«نابود باد ظلم و ظالم» اگر از ریشههای فکری و تاریخی خود جدا شود، از یک فریاد عدالتخواهانه بهشعاری بیجان فروکاسته خواهد شد. آنچه امروز پیش روی ماست، تنها یک بحران سیاسی نیست؛روایتی است از سالها وارونه شدن ارزشها، جایی که معیار حق و باطل نه اخلاق، بلکه مصلحت قدرتبوده است.
سالهاست که واژهها از معنا تهی شدهاند؛ عدالت به ابزار تبلیغ بدل شده، اخلاق در خدمت قدرتنشسته و حقیقت زیر انبوهی از توجیه، تقدس و ترس مدفون مانده است.
آنان که همواره از «رعایت» سخن میگویند، باید نخست پاسخ دهند: رعایتِ چه چیز و حرمتِ چهکسی؟ هنگامی که کرامت یک ملت پایمال میشود، سکوت دیگر نامی جز تسلیم ندارد. وقتی استبداد درجامه تقدس ظاهر میشود و ظلم با زبان آسمان سخن میگوید، خاموش ماندن تنها انفعال نیست؛چشم پوشیدن از حقیقت است.
سالهاست که جامعه با واژههایی چون «الان وقتش نیست»، «صبر کنید» و «تند نروید» به خوابدعوت شده است؛ واژههایی که بیش از آنکه دعوت به عقلانیت باشند، بهانهای برای استمرار وضعموجود شدهاند. تاریخ نشان داده است که هیچ ظلمی تنها با قدرت ظالم دوام نمیآورد؛ سکوتتماشاگران نیز در بقای آن سهم دارد.
تلخ آنجاست که گاه منافع ملی در برابر خواستههای ایدئولوژیک رنگ میبازد و پرسشگری، که نخستیننشانه حیات یک جامعه است، قربانی مصلحتاندیشی و بیم از دست دادن حداقل امنیت و معاشمیشود. هنگامی که انسان برای حفظ «یک لقمه نان» ناچار به خاموشی شود، سکوت دیگر انتخابنیست؛ محصول سازوکاری است که معیشت را به ابزار مهار اندیشه تبدیل کرده است.
ایدئولوژی، آنگاه که به ابزار قدرت بدل شود، دیگر صرفاً یک باور نیست؛ سامانهای برای مهندسی ذهناست. در چنین ساختاری، اطاعت جای اخلاق را میگیرد، بقای قدرت بر جان انسان مقدم میشود وفضیلت، نه در اندیشیدن، بلکه در فرمانبرداری تعریف میشود.
بازتولید مداوم اسطورههای تراژیک، تقدیس رنج، ستایش مرگ و تبدیل قربانی شدن به فضیلت، ذهنجامعه را به گونهای شکل میدهد که اعتراض، گناه و سکوت، فضیلت جلوه میکند. هنگامی که چنینباوری نهادینه شود، زنجیرها دیگر تنها بر دست و پا نیستند؛ بر ذهنها بسته میشوند.
ترس نیز تنها از زندان و اعدام زاده نمیشود. ترس واقعی آنجاست که انسان هر صبح نگران نان، آینده وامنیت ابتدایی خانواده خود باشد. حکومتی که سفره مردم را به گروگان بگیرد، پیش از آنکه جسم رااسیر کند، اراده را به اسارت کشیده است.
در کنار این، دوقطبیهای ساختگی، جامعه را از درون فرسوده میکنند؛ خودی و غیرخودی، مؤمن وکافر، دوست و دشمن. جامعهای که اعضایش از یکدیگر بترسند، توان ساختن آیندهای مشترک را ازدست میدهد و سرمایه اجتماعیاش آرامآرام فرو میریزد.
تا زمانی که قداست ساختگی قدرت در ذهن جامعه شکسته نشود، سکوت همچنان در لباس «رعایت» بازتولید خواهد شد. گذار واقعی، پیش از آنکه در خیابان رخ دهد، باید در ذهن اتفاق بیفتد؛ آنجا کهاحترام به انسان جایگزین ترس از ایدئولوژی شود.
در چنین بزنگاهی، مسئولیت روشنفکری تنها تحلیل نیست؛ روشن کردن مرز میان ایمان شخصی وبهرهبرداری سیاسی از دین است. تا زمانی که این دو از یکدیگر تفکیک نشوند، مفاهیم مقدس همچنانمیتوانند برای توجیه سرکوب، خشونت، غارت و حذف مخالفان مصادره شوند.
اگر حقیقت همچنان قربانی مصلحت شود و سکوت همچنان فضیلت شمرده شود، بهای آن را نه فقطامروز، بلکه نسلهای آینده خواهند پرداخت؛ با فرسایش اخلاق، فروپاشی سرمایه اجتماعی، مهاجرتبهترین فرزندان این سرزمین و تحلیل رفتن تدریجی ایران.
تاریخ، حافظهای طولانیتر از عمر حکومتها دارد. روزی خواهد رسید که از هر نسلی بپرسند: «وقتیحقیقت زیر بار قدرت دفن میشد، شما چه کردید؟» و آن روز، هیچ پاسخی سنگینتر از سکوت نخواهدبود.
و به تعبیر مظفر فیروز:
«مظلوم مباش تا ظالم پیدا نشود.»
ی. صفایی
نهم جولای ۲۰۲۶
کانال شعرها، نوشتارها و مقالات: