فرهنگ و هنر

“دل شیداى حافظ “

5 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=124320

لینک کوتاه

منوچهر تقوی بیات

غزل ۱۳۶
۱ـ ‌سالها‌ ‌دل ‌‌طلبِ جامِ جم از ‌‌ما‌‌ مى‌کرد
آنچه‌‌ خود ‌‌داشت، ‌ز ‌بیگانه‌ تمنّا‌‌ مى‌کرد
۲ـ گوهرى ‌کز ‌صدفِ ‌کون ‌‌و ‌‌مکان‌‌،‌‌ بیرون ‌‌بود ‌‌
طلب ‌‌‌از ‌گمشدگانِ‌ لبِ‌ دریا‌‌‌ مى کرد
۳ـ مشکل‌ِ خویش‏ بَرِ ‌پیرِ‌مغان ‌بردم ‌‌دوش‏
کو‌ بتأئیدِ نظر ، ‌‌‌حّلِ معمّا ‌مى کرد
۴ـ دیدمش ‏‌خرّم ‌‌و‌ خوشدل ‌قدح‌ باده‌‌ بدست
وندر ‌آن‌ آینه، صد گونه‌ تماشا مى‌کرد
۵ـ گفتم‌ ‌این ‌جام‌ِ جهان ‌بین ‌به تو کى ‌داد حکیم‌؟
‌گفت‌‌: «‌‌آن ‌‌روز ‌که ‌‌این ‌‌گنبدِ ‌مینا‌‌ مى‌کرد»
۶ـ ‌« ‌بیدلى در ‌همه‌ احوال ‌خدا با‌ او بود»
« ‌‌او ‌‌نمى‌دیدش‏ و از دور ‌‌خدایا‌‌‌ مى‌کرد»
۷ـ « ‌‌‌آنهمه شعبده‌‌ى خویش ‏که ‌مى‌کرد ‌اینجا‌‌»
« سامرى پیشِ‏ ‌عصا ‌و ‌‌‌ید بیضا‌ ‌مى‌کرد‌»
۸ـ ‌‌« ‌فیض‏ روح القدس‏ ‌ار باز مدد‌ فرماید»
« ‌‌دیگران هم بکنند‌‌، ‌‌‌آنچه‌ ‌مسیحا ‌‌مى‌کرد‌»
۹ـ ‌آنکه‌‌ چون‌‌غنچه ‌‌دلش ‏‌راز ‌حقیقت‌‌ بنهفت
‌ورقِ ‌‌‌خاطر ‌‌‌از‌ این‌‌‌ نکته‌‌‌، ‌‌محشّا ‌مى‌کرد؛
۱۰ـ ‌گفت‌‌:‌‌« ‌‌آن یار کزو ‌گشت ‌‌‌سر‌دار ‌بلند» ‌
« ‌‌جرمش ‏‌این‌‌‌ بود‌ که ‌‌اسرار ‌هویدا ‌‌مى‌کرد»
۱۱ـ گفتمش‏ ‌سلسله‌ زلفِ ‌بتان‌ از ‌پىِ ‌چیست‌؟
گفت‌:‌‌« ‌حافظ ‌گله‌اى‌‌از ‌‌دلِ ‌‌ شیدا‌‌ مى‌کرد»
در باره ى غزل ۱۳۶: همانگونه که شیوه ی کار من است این غزل را از دیوان حافظ به ویراستاری پرویز ناتل خانلری برگزیده ام که شماره ی ۱۳۶ را دارد. در هر جا بیتی از دیوان را گواه می آورم در کنار هر بیت شماره ی سمت راست، شماره ی بیت و شماره ی سمت چپ شماره غزل را نشان می دهد. من همیشه آنچه در دیوان حافظ خانلری نوشته شده است را نگاه می کنم و با دیگر دیوان ها می سنجم. درباره ی این غزل زنده یاد مسعود فرزاد در مقاله اى که در روزنامه ى کیهان به تاریخ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۵۲ و پس‏ از آن به پیوست در کتاب ” حافظ ، گزارشى از نیمه راه ” به چاپ رساند، در همان مقاله در ‌صفحه ى پ‌ ـ ۹۲ کتاب نامبرده، درباره ى غزل هاى حافظ و چگونگى پیش‏ و پس‏ بودن بیت هاى آن‌ها‌، چنین مى نویسد: « … نابجایى ابیات غزلهاى حافظ مسئله ایست که کم و بیش‏ در سراسر دیوان به چشم مى خورد. … پیشینیان تحقیقى ما نه تنها متوجه این مسئله نبودند بلکه درست معکوس‏ آن را میگفتند یعنى معتقد بودند که غزل مجموعه اى است از ابیات که غیر از وزن و قافیه هیچ ارتباطى میان آنها وجود ندارد و هر بیتى از نظر معنى مستقل است … درست است که این تعریف بطور کلى درباره ى بسیارى از غزل هاى فارسى ( چه قبل از حافظ و چه بعد از حافظ، مخصوصاً بعد از او ) صادق است ولى اصولاً شامل حال غزل حافظ نمیشود. من یقین دارم که عده معتنابهى غزل در‌ آثار شعراى دیگر مى‌توان یافت که داراى توالى معین هستند‌… بعلاوه این جلد دوم ( دیوان ب ) باید از حیث توالى ابیات غزل ها کاملاً و دقیقاً تصحیح شود. در متون مختلف ترتیبهاى مختلفى از ابیات غزل واحد ضبط شده است و براى تعیین توالى صحیح ابیات مهارت انتقادى فراوان لازم دارد. ولى مسلماً این کار هرچند مشکل است غیر ممکن نیست.»
مسعود فرزاد در سال ۱۳۲۱ براى نخستین بار در مقاله اى زیر نام « دل شیداى حافظ »، ترتیب ویژه اى از ابیات را براى این غزل پیشنهاد مى کند که قلم ستیزى هاى فراوانى را بدنبال مى آورد. این غزل بازگو کننده ى داستان دل دیوانه ى حافظ است. تا کنون برخی این غزل را عرفانى تفسیر کرده اند، اما ما بر سر آنیم که راز دل دردمند حافظ را که وى از بیم زاهدان و دین باوران گرانجان، در پرده و با‌ کنایه هاى فراوان بیان داشته است، روشن و بى پرده بگوییم. حافظ در غزل سرایى از سبک عراقى پیروى مى کند و خمیرمایه ى این سبک و شیوه از غزل سرایى، تمثیل، تلمیح و بکار بردن واژه هاى فلسفى، عرفانى، صوفیانه، دینى و از این دست در آن است. حافظ در دیوان خود از اصطلاحات سه جریان فکرى حاکم در قرن هشتم هجرى؛ یعنى اسلام، عرفان و تصوف بر ضد آن ها استفاده مى کند و به آن ها مى تازد و ما در‌ جاى جاى این نوشته به فراوانى از آن ها نمونه می آوریم. در این غزل نیز واژه هاى عرفانى فراوانى هست، ما مى کوشیم تا نشان دهیم که این واژه ها با معنى رایج آن ها در قرن هشتم به کار نمى رود و اگر همان معنا را بدهد، از کنایه هاى پیچیده شده در آن ها، نباید به آسانى گذشت‌. از آن جایى که درون مایه ى این غزل یک گزارش‏ همراه با گفتگو در باره ى جایگاه مردم و یا بهتر بگوییم؛ درباره‌ى انسان خدایى مى باشد‌، ما مى‌کوشیم تا چگونگى این گزارش‏ و جایگاه واژه هاى” گفتم” و ” گفت” را در این غزل، از دیدگاه خود، نشان دهیم.
حافظ مى گوید سال ها دلِ من که خودش‏ جام جهان بین است و توانایى گره گشایى و قدرت روشن بینى دارد، از “ما” جام جهان بین طلب مى کرد. من چون از توانایى هاى ” آدمى بچه ” آگاه نبودم در پى این خواهش‏ “دل” به این در و آن در زدم و شیوه هاى فکرى گوناگون را آزمودم. واژه ى “بیگانه” در بیت نخست، یعنى شیوه هاى فکرى بیگانه، در برابر “پیرمغان “، یعنى شیوه فکرى آشنا، در بیت ۳ به کار گرفته شده است. سپس‏ مى افزاید؛ شگفت آن که این ارزشمندترین گوهر‌هستى، از غواصانی که نه تنها به ژرفای دریا برای یافتن گوهر دسترسی پیدا نکرده اند بلکه راه دریا را نیز گم کرده اند، مروارید طلب مى کرد. این مشکل، یعنى این آرزوى دل را که مى خواست جهان به گونه اى که هست ببیند را به نزد پیر مغان بردم. او با کمک و به نیروى “نظر” یا اندیشه مشکلات جهان را حل مى کرد. پیش از زرتشتی گری؛ مغان خردمندان و پیران قبیله ماد بودند. ( دهخدا در برابر واژه ی مغان؛ می نویسد؛ « مغان. [ م ُ ] (اِ) جمع مغ… سیسرو خطیب رومی که در یک قرن پیش از میلاد می زیسته می نویسد:« مغان نزد ایرانیان از فرزانگان و دانشمندان بشماراند، کسی پیش از آموختن تعالیم مغان به پادشاهی ایران نمی رسد. مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت. آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند…)
واژه ى ” نظر” با پسوندها و پیشوندهاى گوناگون کم و بیش ۹۵ بار در دیوان حافظ به کار رفته است، مانند اهل نظر، علم نظر، شیوه ى نظر، نظربازى و از این دست. نظر برابر با نگاه، نگرش‏، بینش‏، فکر، اندیشه، تفکر و … است. لغت نامه ى دهخدا مى نویسد: « ( اصطلاح منطق ) … قاضى باقلانى گفته است؛ نظر فکرى است که به وسیله آن علم به چیزى یا گمان قوى بدان طلب مى شود … اهل نظر؛ مردمان زیرک و بافراست و با بصیرت ( ناظم الاطباء )‌. از ارباب نظر که در معقولات صاحب تصرف و عقیده مخصوص‏ است و معلوماتش‏ صرف تقلید از دیگران نیست.( یادداشت مؤلف )‌…» به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر ـ به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را ۴/۴. “نظر” در دیوان حافظ، بیشتر به معنى بینش‏، نگرش‏ و اندیشه ى مستقل مى آید و در برابر اخبار، احادیث و تقلید کورکورانه به کار گرفته مى شود.
در بیت ۴ مى گوید پیرمغان را دیدم که سرزنده و شاد بود، جام بزرگى در دست داشت و در آن به شیوه هاى گوناگون تماشا مى کرد‌. از او پرسیدم، خداوند جان و خرد(مزدا یعنى بخشنده ى خرد‌؛ به گفته ی فردوسی: به نام خداوند جان و خرد ـ کزین برتر؛ اندیشه بَر، نگذرد)، این جام جهان بین را کى به تو داده است، او پاسخ داد: همان روزى که این جهان را برپا کرد( یعنی روز ازل‌) و در پى آن مى افزاید: « بیدلى همیشه خدا با او بود اما او خدا را نمى دید و از دور خدا را صدا مى کرد.». بیت هاى ۸ و ۹ مى تواند از حافظ نباشد و اگر بپذیریم که این دو بیت نیز از آن حافظ است، در آن صورت تعریضى است به قران که مى گوید آن بیدل به کمک قران و داستان هاى آن در این جا‌، پیش‏ ما، شعبده راه انداخته بود( اشاره است به پیشینه ى مدرسه اى حافظ )؛ همان گونه که سامرى نزد موسى جادو مى‌کرد. اگر بنا باشد که جبرییل به شکم مادر کسى بدمد هر کسى بى آن که از خود جوهرى داشته باشد مى تواند مانند عیسا بشود. پیر که راز حقیقت را در باره ى ان الحق گفتن حلاج مى دانست و مانند غنچه اى، تو در تو، در دل خود پنهان ساخته بود، یاد حلاج از اندیشه اش‏ گذشت ( رقم خاطر از این نکته محشا می کرد) و گفت: « آن یار که چوبه ی دار از او شرف یافت و سربلند شد، جرمش‏ ( ان الحق گفتن بود) این بود که انسان را خدا مى دانست نه موجودى دیگر را. حافظ مى گوید او را که عاشق انسان بود کشتند‌، زنجیر زلف بتان از پی چیست؟ آن زنجیرها، که او عاشق آن ها شده بود و همچنان برجاست، براى چیست؟ آیا کسى دیگر عاشق زنجیر زلف بتان نخواهد شد؟ در پاسخ مى گوید:« چون حافظ از دل دیوانه ى خود گله کرده بود، آن زنجیر ها براى بستن پاى دل دیوانه است.» این مصراع آخر مقطع جوابى است به بیت مطلع که حافظ شکایت دل دیوانه را نزد پیر مغان برده بود.
معنى غزل، بیت ۱:
۱ـ ‌سالها‌ ‌دل ‌‌طلبِ جامِ جم از ‌‌ما‌‌ مى‌کرد
آنچه‌‌ خود ‌‌داشت ، ‌ز ‌بیگانه‌ تمنّا‌‌ مى‌کرد
یکى از آن واژه هایى که‌ از آن معنای عرفانى و یا صوفیانه بیرون آورده اند، واژه ى “دل” است. “دل” در اینجا، دلى نیست‌ که عرفا یا صوفیه به ‌کار مى برند. “دل” ، در ‌این غزل، دل عاشق و دل از دست شده‌ى شاعر‌است، براى آن که هر گمانى از واژه ى “دل”، دور شود حافظ در همین غزل و در بیت واپسین، آن را “دل شیدا” مى نامد، پس‏ این “دل” به گونه اى که صوفیان مى گویند؛ نمى تواند لطیفه ى ربانى و روحانى باشد. در بیت ۶ این غزل، حافظ خود را “بی دل” یعنى دلباخته، عاشق، عاشق انسان، “عاشق سلسله ى زلف بتان” مى خواند. در دیوان حافظ واژه ى “دل” شاید بیش از ۶۰۷ بار و ترکیبات دیگر دل و نیز “قلب” بیش‏ از ۱۰۰ بار به کار رفته است( آمار واژه ها را از”فرهنگ واژه نمای حافظ” نوشته ی مهین دخت صدیقیان برگرفته ام). براى دریافتن معنى دل مى باید تمام موارد یاد شده را‌ با موشکافى بخوانیم تا بتوانیم به معنى درست آن راه یابیم. فرهنگ معین چم امروزى واژه ى دل را چنین مى نگارد:« ۱: ( پز‌.) عضو داخلى بدن بشکل صنوبرى که ضربانهایش‏ موجب دوران خون میگردد؛ قلب. ۲ـ ( عم .) شکم. ۳ـ خاطر، ضمیر.۴ـ جان، روان. ۵ـ مغز، سر‌… ۸ـ مرکز. ۹ـ جرأت، شهامت. ۱۰ـ ( تص‏.) لطیفه ى ربانى و روحانى و آن حقیقت انسان است و مدرک و عالم و عارف و عاشق است. ۱۱ـ (تص‏.) محل تفصیل معانى؛ نفس‏ ناطقه…»
واژه‌ى دیگرى ‌که در بیت نخست این غزل به کار رفته است و برخى از آن برداشت عرفانى کرده اند‌،« جامِ جم » است. فرهنگ معین در‌جلد پنجم صفحه هاى ۴۱۹ و ۴۲۲، «جامِ جم » را با جام‌ کیخسرو‌، جام گیتى نما، … و جام جهان بین، یکى دانسته است و در صفحه ى ۴۳۳ مى نویسد:« … جم + شید؛ جم درخشان « یعنى روشنایى درخشان ». دکتر منوچهر مرتضوى در کتاب مکتب حافظ خود‌، در بیش‏ از ۷۷ رویه ى کتاب‌، به جامِ جم پرداخته است و از آن میان، در صفحه‌ى ۱۷۱، مى نویسد: « … بضِرس‏ قاطع مى توان گفت تفسیر« جامِ جم » روشنتر و مختصرتر از آنچه حکیم ‌سنایى‌« در ‌طریق التحقیق‌» آورده امکان پذیر نیست: …” به یقین دان که جامِ جم دل توست ـ مستقر سرور و غم دل توست” … و از آن تعبیر عرفانى کرده است. او از قول تاریخ گزیده ى حمدالله مستوفى مى نویسد‌: … کیخسرو در جام گیتى نماى احوال او مشاهده کرد، اهل معنى گویند جام گیتى نماى درون صافى او بود و درون مصفى را حجاب نبود: بدین سبب بعضى او را پیغمبر دانند.»
اما از نگاه ما جامِ جم به معنى لغوى آن؛ «‌جامِ روشنایى » نزد حافظ، همان جام مى است، زیرا بنا به افسانه ها‌، نخستین بار جمشید شراب را یافته و یا کشف کرده است ( ترجمه ى تفسیر طبرى جلد دوم ص‌۴۰۲.) در این بیت و بسیارى دیگر از شعرهاى حافظ، « جامِ جم » به معنى شراب انگورى‌؛ تعریضى است به صوفیان و طامات بافان دیگر: ( هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خواند ـ رموز جامِ جم از نقش‏ خاک ره دانست۵/۴۸ ( و ) آن کس‏ که بدست جام دارد ـ سلطانى جم ‌مدام دارد۱/۱۱۵ ( و ) ساقى بیار باده و با محتسب مگو ـ انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت۱/۴۵۹ ( و۵/۵، ۵/۸۰، ۱/۱۱۴ ،۴/۱۱۴، ۱/۱۱۵، ۱/۱۳۷، ۳/۲۴۱، …۴/۴۲۳، ۱۰/۴۲۵، ۱/۴۳۹،،۲/۴۷۹ … از نگاه ما، بنا به آنچه گفته شد، “دل” به معنى: روان، اندیشه، خاطر و درون جان حافظ است: ( در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟ ـ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست۳/۲۶)، “دل” میل و کشش‏ درونى حافظ است. همان نیرویى که او را به جستجوى حقیقت واداشته است و او ناگزیر شیوه هاى گوناگون فکرى را آزموده است. همان انگیزه اى که او را واداشته تا به نوع خود؛ انسان یا “آدمى بچه” عشق بورزد.
حافظ در بیت نخست مى‌گوید‌ که دل من سال ها از من جام جم یا جام جهان بین مى خواست. من در ‌جستجوى جام جهان بین،( به بیگانه)یعنی به مکتب هاى فکرى گوناگون روى آوردم و دست آخر دریافتم که “جامِ جم” همان جام مى یا “باده ى مغان” است. او مى گوید؛ روان من(دل من) تشنه ى یافتن سرچشمه‌اى بود تا بتواند به کمک آن جهان را آن گونه که هست؛ درست ببیند‌. دست آخر به یارى “پیرمغان”‌، (‌که از دیدگاه ما؛ همان فرهنگ کهن سال ایران زمین است)، دریافته است که از “بیگانه” کارى ساخته نیست. “بیگانه” نزد حافظ به معنى عرب و مسلمان نیز هست:« مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ـ ولى معاشر رندان آشنا مى باش‏۷/۲۶۹‌». شگفت آن که “دل” آرزوى چیزى را مى کرد که خودش‏ توانایى رسیدن به آن را داشت.
چکیده ی بیت ۱ـ: روان و درون من سال ها از من مى خواست تا به او توانایى دیدن جهان را بدهم و آنچه را که او از “بیگانه” ( دین و طریقت هاى بیگانه) مى خواست خود به انجام آن توانا بود.
بیت دوم:
۲ـ گوهرى ‌کز‌صدف‌ِ کون ‌‌و‌‌مکان‌‌،‌‌ بیرون‌‌بود ‌‌
طلب ‌‌‌از ‌گمشدگانِ‌ لب‌ِ دریا‌‌‌ مى کرد
حافظ مردم (انسان) را عزیزترین و با ارزش‏ ترین موجود در جهان مى داند و با تمام جان و دل خود به او عشق مى ورزد و او را جان، جانا، جانانه، جانان، جان ما، جانِ من، جانِ عزیز۹/۳۸، عزیز تر از جان ۶/۳۴۶ و “جانِ جهان” مى داند:« گفتم اى جانِ جهان دفتر گل عیبى نیست ـ که شود فصل بهار از مى ناب آلوده۸/۴۱۴» و« خان ابن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد ـ آن که مى زیبد اگر جانِ جهانش‏ خوانى۲/۴۶۳». درباره ی این بیت باید به یاد داشت که: الف‌ ـ نزد حافظ ممدوح شخص‏ پادشاه نیست بلکه ممدوح راستین حافظ، انسان است و با چنین ارزشى ‌است که ممدوح ستایش‏ مى شود، ب‌ ـ این پادشاه یعنى سلطان حسن ایلخانى در بغداد فرمانروا بوده و نه در شیراز، حقوق و مقررى هم به حافظ نمى داده است یعنى حافظ او را به خاطر پول و زر مدح نکرده است، بلکه کسى است که عبیدزاکانى دوست و یار عزیز حافظ را که از بیم جان از شیراز گریخته بود پناه داده است.
واژه هاى ” گوهر”، “صدف” و “دریا” ، مروارید را به یاد مى آورد و غواصانى که مروارید را از ژرفاى دریا صید مى کنند نه از لب دریا، از همین روى حافظ واژگان “گمشدگان لبِ دریا” را در اینجا به کار مى برد، یعنى کسانى که نه تنها به ژرفاى دریا راه ندارند بلکه در لب دریا هم راه خود را نمی توانند پیدا کنند. این بیت نشان مى دهد ‌که حافظ براى پیدا کردن یک جهان بینى درست به خطا از، پیشوایان دین و طریقت هاى گوناگون، جامِ جهان بین طلب کرده است.
چکیده ی بیت ۲: روان من ( انسان ) که برترین و ارزشمندترین گوهر هستى است و از صدف کون و مکان فراتر است، از گمشدگان لبِ دریا ( و نه از غواصان ژرفاى آن )، مروارید و گوهر طلب مى کرد.
بیت سوم:
۳ـ مشکل‌ِ خویش‏ بَرِ ‌پیرِ‌مغان ‌بردم ‌‌دوش‏
کو‌ بتأئید نظر ، ‌‌‌حّلِ معمّا ‌مى کرد
دیشب ( شبى در گذشته ها)، خواسته‌ى دل خود‌ را، که از من جامِ جهان بین می خواست، پیش پیر مغان (فرهنگ ایران) بردم. یعنى؛ دل من، از من شیوه ى نظر و یا شیوه ى اندیشه اى را طلب مى کرد که با آن بتواند جهان را آن گونه که هست ببیند. پیر مغان که صدها سال آزمون هاى راستین زندگی را پشت سرداشت، به چیزى که نمى دید و با اندیشه ى او سازگار نبود باور نداشت. پیرمغان از شیخ و مجتهد و فقیه پیروی نمی کرد. او به کمک بینش‏ و اندیشه، گره ى پیچیدگى هاى جهان را مى گشود. در اینجا پیرمغان، پیر متعارف صوفیان و عارفان نیست، زیرا پیران نزد صوفیان نام مشخص‏ و القاب متنطن دارند، در حالى که پیرمغان حافظ نام و نشان مشخص‏ ندارد و فرهنگ و آموزش‏ هایش‏ براى حافظ اهمیت دارد. همانگونه که در بالا گفتیم، در دیوان حافظ واژه ى “نظر” ۹۵ بار و واژه هایى مانند “نظرباز”، “نظربازى” ، “اهل نظر”، “علم نظر”، ” بینش‏”، “بینا” و نیز دیگر واژگانى که با چشم و دیدن سروکار دارد، بسیار آمده است. تنها واژه ى “دیدن” ۲۸۴ بار شمارش‏ گردیده است. همه ى این واژه ها در راستاى اهمیت دادن به دیدن و پذیرفتن از راه چشم؛ نظر و بینش‏ است. فرهنگ معین در زیر واژه ى نظر مى نویسد:« …۱ـ نگاه کردن، نگریستن. ۲ـ بنظر آوردن… ۷ـ اندیشه، تفکر … ۹ـ نگاه … ۱۰ـ نظریه، عقیده …»
چکیده ی بیت ۳: دیشب، دشوارى دل خویش‏ را به پیشگاه پیر مغان( داناى فرهنگ باستانى ایران) بردم، فرهنگی که به کمک بینش‏ و جهان بینى خود، گره از پیچیدگى هاى جهان مى گشاید، به شنیده ها بها نمی دهد بلکه به بینش و آزمون باور دارد.
بیت چهارم:
۴ـ دیدمش‏‌ خرّم ‌‌و‌خوشدل ‌قدحِ‌ باده‌‌ بدست
وندر ‌آن‌ آینه، صدگونه‌ تماشا مى‌کرد
از آنجایى که پیر جهاندیده و بزرگ تر از دیگران است جامش‏ بزرگ و مانند قدح است. در آیین مهر، از آیین هاى باستانى ایران، جام پیر‌، بزرگ تر از جام دیگران بوده است، داراى هفت خط بوده و تا هفتمین خط جام را برای او از مى پر می کردند. حافظ مى گوید پیرمغان شاداب و خندان بود و در آن جام به شیوه هاى گوناگون نگاه مى کرد. در آیین مغان مى، نه تنها حرام و ناپاک نیست، بلکه پاک و سپندا است. در بیت نخست ” دل”، از حافظ جامِ جم مى خواهد، تا در آن، بتواند جهان را، همانگونه که هست ببیند. در این بیت پیرمغان، جامى بزرگ در دست دارد و در آن صد گونه تماشا مى کند. این جام مى تواند کنایه از دل، (به تعبیر فرهنگ ایرانی نیز باشد)، که همان درون و یا روان است‌.
چکیده ی بیت۴: او را دیدم شاداب و خندان که‌ جام بزرگى در دست داشت و در آینه ى آن جام به شیوه هاى گوناگون، صد گونه تماشا مى کرد.
بیت پنجم:
۵ـ گفتم‌ ‌این ‌جامِ‌ جهان ‌بین ‌به تو کى ‌داد حکیم‌؟
‌گفت‌‌: «‌‌آن ‌‌روز ‌که‌‌ این ‌‌گنبدِ ‌مینا ‌‌مى‌کرد»
جامِ پیرمغان، جهان بینى یا بینش‏ پیر مغان است و حافظ مى پرسد حکیم یا خداوند خرد، کى این جام یا توانایى دیدن جهان را به تو داده است، پیر در پاسخ مى گوید: در همان زمان که این جهان بى کرانه پدید آمده است یعنى در ازل این توانایى به من و هر‌انسان دیگرى داده شده است. در پى این سخن مى گوید: “بیدلى” …
چکیده ی بیت ۵: از‌او پرسیدم این دانش‏ یا جامِ جهان بین را، خداوند خرد، کى به تو داده است؟ گفت‌: در آغاز هستى که این آسمان پهناور پدید آمده است.
بیت ششم:
۶ـ ‌« ‌بیدلى در ‌همه‌ احوال ‌خدا با‌ او بود»
« ‌‌او‌‌ نمى‌دیدش‏ و از دور ‌‌خدایا‌‌‌ مى‌کرد»
در اینجا پیر مغان اشاره به حافظ می کند و او را بیدل می خواند. در این غزل، “بیدل” به معنى دلباخته، عاشق، شیدا، دیوانه و نیز کسى است که از دل خود بى خبر است‌. پیر مغان از پى آن که مى گوید: بیدل از آغاز جهان این بینش‏ را داشته است، سخنش‏ را دنبال مى کند و مى گوید: تو، اى “بیدل”! تو،‌ از توانایى “دل و‌‌درون” خود ناآگاه بودى و نمى دانستى که جز تو کسى ترا یارى نخواهد کرد. در این بیت حافظ با واژگان : “خدا با او بود” و “او نمى دیدش‏”، به روشنى سخن از جهان خدایى مى راند که در زبان های اروپایی به آن “پانته ایسم” می گویند، خدایى که دیدنى است و “بیدل” آن را در همه جا حتا در وجود خودش‏ مى تواند به بیند. این نشان مى دهد که او، سال ها بیهوده از دور خدا را صدا زده است. خدایی که همیشه و در “همه احوال”، با او می بوده و ” بیدل” نمى توانسته او را ببیند، کسى جز خود “بیدل”، نمى تواند باشد، که خود جزیى از جهان است. واژه ى “نمى دیدش‏” از فعل دیدن با واژگان، “تأیید نظر” در بیت سوم، در یک راستا و به معنى کمک گرفتن از دیدن براى باور کردن، بکار رفته است.
چکیده ی بیت ۶ : شیدایى که از دل خود بى خبر بود، در همه ى حالت ها و چگونگى هاى هستى، جهان را و خود را که پاره اى از جهان است، مى دید، باور نمى کرد و از دور خدا را صدا مى کرد.
بیت هفتم:
۷ـ « ‌‌‌آنهمه شعبده‌‌ى خویش ‏که ‌مى‌کرد ‌اینجا‌‌»
« سامرى پیشِ‏ ‌عصا ‌و‌‌‌ ید بیضا‌ ‌مى‌کرد‌»
آن “‌‌بیدل‌‌” آن دیوانه اى‌ که از توانایى‌هاى خود بى‌خبر بود، اینجا و در نزد ما تردستى‌ها مى‌کرد‌، فضل و کمال به ما مى فروخت، تمثیل مى زد، حدیث مى آورد و همان دستان ها و تردستى هایى را مى کرد که سامرى پیش‏ موسا مى کرد( تمثیلی از قران است).
چکیده ی بیت ۷‌: آنهمه تردستى که آن “بیدل” اینجا پیش‏ ما مى کرد‌، همانند چشم بندى هایى بود که سامرى نزد موسا مى کرد.
بیت هشتم:
۸ـ ‌‌« ‌فیض‏ روح القدس‏ ‌ار باز مدد‌ فرماید»
« ‌‌دیگران هم بکنند‌‌، ‌‌‌آنچه‌ ‌مسیحا ‌‌مى‌کرد‌»
اگر بیت پیشین و این بیت را از حافظ بدانیم، مى توانیم بگوییم که پیر مغان با تعریض‏ به داستان هاى قران، همچنان رو به ” بیدل” مى گوید: اگر جبرییل کمک کند و به شکم مادر کسى بدمد، هر کسی(دیگران) هم مى تواند همان کارهایی را انجام دهد که عیسا انجام مى داد‌، زیرا در چنین حالت هر کس بدون آن که از خود گوهر و یا توان ویژه اى داشته باشد، ابرمرد می شود. یعنی عیسا از خود توان و ویژگیِ ویژه ای نداشته است.
چکیده ی بیت۸: اگر جبرییل کمک کند و به شکم مادر کسى بدمد، هرکسى مى تواند همان کارهایى را بکند که عیسا مى کرد.
۹ـ ‌آنکه‌‌ چون‌‌ غنچه ‌‌دلش ‏‌راز‌ حقیقت‌‌ بنهفت
‌ورق ‌‌‌خاطر‌‌‌ از ‌این‌‌‌ نکته‌‌‌، ‌‌محشّا ‌مى‌کرد؛
محشا یعنی نوشته ی حاشیه ای؛ یعنی نوشته ای که بر حاشیه نویسند. حافظ ‌گزارش‏ خود‌ را دنبال مى‌کند‌ و مى‌گوید‌: آن ‌کسى‌ که راز‌ حقیقت مربوط به خدا بودن مردم را می داند [رازى ‌که اگر فاش‏ شود سر‌آدم را به باد مى دهد] و این راز در لابلاى برگ هاى (غنچه ی) اندیشه اش پنهان نوشته شده است‌، سرگذشت حلاج از کناره هاى اندیشه اش‏ می گذرد. او نکته اى را به یاد آورد و گفت…
چکیده ی بیت ۹: کسى که راز حقیقت مربوط به خدا بودن مردم را در برگ های غنچه ی اندیشه اش همچون نوشته ای نهفته دارد، بر اندیشه اش‏ آن نکته می گذرد و چنین می گوید.
۱۰ـ ‌گفت‌‌:‌‌« ‌‌آن یار کزو ‌گشت ‌‌‌سر‌دارِ ‌بلند» ‌
« ‌‌جرمش ‏‌این ‌‌‌بود‌ که ‌‌اسرار‌ هویدا ‌‌مى‌کرد»
پیرمغان در باره ى راز مربوط به حلاج (آن الحق یعنی من خدا هستم یا من راستین هستم)، گفت: آن دوست و همراه( کسى که راه او مانند راه من است) و دار از او سربلندى و افتخار کسب کرده است یعنی پس‏ از او بر سردار رفتن افتخار گردیده است، گناهش‏ این بود ‌که آن راز را آشکار ساخت و در کوى و برزن به آواز بلند‌، گفت “اَن الحق” (یعنى من خدا هستم ) یا من راستین و سزاوار هستم‌.
چکیده ی بیت ۱۰: گفت آن دوست که دار، پس‏ از او سربلندى و شرف یافت، گناهش‏ این بود که رازها را آشکار مى کرد.
بیت یازدهم:
۱۱ـ گفتمش‏ ‌سلسله‌ ی زلف‌ِ بتان ‌از‌ پىِ‌ چیست‌؟
گفت‌:‌‌« ‌حافظ ‌گله‌اى ‌‌از ‌‌دلِ‌‌ شیدا‌‌ مى‌کرد»
به او گفتم که زنجیر زلف خوبان و آدمى بچگان، براى چه کارى است؟ یعنى اگر او را که عاشق مردم بود و انسان را سزاوار پرستیدن مى دانست، کشتند؛ این زلف ها که او عاشق آن ها بود، براى چه کارى است، این ها چه می شود‌؟ آیا این سلسله ها براى آن نیست که این عشق دنبال شود؟ یعنى با کشتن عاشقان، عشق از بین نمى رود و تاریخ عشقِ به مردم گواه راستینِ این عشق است‌. گفت این زلف ها براى آن است که حافظ عاشق آن ها بشود. یعنى حافظ به آن ها دل ببندد یا آن ها براى بستن دل دیوانه ی حافظ و یا دل بستن حافظ است. چون حافظ در بیت نخستین این غزل از “دلِ شیداى” خود گله کرده بود، این زنجیرها براى بستن آن دلِ دیوانه است تا حافظ نیز همان راهى را برود که “آن یار”، یعنی حلاج، رفت. یاد‏ حافظ نیز گرامى است زیرا پیرانه سر‌، چون حلاج، سرخود را در راه عشق به مردم باخت.
چکیده ی بیت۱۱: به او‌گفتم: زنجیر زلف دلبران براى چه کارى است؟ گفت: چون حافظ از دل دیوانه‌ى خود گله کرده است، آن زنجیر ها براى بستن دیوانه است.
منوچهر تقوی بیات
استکهلم ـ بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۹۸ خورشیدی برابر با ۱۲ ماه فوریه ۲۰۲۰ میلادی

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما