دربارهٔ جایگاهِ آموزش و آموزشِ سیاسی در فرایندهای دموکراتیزاسیون
داود غلام آزاد
پس از هر دگرگونیِ بنیادین، همان سرخوردگی بازمیگردد. حاکمی سرنگون شده، خیابانها شادی کردهاند — و پس از مدتی کوتاه، بسیاری از آنچه کهنه بود، زیرِ نامی تازه دوباره خود را برقرار میکند. آنگاه در میانِ کنشگرانِ سیاسی دو واکنش بهویژه رواج دارد. برخی خواهانِ دستِ نیرومندِ تازهایاند: نخست باید کسی نظم برقرار کند، سپس خواهیم دید. برخی دیگر همهچیز را بر مبارزه، سازماندهی و قدرت مینهند و هر آنچه را که بوی یادگیریِ صبورانه و کارِ آهسته بر روی انسانها میدهد، تجملی میشمارند که وقتش بعداً خواهد رسید. این دو نگرش هرچقدر هم متفاوت بهنظر برسند، در یک پیشفرضِ پنهان مشترکاند: اینکه میتوان جامعه را از بیرون و از بالا، بهسرعت و با تصمیمِ درست، سرِ جای خود نشاند. این جستار خلافِ آن را میگوید. آنچه یک دموکراسی را نگه میدارد، فرماندادنی نیست، بلکه آموختنی است. و درست به همین دلیل، آموزش — و با آن آموزشِ سیاسی — نه یک امرِ فرعی، بلکه زمینهای است که هر چیزِ دیگر تنها بر آن استوار میماند.
برای فهمِ اینکه چرا چنین است، نخست باید دریافت که انسان چه نوع موجودی است. و اینجا بینشی به کار میآید که بیش از صد سال از عمرش میگذرد و با این حال بهندرت جدی گرفته میشود — بینشِ روانشناسِ آمریکایی، ویلیام جیمز، به سرشتِ عادت.
انسان همچون موجودی عادتورز
جیمز نخستین کسی بود که با تمامِ تیزبینی بیان کرد که چه اندک از کارهای ما از تأملِ آزاد برمیخیزد و چه بسیار از عادت. سلامکردن، راهرفتن، زبان، شیوهی رفتار بر سرِ سفره، اینکه چگونه در برابرِ فرادستان نگاه فرومیافکنیم یا درست برعکس فرونمیافکنیم، اینکه چگونه و از چه شرم میکنیم — همهی اینها در ما جاری میشود، بیآنکه هر بار از نو دربارهاش بیندیشیم. جیمز میگوید عادت «چرخطیارِ عظیمِ جامعه، ارزشمندترین عاملِ نگهدارندهی آن» است. عادت، فرد و با او تمامِ نظم را در مدارِ خود نگه میدارد.
چرا عادت از عهدهی این کار برمیآید؟ زیرا دستگاهِ عصبیِ ما، چنانکه جیمز وصف میکند، انعطافپذیر است — شکلهایی را که بر آن نقش میبندند میپذیرد و نگه میدارد. کودک با زحمت راهرفتن و سخنگفتن را میآموزد؛ همینکه آموخته شد، خودبهخود و در زیرِ سطحِ توجهِ آگاهانه رخ میدهد. این نخست یک موهبت است، بلکه اصلاً شرطِ زندگی است. اگر میبایست هر گام، هر واژه و هر حرکتِ دست را از نو تصمیم میگرفتیم، هرگز از اندیشیدن به عمل نمیرسیدیم. عادت با خودکارکردنِ آنچه تمرین شده است، توجه را برای امرِ تازه آزاد میکند.
اما همان انعطافپذیریای که ما را توانا به آموختن میکند، ما را سخت و منجمد نیز میسازد. آنچه زودهنگام نقش بست، به طبیعتِ ثانویه بدل میشود و در برابرِ دگرگونی مقاومت میکند. جیمز برای این تصویری تند یافته است: نزدِ بیشترِ ما شخصیت در حدودِ سیسالگی «مانندِ گچ» بسته میشود و دیگر نرم نمیشود. این نه بهمعنای ناامیدی، بلکه هشدار و وظیفه است. زیرا از آن، درسی که جیمز از عادت میگیرد برمیآید: انسان به آن چیزی بدل میشود که بارها و بارها انجام میدهد. شخصیت نه ذاتی فطری است و نه انتخابی آزاد، بلکه دستهای از عادتهاست — و جیمز هشدار میدهد که ما زودتر از آنچه گمان میکنیم به «بستههای متحرکِ عادات» بدل میشویم. او مینویسد: «ما سرنوشتِ خود را میتنیم، خواه نیک خواه بد» — هر کنشی ردِّ خود را برجای میگذارد و از این ردها بهمرور زمان گوهرِ استوارِ یک انسان شکل میگیرد.
آنچه این نکته برای بحثِ ما تعیینکننده میکند، معنای آن است. عادت نه ضعف است، نه تنبلی و نه کمبودِ اراده. عادت آن رسانهای است که انسان تنها در آن به آن کسی بدل میشود که هست. حتی اراده و توجهی که اینهمه
ارجشان مینهیم، خود از عادتهایی که در درازنای زمان شکل گرفتهاند برساخته شدهاند. کسی که این را دریافته باشد، دیگر هرگز باور نخواهد کرد که میتوان انسانی — چه رسد به یک ملت — را با سخنِ درست یا فرمانِ درست در یک چشمبرهمزدن دگرگون کرد.
از انسانِ منفرد به عادات اجتماعی
جیمز انسانِ منفرد را در نظر دارد؛ روانشناس به درونِ فردِ منفرد علاقهمند است. اما هیچکس عادتهای خود را بهتنهایی نمیسازد. عادتهایی که جیمز وصف میکند، همواره در جامعهای معین و در معاشرت با انسانهایی معین کسب میشوند. آنها بهصورتِ اجتماعی به ارث میرسند و بهصورتِ اجتماعی حمل میشوند. آنچه در انسانِ منفرد عادت است، در سراسرِ یک جامعه — همان عادات اجتماعی است: آن طبیعتِ ثانویهای که یک «ما» با یکدیگر در آن سهیم است، شیوههای نقشبستهی احساسکردن، خویشتنداری، و برخورد با اقتدار، با کشمکش و با بیگانه.
اما نباید این را چنان تصور کرد که گویی نخست انسانِ منزوی با عادتِ خود وجود دارد و سپس این عادتها با هم رشد کرده و یک «ما» را میسازند. چنین فردِ منزویای هرگز وجود ندارد. عادتهایی که جیمز در انسانِ منفرد وصف میکند، از همان آغاز در روابط با دیگران کسب میشوند — هرگز در تنهایی، تا بعداً میانِ افراد مشترک شوند. نه فرد نخست هست و پیوند دوم، بلکه وابستگیهای متقابل مقدماند و انسان در درونِ آنها به آن کسی بدل میشود که هست.
بدینسان پلی زده میشود از روانشناسیِ جیمز دربارهی فرد به جامعهشناسیِ انسانها در وابستگیهای متقابلشان. زیرا همانگونه که انسانِ منفرد بیرون از پیوندهایش وجود ندارد، «جامعه» نیز همچون چیزی بالای سرِ انسانها وجود ندارد. انسانهایی هستند که از راهِ وابستگیهای متقابلِ خود، صورتبندیهایی با یکدیگر میسازند — و عادات اجتماعی همان طبیعتِ ثانویهای است که آنان در این صورتبندیها کسب میکنند.
عادات اجتماعی چگونه پدید میآید — از دگرْاجبار به خودْاجبار
اینکه عاداتِ مشترک چگونه در این شبکه پدید میآید، مسیرِ گذار از دگرْاجبار به خودْاجبار نشان میدهد. از دیگران، که کودک از همان آغاز به آنان وابسته است، اجبارهایی برمیخیزد — اجبارهایی که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند. آنها را دگرْاجبارها مینامند. در آغاز کاملاً بیرونیاند: پدر و مادر میگویند چه شایسته است و چه نیست، تشویق و سرزنش میکنند، به کودک روی میآورند یا از او روی میگردانند. کودک رفتارِ خود را با اینها هماهنگ میکند، زیرا برای بقا به مهرِ آنان نیازمند است.
اما چرا این نقش میبندد؟ نه از آن رو که صرفاً تکرار میشود، بلکه چون این روابط از احساس آکندهاند. کودک خواستههای دیگران را میپذیرد، چون آنان را دوست دارد، به آنان نیاز دارد و از دستدادنِ مهرشان میترسد. این پیوندِ عاطفی، نیروی محرکِ راستینِ درونیشدن است. زیگموند فروید این فرایند را تا هستهی عاطفیِ آن وصف کرده است: کودک نخست از ترسِ از دستدادنِ مهر اطاعت میکند؛ سپس آن اقتدارِ دوستداشته و ترسیده را در خود فرومیبرد — و بدینسان فرامن، یعنی وجدان، شکل میگیرد. فرامن قاعدهای سرد نیست، بلکه نهادی از احساس آکنده است، و درست به همین دلیل انسان حتی آنگاه که کسی نظارهگر نیست از آن اطاعت میکند: از نگهبان میتوان گریخت، اما از اقتداری درونی که با مهر و احساسِ گناه درهمتنیده است نمیتوان گریخت.
و اکنون همان فرایندی که جیمز وصف کرد به کار میافتد. از راهِ تکرار، آنچه در آغاز تحمیلی بود به عادت بدل میشود و از عادت، طبیعتِ ثانویه. آنچه نخست از بیرون میآمد به درون کوچ میکند. بهزودی یک نگاه بس است، سپس صرفِ یک انتظار، و سرانجام دیگر لازم نیست کسی مداخله کند: انسان خود را مهار میکند. دگرْاجبار به خودْاجبار بدل شده است — یعنی دگرْاجباری درونیشده. این هستهی عادات اجتماعی است: عادات اجتماعی همان جامعهی درونیشده است، طبیعتِ ثانویهای که در آن روابطِ پیشین با دیگران بهصورتِ خودگردانی زنده میماند. کارآییِ عظیمِ آن در همینجاست. یک اجبارِ بیرونی باید نگهداشته شود — نگهبانی، مجازاتی، تهدیدی؛ اما خودْاجبار خودبهخود کار میکند، بیصدا، حتی وقتی کسی نگاه نمیکند. اما درست به همین دلیل، بهمرور زمان ردِّ خاستگاهش را از دست میدهد. دگرْاجبارِ درونیشده دیگر برای انسان همچون امری آموخته جلوه نمیکند، بلکه همچون خودِ امرِ بدیهی: «اینطوری است دیگر»، «من همینام»، «این کار را نمیکنند». و به مرزِ آنچه انسان اصلاً ممکن میشمارد بدل میشود.
نوربرت الیاس این فرایند را از فروید برگرفت و آن را پویا کرد. او نشان میدهد که الگو و شدتِ خودْاجبارها بههمراهِ جامعه بهطورِ تاریخی تغییر میکند، و او تصویرِ ثابتِ یک «ناخودآگاه» را از میان برمیدارد: بهجای آن، هدایتی مینشیند که کموبیش آگاهانه پیش میرود — درجاتی بر روی یک پیوستارِ متحرک، نه اتاقکی مهرومومشده. چون این مرز سیال است، آموزش میتواند بعداً آن را دوباره آگاهانهتر کند. و اینکه چرا انسانها اصلاً، فراتر از وابستگیهای کارکردیشان، به یکدیگر پیوند دارند، الیاس با مفهومِ والانسهای عاطفی بیان میکند: پیوندهای عاطفیِ جهتداری که شبکهی انسانها را کنارِ هم نگه میدارند و عادات اجتماعی در آنها ریشه دارد.
اکنون است که میتوان جفتمفهومی را که الیاس با آن کار میکند بهدرستی دریافت. روانزایی و جامعهزایی نه دو فرایندِ جدا هستند و نه یک چیزِ واحد که از درون و بیرون دیده شود، بلکه دو سویِ متقابلاً مشروطکنندهی یک فرایندِ سراسر رابطهای و از احساسآکندهاند: تحولِ ساختارِ شخصیت و عاطفه، و تحولِ صورتبندیهای اجتماعی. هیچیک بر دیگری مقدم نیست و هیچیک دیگری را «تولید» نمیکند. چون انسانِ منزوی هرگز وجود ندارد، این دو از همان آغاز درهمتنیدهاند.
چرا عادات اجتماعی واپس میماند
اینجا آشکار میشود که چرا دگرگونیهای سیاسی اینهمه اغلب فرزندانِ خود را میبلعند. چون عادتها سخت میشوند — به تعبیرِ جیمز «مانندِ گچ» —، عادات اجتماعی بهسرعتِ اوضاعِ بیرونی دگرگون نمیشود. یک قانونِ اساسی را میتوان یکشبه از نو نوشت، حاکمی را یکشبه سرنگون کرد. اما طبیعتِ ثانویهی میلیونها انسان را نمیتوان یکشبه از نو نوشت. واکنشهای نقشبستهی اطاعت و فرمان، بیاعتمادی، انتظارِ رهبرِ نجاتبخش، و عادتِ حلکردنِ کشمکش با خشونت یا با حذفِ دیگری — اینها همچون خودْاجبارها ژرف در انسانها کوچ کردهاند و میمانند، حتی وقتی نظمِ بیرونی دیگر نظمی دیگر است.
و چون میمانند، دوباره خود را تحمیل میکنند. موازنههای قدیمیِ قدرت و عادات اجتماعیِ واپسمانده بازمیگردند — از راهِ نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی. این نه سرنوشتِ محتوم است و نه نفرین، بلکه خودِ شکلِ زمانیِ یادگیری است: امرِ نو در نهادها زودتر از امرِ نو در انسانها حاضر میشود. اما درست چون سخن از یادگیری است، میتوان بر آن کار کرد. نه با فرمان — عادات اجتماعی فرمانپذیر نیست — بلکه تنها از راهِ کارِ آهستهی آموزش. بدینسان برای نخستین بار گفته میشود که موضوعِ این جستار چیست: نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی همان جایی است که آموزش از تجملبودن دست میکشد و به ستونِ نگهدارنده بدل میشود.
سه فرایندِ مکملِ دموکراتیزاسیون — و چرا سومی باید آموخته شود
برای درکِ دقیقِ این نکته باید سه وجهِ کاملاً متفاوت و مکملِ فرایندهای دموکراتیزاسیون را از هم بازشناخت. معمولاً دموکراتیزاسیون به وجهِ نهادیِ آن، یعنی به دموکراسیِ پارلمانی، فروکاسته میشود. کسی که آن را چنین فرومیکاهد و آن را بهتفکیک نمیبیند، درنمییابد که چرا آزادیهای صوری اینهمه اغلب توخالی میمانند.
نخستین، دموکراتیزاسیونِ کارکردی است. با رشدِ تقسیمِ کار و تمایزِ اجتماعیِ همراهِ آن — که برای مثال در فزونیِ شمارِ مشاغل دیده میشود — انسانها هرچه بیشتر و متراکمتر به یکدیگر وابسته میشوند. زنجیرهای وابستگیِ متقابل درازتر میشوند و با آنها موازنههای قدرت به سودِ کمقدرتترهای تا کنون جابهجا میشود. این فرایند بیبرنامه و در خود چندمعناست؛ خودبهخود به آزادی نمیانجامد، اما زمینهی آن را فراهم میکند.
دومین، دموکراتیزاسیونِ نهادی است: برپاییِ صورتهای قاعدهمند، همتصمیمشده و پایبند به قواعدِ بهرسمیتشناختهشده. و اینجا باید خطایی رایج را دفع کرد. دموکراتیزاسیونِ نهادی همان دموکراسیِ پارلمانی نیست و نمیتوان آن را به آن فروکاست. این بهمعنای صورتِ قاعدهمند و همتصمیمشده بر همهی سطوحِ همبستگیِ اجتماعیِ جامعه است — در خانواده، در مدرسه، در محلِ کار، در انجمنها، در تشکلهای صنفی و در دولت. دموکراتیزاسیونِ سیاسی‑پارلمانی تنها آشکارترین نمودِ آن است و با این میایستد یا فرومیریزد که آیا صورتِ همتصمیمشده و قاعدهمند سطوحِ دیگر را نیز درنوردیده است یا نه.
سومین، دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی است. این، دگرگونیِ آمادگیِ ذهنیِ بهارثرسیده است، بهگونهای که بهرسمیتشناسیِ متقابل، خویشتنداری و پایبندی به قاعده به طبیعتِ ثانویه بدل شوند. خود را در شیوهی حلوفصلِ کشمکشها نشان میدهد — در اینکه قاعدهی بهرسمیتشناخته جای خشونت را همچون اصلِ تنظیم میگیرد. اما شیوهی حلوفصل تنها نمود است؛ خودِ فرایند ژرفتر مینشیند، در عادات اجتماعیِ انسانها.
این سه فرایندِ مکمل نمیتوانند جای یکدیگر را بگیرند. این بینشِ تعیینکننده است. نهادها بدونِ عادات اجتماعیِ دموکراتیزهشده توخالی میمانند؛ جابهجاییِ موازنههای قدرت ناایمن میماند اگر انسانهایی آن را حمل نکنند که آموختهاند خشونت را با قواعدِ بهرسمیتشناخته جایگزین کنند. آنجا که این عادات اجتماعیِ حملکننده نباشد، نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی به کار میافتد و ناآزادیِ کهنه زیرِ نامی تازه دوباره برقرار میشود. این درسِ سالِ ۱۹۷۹ است و میتوان آن را در یک جمله خلاصه کرد: میتوان نظم را عوض کرد بیآنکه انسانها را عوض کنیم — و آنگاه نظمِ کهنه از طریقِ انسانهای تغییرنیافته دوباره جا میافتد.
در این نقطه جیمز بازمیگردد و همهی زنجیره بسته میشود. زیرا عادات اجتماعیِ دموکراتیک چیزی نیست جز دستهای از عادتهای تازه: عادتِ گوشدادن، تابآوردنِ مخالفت، به حریف جایگاه و حق دادن، و پایبندشدن به قاعدهای که میشد آن را شکست. و عادتها، چنانکه جیمز نشان داده است، تنها از راهِ تمرینِ مکرر پدید میآیند — نه از راهِ تلقین، نه از راهِ بصیرت بهتنهایی، بلکه از راهِ عملی که امرِ نو را به طبیعتِ ثانویه بدل میکند. به همین دلیل دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی در ذاتِ خود یک فرایندِ آموزشی است. وجهِ سومِ دموکراتیزاسیون درست همان است که نمیتوان فرمانش داد، بلکه تنها میتوان آموختش. اینجا — و هیچ جای دیگر — آموزشِ سیاسی جایگاهِ جایناپذیرِ خود را دارد.
آموزشِ سیاسی چه معنا دارد — و چه معنا ندارد
بدینسان همزمان گفته میشود که آموزشِ سیاسی در این معنا چه نیست. نه تلقین است، نه انتقالِ عقایدِ درست، نه تربیتِ کادرها و نه تبلیغات. همهی اینها بر سطحی میمانند که جیمز آن را توجهِ آگاهانه مینامید. به عادات اجتماعی نمیرسد. میتوان اصولِ دموکراتیک را به کسی بهتمامی توضیح داد، و او در کشمکشِ بعدی همچنان با واکنشهای کهنه عمل خواهد کرد، اگر واکنشهای تازه را هرگز تمرین نکرده باشد. دانش در سر مینشیند؛ عادات اجتماعی در تمامِ وجودِ شخص.
آموزشِ سیاسی در معنای نگهدارندهی آن، بازآموزیِ تمرینشدهی نحوهی برخورد با قدرت، با کشمکش و با تفاوت است. عملِ حلوفصلِ اختلاف بر پایهی قواعدِ بهرسمیتشناخته بهجای خشونت است، بهرسمیتشناختنِ حقِّ موجودیتِ دیگری همچون رقیبی مشروع، و پایبندشدن به قانونی که میشد از آن طفره رفت. و چون سخن از عادات اجتماعی است، بیش از آنکه از سخنرانی آموخته شود، از سرمشق و از عملِ تمرینشده آموخته میشود — از یادگیریِ نمونهوار در همان مکانهای بسیاری که انسانها امورِ مشترکِ خود را واقعاً با هم تنظیم میکنند. به همین دلیل دموکراتیزاسیونِ نهادی بر همهی سطوحِ همبستگیِ اجتماعیِ جامعه و دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی دو سویِ یک فرایندِ فراگیرند: صورتِ همتصمیمشده و قاعدهمند همان مدرسهای است که عادات اجتماعیِ دموکراتیک اصلاً در آن شکل میگیرد. هر انجمن، هر بنگاه، هر خانواده و هر جنبشی که در آن واقعاً بهطورِ مشترک و بر پایهی قواعد تصمیم گرفته میشود، چنین مدرسهای است.
اینکه چنین دگرگونیای در فرد چگونه رخ میدهد، روزنامهنگار، چارلز دوهیگ، در نمونههای بسیاری نشان داده است و سه یافتهی او دقیقاً از همین اندیشه پشتیبانی میکنند. نخست: یک عادت را نمیتوان محو کرد، بلکه فقط جایگزین کرد — محرک و پاداش را نگه میداری و بهجای روالِ کهنه روالی تازه مینشانی. در برگردان به قلمروِ سیاسی: آموزشِ سیاسی واکنشهای کهنه را با ممنوعیت از میان نمیبرد، بلکه در همان موقعیتها — در اختلاف، در برخورد با قدرت و تفاوت — پاسخی تازه و تمرینشده به آنها میدهد. دوم: این پاسخِ تازه زیرِ فشار تنها آنگاه دوام میآورد که باوری آن را حمل کند، اطمینان به اینکه تغییر ممکن است — و این باور بیش از همه در یک جماعت میروید. همین است دلیلِ آنکه عادات اجتماعیِ دموکراتیک نه از تلقین، بلکه از عملِ مشترکِ زیسته پدید میآید. سوم: عادتهای کلیدیای وجود دارند که چون تغییر کنند، دیگران را نیز با خود میکشند؛ پیروزیهای کوچک اما واقعی، آن نیروی حرکتی را میآفرینند که از آن تغییرِ بزرگتر میروید. یک عملِ دموکراتیکِ تمرینشده — مجمعی که در آن واقعاً بر پایهی قواعد تصمیم گرفته میشود — میتواند بدینسان به نقطهی آغازِ عملهای بعدی بدل شود.
اینجا فقط باید مقیاس را در نظر داشت: این یافتهها انسانِ منفرد و عادتِ منفرد را با حلقهی روشنِ آن — محرک، روال و پاداش — وصف میکنند. عادات اجتماعی ژرفتر، از نظرِ عاطفی ریشهدارتر و تنها در فرایندی مشترک و آهسته دگرگونشدنی است. با این حال، آنچه دربارهی فرد صدق میکند — اینکه عادتها جایگزین میشوند نه محو، اینکه باوری آنها را حمل میکند و جماعت آن باور را میپروراند — در مقیاسی کوچک همان چیزی را تأیید میکند که آموزشِ سیاسی باید در مقیاسی بزرگ به انجام رساند.
اینجا باید دو مفهوم را به زبانِ مفاهیمِ خودمان برگرداند. پاداشِ دوهیگ در اینجا پاداشی مادی نیست، بلکه اجتماعی است، پاداشی مرتبط با عزتِنفس: بهرسمیتشناسی و احترامِ اجتماعی. اینها اجزای یک شاکلهی دموکراتیکِ عزتِنفساند. تهنشستِ درونیِ این شاکلهی عزتِنفس، عزتِنفسِ فزونیافتهی انسان همچون یک دموکرات است. این عزتِنفس از انتظارهای الزامیِ اجتماعی — که برآوردنشان تنها از مجازات میرهاند — نمیروید، بلکه از انتظارهای بایسته میروید که به هر کس که برآوردهشان کند احترام میورزند، و بیش از همه از انتظارهای رخصتی — یعنی امرِ نمونهوارِ فراتر از وظیفه که تحسین و خوداحترامی درو میکند. پس رفتارِ دموکراتیک تنها آنجا به عادت بدل میشود که جماعتی آن را با بهرسمیتشناسی پاداش دهد و بدینسان عزتِنفس را به یک الگوی رفتاریِ دموکراتیک پیوند زند. و عادتِ کلیدیای که بقیه از آن برمیخیزند، تنها یکی است: به دگراندیش جایگاهِ برابر و حقِ برابر دادن و اختلاف را بر پایهی قواعدِ بهرسمیتشناخته بهجای خشونت حلوفصل کردن. در همینجا آن صورتِ عملی و بهطبیعتِثانویهبدلشدهی چیزی نهفته است که رزا لوکزمبورگ در نظر داشت: «آزادی همیشه آزادیِ دگراندیشان است.» از این عادت، گوشدادن، خویشتنداری، حمایت از اقلیت و گسترشِ «ما» میروید — و آن، رهبرِ نجاتبخش را زائد میکند، زیرا اختلاف میانِ برابرها به منجی نیازی ندارد.
به پاداش، روی دیگرش، یعنی مجازات، تعلق دارد. همانگونه که رفتار و تجربهی دموکراتیکِ مرتبط با عزتِنفس با بهرسمیتشناسی پرورده میشود، نقضِ آن نیز مجازاتهای اجتماعیِ مربوط به نقضِ انتظارهای بایسته و رخصتی را در پی میآورد: بیاعتنایی، تحقیر، شرمسارکردن و، از همه شدیدتر، بیرونراندن از «ما» — از همه شدیدتر از آن رو که خودِ پیوندهای عاطفیای را میبُرد که عزتِنفس از آنها زنده است. و این مجازاتها شکلی تاریخی دارند. الیاس نشان داده است که در فرایندِ متمدنشدن، آستانههای شرم و معذبشدن جابهجا میشوند — یعنی آنچه انسان از آن شرم میکند تغییر میکند. درست در همینجا یکی از وجوهِ تمدنیِ دموکراتیزاسیون نهفته است: دیگر ضعف یا نافرمانی نیست که شرمآور میشود، بلکه خوارکردنِ ناتوانتر، سرسپردگی در برابرِ قدرت و حذفِ دیگری. چون این آستانه جابهجا شود، خودْاجبارِ درونیشده جهتِ تازهای مییابد: انسان اکنون خودبهخود میلِ سلطه بر دیگری را مهار میکند و آنجا شرم میکند که پیشتر غرور میکرد. در این جابهجاییِ بهرسمیتشناسی و شرم به سویِ اجزای تازهی عزتِنفس است که دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی در ریشهی عاطفیِ خود تحقق مییابد.
