امروز جمعه ۰۲ اسفند ۱۳۹۸

ساعت ۰۳:۲۴

 
فرهنگ و هنر

قرار بیگ بن لندن ساعت پنج بعدازظهر

5 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=122935

لینک کوتاه

با شور و شوق عجیبى خودم را
به میعاد گاه مى رسانم
قرار ما ساعت پنج زیر ساعت بیگ بن لندن بود
و من سر ساعت انجا بودم
پیامکى دریافت کردم
خیلى متاسفم من همسر و سه فرزند دارم
امید که بتونى منو ببخشى
چه شوخى بى جا و بى نمکى
یک ساعت گذشت و من دقیقه شمارى مى کردم و بى تاب بودم
اخرین اشعه هاى خورشید را مى دیدم که رو به افول است
سوز و سرما غوغا میکرد
انگشتانم را که از شدت سرما
سرخ و کرخت شده بودند
به دهانم نزدیک کرده و ها مى کنم
کمى که گرم مى شود انها را زیر بغلم مى گذارم تا شاید کمى گرم تر شوند
قرار ما ساعت پنج بعد از ظهر بوده
مدت زیادیست که زیر این ساعت
به انتظار ایستاده ام
این چهارمین باریست
که زنگ ساعت مى نوازد
و این بار ساعت هشت را اعلان مى کند
دلشوره عجیبى ارامم نمى گذارد
همه چیز دست به دست هم داده
نگرانى، سرما، گرسنگى و بى پولى
پاهایم دیگر توان و یاراى خود را از دست داده است
بغض عجیبى گلویم را مى فشارد
نه پول دارم و نه جایى را مى شناسم
سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده
گرماى اشک را روى گونه هایم
کم کم احساس مى کردم
فکر مى کردم حتى نتوانم اشک بریزم
اما دیدم اشتباه کرده ام چون بغضم ترکیده بود
اشکهایم مثل باران سرازیر شد
حالا دیگر سوزش گونه هایم هم از اشک و سوز سرما
به دردهایم اضافه شده بود
اه خدایا کمکم کن
نمى دانستم چه باید بکنم
به هر طرف نگاه مى کردم او را نمى دیدم
همه چهره ها برایم غریبه بودند
دیگر طاقت نداشتم سنگینى بدنم را تحمل کنم سرم گیج مى رفت گرسنه و تشنه بودم
دستم را به دیوار گرفتم
و به ان تکیه کردم
و دیگر هیج چیز به یاد ندارم
از صداهاى نا مفهوم و گرماى
لذت بخشى کم کم به خود امدم
چشمهایم را ارام باز کردم
خودم را در اطاق زیبائى دیدم
که از تمیزى برق مى زد
نگاه ارامى به اطرافم انداختم
نمى دانستم کجا هستم
روى تخت زیبا و تمیزى بودم
خدایا خواب مى بینم
من کجا هستم و اینجا کجاست
کمى افکارم را جمع کردم
به یاد قرار دیروز افتادم و حال نزارم
کمى دورتر خانم و اقاى جوانى را دیدم که بسیار شیک روى مبل
نشسته و ارام مشغول گفتگو بودند
به زور کمى جا بجا شدم
همه اندامم درد داشت
تا توانستم روى تخت بنشینم
با حرکت من توجه انها به طرف من معطوف شد
به طرف من امدند وبا خوشرویى
سلام کردند
من هم سلام دادم و کمى خودم را
با خجالت جمع و جور کردم
خانم مهربان جلو امد و دستم را در دست گرفت و جویاى حالم شد
گفتم گرم و خوبم فقط گرسنه ام
مرد جوان که بسیار هم زیبا و جنتلمن بود
سریع از اطاق بیرون رفت و برگشت
چند دقیقه بعد خانمى که لباس فرم بر تن داشت با یک سینى
غذا وارد اطاق شد
و صبحانه مفصلى که در سینى بود روى میز کوتاه روى تخت
جلوى من گذاشت
این اولین بار نبود که صبحانه ام
را روى تخت مى خوردم
ان مرد به کنارم امد و سرمى را که در دستم بود به ارامى از دستم جدا کرد و گفت اسم من امیر است
بفرمایید نوش جان کنید
صدایش بسیار گوش نواز بود
و در عمق چشمان مهربانش
چیزى را یافتم که تا به حال ندیده بودم
خانم زیبا گفتن من آیدا هستم
فقط توانستم بگویم از اشنائیتون خوشحالم
من پرى ناز هستم
دستهایشان را به طرفم دراز کردند
و با من دست دادند
و اظهار خرسندى کردند
همزمان گفتند کمى شما را تنها
مى گذاریم
انها دوباره به طرف مبل رفتند
با ولع شروع به خوردن کردم
و به فکر فرو رفتم
که فقر و تنگدستى و گرسنگى
چقدر سخت است
چون تا به حال چنین تجربه
تلخى رو نداشتم
انرژى تازه اى در رگهایم مى دوید
دیگر سیر شده بودم
میز را کمى از خود دور کردم
انگار تازه به خودم امده بودم
اطرافم را برانداز کردم
همه چیز در اطرافم شیک و عالى بود
تازه متوجه شدم اینجا بیمارستان نیست
و خانه شخصى است
به زن و شوهر زیبا و مهربانى که
روى مبل مشغول گفتگو بودند
نگاهى کردم و با خود فکر کردم
چقدر خوشبخت هستند
و یاد قرارم افتادم و انتظار و نیامدن مردى که فکر مى کردم
همه کس و همه باور من است
مى خواستم همسرش شوم و مادر فرزندانش باشم
دوباره ناخواسته اشکهایم فرو ریختند
بسیار دلشکسته و حساس شده بودم
چطور توانسته بود انقدر استادانه از راه دور من را گول بزند که ترک وطن کنم و به لندن بیایم
به خاطر دیدارش
امدن ان خانم براى بردن میز غذا
رشته افکارم را از هم گسست
از او براى صبحانه تشکر کردم
کیفم را کنار تخت دیدم
اینه را از ان بیرون اوردم و نگاهى به خود کردم
چقدر ژولیده و رنگ پریده بودم
کمى موهایم را مرتب کردم
دستى به سر و رویم کشیدم
کمى از رژ خوشرنگ دوست داشتنیم زدم
کمى عطر زدم و نفس عمیقى کشیدم
حالا احساس خوبى داشتم
باز میزبانان را دیدم که به طرفم
مى امدند
حالا من هم لبخندى روى لب داشتم
نزدیک من که رسیدند
بانوى جوان گفتند به به چقدر
زیباتر شده اید
و مرد جوان با لبخند زیبایى
گفتند و عطر دلخواه من
این بو همیشه مرا مست مى کند
احساس خوبى داشتم
گونه هایم از شرم گرم شده بود
از تعریف هاى انها تشکر فراوان
کردم و از لطف و بزرگواریشون
صندلى هاى کنار تخت را جلو کشیدند و نزدیک تخت من
نشستند
از انها پرسیدم که چه مدت است
اینجا هستم
و چطور من را پیدا کرده اند
خانم که لهجه شیرینى داشتند و معلوم بود بزرگ شده انگلیس هستند
شروع به تعریف کردند
که دیروز من و برادرم براى گردش و خرید به لندن امده بودیم ضمن گردش به قسمت توریستى ساعت معروف لندن رسیدیم
که بسیار هم شلوغ بود
در همان موقع بود که من شما را دیدم و به خواهرم گفتم
چه بانوى زیبا و موقرى هستند
در همین بین به نزدیکى شما رسیده بودیم
که یکباره دیدم شما دارید تعادلتون رو از دست میدین و حالتون خوب نیست و امکان اینکه نقش زمین بشید زیاده
با خواهرم به کمک شما شتافتیم
و از سقوط شما جلوگیرى کردیم
در اغوش ما بى هوش شدین
با کمک توریستها شما را به اتومبیل رساندیم و به منزل خود اوردیم
چون پزشک هستم با کمک خواهرم کارهاى اولیه را شروع کردم
متوجه شدم از سرما و خستگى زیاد به این حال دچار شدید
مراقبت هاى لازم را انجام دادیم
تا حالا که در خدمت شما هستیم
حالا نوبت شماست که تعریف کنید
دهانم از تعجب باز مانده بود
خداى من
اینها خواهر و برادرند
نه زن و شوهر
اونها متوجه نبودند در مغز کوچک من چه مى گذرد
خداوندا چه سرنوشتى در انتظارم است
گیج و منگ بودم نمى دانستم
از کجا باید براشون شروع کنم
اجازه خواستم از تخت پائین بیایم
ابى به دست و صورتم بزنم
و روى مبل بنشینم
دور هم جمع شدیم به خاطر اینهمه لطف و مهربانیشون تشکر فراوان کردم
دستور قهوه و کیک دادند
موقع نوشیدن قهوه همه گذشته
برایم تداعى شد
براشون تعریف کردم که از طریق
شبکه هاى مجازى با مردى اشنا شدم
بعد از یک سال قرار شد به دیدارش بیایم و زیر ساعت بیگ بن ملاقاتى داشته باشیم
متاسفانه به لندن که رسیدم
کیف و چمدانم را دزدیدند
و من ماندم و کیف پاسپورت که مقدار ناچیزى پول و یک رژ لب
و تلفنم در ان بود
متاسفانه هر چه تماس گرفتم
جوابى نشنیدم
فکر کردم حتما سورپرایزى دارد
خودم را به محل ملاقات رساندم
پیامکى دریافت کردم
که مرا ببخش من همسر و سه فرزند دارم
و متاسفم از این که تو را به بازى گرفته ام
من باز هم نمى خواستم باور کنم
فکر کردم حتما شوخى مى کند
ساعتها در همان محل ملاقات
ایستادم
من از خانواده مرفهى هستم
اما در ان زمان در غربت هیچ چیز نداشتم
جز ندامت و پریشان حالى
تمام باورها و اعتمادم نقش بر زمین شده بود
اگر شما به دادم نرسیده بودید
شاید الان دیگر زنده نبودم
باز هم اشک امانم نمیداد و مانند باران پائیزى تمام صورتم را پوشانده بود
آیدا با دنیایى از مهربانى مرا
در اغوش گرفت و نوازش کرد
امیر هم دستمال ها را به من
تعارف مى کرد
که اشک هایم را پاک کنم
چشمان زیبا و نگرانش دو دو مى زد
تلفن را اوردند که با خانواده ام
تماس بگیرم که نگران نباشند
به پلیس براى دزدیده شدن
کیف و چمدانم گزارش کردند
و گفتند اینجا را خونه خودت
بدون تا هر زمان که دوست داشتى خوشحال مى شویم
که با ما باشید چون ما هم تنها هستیم
وقتى از خانواده ام که ادمهاى
سرشناسى در ایران بودند
گفتم انها را شناختند
و به پدر و مادرم اطمینان دادند
که حالم خوب و جایم امن است
در انجا با بودن انها خیلى خوش مى گذشت
همه دیدنى هاى لندن را به من نشان دادند
امیر پسر بسیار خوب و دوست داشتنى بود
و از طرز نگاه هایش متوجه علاقه اش به خودم شده بودم
ناگفته نماند که من هم نسبت به او علاقمند شده بودم
اما هیچ کدام به روى خود نمى اوردیم این دوست داشتن و عشقى که داشت جوانه میزد
تا ان شب سرنوشت ساز
از سینما بر گشته بودیم
و مشغول خوردن چاى
آیدا گفت بچه ها یک پیشنهاد
عالى براتون دارم
اصرار داشتیم پیشنهادش را بشنویم
گفت به شرط اینکه هر دو تاتون
حرف بزرگتر رو گوش کنید
ما هم قبول کردیم
آیدا گفت پرى ناز عزیزم حاضرى با داداش امیرم ازدواج کنى
انگار همه خون بدنم در گونه هایم جمع شده بود
هنوز شرم دخترانه در وجودم
بود و من این را دوست داشتم
تمام وجودم فریاد ارى دوستش دارم را سر داده بود
بعد پرسید داداش امیرم حاضرى با پرى ناز عزیزم ازدواج کنى
امیر همه وجودش اشتیاق بود
و فقط مى خندید انگار شوک شده بود قطره هاى اشک شوق از چشمان همیشه زیبایش فرو مى ریخت
حالا هر سه گریه مى کردیم
و یکدیگر را در اغوش کشیده بودیم
من و امیر نگاه عاشقانه اى به هم کردیم
هم زمان با هم گفتیم بله آیداى عزیزمان با کمال میل حاضریم
هفته بعد با لباس عروس و داماد
براى برگزارى جشن ازدواج وارد
ایران شدیم
که این شادى بزرگمون رو در کنار
خانوادهامون جشن بگیریم
و با اونها سهیم شویم
تازه فهمیده بودم عشق واقعى چقدر زیباست
و چقدر خوشبختیم
.
” شیده “
.
فاطمه داودى 15/9/2017

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما