داود غلام آزاد
دربارهٔ حسِ حق، مفهومِ حق و آگاهی به حق همچون بنیادهای دموکراسی
چکیده
این جستار از خشمی آغاز میکند که میلیونها انسان در ایران در برابرِ خودکامگیِ جمهوری اسلامی از خود نشان میدهند. پرسشِ آن این است که چرا این احساسِ خودجوشِ ناحقی، با آنکه سرآغازِ هر آزادی است، برای بنیان نهادنِ پایدارِ جامعهای آزاد کافی نیست. زیرا خشمی که فقط از ناحقی برمیخیزد که بر خانواده، همکیشان یا قومِ خودِ آدم رفته است، میتواند یک خودکامگی را سرنگون کند و با این همه به انتقام و خودکامگیِ تازهای بدل شود. برای آنکه روشن شود میانِ احساسِ ناحقی و نظمی که خودکامگی را بهطورِ پایدار ناممکن میکند چه فاصلهای هست، این جستار سه جنبه از این فرایند را از هم جدا میکند که در زندگیِ روزمره معمولاً با هم خلط میشوند. حسِ حق آن پیشآمادگیِ پیشاآگاه و ریشهدار در عادات اجتماعی است که به کمکِ آن حق و ناحق را حس میکنیم. مفهومِ حق تصوری است که در طولِ نسلها شکل گرفته و تعیین میکند در یک جامعه اصلاً چه چیزی حق و قانون به شمار میآید. آگاهی به حق شیوهای است که انسانها این مفهوم را به خود و به یکدیگر ربط میدهند و بر پایهٔ آن عمل میکنند. تنها در همکنشیِ این سه است که خشم از ناحقیِ تحملشده به احترام به حقِ هر انسانی تبدیل میشود.
این جستار نشان میدهد که این سه چگونه در جریانِ تاریخِ جامعه و در زندگیِ هر انسانی شکل میگیرند و چرا دموکراسی، بهمثابهٔ شیوهای از زندگی که بر خودقانونگذاری استوار است، بدونِ آنها اندیشیدنی نیست. با نمونهٔ جمهوری اسلامی، که حق و قانون را تابعِ حفظِ قدرت کرده است، روشن میکند که این حکومت چگونه ناخواسته جدا شدنِ حسِ حق از مرجعیتِ دینیِ خودش را شتاب میبخشد. در عین حال، دربارهٔ نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی هشدار میدهد؛ یعنی اینکه پیشآمادگیهایی که در طولِ دههها خودکامگی در آدمها تهنشین شدهاند، میتوانند از سرنگونیِ حکومت هم جان به در ببرند و حتی در خودِ اپوزیسیون به کار خود ادامه دهند. و سرانجام سه راه را برای پرورشِ حسِ حق و آگاهی به حق از همین امروز برمیشمارد: سنجیدنِ حکومت با معیارهای خودش، خودسازمانیابیِ متکی بر قاعده، و تحققِ پیشاپیشِ نظمِ حقوقیِ مطلوب در رفتارِ نیروهای اپوزیسیون با یکدیگر.
درآمد
زنی جوان در بازداشتِ گشتِ ارشاد جان میبازد، چون روسریاش آنطور که حاکمان میخواهند روی سرش ننشسته بود. در همان لحظه میلیونها انسان یک چیز را حس میکنند: این ناحقی است. لازم نیست کسی برایشان توضیح دهد چرا. نه به کتابِ قانون نیاز دارند و نه به نظریهٔ حقوقی تا بدانند اینجا چیزی رخ داده که نباید رخ میداد. از دلِ همین احساس یکی از شجاعانهترین جنبشهای آزادیخواهیِ روزگارِ ما سر برآورده است. و با این همه، این احساس بهتنهایی برای ساختنِ جامعهای آزاد کافی نیست. آنکه ناحقی را حس میکند، هنوز آزاد نیست. میانِ خشم از خودکامگی و نظمی که خودکامگی را بهطورِ پایدار ناممکن کند، راهی دراز در پیش است. این جستار میکوشد این راه را توصیف کند.
سه جنبهٔ یک فرایند
هر کس دربارهٔ پیششرطهای دموکراسی بیندیشد، باید سه مفهوم را از هم جدا کند که در زندگیِ روزمره اغلب با هم خلط میشوند: حسِ حق، مفهومِ حق و آگاهی به حق.
حسِ حق دریافتِ خودجوشی است از اینکه چه چیزی حقِ انسان است و چه چیزی نیست، انسانها به یکدیگر چه بدهکارند و ناحقی از کجا آغاز میشود. این حس پیش از آنکه دربارهاش فکر کنیم، به شکلِ این احساس خود را نشان میدهد که مرزی شکسته شده است: به شکلِ خشم، وقتی دیگران ناحقی میکنند، و به شکلِ شرم، وقتی خودمان آنچه را به دیگران بدهکاریم از آنان دریغ میکنیم یا دست روی دست میگذاریم و میبینیم که در حقشان ناحقی میشود. حسِ حق بخشی است از آنچه میتوان عادات اجتماعی نامید. منظور آن پیشآمادگیای است که در جامعه شکل گرفته و انسانها با آن ادراک میکنند، داوری میکنند و عمل میکنند، پیش از آنکه آگاهانه تصمیم بگیرند. این پیشآمادگی گویی طبیعتِ دومی است که هیچکس با آن به دنیا نمیآید. هر کس آن را در زندگی با دیگران در خود میپرورد: در خانواده، در محله، در سروکار داشتن با ادارهها و حاکمان. از همین رو حسِ حق همهجا یکسان نیست. نشانِ شرایطی را بر خود دارد که در آن شکل گرفته است.
مفهومِ حق چیزِ دیگری است. صورتبندیِ فکریِ آن چیزی است که در یک جامعه اصلاً حق و قانون به شمار میآید. تعیین میکند که حق و قانون با فرمانِ صرف، با زورِ عریان، با رسم و عادت یا با لطف و بخشش چه فرقی دارد. هیچ فردی بهتنهایی آن را ابداع نمیکند. این مفهوم در طولِ نسلها در شبکههایی از نیازمندیهای متقابل و وابستگیهای برآمده از آنها شکل گرفته که انسانها با یکدیگر میسازند، و نسل به نسل دستبهدست میشود و دگرگون میشود. اینکه حق و قانون خواستِ خدا دانسته شود، یا خواستِ فرمانروا، یا سنتِ پدران، یا توافقِ انسانهایی با حقوقِ برابر، تفاوتی از زمین تا آسمان دارد.
و سرانجام، آگاهی به حق شیوهای است که انسانها این مفهومِ حق را به خود و به یکدیگر ربط میدهند. کسی که آگاهی به حق دارد، میداند که حقوقی دارد و همان حقوق را به دیگران بدهکار است. خود را دارندهٔ حقها و تکلیفها میفهمد و آماده است بر همین پایه عمل کند: حقوقش را مطالبه کند، حتی اگر شهامت بطلبد، و حقوقِ دیگران را محترم بشمارد، حتی اگر به زیانش باشد.
این سه به یکدیگر نیازمندند. حسِ حق نیرو میدهد، مفهومِ حق جهت، و آگاهی به حق این دو را در فهمی که انسانها از خود دارند و در کردارشان به هم پیوند میزند. اگر یکی از آنها غایب باشد، کلِ این مجموعه از تعادل میافتد. مفهومی از حق که فقط از بر شده و هیچ حسِ حقی را برنمیانگیزد، فرمولی توخالی میماند. میتوان آن را نقل کرد، بیآنکه آدم را تکان دهد، و قاعدهها فقط تا وقتی رعایت میشوند که کسی بالای سر باشد و اجرایشان را تضمین کند. در مقابل، حسِ حقی که از مفهومی عام از حق بیبهره است، به گروهِ خودی بسته میماند. از ناحقیای که بر خانواده، ایل و طایفه، همکیشان یا قومِ خودی رفته برآشفته میشود، اما وقتی همان ناحقی بر دیگران برود، بیاعتنا میماند. چنین حسِ حقی بهآسانی شکلِ آبرو و غیرت، وفاداری و تلافی به خود میگیرد. میتوان آن را بهسادگی برای انتقام و خودکامگیِ تازه بسیج کرد، چون از چیزی بیبهره است که تنها مفهومِ عامِ حق فراهم میکند: این بینش که هر انسانی، حتی بیگانه و حتی مخالف، همان حقِ مصون ماندن از خودکامگی را دارد.
حسِ حق و آگاهی به حق چگونه شکل میگیرند
حسِ حق و آگاهی به حق از آسمان نمیافتند. در فرایندهای درازِ اجتماعی شکل میگیرند، و در زندگیِ هر فردی از نو شکل میگیرند.
در طولِ تاریخ، این دو هر جا عمومیت یافتهاند که انسانها در زنجیرههایی هر چه درازتر و فشردهتر به یکدیگر وابسته شدهاند، بهکارگیریِ زور در انحصارِ یک مرجعِ مرکزی درآمده و در نتیجه فضاهایی امن و آرام پدید آمده است. در چنین فضاهایی، اینکه هر کس حقش را با مشت یا سلاح بگیرد، هم خطرناک میشود و هم بیضرورت. اجبارهایی که در آغاز از بیرون بر انسانها تحمیل میشوند، از راهِ مجازات، از راهِ نظارت، از راهِ ترس از قدرتمندان، کمکم به خودْاجبارها بدل میشوند. خودْاجبار نامِ آن خویشتنداریای است که انسانها بر خود تحمیل میکنند، حتی وقتی هیچ ناظری کنارشان نایستاده است. آنچه اینجا تعیینکننده است، این است که توازنهای قدرت میانِ انسانها چگونه جابهجا میشوند. تا وقتی قدرتمندان تقریباً همه چیز را در دست دارند و ضعیفان تقریباً هیچ، حق چیزی جز حقِ زورمندان نیست. تنها وقتی توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها جابهجا میشوند، چون حاکمان به همکاریِ آنان نیازمندند، لطف و بخشش به حق بدل میشود و امتیازِ عدهای اندک به حقِ همگان.
در زندگیِ هر انسانی این راه تکرار میشود. کودکان قاعدهها را نخست همچون چیزی میبینند که بزرگترها وضع میکنند و نباید دربارهاش چونوچرا کرد. تنها در بازی و دعوا با همسالان، در چانهزنی و در تجربهٔ رفتارِ منصفانه است که یاد میگیرند قاعدهها قرارهایی متقابلاند که میشود با هم گذاشت و با هم تغییرشان داد. آنچه اینجا بیش از همه اهمیت دارد، تجربه است، نه اندرز. کسی که تجربه میکند قولها نگه داشته میشوند، دعواها با معیارهایی قابلِ فهم فیصله مییابند و صدای ضعیفتر هم شنیده میشود، حسی از حق در خود میپرورد که از مرزهای گروهِ خودی فراتر میرود. اما کسی که بارها و بارها تجربه میکند که حق و قانون چیزی جز خودکامگیِ پوشیدهٔ قدرتمندان نیست، چیزِ کاملاً دیگری یاد میگیرد: به هیچکس اعتماد نکند، کارش را با پارتیبازی و رشوه پیش ببرد و نه از راهِ روالهای قانونی، و در صورتِ لزوم حقش را خودش بگیرد.
چرا دموکراسی بدونِ آنها اندیشیدنی نیست
دموکراسی را اغلب با انتخابات یکی میگیرند. اما دموکراسی بسیار بیش از این است، زیرا به این مربوط است که یک جامعه اصلاً امورِ مشترکش را چگونه سامان میدهد. این نکته وقتی روشن میشود که سیاست را نه کشمکشِ قدرت میانِ احزاب یا کارِ حاکمان، بلکه برپایی و مدیریتِ دموکراتیکِ شرایطِ عامِ بازتولیدِ دروندولتی و میاندولتیِ جامعه بفهمیم. منظور این است که همه با هم و با حقوقِ برابر به همهٔ آن چیزهایی سامان دهند که یک جامعه نیاز دارد تا زندگیاش را بارها و بارها از نو بسازد، هم در درون و هم در رابطه با جامعههای دیگر. به این معنا، سیاست تنها در دموکراسی تحقق مییابد. اما چنین شکل دادنِ مشترکی تنها وقتی ممکن است که انسانها کشمکشهای ناگزیرشان را دیگر نه با زور، بلکه بر پایهٔ قاعدههایی حلوفصل کنند که همه به رسمیت میشناسند.
این کار بارِ سنگینی بر دوشِ خودْاجبارهای انسانها میگذارد. بازندگانِ یک انتخابات باید شکستشان را بپذیرند، بیآنکه دست به سلاح ببرند. برندگان باید خود را محدود کنند و شکستخوردگان را همچنان با خود برابرحقوق بدانند. و هر دو باید بتوانند اعتماد کنند که دفعهٔ بعد قاعدهها برای آنان هم معتبر خواهد بود. هیچ قانونِ اساسیای نمیتواند این اعتماد را با حکم و فرمان پدید آورد. این اعتماد باید در عادات اجتماعیِ انسانها ریشه داشته باشد.
افزون بر این، مفهومِ دموکراتیکِ حق در یک نکتهٔ تعیینکننده با همهٔ مفهومهای پیشین فرق دارد. در اینجا حق و قانون از بالا دادهشده به شمار نمیآید، نه از جانبِ خدا، نه از جانبِ فرمانروا و نه از جانبِ سنت. حق و قانون چیزی به شمار میآید که خودِ کسانی وضع میکنند که مشمولِ آناند. انسانها همزمان پدیدآورندگان و مخاطبانِ قانونهاییاند که از آنها پیروی میکنند. این همان اندیشهٔ خودقانونگذاری، یعنی خودآیینی است، که یکی از بزرگترین اندیشمندانِ دوران جدید آن را معیارِ هر نظمِ مشروعی قرار داد. به این مفهومِ حق تعلق دارد که هیچکس بالاتر از قانون نیست، همه در برابرِ آن برابرند و حتی اکثریت نیز حق ندارد به حقوقِ بنیادینِ اقلیت دستدرازی کند.
اگر این مفهومِ حق غایب باشد، دموکراسی به غلط حکومتِ صرفِ اکثریت فهمیده میشود که هر لحظه میتواند به استبدادِ اکثریت بدل شود. اگر حسِ حق غایب باشد، نهادها نمایی ظاهری میمانند که عادتهای کهنه پشتِ آن به زندگی ادامه میدهند، و قاعدهها در نخستین فرصت شکسته میشوند. اگر آگاهی به حق غایب باشد، انسانها حقوقشان را مطالبه نمیکنند و حاکمان را به پاسخگویی وانمیدارند. آنگاه توازنهای قدرت دوباره به سودِ قدرتمندان جابهجا میشوند و دموکراسی تا حدِ کف زدن برای کسانی تنزل مییابد که بههرحال حکومت میکنند. از همین رو دموکراسی نهادی نیست که یک بار برقرار شود و سپس خودبهخود پابرجا بماند. شیوهای از زندگی است که باید بر عادات اجتماعیِ متناسب با خود تکیه داشته باشد.
حق و قانون همچون ابزارِ قدرت
اما حسِ حق و آگاهی به حق چگونه میتوانند در کشوری ببالند که رهبرش فراتر از حق و قانون ایستاده و بیآنکه کسی بتواند با او مخالفت کند، تعیین میکند حق چیست و ناحق چیست؟ در کشوری که بنیانگذارش در سال ۱۹۸۸ اعلام کرد حکومت حتی بر نماز و روزه و حج مقدم است، و حفظِ آن «اوجبِ واجبات» شمرده میشود؟
در نگاهِ نخست پاسخ ناامیدکننده به نظر میرسد. جمهوری اسلامی آشکارا اعلام کرده است که حق و قانونش ابزاری برای حفظِ قدرت است. حق و قانون در اینجا آن چیزی نیست که قدرت را مهار میکند، بلکه آن چیزی است که به قدرت خدمت میکند. اینکه چه چیزی حق و قانون به شمار آید، در نهایت به مصلحتِ نظام بستگی دارد. این همان چیزی است که با تعبیری رسا میتوان عقلِ ابزاریِ قدرت نامید: عقلی که دیگر نمیپرسد چه چیزی عادلانه است، بلکه فقط میپرسد چه چیزی به هدفی که از پیش تعیین شده سود میرساند.
