همان بدنهای رنجور و زخمی و با دست بسته نیز به جلادان «نه» میگفتیم…
در جریان «اعتصاب دارو» بعضی بچه ها از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمر درد مزمنی رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به زندانی توابی که عامل دشمن و زندانیان شده بود مراجعه کند.
بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. ‌فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز در حالت آماده باش بودیم!

یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با ناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتاب می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت، از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که حواستون بهم باشه دارم می رم.
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری که در بین ما به «فاطمه عَرّه» معروف بود، با غربتی بازی جیغ می زد…
کتاب روی دستمان به پرواز در آمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم. ما بکش، آنها بکش. بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده می شد…
پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکایی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی دارویی شهید می شن و شماها اینجا دارو می خواین؟
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش را بستید اونوقت به ما می گید آمریکایی؟ (اشاره او به داستان کیک و کلت و ماجرای ایران گیت و مک فارلین بود.) در این لحظه فاطمه عرّه هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی و گروه ضربتش وسط بند بودند در حالی که شلاقش را کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کُرکُری می خواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟ با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند… معمولآ وقتی به همه بچه های بند حمله می کردند بطور فردی کمتر ضربه می خوردیم تا این که یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند. به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خرد می شود.

گذشت و گذشت و بسیاری اتفاقات دیگر هم از سر گذشت تا به اواخر بهار ۶۷ رسیدیم… روزیکه قرار شد بعد از حدود هفت سال اسارت، بطور موقت از اوین مخوف خارج شوم. اتفاقآ در آن دو روز آخر حبس بازهم با مژگان گلم و فرحناز عزیزم در سالن دو اوین همبند شده بودم…. از دفتر زندان بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی (مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم به هم زدن توی همان اتاق جمع شدند.

برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق شود، مژگان سربی با شهامت جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق شد. هر کدام از بچه ها به بهانه کمک یا خداحافظی، در گوشم پیغامی می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان… فرحناز ظرفچی، مهین قریشی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی حاج زارع، سهیلا محمدرحیمی، زهرا بیژن یار، آزاده طبیب و …

آن زن پاسدار همچنان هل می داد و داد می زد که زودباش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون! زن پاسدار با بلاهت خاصی گفت: چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: اِهه، ‌تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟ به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همه اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور جنوب شهر و از دستگیریهای ۳۰ خرداد شصت بود و شخصیت فداکارش همین بود…

در آن لحظات سخت جدایی و وداع با خیل یاران، فرحناز عزیزم نیز همان جا بود، هفت سال بود که هم بند و هم زنجیر و گاه هم سلول بودیم… دختری مهربان و متین و محکم… با یک دنیا تجربه سیاسی و اجتماعی. دختری پاک و رنج کشیده که پیش از دستگیری، در محلات فقیر و محروم جنوب تهران علاوه بر کار روشنگرانه سیاسی، از طریق همکاری با نهاد امداد پزشکی مجاهدین خلق در انجمن یاخچی آباد، به دختران و زنان بیمار خدمت میکرد و همراه با دیگر یاران مجاهدش همچون مریم پاکباز و منیژه تاج اکبری … تمام توش و توانش را وقف مردم محروم و محبوبش میکرد. دختری که مادر دلیر و دردمندش هم پابپای او میدوید و تلاش میکرد و بعد از دستگیری او هفت سال پشت دیوارها و میله های زندان هر سختی را تحمل کرد برای چند دقیقه ملاقات با اعمال شاقه … البته پدر زحمتکش خانواده هم در غم فراق و سالها اسارت دخترش فرحناز عاقبت طاقت نیاورد و با اندوه جان سپرد….

آنجا، آنجا که زنی
به شکل مادر همه ی پروازها
مهربانی گمشده اش را
در میان فراموشی خاکها میجوید
آری، آنجا
که هیاهوی رویا و خیال و عطر و اشک و بیتابی ست
گور کسی ست
که چشمهایش چراغ همه ی کوچه ها
گامهایش، تصویر همه ی رفتن ها
و تفنگش، عصای دوره گرد آزادی بود

سرانجام در تابستان سیاه ۶۷ به فرمان و فتوای دیو جماران، همبندان دلاورم فرحناز و مژگان و منیژه و مریم و منیره و فروزان و اعظم و سودابه و میترا و ناهید و صدها دختر و زن مجاهد دیگر در زندان مخوف اوین سربدار شدند. بسیاری از آنها همچون مژگان و فرحناز حتی گور و مزاری هم برایشان نگذاشتند. چه تلخ است نسلی که برای آزادی از همه چیز خود، از جان و جوانی و عزیزان خود نیز گذشت حتی یک سنگ قبر هم ندارد.

در آستانه روز جهانی «حقوق بشر» باید از همه مجامع بین المللی منادی حقوق بشر و قدرتهای سیاسی جهانی مدعی عدالت پرسید سهم حقوق بشر فرحناز و مژگان و هزاران انسان قتل عام شده دیگر در متن معاملات کلان تان با جمهوری جلادان در ایران، کجاست و چگونه نوشته میشود!؟

بی تردید روزی نه چندان دور، مردم ستم دیده و نسل جوان و ستم ستیز ایران همراه با رزمندگان آزادی، حقوق غارت شده خود و عزیزانشان را از ملایان تبهکار و حامیان بین المللی شان بازپس خواهند گرفت و جنایتکاران را به پای میز عدالت و عقوبت خواهند کشاند!

مینا انتظاری

آذر ۱۳۹۶
Mina.entezari@yahoo.com
www.mina-entezari.blogspot.com

——————————————————————————————–

پانویس:

۱- نقل خاطره ایی از زندانی سیاسی سابق «شیلا نینوایی» در مورد مجاهد شهید «مژگان سربی» در آن تابستان تب دار شصت و هفت:
« مژگان خیلی شاد و شوخ بود، در همان ایام مرداد ۶٧ روزی که مشغول شیطنت بود گفت: بچه ها چه خوبه که همه همزمان اعدام میشیم و در قبرهای کنار همدیگر قرار می گیریم. مورس هم بلدیم بزنیم پس تنها نمی مانیم؛ در ضمن یادتون باشه اگر یکدفعه خدا یک نفر جهنمی را به بهشت ما فرستاد با انداختن یک سنگ، جلوی نهر شیرعسل را ببندیم و اعتصاب غذا کنیم…»

Facebook Comments

فایل های پیوست این مطلب

نظرات
  1. makaremi
    ۳ بهمن, ۱۳۹۶
    پاسخ

    نظر یکی از عزیزان از ایران :

    استاد مکارمی عزیز
    با خواندن متن سخنرانی شما در پارلمان اروپا به داشتن چنین استادی بر خود بالیدم. استادی که دور از وطن دغدغه وطن دارد و غم این خفته چند، خواب در چشم ترش می شکند…
    صدای شما بی گمان رسا بوده و بر دلها نشسته است هر چند که تاریکی و یاسی آشنا در آن شنیده می شود. به عنوان یک ایرانی که داخل کشور از ابتدای عمرم چند ماهی در آن رژیم و بقیه در این رژیم، لحظه به لحظه با ایران بوده ام و تحولات آن را با امر واقع خودم یعنی بدنم ادراک کرده ام، نمی توانم باور کنم که هیچ کورسوی روشنی…دیده نمی شود چرا که مردم ما ثابت کرده اند که در دل تاریک ترین سیاهی ها نور می بینند:
    چه می گویم که هست این نکته باریک
    شب روشن میان روز تاریک…
    به باور من نه تنها کورسوی روشن که چراغ ها و مشعل های روشنی دیده می شود که حاصل جنگ نرم گفتمان آریایی با گفتمان اربابی است. گفتمانی سرشار از هوش و نبوغ ایرانی که همچون شما حتی در شرایط تبعید و عزلت، خورشیدی می شود و بر تارک تاریک آسمان می درخشد.
    ما در بسیاری از مسائل توانسته ایم زبان زور را از خود دور کنیم در این چهل سال و زبان عقلانیت را حاکم سازیم… ما توانسته ایم اجبار بر حجاب چادر را برداریم… توانسته ایم اکثریت اصول گرا را با اقلیت اصلاح طلب به اکثریت اصلاح طلب و اقلیت اصول گرا تبدیل نماییم… توانسته ایم زبان تهدید، زور و فقط را تا حدود زیادی به زبان بهتر است و پیشنهاد می شود و… تغییر دهیم… توانسته ایم با وجود تحریم های بنیاد بر انداز هویت و اصالت خود را تا حدود زیادی حفظ کنیم و سلطه گران و استکبار جویان جهان را پای میز مذاکره بنشانیم… توانسته ایم در اوج نا امنی های این منطقه کشوری ایمن داشته باشیم از گزند داعش و القاعده و طالبان، کاری که حتی اروپاییان نیز نتوانسته اند با وجود بعد مسافت از این منطقه عصیان!

    اما انسان ,آنهم انسان فرهنگی, راهی خواهد یافت, بی گمان راهی وجود دارد, که گفت و شنود نا شنوایان را به گفت و گویی مدارا جویانه, تبدیل کند. تا آنجا که ” فقط گرایان عقب نشینی کنند.” .
    اما گفتید گفت و شنود ناشنوایان:
    به تازگی قرار است برای کانون ناشنوایان مشهد خدماتی از جانب کلینیک ما ارائه شود به طور رایگان و یا با اقل هزینه… در میان آنها متوجه شدم که آنها گفت و شنودی بسیار انسانی با هم دارند: بر سر هم داد نمی زنند، در سکوت مطلق سخنانی پر هیجان می گویند، احتمالا منظور یکدیگر را به خوبی متوجه می شوند، عاطفه شان را نه در داد زدن و لحن صدا که در پیچ و تاب دستان و علائم چهره شان نشان می دهند و…
    آیا این گفت و شنود اشکالی دارد؟ آیا رواست که این نام بر گفت و شنود انسانهایی نهاده شود که خود را به ناشنوایی زده اند و زبان ناشنوایان را هم بلد نیستند؟!
    من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
    من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
    جایی که هر دو ناشنوا باشند بالاخره راهی می یابند اما جایی که یکی ناشنوا و دیگری ناگویاست، چه می توان کرد؟
    گفتمان امروز ایران این است که یکی عاجز از اعتراض و دیگری عاجز از شنیدن این اعتراض است. یکی ابزار گفتن در اختیار ندارد و دیگری که این ابزار را دارد ابزار شنیدن را!

  2. makaremi
    ۳ بهمن, ۱۳۹۶
    پاسخ

    نظر یکى از دوستان گرامى

    ‎سلام بنظر من هم در قانون اساسی فعلی و هم در بخشی از حاکمیت وهم در نهاد های مدنی وهم در مدیای داخلی وبین المللی این ظرفیت وجود دارد که شنیدن به اصل پذیرفته ای تبدیل شود.از جمله همین نوشتار شما که شما میگویید ومن میشنوم ودر حد خودم پاسخ میدهم.مشکل در اینجاست که محدوده فرکانسی برای شنیدن قایل نباشیم.حد تحمل خودمان را بالاببریم.حتما میشنویم.ان فضا فقط به سپهر سیاسی مربوط نمیشود.بلکه به ابعاد وظرفیت پذیرش خودمان هم مربوط است.موفق باشید.

    نظر یکى از دوستان گرامى دوست عزیز حسن. من از دور همواره نوشته ها ی شما را میخوانم. من با شما همفکرم که تلاشی همگانی نیاز داریم تا باهم راه گفت و شنودجامعه مدنی را با فقط گویان هموار کنیم. البته کارساده ای نیست چون عده ای از انها حکومت و قدرت را در دست گرفته و به هیچ وجه حاظر به از دست دادن ان نیستند. تعدادشان هم کم نیست. راهی بجز انقلابی دیگر به نظر نمیرسد ولی متاسفانه هنوز تعداد جوانها ی روشن و دانا و توانا برای مبارزه و بعد از ان بدست گرفتن امور و بویژه پایبند به اصول اولیه دموکراسی بسیار کم هست. شاید در این مرحله این وظیفه ماست که برای بیشتر کردن ان جوانها کوشش کنیم.

  3. makaremi
    ۳ بهمن, ۱۳۹۶
    پاسخ

    نظر یکى از دوستان گرامى

    ‎سلام بنظر من هم در قانون اساسی فعلی و هم در بخشی از حاکمیت وهم در نهاد های مدنی وهم در مدیای داخلی وبین المللی این ظرفیت وجود دارد که شنیدن به اصل پذیرفته ای تبدیل شود.از جمله همین نوشتار شما که شما میگویید ومن میشنوم ودر حد خودم پاسخ میدهم.مشکل در اینجاست که محدوده فرکانسی برای شنیدن قایل نباشیم.حد تحمل خودمان را بالاببریم.حتما میشنویم.ان فضا فقط به سپهر سیاسی مربوط نمیشود.بلکه به ابعاد وظرفیت پذیرش خودمان هم مربوط است.موفق باشید.

    نظر یکى از دوستان گرامى دوست عزیز حسن. من از دور همواره نوشته ها ی شما را میخوانم. من با شما همفکرم که تلاشی همگانی نیاز داریم تا باهم راه گفت و شنودجامعه مدنی را با فقط گویان هموار کنیم. البته کارساده ای نیست چون عده ای از انها حکومت و قدرت را در دست گرفته و به هیچ وجه حاظر به از دست دادن ان نیستند. تعدادشان هم کم نیست. راهی بجز انقلابی دیگر به نظر نمیرسد ولی متاسفانه هنوز تعداد جوانها ی روشن و دانا و توانا برای مبارزه و بعد از ان بدست گرفتن امور و بویژه پایبند به اصول اولیه دموکراسی بسیار کم هست. شاید در این مرحله این وظیفه ماست که برای بیشتر کردن ان جوانها کوشش کنیم.

ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما