نگاهی از منظرِ جامعهشناسیِ فرایندی به جنگِ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و اثرهای دروندولتی و میاندولتیِ آن
داود غلام آزاد
هانوفر،۲۵اکتبر۲۰۲۶
چکیده
جنگی که ایالات متحده و اسرائیل در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) علیه ایران آغاز کردند، قرار بود «جمهوری اسلامی» را در چند روز فرو بریزد. نتیجه وارونه شد. نظامِ حکومت از هم نپاشید، خیزشِ مردمیِ مورد انتظار رخ نداد، و دولتِ سیاسی از روحانیسالاریای با توجیهِ دینی به دولتی امنیتی با توجیهِ ناسیونالیستی دگرگون شد. این جستار میپرسد چرا جنگی تا این حد جز آن پیش میرود که نقشهکشانش میخواستند. نشان میدهد که فرایندهای اجتماعی از درهمتنیدگیِ نقشهها و کنشهای آدمهای بسیار پدید میآیند و از همین رو هیچ کنشگرِ یگانهای نمیتواند مهارشان کند. در درونِ کشور، جنگ به جامعهٔ دولتمند ضربه زد اما دولتِ سیاسی را تقویت کرد، توازنهای قدرت را درونِ دستگاهِ حکومت به سودِ سپاه پاسداران جابهجا کرد و کمقدرتیِ مردم را در هر چهار اجبار بیشتر کرد. در سطحِ میاندولتی، فرایندِ گرهِ دوسویهای را به راه انداخت، توازنهای قدرت را در منطقه جابهجا کرد و به این فرض پایان داد که راههای بزرگِ دریایی یک بار برای همیشه امناند. جستار با این پرسش به پایان میرسد که اپوزیسیونِ دموکرات از این همه باید چه درسهایی بگیرد.
نقشهها و فرایندها
برای جنگها نقشه میکشند، برای پیامدهایشان نه. این تجربه به قدمتِ خودِ جنگ است، و با این حال هر نسلی از استراتژیستها دوباره فراموشش میکند. جنگ با ایران نمونهای عبرتآموز از همین تجربه است.
انتظارِ حملهکنندگان روشن بود. جنگ قرار بود فقط چند روز طول بکشد. با کشتنِ رهبرِ انقلاب، کلِ نظامِ حکومت قرار بود فرو بریزد. مردمی که در دیماهِ ۱۴۰۴ (ژانویهٔ ۲۰۲۶) هزارهزار به خیابان آمده بودند و خونین سرکوب شده بودند، حالا قرار بود به پا خیزند. و در درونِ دستگاهِ قدرت هم قرار بود کسی پیدا شود که حاضر باشد با پیروزمندان کنار بیاید. به الگوی ونزوئلا، هدف نه تغییرِ رژیم که دگرگونیِ رژیم بود: یکی دو چهرهٔ کلیدی را برمیداری و بقیه خودشان را با وضعِ تازه وفق میدهند.
هیچکدام از اینها پیش نیامد. «جمهوری اسلامی» سقوط نکرد. حتی یک فرماندهٔ سپاه هم به طرفِ مقابل نپیوست. مردم علیه حکومت برنخاستند. برعکس، بخشی از آنان دورِ کشور جمع شدند و در این میان دورِ کسانی هم که بر کشور حکم میرانند. پس از حدودِ چهل روز، با میانجیگریِ پاکستان، آتشبسی برقرار شد که نه دوام آورد و نه صلحی به بار آورد. از آن زمان وضعیتی میانِ جنگ و صلح حاکم است، با محاصرهٔ دریایی، تحریمهای سختتر و حملههای متقابل.
چطور چنین چیزی ممکن است؟
شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، پاسخی ساده اما پرپیامد به این پرسش میدهد. فرایندهای اجتماعی از درهمتنیدگیِ نقشهها و کنشهای آدمهای بسیار پدید میآیند. هیچیک از این آدمها مسیرِ کل را نقشه نکشیده و هیچکدام هم نمیتواند آن را مهار کند. هر طرف بر پایهٔ نیتهای خودش عمل میکند. اما آنچه از برهمکنشِ همهٔ این نیتها بیرون میآید، از هیچکدامشان فرمان نمیبرد. پویشی از آنِ خود شکل میگیرد که از بالای سرِ همهٔ درگیران میگذرد.
از اینجا بینشِ دومی میآید. در نگاه به گذشته میشود نشان داد که چرا رویدادی ناگزیر از پیِ رویدادی دیگر آمد. اما در نگاه به آینده فقط میشود گفت چه چیزی ممکن است و چه چیزی محتمل. کسی که جنگ را طوری نقشه میکشد که گویی میشود نتیجهاش را مثلِ یک ماشین از پیش حساب کرد، این دو جهتِ نگاه را با هم اشتباه میگیرد. او ضرورتِ نگاه به گذشته را با گشودگیِ آینده یکی میگیرد.
سبکِ اندیشهٔ حملهکنندگان
چرا نقشهکشان اینقدر از بیخ اشتباه کردند؟ این اشتباه علتی داشت، و علتش در سبکِ اندیشهٔ آنها بود. آنان «جمهوری اسلامی» را پیکری میدیدند با یک سر. فرضشان این بود که سر را که بزنی، تن از کار میافتد. این تصویر از سروکار داشتن با ماشینها و موجوداتِ زنده میآید. شاید کمابیش دربارهٔ یک دیکتاتوریِ نظامیِ انعطافناپذیرِ عربی صدق کند که قدرتش به یک نفر بند است. اما دربارهٔ شکلی از حکومت که از ۱۳۵۷ در ایران شکل گرفته، صدق نمیکند.
«جمهوری اسلامی» هیچوقت برای کارآمد بودن یا محبوب بودن ساخته نشده بود. برای تاب آوردنِ تکانها ساخته شده بود. چند کانونِ قدرت دارد: روحانیت در قم، سپاه پاسداران، طبقهٔ سیاسی و محافلِ اقتصادیِ درهمتنیده با آنها. این کانونها در یکدیگر رسوخ کردهاند. حرفِ آخر را رهبر میزد، اما راه رسیدن به آن حرفِ آخر همیشه محلِ کشمکش و پر از تعارض بود. این شکل از حکومت همان سالهای نخست دیده بود که بخشِ بزرگی از چهرههای اصلیاش در انفجارها کشته شدند، و باز هم نشکسته بود.
در فاصلهٔ جنگِ خرداد ۱۴۰۴ (ژوئن ۲۰۲۵) و جنگِ اسفند ۱۴۰۴ (فوریهٔ ۲۰۲۶)، این پخششدنِ قدرتِ تصمیمگیری عامدانه بیشتر هم شد. به هر فرمانده و هر مقامِ غیرنظامی دستور داده شد که برای روزِ کشتهشدنش تا چهار جانشین تعیین کند. برای رویدادهای مشخص، واکنشها از پیش تعیین شد تا کسی مجبور نباشد اول اجازه بگیرد. تولیدِ تسلیحات هم در سراسرِ کشور پخش شد و چندلایه ایمن شد. کشوری به وسعتِ اروپای غربی به عمقِ استراتژیک تبدیل شد.
یکی از کارشناسانِ باسابقهٔ سیاستِ ایران نتیجه را با تصویری گویا وصف کرده است: هر کس به این دولت حمله کند، مشتش را به ژله میکوبد. ضربه فرو میرود اما چیزی نمیشکند. اینجا معلوم میشود که اندیشیدن بر پایهٔ پیکربندیها با اندیشیدن بر پایهٔ صورتبندیها چه فرقی دارد. کسی که حکومت را پیکربندیای از اجزای ثابت میبیند، دنبالِ آن جزءِ تعیینکننده میگردد که باید برداشته شود. اما کسی که آن را شبکهای از وابستگیهای متقابلِ آدمهایی میبیند که این شبکه را با هم میسازند، میداند که این شبکه پس از هر دخالتی خودش را از نو سامان میدهد. ناپدید نمیشود، دگرگون میشود. حکومت شیئی نیست که بشود خردش کرد. رابطهای است میانِ آدمها، و رابطهها پایداریِ خودشان را دارند.
جالب است که حملهکنندگان به نخستین شکستشان چه واکنشی نشان دادند. وقتی «جمهوری اسلامی» پس از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ سقوط نکرد، به این نتیجه نرسیدند که تصویرشان از آن غلط است. به این نتیجه رسیدند که به اندازهٔ کافی زور به کار نبردهاند. تصویر سرِ جایش ماند، فقط مقدارِ دارو بیشتر شد. اینجا سبکی از اندیشه آشکار میشود که در برابرِ واقعیتِ ناسازگار، نه با یادگرفتن که با تکرار پاسخ میدهد. آنچه واقعیت در برابرِ شاکله میگذارد، دلیلی برای تغییرِ شاکله به حساب نمیآید، بلکه دلیلی برای اینکه باید با عزمی بیشتر به کارش بست.
نخستین پیامدِ داخلی: ضربه به جامعهٔ دولتمند، تقویتِ دولتِ سیاسی
آنچه از این نتیجهگیریِ نادرست بیرون آمد، اول از همه در درونِ ایران دیده میشود. برای فهمِ پیامدهای داخلی، یک تمایز ضروری است. جامعهٔ دولتمند همهٔ آدمهایی را در بر میگیرد که در سرزمینی سازمانیافته بهصورتِ دولت با هم زندگی میکنند و به هم وابستهاند، با خانهها، مدرسهها، بیمارستانها، دانشگاهها، کارگاهها و کارخانههایشان. دولتِ سیاسی دستگاهِ حکومتی است که بر این جامعهٔ دولتمند فرمان میراند. این دو یکی نیستند. اما نفعِ حکمرانان همیشه در این است که آنها را یکی جلوه دهند. خود را تجسمِ «ملت» معرفی میکنند و کلِ آن را «دولتملت» مینامند.
جنگ این تمایز را از دو سو همزمان کمرنگ کرد. حملهکنندگان اعلام کردند که هدفشان حکومت است، نه مردم. اما آنچه در ابعادی گسترده ضربه خورد، جامعهٔ دولتمند بود. به گزارشِ جمعیت هلال احمر ایران، تا اوایلِ آوریل ۲۰۲۶ بیش از ۱۲۵ هزار واحدِ غیرنظامی آسیب دیده یا ویران شده بود، از جمله حدودِ ۱۰۰ هزار واحدِ مسکونی، ۲۳ هزار و ۵۰۰ مغازه، ۳۳۹ مرکزِ درمانی، ۳۲ دانشگاه و ۸۵۷ ساختمانِ مدرسه و دیگر مراکزِ آموزشی. تأسیساتِ صنعتی هم هدف قرار گرفت و ویرانیشان رساندنِ برق، آب و کالا را مختل کرد. از جمله جاهایی که بمباران شد، دانشگاه صنعتی اصفهان بود، یکی از بزرگترین دانشگاههای کشور. انستیتو پاستورِ تهران هم سخت آسیب دید، قدیمیترین مؤسسهٔ پژوهشِ پزشکیِ کشور که از زمانِ تأسیسش در ۱۲۹۹ (۱۹۲۰) واکسن تولید میکند. در نخستین روزِ جنگ، یک موشکِ کروزِ آمریکایی به دبستانی در میناب در جنوبِ کشور خورد. بر پایهٔ یک بررسیِ مستقل، دستکم ۱۵۵ نفر جان باختند که حدودِ ۱۲۰ نفرشان کودک بودند.
زبانِ حملهکنندگان این تمایز را باز هم کمرنگتر کرد. رئیسجمهورِ آمریکا از نابودکردنِ «جمهوری اسلامی» حرف نزد. تهدید کرد که ایران را نابود میکند، ملت را، تمدنش را. در ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ (۷ آوریل ۲۰۲۶) گفت امشب یک تمدنِ کامل خواهد مرد. وزیرِ خارجهٔ آمریکا در مهرِ ۱۴۰۵ (اکتبر ۲۰۲۶) در آتن، لشکرکشیِ خشایارشا به آتن را الگوی نخستینِ تهدیدِ بیرونی علیه غرب جلوه داد و به این ترتیب تمدنِ ایرانی را در نقشِ دشمنی تاریخی نشاند. به جای دشمنی با یک شکلِ حکومت، دشمنی با یک کشور نشست.
به این ترتیب یکیانگاریای دوگانه رخ داد. حملهکنندگان در عمل با جامعهٔ دولتمند طوری رفتار کردند که گویی همان دولتِ سیاسی است. و حکمرانان حالا میتوانستند با اعتباری تازه ادعا کنند که خودشان همان جامعهٔ دولتمندند. هر دو یکیانگاری در یک جهت کار کردند. مردم خودشان را هدفِ حمله دیدند.
شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، برای این فرایند مفهومی دقیق دارد. آدمها تکافتاده زندگی نمیکنند، بلکه در واحدهای بقایی که به آنها وابستهاند: خانوادهها، اجتماعهای محلی، جامعههای دولتمند. نسبتِ میانِ آنچه یک آدم «من» تجربه میکند و آنچه «ما» تجربه میکند، ثابت نیست. با وضعیت تغییر میکند. اگر واحدِ بقا از بیرون تهدید شود، این توازنِ ما و من به سودِ «ما» جابهجا میشود. این جابهجایی تا حدِ زیادی پیشاآگاه رخ میدهد. تصمیم نیست، واکنشِ عاداتِ اجتماعی است، یعنی همان پیشآمادگیای که ادراک، داوری و کنش را پیش از هر تصمیمِ آگاهانه سامان میدهد.
گویاترین نمونه در عین حال روشنگرترین نمونه هم هست. وقتی رئیسجمهورِ آمریکا تهدید کرد که همهٔ نیروگاهها و پلهای کشور را نابود میکند، مردم در بسیاری از شهرها دورِ این تأسیسات زنجیرِ انسانی بستند. روی پلاکاردهایشان نوشته بود حمله به تأسیساتِ انرژی جنایتِ جنگی است. نهادهای دولتی به تشکیلِ این زنجیرها فراخوان داده بودند و تبلیغاتی همراهیشان کردند. اما به گزارشها، کسانی هم در آنها شرکت داشتند که در دیماه در خیابانها سرنگونیِ حکومت را فریاد زده بودند. این را اعلامِ وفاداری به حکومت خواندن، بدفهمی است. این آدمها از دولتِ سیاسی دفاع نکردند. از شرایطِ عامِ زندگیِ مشترکشان دفاع کردند: برق، آب، راهها، اینکه فردا هم بتوانند کار کنند، خانه را گرم کنند و غذا بپزند. با این کار دقیقاً از همان چیزی دفاع کردند که هستهٔ سیاستِ دموکراتیک است، یعنی شرایطِ عامِ بازتولیدِ جامعه. اینکه دستگاهِ حکومت این دفاع را بهطورِ نمادین به نامِ خود مصادره میکند، چیزی از محتوای واقعیاش کم نمیکند. اما نشان میدهد که جنگ تا چه حد به سودِ حکمرانان تمام شد.
دومین پیامدِ داخلی: از شهادت تا «ملت»
یکیانگاریِ دوگانهٔ کشور و حکومت، پایهای را هم که حکمرانان بر آن تکیه میکنند، تغییر داد. کشتنِ رهبرِ انقلاب در ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریهٔ ۲۰۲۶) قرار بود علامتِ فروپاشی باشد. نقطهٔ آغازِ مشروعیتی تازه شد.
چگونگیِ این کشتن در این میان نقشی تعیینکننده داشت. علی خامنهای پنهان در پناهگاه نمرد، در حالِ فرار نمرد، مثلِ صدام حسین یا معمر قذافی نمرد. او در روزِ روشن، در محلِ کارش، در ماهِ رمضان کشته شد، همراه با اعضای خانوادهاش، از جمله دخترش، عروسش، یک نوه و دامادش. برای آن بخش از جمعیت که به دلایلِ دینی، ایدئولوژیک یا اقتصادی پیوندی نزدیک با حکومت دارد و نتایجِ انتخابات آن را حدودِ یکپنجم نشان میدهد، این مرگ الگوی دیرینِ شهادتِ شیعی را زنده کرد، شهادتِ امامِ سوم در کربلا. حکمرانان بیدرنگ همین تعبیر را پخش کردند. مردی که در دقیقههای پیش از مرگش احتمالاً از هر زمانِ دیگری در سیوشش سالِ حکومتش منفورتر بود، در دقیقههای پس از آن محبوبتر از پیش شد.
اما هستهٔ دینی بهتنهایی نمیتوانست ورق را برگرداند. آنچه تعیینکننده بود، این بود که آدمهایی از منطقهٔ خاکستریِ گستردهٔ میانِ ردِ قاطع و تأییدِ قاطع به آن پیوستند. این منطقهٔ خاکستری در هر نظمِ حکومتی سیال است. میتواند کوچک شود یا به این یا آن سو گسترش یابد. جنگ آن را به سوی حکمرانان کشاند، نه از راهِ دین، بلکه از راهِ این احساس که خودِ کشور زخم خورده است. وقتی مراسمِ تشییع، که چند بار به تعویق افتاده بود، سرانجام در تیرِ ۱۴۰۵ (اوایلِ ژوئیهٔ ۲۰۲۶) برگزار شد، جمعیتی آمد که هیچکس در واشنگتن انتظارش را نداشت. رئیسجمهورِ آمریکا تعجبش را پنهان نکرد و گفت خیال میکرده مردم از خامنهای متنفرند.
حکمرانان بهسرعت دست به کار شدند. سپاه پاسداران دیگر پیش از هر چیز نگهبانِ دین معرفی نمیشود، بلکه مدافعِ کشور. این چرخش از پس از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ آغاز شده بود. روی پوسترها آرشِ کمانگیرِ اسطورهای دیده میشود که تیرهایش به موشک بدل شدهاند، و وزارتِ خارجه به نقشبرجستههای باستانیِ نقش رستم استناد میکند. «جمهوری اسلامی» دههها این میراثِ پیش از اسلام را خوار شمرده بود. همزمان، اجرای حجابِ اجباری تا حدِ زیادی کنار گذاشته شد. هر کس امروز در تهران راه برود، زنانی را در کافهها میبیند که روسری ندارند یا آن را سرسری انداختهاند. نسبتها تا حدی وارونه شده: وقتی مادری دخترش را به مدرسهٔ دولتی میبرد، دختر باید روسری داشته باشد و مادر نه.
اینجا طنزی بس تلخ از پیامدهای ناخواسته پیداست. آنچه جنبشِ زنان از ۱۴۰۱ با فداکاریهای بزرگ خواسته بود، حالا تا اندازهای پیش آمده است. اما نه بهصورتِ حقی بهدستآمده، بلکه بهصورتِ مدارایی اعطاشده. حقی نیست که بشود به آن استناد کرد، بلکه گذشتی است که هر لحظه میشود پسش گرفت. شکنندگیاش از هماکنون پیداست: از اواخرِ تابستانِ ۱۴۰۵، تندروهای نزدیک به سپاه خواستارِ سختگیریِ دوبارهاند، و یک مقامِ ارشد گفته است فقط شرایطِ جنگی مانعِ آن است. و این گشایش نه بهصورتِ شکستِ حکومت، بلکه بهصورتِ ابزارِ حفظِ خودِ آن پیش آمده است. حکمرانان نمادی از انضباطِ دینی را با حسننیتِ مردمی معاوضه میکنند که برای دفاع از کشور به آنان نیاز دارند.
نمادها کمابیش همان میمانند، اما محتوایشان دگرگون میشود. نامها و نشانههای یک نظمِ حکومتی معمولاً کندتر از رابطههایی تغییر میکنند که به آنها اشاره دارند. سپاه پاسداران هنوز نامِ انقلاب را بر خود دارد، اما امروز بهعنوانِ مدافعِ کشور ظاهر میشود. «جمهوری اسلامی» نام و زبانِ دینیاش را نگه میدارد، اما مشروعیتش هر چه بیشتر بر ناسیونالیسم تکیه میکند. به این ترتیب زیرِ همان نامِ قدیمی، نظمِ حکومتیای شکل میگیرد که توجیهش بیشتر ناسیونالیستی است تا اسلامی.
اما ناسیونالیستی اینجا یعنی چه؟ درست در همین نقطه تمایزی دقیق لازم است، چون هر دلبستگی به کشور ناسیونالیسم نیست. میهندوستی دلبستگی به همبود و به آزادیِ برابرِ همهٔ کسانی است که در آن زندگی میکنند. ناسیونالیسم برتر نشاندنِ «ملتِ» خودی بر دیگران است و یکیگرفتنِ دستگاهِ حکومت با آن. آنچه حکمرانان اکنون بسیج میکنند، میهندوستی نیست، ناسیونالیسم است. ناسیونالیسم به آنان امکان میدهد هر انتقادی را خیانت به کشور جلوه دهند. گذار از اسلامگرایی به ناسیونالیسم بنابراین گامی به سوی دموکراسی نیست. تغییرِ پایهٔ مشروعیت است، در حالی که همان رابطههای حکومتی پابرجا میمانند.
این گذار از آن رو چنین سریع ممکن شد که به چیزی تکیه دارد که در عاداتِ اجتماعیِ بسیاری از ایرانیان ریشهای عمیق دارد. ایرانیان دو قرن کشورشان را بازیچهٔ قدرتهای بیگانه تجربه کردهاند، هرگز بهتمامی مستعمره نشده، اما بارها آماجِ رخنه و تحقیر، از ازدستدادنِ ولایتهایی کامل در قرنِ نوزدهم تا کودتای ۱۳۳۲. از این تجربهها تصویری از «ما» شکل گرفته که بدگمانی به دخالتِ بیگانه نشانِ آن است. آمریکاستیزیِ انقلابیونِ ۱۳۵۷ این تصویر از «ما» را برگرفت و به آموزهٔ رسمیِ دولت تبدیل کرد. چهلوهفت سال حکمرانان اعلام کردند که ایالات متحده میخواهد ایران را به زیر سلطه بکشد. بخشِ بزرگی از مردم این را هر چه بیشتر تبلیغات میدانستند. جنگ در چشمِ بسیاری این تبلیغات را تأیید کرد. به پیشگوییِ خودتحققبخش تبدیل شد.
اینجا نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عاداتِ اجتماعی در شکلی ویژه عمل میکند. عاداتِ اجتماعی معمولاً کندتر از شرایطی تغییر میکنند که آدمها در آن زندگی میکنند. تصویری از «ما» که در شرایطی پدید آمده که دیرزمانی است سپری شده، میتواند در شرایطِ تازه هم کارگر بماند و با تجربههای تازه دوباره نیرو بگیرد. جنگ پیشآمادگیای را دوباره بیدار کرد که داشت فروکش میکرد. ادراکِ مردم را به همان شاکلهای برگرداند که حکمرانان دهههاست پیش میگذارند: اینسو کشورِ در خطر، آنسو قدرتِ بیگانه. نتیجه این است که مخالفانِ حکومت دوباره زیرِ فشارِ توجیهِ خود قرار میگیرند. هر کس از حکمرانان انتقاد کند، گویی به دشمن کمک میکند.
سومین پیامدِ داخلی: نظامیشدن و جابهجاییِ نسلها
همراه با پایهٔ مشروعیت، ترکیبِ خودِ حکمرانان هم تغییر کرد. جنگهای خرداد و اسفندِ ۱۴۰۴ جانِ شمارِ زیادی از چهرههای اصلیِ «جمهوری اسلامی» را گرفت. این امر جابهجاییِ نسلها را شتاب داد، جابهجاییای که بدونِ جنگ کندتر پیش میرفت و احتمالاً جهتِ دیگری میگرفت.
این از همه روشنتر در جانشینیِ رهبرِ کشتهشده دیده میشود. مجلسِ خبرگان در ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ (۸ مارس ۲۰۲۶) پسرش مجتبی خامنهای را به رهبری برگزید. بدونِ جنگ، چنین جانشینیای بهسختی ممکن بود. انقلابی که در ۱۳۵۷ به نامِ برانداختنِ پادشاهیِ موروثی پیروز شده بود، سپردنِ بالاترین مقام از پدر به پسر را بهسختی میپذیرفت. جنگ این مانع را از میان برداشت. بر پایهٔ گزارشهای همسو، این تصمیم در شرایطِ امنیتیِ فوقالعاده و زیرِ فشارِ سپاه پاسداران گرفته شد، در حالی که اعضای میانهرو از نامزدهای دیگری پشتیبانی میکردند. آنچه کفه را سنگین کرد، استدلالی دینی نبود، بلکه استدلالِ پیوستگی در وضعیتِ اضطرار: پدر جان باخته است، پسر پرچم را برمیدارد.
در اینجا الگوی فرّ موروثی را میتوان بازشناخت. موهبتِ خارقالعادهای که به یک فرمانروا نسبت داده میشود، گویی از راهِ خون به فرزندانش میرسد. انقلابِ ۱۳۵۷ با این الگو در پادشاهی جنگید. جنگ آن را به درونِ «جمهوری اسلامی» بازگرداند.
مهمتر از نام، چهرهٔ رهبرِ تازه است. مجتبی خامنهای درسِ حوزه خوانده، اما در جنگ با عراق در صفوفِ سپاه پاسداران هم خدمت کرده است. از دنیای آنان میآید و نامزدِ آنان به شمار میرود. برخلافِ پدرش، او بیشتر چهرهای امنیتی است تا دینی. از زمانِ حملهای که به گزارشهای همسو در آن سخت زخمی شد و همسر و بستگانِ دیگرش را از دست داد، تاکنون در انظار ظاهر نشده، حتی در مراسمِ تشییعِ پدرش. نمیشود پیشبینی کرد کسی با چنین تجربهای چه نگرشی پیدا میکند. تنها چیزِ قطعی این است که از آن زمان سپاه پاسداران سهمِ باز هم بزرگتری از تصمیمهای مهم را در دست گرفته است.
میشود از دیکتاتوریِ نظامی حرف زد، اما این مفهوم هم کاملاً دقیق نیست. برخلافِ پاکستان یا میانمار، فرماندهای واحد نیست که از طرفِ همهٔ نیروها حرف بزند. بیشتر به یک شورا میماند، نوعی خونتا، که جهتی مشترک را دنبال میکند بیآنکه یک نفر در رأس باشد. در کنارِ آن، فرماندهانِ پیشینِ پرنفوذی هستند که امروز مقامهای غیرنظامی دارند، مثلِ دبیرِ شورای عالی امنیت ملی یا رئیسِ مجلس. هم به سپاه تعلق دارند و هم ندارند. رابطهشان با فرماندهانِ فعال هنوز روشن نشده است.
و نسلِ جوانتری در سپاه هست که اکنون بالا میآید. پس از انقلاب به دنیا آمده یا در دورانِ آن بزرگ شده است. نه در زندانهای شاه بوده و نه در جنگ با عراق جنگیده. در قدرت به دنیا آمده است. تجربهٔ نظامیاش از سوریه و عراق میآید. به بیشترِ گزارشها، کمتر به ایدهٔ انقلاب و بیشتر به ایدهٔ «دولتملت» گرایش دارد، و فنسالارتر و عملگراتر از پیشینیانش است.
اینجا تمایزی مهم است که بهآسانی از چشم میافتد. جنگ قدرتِ تصمیمگیری را درونِ دستگاهِ حکومت پخش کرد. فرماندهانِ ردهٔ میانی تصمیمهایی میگیرند که پیشتر از بالا میآمد. این تا ارتباطات هم کشیده میشود، مثلاً در ویدئوهای تبلیغاتی به سبکِ عروسکهای اسباببازی که هیچکس از روحانیتی سالخورده انتظارشان را نداشت. شاید کسی در اینها گرایشی به تمرکززدایی ببیند. اما پخششدنِ قدرت درونِ دستگاهِ حکومت به معنای جابهجاییِ توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها نیست. قدرت میانِ دستهای بیشتری پخش میشود، اما همهٔ این دستها دستهای همان سازمانِ مسلحاند. مردم از این راه نه بختهای بیشتری برای مهار، که بختهای کمتری به دست آوردهاند.
چهارمین پیامدِ داخلی: کمقدرتیِ فزایندهٔ مردم
در حالی که قدرت درونِ دستگاهِ حکومت از نو تقسیم میشد، وضعِ مردم بدتر شد. در شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، کمقدرتی فقط به معنای زیرِ سلطهٔ حکومت بودن نیست. به معنای بختِ اندکِ مهار بر هر چهار اجبار با هم است، اجبارهایی که آدمها در معرضشان هستند: اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خود، اجبارهایی که آدمها بر خود و بر یکدیگر وارد میکنند، یعنی دگرْاجبارها، و خودْاجبارها. جنگ کمقدرتیِ مردم را از هر چهار جهت بیشتر کرده است.
اجبارهای طبیعتِ بیرونی گرما و سرما، خشکسالی و کمآبی، دوریها و کوهها هستند. آدمها با آنچه با هم ساختهاند، آنها را مهار میکنند: نیروگاهها، سدها، شبکههای برقرسانی و آبرسانی، جادهها و پلها. هر جا این تأسیسات ویران شوند، آدمها دوباره بیواسطهتر به دستِ طبیعتِ بیرونی سپرده میشوند. در کشوری که خود از کمآبی و گرمای تابستان رنج میبرد، از کار افتادنِ هر نیروگاه یعنی مردم باید بخشی از چیرگیای را که با زحمت بر طبیعت به دست آوردهاند، دوباره به آن واگذارند.
اجبارهای طبیعتِ خود، وابستگیِ آدمها به خوراک، آب، گرما و تندرستی است، و نیز زورِ غرایز و عواطفشان. هر جا بیمارستانها، کارخانههای دارویی و یک مؤسسهٔ واکسنسازی ویران شوند، آدمها بختهای مهار بر بیماری و درد را از دست میدهند. هر جا خانهها ویران و بستگان کشته شوند، ترس بالا میگیرد. ترس عاطفهای است که مهارِ یکنواختِ طبیعتِ خود را بیش از هر چیز سست میکند. ادراک را تنگ میکند، به واکنشهای شتابزده میراند و سبکسنگینکردن را دشوار میکند.
اجبارهایی که آدمها بر خود و بر یکدیگر وارد میکنند، از دو سو سختتر شدهاند. از بیرون، محاصرهٔ دریایی و تحریمهای سختتر اثر میگذارند. اینها به حکمرانان که راههای تأمینِ خودشان را دارند ضربه نمیزنند، بلکه به مردمی که درآمدشان را تورم میبلعد. از درون، دولتی امنیتی کار میکند که در وضعِ اضطراری کمتر از پیش ناچار است ملاحظه کند. سرکوبِ خیزشِ دیماهِ ۱۴۰۴، که به گفتهٔ گروههای حقوق بشری بیش از شش هزار کشته داشت، فقط چند هفته پیش از جنگ رخ داده بود. جنگ این لحظهٔ مشروعیتزدایی را قطع کرد و به حکمرانان بهانه داد که هر صدای مخالفی را صدای دشمن بشمارند. همزمان، ویرانیِ اقتصاد طبقههای متوسطِ شهری را ضعیف کرده است، همان طبقههایی که در همهٔ جنبشهای دموکراسیخواهیِ پیشین نقشِ اصلی را داشتند. با از دست رفتنِ پایهٔ اقتصادیشان، بخشی از توانِ چانهزنیشان در برابرِ دستگاهِ حکومت هم از دست میرود.
و سرانجام، خودْاجبارها همان دگرْاجبارهای درونیشدهاند که در خودِ آدمها بهصورتِ وجدان، شرم و ملاحظه عمل میکنند. جنگ و تهدید اینها را هم دگرگون میکنند. تصویرِ «ما» سختتر میشود و مرزِ میانِ «ما» و «دیگران» تیزتر کشیده میشود. توانِ فاصلهگیری، یعنی توانِ اینکه آدم با عواطفی مهارشده وضعِ خودش را از چشمِ دیگران هم ببیند و با آرامش سبکسنگین کند، کاهش مییابد. اما همین توان پیششرطِ هر خویشتنداریای است که چیزی بیش از خودانقیادیِ صرف باشد. پیششرطِ خودآیینی است. هر جا این توان رنگ ببازد، شاکلههای سادهٔ دوست و دشمن جا باز میکنند.
بر همهٔ اینها جابهجاییای در بحث دربارهٔ برنامهٔ هستهای افزوده میشود. ایران دو دهه کوشید با غرب به ترتیبی برسد که برنامهای غیرنظامی زیرِ نظارتِ بینالمللی برایش ممکن کند. توافقِ ۱۳۹۴ (۲۰۱۵) گویی این راه را گشود، تا آنکه ایالات متحده در ۱۳۹۷ (۲۰۱۸) از آن بیرون رفت. از جنگِ خرداد ۱۴۰۴ به این سو، نظارتِ بینالمللی تا حدِ زیادی متوقف شده است. و در داخلِ کشور این دیدگاه هر چه آشکارتر بیان میشود که آن بیست سال مذاکره خطا بود. میگویند باید مثلِ کرهٔ شمالی یکراست به سوی بمب میرفتیم. فقط بمب جلوی جنگهای آینده را میگیرد. در مهرِ ۱۴۰۵ (سپتامبر ۲۰۲۶) سیودو سیاستمدارِ محافظهکار در نامهای سرگشاده خواستارِ خروجِ فوری از پیمانِ منعِ گسترشِ سلاحهای هستهای شدند و طرحی هم در این باره به مجلس داده شد. جنگی که قرار بود به این برنامه پایان دهد، تازه آرزوی بمب را به استدلالی بدل کرد که در افکارِ عمومی شنونده پیدا میکند.
نخستین پیامدِ میاندولتی: فرایندِ گرهِ دوسویه
پیامدهای جنگ به ایران محدود نماند. رابطههای میانِ دولتها را هم دگرگون کرد. شیوهٔ اندیشهای که این جستار بر آن استوار است، فرایندی را وصف میکند که میانِ واحدهای بقای دشمنِ یکدیگر بارها دیده میشود. هر جا آدمها در معرضِ خطری بزرگ باشند، اندیشهشان آکنده از عاطفه میشود. اندیشهٔ آکنده از عاطفه به کنشهایی میانجامد که خطر را باز هم بیشتر میکنند. خطرِ بیشتر، اندیشه را باز هم عاطفیتر میکند. هر دو طرف در این چرخه به هم گره خوردهاند. هر کدام به دیگری واکنش نشان میدهد و هر کدام در واکنشِ دیگری تأییدِ ترسهای خود را میبیند. این فرایند را فرایندِ گرهِ دوسویه مینامند. در سرِ تکتکِ آدمها نمیگذرد، میانِ آدمها میگذرد. آدمها با شناختشان بخشی از صورتبندیهایی هستند که با هم میسازند.
جنگ با ایران این فرایند را به خالصترین شکل نشان میدهد. هر دو طرف از مسیرِ تاکنونی درسهایی گرفتهاند که چرخه را تشدید میکند. حملهکنندگان نتیجه میگیرند که به اندازهٔ کافی زور به کار نبردهاند. حکمرانانِ ایران نتیجه میگیرند که مقاومتشان کارآمد بوده و پرهیز از واکنشِ سخت در سالهای پیش خطا بوده است. در واقع امروز در ایران انتقاد میشود که حملههای تلافیِ نمادین به ساختمانهای تقریباً خالی، پس از کشتهشدنِ سردار سلیمانی و پس از بمبارانِ تأسیساتِ هستهای، تازه طرفِ مقابل را جسور کرد. استدلال این است که اگر آن زمان سختتر واکنش نشان داده بودیم، شاید جنگ پیش نمیآمد.
افزون بر این، هر دو طرف به جنگ معناهایی در سیاستِ داخلی دادهاند که سازش را دشوارتر میکند. رئیسجمهورِ آمریکا پس از ماهها جنگ باید پیروزیای نشان دهد: یا پایانِ «جمهوری اسلامی» یا پایانِ برنامهٔ هستهایاش. پسگرفتنِ کنترلِ تنگهٔ هرمز کافی نیست، چون ایران پیش از جنگ اصلاً این کنترل را نداشت. حکمرانانِ ایران هم به نوبهٔ خود تنگهٔ هرمز را به مسئلهٔ حاکمیتِ ملی تبدیل کردهاند. ایرانیانی از طبقهٔ متوسط که پیشتر میگفتند برنامهٔ هستهای را باید کنار گذاشت، امروز میگویند تنگهٔ هرمز را نباید کنار گذاشت. همین که موضوعی مورد اختلاف به زبانِ سیاستِ داخلی درآید، مذاکره بر سرش سختتر میشود.
این چرخه پیامدِ دیگری هم دارد. اگر دورِ تازهای از جنگ پیش بیاید، هر طرف باید آتشِ بیشتری از پیش به کار بگیرد تا موضعِ طرفِ دیگر را تغییر دهد. منطقِ فرایندِ گرهِ دوسویه منطقِ تشدید است. کسی که آن را نشناسد، به دستِ آن رانده میشود.
دومین پیامدِ میاندولتی: توازنهای قدرتِ جابهجاشده
فرایندِ گرهِ دوسویه در خلأ نمیگذرد، بلکه درونِ توازنهایی از قدرت که خودِ جنگ جابهجایشان کرده است. توازنهای قدرت نسبتهای همیشه دگرگونشوندهٔ وابستگیِ متقابلِ آدمها، چه بهصورتِ فرد و چه بهصورتِ گروه، هستند. قدرت دارایی نیست، ویژگیِ رابطههاست. جنگ این رابطهها را در چند سطح همزمان جابهجا کرده است.
در سطحِ نظامی معلوم شد که برتریِ فناورانه با مهار یکی نیست. ایران اصلِ جنگِ چریکی را به فناوریِ تسلیحات منتقل کرد. شمارِ زیادی پهپاد و موشکِ ارزان ساخت و با آنها سامانههای دفاعیِ گرانقیمتِ طرفِ مقابل را درمانده کرد. بر پایهٔ بررسیِ تصاویرِ ماهوارهای، دستکم شانزده و بنا بر برخی تحلیلها بیست پایگاهِ نظامیِ آمریکا در کشورهای خلیج فارس، اردن و عراق آسیب دیدند، برخی چنان سخت که دیگر قابلِ استفاده نبودند. از جملهٔ آنچه نابود شد، یک هواپیمای آواکسِ E-3 و سامانههای گرانقیمتِ رادار و ارتباطات بود. ایالات متحده در چهار هفتهٔ نخستِ جنگ بیش از ۸۵۰ موشکِ کروزِ تاماهاوک شلیک کرد و در ادامهٔ جنگ، به گزارشها، نزدیک به نیمی از کلِ ذخیرهٔ جهانیاش را. موشکهای رهگیرِ پدافندِ موشکی هم در ابعادی گسترده مصرف شدند؛ بخشی از آنها را آمریکا ناچار شد از کرهٔ جنوبی به خاورمیانه منتقل کند. تولیدِ تسلیحاتیِ آمریکا برای چنین مصرفی آماده نیست. به این ترتیب جنگ در خلیج فارس تا شرقِ آسیا اثر میگذارد. بازدارندگی را درست همانجا سست میکند که ایالات متحده به ارزیابیِ خودش بیش از همه به آن نیاز دارد.
در سطحِ منطقهای، کشورهای خلیج فارس تجربهای هشیارکننده داشتهاند. با ایران مخالفاند و از حمله به خاکشان خشمگین. اما دریافتهاند که چترِ امنیتیِ آمریکا آنچه را وعده داده بود، برآورده نکرد. خودشان دربارهٔ این جنگ هشدار داده بودند. ایالات متحده با این حال جنگ را به منطقه آورد، بیآنکه آن را برای دفاع از کشورهای خلیج فارس به راه بیندازد، و نه خواست و نه توانست از آنان محافظت کند. از اینجا کوششهایی برای ساختنِ توازنی منطقهای از آنِ خود برمیخیزد، مثلِ پیمانِ دفاعیِ عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان که در ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ (۷ اوت ۲۰۲۶) در مکه امضا شد و از اواخرِ اوت «اتحادِ مکه» نام گرفت، یا گفتوگوهای امارات متحده عربی، هند و اسرائیل. پرمعناست که از تهران نشانههایی از علاقه به پیوستن به اتحادِ مکه داده شد. در درازمدت، یک اتحادِ امنیتیِ منطقهای که ایران را هم در بر بگیرد، نتیجهٔ بدی نیست. اما یکشبه ساخته نمیشود. تنها چیزِ قطعی این است که نظمِ امنیتیِ قدیمِ منطقه، که بر مهارِ ایران از راهِ اتحادِ آمریکا با کشورهای عربی استوار بود، بازنخواهد گشت.
از قضا هر پایانِ قابلِ تصوری برای جنگ به بالا رفتنِ جایگاهِ ایران میانجامد. هر توافقی میانِ واشنگتن و تهران، از هر نوعی، ایران را بهعنوانِ قدرتِ بزرگِ منطقهای به رسمیت خواهد شناخت. درست به همین دلیل پذیرفتنِ چنین توافقی برای طرفِ آمریکایی اینقدر دشوار است. اما جنگی باز هم بزرگتر منطقه را به گونهای دگرگون خواهد کرد که هیچکس پیامدهایش را نمیتواند پیشبینی کند.
و سرانجام در سطحِ جهانی پیداست که زنجیرههای وابستگیِ متقابل امروز تا کجا کشیده میشوند. بستهشدنِ تنگهٔ هرمز قیمتِ انرژی را در سراسرِ جهان بالا برد. در فرانسه، در مهرِ ۱۴۰۵ (اکتبر ۲۰۲۶)، اعتراض به هزینههای رو به افزایشِ زندگی به غارت، آتشسوزی و درگیری با پلیس کشید. رئیسجمهورِ فرانسه در یک سخنرانیِ تلویزیونی بالا رفتنِ قیمتِ سوخت را به جنگِ خلیج فارس نسبت داد، جنگی که به گفتهٔ او فرانسه در آن شرکتی نداشت. در ایالات متحده، قیمتِ بالای بنزین در آستانهٔ انتخاباتِ کنگره شماری از نمایندگانِ حزبِ حاکم را واداشت از سیاستِ رئیسجمهور فاصله بگیرند. لازم نیست این نسبتدادنها را از همه جهت پذیرفت تا دید چه نشان میدهند: جنگی در خلیج فارس به مسئلهٔ سیاستِ داخلی در پاریس و واشنگتن تبدیل میشود. رابطههای دروندولتی و میاندولتی را نمیشود از هم جدا کرد. از همین رو سیاست را فقط میشود برپایی و مدیریتِ شرایطِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتی، هر دو با هم، فهمید.
سومین پیامدِ میاندولتی: پایانِ یک امرِ بدیهی
این درهمتنیدگیِ جهانی از همه روشنتر در راههای دریایی دیده میشود. شاید پرپیامدترین اثرِ میاندولتیِ جنگ به فرضی مربوط باشد که تجارتِ جهانی دههها بر آن تکیه داشته است: اینکه راههای بزرگِ دریایی باز و امناند. این فرض فرو ریخته است. از این پس هیچکس نمیتواند وانمود کند که هیچ تنگهای روزی به سلاح بدل نخواهد شد. این فقط دربارهٔ تنگهٔ هرمز صدق نمیکند، دربارهٔ بابالمندب در دهانهٔ دریای سرخ هم صدق میکند.
ایران برای کنترلِ تنگهٔ هرمز به نیروی دریاییِ جنگی نیازی ندارد. از کرانهای بیش از دو هزار کیلومتری میتواند با پهپاد، موشک، مین و قایقهای تندرو هر رفتوآمدِ کشتی را متوقف کند. سپاه پاسداران اعلام کرده که این تنگه هرگز به وضعِ پیشینش بازنمیگردد. در مه ۲۰۲۶ (اردیبهشت/خرداد ۱۴۰۵) تهران سازمانی ویژهٔ این تنگه برپا کرد، و در ژوئنِ همان سال ایران و عمان بر سرِ کارگروهی مشترک دربارهٔ ادارهٔ آیندهٔ عبور توافق کردند. پس پرسش دیگر فقط این نیست که تنگه را چگونه باید گشود، بلکه این است که در آینده چه جایگاهِ حقوقیای باید داشته باشد.
اینجا اندیشهای پیدا میشود که دربارهٔ کلِ رابطههای میاندولتی صدق میکند. درونِ یک جامعهٔ دولتمند، در طولِ فرایندهایی دراز، انحصارِ دولتیِ خشونت شکل گرفته است. این انحصار خشونت را تا حدِ زیادی از زندگیِ روزمرهٔ آدمها بیرون رانده و تعارضها را به روالهایی قاعدهمند سپرده است. میانِ دولتها چنین انحصاری نیست. اینجا خشونت همچنان واپسین اصلِ تنظیمکننده است. اما هر جا خشونت تعارضها را تنظیم کند، پیشبینیناپذیری حاکم است. امروز کشتیای اجازهٔ عبور دارد، فردا نه. ممکن است از این سو یا آن سو هدف قرار گیرد. کشورهایی که نفت، گاز و فراوردههای پتروشیمی را از خلیج فارس میگیرند، دیگر نمیتوانند به تأمینِ آن تکیه کنند.
ایران به الگویی اشاره میکند که نشان میدهد چنین تعارضی را چگونه میشود قاعدهمند کرد: پیمانِ مونترو در ۱۹۳۶ که نظارت بر تنگههای منتهی به دریای سیاه را به ترکیه سپرد. هر کشتی از روالهای معینی پیروی میکند و برای خدماتی مشخص هزینه میپردازد، اما هر کشتی میتواند عبور کند. میشود با تردید به این پیشنهاد نگریست، چون به تثبیتِ امتیازی هم کمک میکند که در جنگ به دست آمده، و عمان تاکنون بر عبورِ بیعوارض پافشاری کرده است. اما جهتی را نشان میدهد که راهحلِ پایدار فقط در آن میتواند باشد: تبدیلِ تعارضی که با خشونت پیش برده میشود به تعارضی قاعدهمند. آنچه درونِ جامعههای دولتمند پارلمانیشدنِ تعارض بود، میانِ دولتها تنظیمِ آن بر پایهٔ حقوقِ بینالملل خواهد بود.
اینکه پیمودنِ این راه اینقدر دشوار است، به شیوهٔ آغاز و پیشبردِ جنگ هم بستگی دارد. جنگ بدونِ مجوزِ شورای امنیتِ سازمان ملل آغاز شد. نخستین اقدامش کشتنِ هدفمندِ رئیسِ یک کشور بود. در ابعادی گسترده به تأسیساتِ غیرنظامیای ضربه زد که بر پایهٔ حقوقِ بشردوستانهٔ بینالمللی حمایتشدهاند. یکی از بزرگترین اندیشمندانِ دورانِ جدید از همان ۱۷۹۵ بهعنوانِ پیششرطِ هر صلحِ آینده نوشت: «هیچ دولتی نباید در جنگ با دولتی دیگر به خود اجازهٔ دشمنیهایی را بدهد که اعتمادِ متقابل را در صلحِ آینده ناممکن سازند» (کانت، صلحِ پایدار (۱۷۹۵)، AA VIII، ۳۴۶). او در میانِ این دشمنیها بهصراحت از بهکارگرفتنِ آدمکشان نام میبرد. جنگی که با کشتنِ رئیسِ کشورِ طرفِ مقابل آغاز شود، درست همان اعتمادی را نابود میکند که بدونِ آن هیچ توافقی پایدار نمیماند. درسِ ناخواستهای که بسیاری از دولتها از این جنگ خواهند گرفت، ویرانگر است: حقوقِ بینالملل کسی را حفظ نمیکند، فقط بازدارندگی حفظ میکند، و کارآمدترین بازدارنده بمبِ اتمی است.
جنگها از دولتها چه میسازند
اگر پیامدهای دروندولتی و میاندولتی را کنارِ هم بگذاریم، این پرسش پیش میآید که این جنگ از دولتِ ایران چه ساخته و این فرایند دربارهٔ شکلگیریِ دولتها بهطورِ کلی چه میآموزد. جامعههای دولتمند معمولاً از کشمکشهای درازِ حذفیِ واحدهای حکومتیِ رقیب پدید میآیند. از این کشمکشها انحصارِ خشونت و انحصارِ مالیات بیرون میآید که شکلِ دولتها را تعیین میکند. جامعهشناسیِ فرایندی این فرایند را با نمونهٔ دولتهای اروپای غربی بازسازی کرده است، اما در تاریخِ ایران هم دیده میشود. دولتِ مدرنِ ایران از کشمکش با ایلها، قدرتمندانِ منطقهای و دخالتهای بیگانه پدید آمد، از ساختنِ ارتشی دائمی و از نظاموظیفهٔ عمومی از ۱۳۰۴ (۱۹۲۵) به بعد. بینشی تعیینکننده اینجا هست که بهآسانی از چشم میافتد. هیچیک از کشمکشگران دولتی را که سرانجام از این کشمکشها بیرون آمد، نقشه نکشیده بود. هر طرف میخواست پیروز شود، قدرتش را گسترش دهد یا سرِ پا بماند. دولتی که از اینها پدید آمد، نتیجهٔ برنامهریزینشدهٔ درهمتنیدگیِ همهٔ این نیتها بود.
همین دربارهٔ جنگهایی هم صدق میکند که «جمهوری اسلامی» درگیرشان بوده است. جنگ با عراق از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ آن را به گونهای شکل داد که در آغاز هیچکس پیشبینی نکرده بود. سپاه پاسداران در شکلِ امروزیاش از دلِ همین جنگ بیرون آمد، و بسیاری از حکمرانانِ امروز کهنهسربازانِ آن جنگاند. جنگِ کنونی برای نظمِ حکومتیِ ایران به همان اندازه پرپیامد است. از یک روحانیسالاریِ چندکانونی، دولتی امنیتی ساخته است که در آن یک سازمانِ مسلح حرفِ اول را میزند و دیگر نه پیش از هر چیز دینی، بلکه ناسیونالیستی توجیه میشود.
این دگرگونی را هم هیچیک از طرفهای درگیر نخواسته بود. حملهکنندگان فروپاشی میخواستند، نه دگرگونی. حکمرانانِ ایران میخواستند انقلابشان را نگه دارند، نه مشروعیتِ دینیشان را با مشروعیتی ناسیونالیستی عوض کنند. مردم در دیماه میخواستند حکومت را سرنگون کنند، نه چند هفته بعد نیروگاهها را در برابرِ بمبهایی پاس بدارند که قرار بود ظاهراً به آزادیشان کمک کنند. آنچه رخ داده، از برهمکنشِ همهٔ این نیتها بیرون آمده و با هیچکدامشان جور نیست. مثلِ شکلگیریِ دولتها بهطورِ کلی، اینجا هم فرایند از بالای سرِ درگیران میگذرد.
درسهایی برای اپوزیسیونِ دموکرات
برای اپوزیسیونِ دموکرات از اینجا درسهایی بیرون میآید که از امروز فراتر میروند.
درسِ نخست این است: دموکراسی را نمیشود با بمب آورد. کسی که امید داشت زورِ بیرونی راهِ رهاییِ درونی را هموار کند، اشتباهش ثابت شده است. تهدیدِ بیرونی توازنِ ما و من را به سودِ «ما» جابهجا میکند، و از این جابهجایی همیشه اول کسانی سود میبرند که دستگاهِ حکومت در دستشان است. دموکراتیکشدن فرایندی است که باید همزمان در سه سطح رخ دهد. نیازمندِ دموکراتیکشدنِ کارکردی است، یعنی جابهجاییِ توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها از راهِ زنجیرههای فشردهترِ وابستگیهای متقابل. نیازمندِ دموکراتیکشدنِ نهادی است، یعنی روالهای قاعدهمند و مشارکتی در همهٔ سطوحِ زندگیِ اجتماعی: در خانواده، در مدرسه، در محلِ کار، در انجمنها و سازمانهای صنفی، در دولت و میانِ دولتها. و نیازمندِ دموکراتیکشدنِ عاداتِ اجتماعی است که خود را در شیوهٔ پیشبردِ تعارضهای اجتماعی نشان میدهد. جنگ هر سه سطح را به عقب رانده است. زنجیرههای وابستگیهای متقابل را پاره کرده، روالها را فدای وضعِ اضطراری کرده و عاداتِ اجتماعی را به شاکلههای کهنهٔ دوست و دشمن برگردانده است.
درسِ دوم این است: اپوزیسیون باید تمایزِ میانِ جامعهٔ دولتمند و دولتِ سیاسی را روشنتر از همیشه پیش بگذارد. حکمرانان میخواهند بقبولانند که هر کس از کشور دفاع کند، از آنان دفاع کرده است. حملهکنندگان هم در عمل طوری رفتار کردند که گویی کشور همان حکومت است. اپوزیسیون باید در برابرِ هر دو یکیانگاری نشان دهد که میشود از کشور دفاع کرد و حکومت را رد کرد، و حتی این دو جداییناپذیرند. کسانی که دورِ نیروگاهها و پلها زنجیرِ انسانی بستند، هوادارانِ حکومت نیستند. مدافعانِ شرایطِ زندگیِ مشترکشاناند. متحدانِ طبیعیِ سیاستیاند که خود را برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه میفهمد. اپوزیسیون باید به آنان نشان دهد که درست همین شرایط را حکومتی نابود میکند که کشور را به جنگی بیپایان کشانده و همچنان در آن نگه میدارد.
درسِ سوم این است: با ناسیونالیسمِ حکمرانان نباید با ناسیونالیسمی دیگر روبهرو شد، بلکه با میهندوستیای که به آزادیِ برابرِ همهٔ کسانی نظر دارد که در جامعهٔ دولتمند زندگی میکنند، از هر زبان، تبار، دین یا جنسیتی که باشند. چنین میهندوستیای بر پایهٔ قانونِ اساسی میتواند احساسِ مشروعِ زخمخوردگی را در بر بگیرد، بیآنکه آن را به حکمرانان واگذارد. میتواند از کرامت و استقلالِ کشور دفاع کند و همزمان بر این پای بفشارد که استقلالِ بیآزادی فقط شکلِ دیگری از انقیاد است.
درسِ چهارم این است: اپوزیسیون باید برای حلوفصلِ حقوقیِ تعارضهای میاندولتی بکوشد، نه برای فیصلهدادنِ آنها با خشونت. باید از حقوقِ بینالملل و روالهای قاعدهمند دفاع کند، بهویژه وقتی پای کنترلِ تنگهها و برنامهٔ هستهای در میان است. فقط نظمی که در آن دولتهای منطقه وابستگیهای متقابلشان را بپذیرند و به قاعده تبدیل کنند، میتواند فرایندِ گرهِ دوسویهای را بشکند که همهٔ طرفها در آن گرفتارند.
درسِ آخر در عین حال دلگرمی است. دگرگونیای که جنگ به راه انداخته، گرایش است، نه قانون. آنچه از درهمتنیدگیِ کنشهای آدمهای بسیار پدید آمده، با کنشهای آدمهای بسیار دوباره دگرگونشدنی است. موجِ کنونیِ ناسیونالیستی تا ابد نمیپاید، اگر حکمرانان نتوانند شرایطِ زندگیِ مردم را بهتر کنند. و این کار را نمیتوانند بدونِ تفاهم با باقیِ جهان انجام دهند، تفاهمی که راهبردِ تاکنونیِ مقاومتشان را زیرِ پرسش میبرد. در این وضعیت مهم این است که اپوزیسیونِ دموکرات جهتی را نشان دهد که از جنگ و سلطه فراتر میرود.
این جهت از بصیرت به اجبارهایی برمیآید که آدمها در معرضشان هستند و با همانها دقیق تعیینشدنی است. به بازسازی و ادارهٔ مشترکِ نیروگاهها، لولههای آب، جادهها و پلهایی میانجامد که آدمها با آنها در برابرِ گرما، خشکسالی و دوری تاب میآورند. به تأمینِ خوراک، تندرستی و مسکن برای همه میانجامد تا گرسنگی، بیماری و ترس دیگر بر زندگیِ آدمها حکم نرانند. به این میانجامد که اجبارهایی که آدمها بر یکدیگر وارد میکنند، به حق تبدیل شوند، هم در درونِ کشور و هم میانِ دولتها. آن وقت تعارضها بر پایهٔ قاعده پیش برده میشوند، نه با خشونت. و به خویشتنداریای میانجامد که از بصیرت برمیخیزد، نه از ترس. منظور خودآیینیای است که در آن آدمها هرگز با یکدیگر صرفاً همچون وسیله رفتار نمیکنند، بلکه همواره در عین حال همچون غایت. در هر چهار زمینه، این جهت میکوشد توازنهای قدرت را به سودِ کمقدرتترها جابهجا کند و بختهای مهارِ آنان را بیشتر کند.
آنچه اینجا اهمیت دارد، وضعِ نهاییای نیست که بشود یک بار برای همیشه به آن رسید. آنچه اهمیت دارد، جهت است و پایداری در این جهت، که باید حتی در شرایطِ جنگ، محاصره و سرکوب دنبالش کرد. هر گامی که در این جهت برداشته شود، از هماکنون تکهای از همان دموکراسی است که سخن بر سرِ آن است.
منابع
Elias, Norbert: Über den Prozeß der Zivilisation. 2 Bde. Basel: Haus zum Falken 1939. — ترجمهٔ فارسی: نوربرت الیاس، دربابِ فرایندِ تمدن، ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، تهران: جامعهشناسان، چاپ دوم ۱۳۹۷.
Elias, Norbert: Was ist Soziologie? München: Juventa 1970.
Elias, Norbert: Engagement und Distanzierung. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1983.
Elias, Norbert: Humana conditio. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1985.
Elias, Norbert: Die Gesellschaft der Individuen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1987.
Elias, Norbert: Studien über die Deutschen. Frankfurt am Main: Suhrkamp 1989.
Gholamasad, Dawud: Iran — Die Entstehung der Islamischen Revolution. Hamburg: Junius 1985.
Kant, Immanuel: Zum ewigen Frieden (1795). Akademie-Ausgabe Bd. VIII. — ترجمهٔ فارسی: ایمانوئل کانت، صلحِ پایدار، ترجمهٔ محمدحسین صبوری.
Nasr, Vali: Iran’s Grand Strategy. A Political History. Princeton: Princeton University Press 2025.
Nasr, Vali: سخنرانی در دانشکدهٔ مطالعات بینالمللی اس. راجاراتنام (RSIS)، سنگاپور، اکتبر ۲۰۲۶.
منابعِ جزئیاتِ برگرفته از مطبوعات، خبرگزاریها و گزارشها در یادداشتها آمده است.
https://gholamasad.jimdofree.com/kontakt/