اما درست همینجا ضعفی نهفته است که این حکومت خودش پدید آورده است. کسی که امرِ الهی را تابعِ حفظِ قدرت میکند، برای بسیاری از مؤمنان آشکار میکند که «حق و قانونِ» حاکمان الهی نیست، بلکه ساختهٔ دستِ انسان و در خدمتِ منافعِ خودشان است. به این ترتیب، حسِ حقِ بسیاری از انسانها از مرجعیتِ دینیای جدا میشود که آن را از آنِ خود میداند. این عرفی شدنی از درون است که درست به دستِ کسانی به راه افتاده که بیش از همه از آن میهراسند.
به این باید شکافِ عمیقِ میانِ ادعای این حکومت و کردارش را افزود. این حکومت خود را با وعدهٔ عدالت توجیه میکند، در حالی که مردم هر روز خودکامگی را تجربه میکنند. همین شکاف نیرومندترین سرچشمهٔ خشم است. وظیفهٔ روشنگریِ دموکراتیک این است که این خشم را به آگاهی برساند و عمومیتش بخشد: از دردِ ناحقیای که بر دخترِ خودِ آدم، برادرِ خودِ آدم یا قومِ خودِ آدم رفته، به این بینش که هر انسانی همان حقِ مصون ماندن را دارد، حتی پیروِ دینی دیگر، حتی کسی که از قومی دیگر است و حتی مخالفِ سیاسی.
سایهٔ درازِ خودکامگی
اینجا خطری کمین کرده است که اغلب نادیده میماند. قانونها و نهادها را میشود در زمانی کوتاه تغییر داد. اما عادات اجتماعیای که زیرِ دههها حکومتِ خودکامه شکل گرفتهاند، فقط بهکندی دگرگون میشوند، اغلب در طولِ چند نسل. این فرایند را میتوان نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی نامید: پیشآمادگیهای تهنشینشده همچنان به کار خود ادامه میدهند، حتی وقتی شرایطی که در آن شکل گرفتهاند مدتهاست سپری شده، و بر شرایطِ تازه هم اثر میگذارند. بیاعتمادی به هر مقامِ بالادستی، عادتِ کار راه انداختن از راهِ پارتی و آشنا بهجای روالهای قانونی، این انتظار که پیروز انتقام بگیرد، آرزوی رهبری تازه و بهتر بهجای نظمی که هر رهبری را مهار کند: همهٔ اینها از سقوطِ یک حکومت جان به در میبرند. اینها میتوانند نظمی را که در ظاهر دموکراتیک است از درون تهی کنند، چون چنین نظمی از عادات اجتماعیای که حاملش باشد بیبهره است.
این خطر تازه پس از سقوط آغاز نمیشود. همین امروز در خودِ اپوزیسیون دیده میشود، وقتی با دگراندیشانِ درونِ صفوفِ خودی با همان شیوههایی رفتار میشود که در حکومت محکومشان میکنند، یعنی طرد، بدگمانی و تکفیر، و وقتی عدالت پیش از هر چیز انتقامگیری فهمیده میشود.
چه باید کرد
زیرِ چنین حکومتی نمیتوان حسِ حق و آگاهی به حق را از بالا پرورش داد. این دو در تناقضها و شکافهایی میبالند که خودِ این حکومت پدید میآورد. در این میان سه راه اهمیتی ویژه دارند.
راهِ نخست این است که حکومت را با معیارهای خودش بسنجیم. قانون اساسیِ جمهوری اسلامی حقوقی را وعده میدهد که هرگز به آنها عمل نمیکند: آزادیِ اجتماعات، دادرسیِ منصفانه، منعِ شکنجه. وکیلان، خانوادههای اعدامشدگان و ناپدیدشدگان، فعالانِ صنفی و فعالانِ حقوقِ بشر که قانونشکنیها را مستند میکنند، شکایت میکنند و حکمها را علنی میکنند، آگاهی به حق را تقویت میکنند، حتی اگر در این یا آن مورد شکست بخورند. آنان نشان میدهند که آنچه به صورتِ قانون وضع شده، به صرفِ همین موجه نیست، و یاد میدهند که حق مطالبهای است که میتوان آن را خواست، نه لطفی که باید برایش التماس کرد.
راهِ دوم خودسازمانیابی است. هر جا که انسانها با وجودِ سرکوب برای کنشِ مشترک به هم میپیوندند، در جنبشهای مستقلِ معلمان، کارگران و بازنشستگان، در کمیتههای اعتصاب، در شبکههای یاریرسانی به خانوادههای زندانیان، در مدرسههای زیرزمینی و در اجتماعهای دیجیتال، فضاهای کوچکی از حقِ زیسته پدید میآید. هر جا این جمعها خود را به قاعدههایی که با هم تصویب کردهاند پایبند کنند، کشمکشها را با معیارهایی قابلِ فهم حلوفصل کنند و صدای هر عضوی را محترم بشمارند، انسانها درست همان تجربههایی را به دست میآورند که حکومت از آنان دریغ میکند. و هر جا اعتصابها و دریغ کردنِ همکاری حاکمان را به عقبنشینی وادارند، توازنهای قدرت به سودِ کمقدرتترها جابهجا میشوند. زیرا این حکومت هم به همان انسانهایی نیازمند است که بر آنان حکم میراند. هر امتیازی که به زور گرفته شود و حاکمان ناچار شوند به آن پایبند بمانند، پارهای از حقِ تجربهشده است.
راهِ سوم، و شاید مهمترینِ آنها، از خودِ اپوزیسیون میگذرد، بهویژه از ایرانیانِ برونمرز که در آزادی زندگی میکنند و حاکمیتِ قانون را به تجربهٔ خود میشناسند. هر کس از اصلِ برائت حتی برای مخالفانِ سیاسی دفاع کند، هر کس بخواهد که در آینده به جنایتها از راهِ دادرسیِ عادلانه رسیدگی شود و نه با عدالتِ انتقامجویانه، هر کس حقوقِ اقلیتها را نه همچون امتیازی سخاوتمندانه بلکه همچون حقی بدیهی به رسمیت بشناسد، نظمی را که برایش مبارزه میکند پیشاپیش در عمل محقق میکند. او این نظم را باورپذیرتر از هر برنامهای میگستراند.
سخنِ پایانی
خشم از ناحقی سرآغازِ هر آزادی است، اما هدفِ آن نیست. مردمی که فقط آموختهاند ناحقی را حس کنند، میتوانند یک خودکامگی را سرنگون کنند و با این همه خودکامگیِ تازهای برپا کنند. تنها وقتی حسِ حق با مفهومی از حق پیوند بخورد که بر پایهٔ آن حق و قانون توافقِ انسانهایی با حقوقِ برابر است، و از دلِ آن آگاهی به حقی پدید آید که انسانها را به مطالبهٔ حقوقِ خود و احترام به حقوقِ دیگران برانگیزد، زمینهای فراهم میآید که دموکراسی بتواند بهطورِ پایدار بر آن استوار بماند. این کار نفسی بلند میخواهد، زیرا عادات اجتماعی فقط در طولِ نسلها دگرگون میشوند. موفقیتِ آن را نه با شمارِ قانونهایی که اعلام میشوند، بلکه با شمارِ رو به افزایشِ انسانهایی میسنجند که ناحقی را حتی وقتی بر بیگانگان یا مخالفان میرود، ناحقی حس میکنند و آمادهاند پایش بایستند.
منابع
ایمانوئل کانت، بنیاد مابعدالطبیعهٔ اخلاق: گفتاری در حکمتِ کردار، ترجمهٔ حمید عنایت و علی قیصری، تهران: خوارزمی، ۱۳۶۹.
(اصلِ آلمانی: Immanuel Kant: Grundlegung zur Metaphysik der Sitten, 1785)
نوربرت الیاس، در باب فرایند تمدن: بررسیهایی در تکوینِ جامعهشناختی و روانشناختیِ آن، ترجمهٔ غلامرضا خدیوی، تهران: جامعهشناسان.
(اصلِ آلمانی: Norbert Elias: Über den Prozeß der Zivilisation. Soziogenetische und psychogenetische Untersuchungen, 2 Bde., 1939)
ماکس هورکهایمر، در نقدِ عقلِ ابزاری، ۱۹۶۷ (اصلِ انگلیسی: Eclipse of Reason، نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۴۷)؛ ترجمهٔ فارسی از آن در دست نیست.
(عنوانِ آلمانی: Max Horkheimer: Zur Kritik der instrumentellen Vernunft)
هانوفر، ۴ مهر ۱۴۰۵ (۲۶ سپتامبر ۲۰۲۶)
https://gholamasad.jimdofree.com/