اینجا نیز باید خطرناکترین وسوسهی کنشگران را نام برد — وسوسهی پیشاهنگی که میخواهد مردم را از بالا تربیت کند. کسی که چنین میاندیشد، جملهای را از یاد میبرد که مارکس در تزِ سومِ خود دربارهی فویرباخ درست بر ضدِّ همین گستاخی نوشت: «مربی باید خود تربیت شود.» هیچ موضعی بیرون از درهمتنیدگیها نیست که از آنجا کسی عادات اجتماعیِ آماده را به دیگران دستبهدست دهد. آن استراتژی که میپندارد آزادی را از پیش داراست و تنها باید آن را منتقل کند، در حقیقت رابطهی سلطهی کهنه را زیرِ نامِ دموکراسی از نو برقرار میسازد. آموزشِ سیاسی به همین دلیل همواره متقابل است و آموزنده را نیز دربرمیگیرد: با تغییردادنِ فراگیران، آموزگاران را تغییر میدهد. کسی که بخواهد دیگران را به آزادی بپرورد، باید بگذارد خود نیز همراهشان دگرگون شود — وگرنه تنها رعایای تازه میسازد.
این همزمان صورتِ دقیقِ همان چیزی است که جستاری پیشین آن را آزادی همچون بصیرت به ضرورت نامید. انسان نه از آن رو آزاد میشود که دیگری او را آزاد کند، بلکه از آن رو که به چهار اجباری بصیرت مییابد که همهی زندگیِ انسانی زیرِ آنهاست — اجبارهای طبیعتِ بیرونی، اجبارهای طبیعتِ خودِ آدمی، دگرْاجبارها، یعنی اجبارهایی که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند، و خودْاجبارها که فرد بر خودِ خویش اعمال میکند — و از آن رو که میآموزد این اجبارها را بهطورِ یکسان مهار کند و، تا آنجا که ممکن است، زیرِ قواعدِ خودگذارده زندگی کند. درست همین است آزادی زیرِ قانون، و درست همین است که فرماندادنی نیست، بلکه تنها پروردنی است.
به این بازآموزی پیش از همه تواناییای تعلق دارد که میتوان آن را هنرِ خوداندیشی نامید. چون عادات اجتماعی درست از آن رو کار میکند که آدمی دربارهاش نمیاندیشد، آزادی آنجا آغاز میشود که درنگی ممکن شود: چرا این را بدیهی میشمارم؟ آیا این یک ضرورتِ واقعی است — یا صرفاً انتظاری آموخته؟ از میانِ چهار اجبار، بهویژه دو تا در زندگیِ روزمره سخت از هم بازشناخته میشوند: دگرْاجبار، که میانِ انسانها پدید میآید و از این رو تا حدی نیز میانِ انسانها تغییرکردنی است، و دگرْاجبارِ درونیشده، که خود را همچون طبیعت جا میزند، هرچند تنها دگرْاجباری است که به درون کوچ کرده است. آموزشِ سیاسی درست همین تمایز را تمرین میدهد. میآموزد که «باید»ِ ضرورتِ طبیعیِ واقعی را از «باید»ِ صرفِ قاعدهی اجتماعی و از «این کار را نمیکنند»ِ اجبارِ درونیشده جدا کند — انتظارهای الزامی را که بیقیدوشرط و حقوقی الزام میآورند، از انتظارهای بایسته که آدمیان از یکدیگر میطلبند، و از انتظارهای رخصتی که میشد جورِ دیگری هم برآوردشان. کسی که آموخته باشد این گونههای اجبار را از هم بازشناسد، میداند چه چیزی را واقعاً باید بپذیرد، دیگران چه چیزی را صرفاً از او انتظار دارند، و چه چیزی میتوانست بهکلی جورِ دیگری باشد. آزادی همچون بصیرت به ضرورت درست در همینجاست: نه در برانداختنِ همهی اجبارها، بلکه در بصیرت به اینکه کدام اجبار کدام است — و چگونه باید با آن رفتار کرد.
بدینسان از یک سوءتفاهم نیز پیشگیری میشود. دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی نمیطلبد که همهی خودْاجبارها فروافکنده شوند. انسانی که باید از هر تکانه پیروی کند، که با هر رنجش دست به ضرب میبرد و وابسته به بهرسمیتشناسیِ دیگران میماند، آزاد نیست، بلکه راندهشده است. عادات اجتماعیِ دموکراتیک خود نیازمندِ خویشتنداری است — عادتِ تمرینشدهی صبرکردن، گوشدادن، و پایبندشدن به قاعدهای که میشد آن را شکست. تفاوت نه میانِ خودْاجبارِ زیاد و کم است، بلکه میانِ دو گونه خودْاجبار: خودگردانیای که میداند چرا خود را میبندد و میتوانست جورِ دیگری هم تصمیم بگیرد، و خودْتسلیمیای که خود را میبندد بیآنکه این بند را دیگر همچون بند بازشناسد. از بیرون هر دو یکسان مینمایند؛ آموزشِ سیاسی همان کارِ صبورانهای است که دومی را به اولی بدل میکند.
نمونهی ایران
در موردِ ایران میتوان هر دو را همزمان دید — زمینهای که از پیش فراهم شده و کاری که هنوز مانده است. در سالِ ۱۹۷۹ حاکمی سرنگون شد و انتظارِ ژرف و ناگفته این بود که با سقوطِ او آزادی خودبهخود از پیِ آن خواهد آمد. اما عادات اجتماعیِ بهارثرسیده — واکنشهای قیممآبی، انتظارِ رهبرِ نجاتبخش، عادتِ حلکردنِ تفاوت با حذف — بازآموخته نشده بود. این عادات از واقعیتِ دگرگونشده واپس ماند و زیرِ پرچمِ تازه دوباره خود را تحمیل کرد. نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی، گریبانِ انقلاب را گرفت.
امروز همان وسوسه دوباره در اپوزیسیون بازمیگردد: جستوجوی دستِ نیرومندِ بعدی، خوارشمردنِ کارِ آهستهی برساختنِ عملِ دموکراتیک در انجمنهای تبعید و در خودِ کشور، و این باور که سازمانِ درست یا رهبرِ درست همان چیزی را خواهد داد که تنها عادات اجتماعیِ بازآموخته میتواند حمل کند. با این حال دموکراتیزاسیونِ کارکردی مدتهاست در ایران نیز در کار است — رشدِ تقسیمِ کار، فزونیِ شمارِ مشاغل، وابستگیهای متقابلِ هرچه متراکمتر؛ من این را در جای دیگری برای ایران بهتفصیل نشان دادهام. زمینه برای جابهجاییِ موازنههای قدرت هست. اما بدونِ آموزشِ سیاسیای که عادات اجتماعیِ دموکراتیک را بپرورد، این زمینه به آزادی بدل نمیشود. بیاستفاده میماند و واکنشهای کهنه خلأ را پر میکنند.
آموزش همچون کارِ آهسته بر روی آزادی
به تصویرِ جیمز بازگردیم: ما سرنوشتِ خود را میتنیم. یک ملت نه با برداشتنِ یک ستمگر آزاد میشود، بلکه با پروردنِ صبورانهی یک طبیعتِ ثانویهی تازه — و این کارِ آموزش و آموزشِ سیاسی است. این کار آهسته است، کمجلوه است و فرماندادنی نیست. اما تنها کاری است که دوام میآورد. هر چیزِ دیگر — حاکمانِ سرنگونشده، قانونهای اساسیِ نونوشته، سازمانهای درست — توخالی میماند تا زمانی که انسانهایی که باید آن را حمل کنند، آن عادات اجتماعیِ حملکننده را کسب نکرده باشند.
معنای راستینِ شعارِ «راه، هدف است» در همینجاست. عادات اجتماعیِ دموکراتیک تنها در عملِ دموکراتیک شکل میگیرد؛ پس همین حالا شیوهی مبارزه و سازماندهیِ ما تعیین میکند که فردا چه خواهیم بود. کسی که مبارزه را با واکنشهای کهنهی حذف و رهبرپرستی پیش ببرد، پس از پیروزی درست همان واکنشها را در مسندِ قدرت خواهد دید. این شعار را نباید با سیاستِ اصلاحیِ تکنوکراتیک اشتباه گرفت که تنها میخواهد نظامِ سلطهی موجود را اصلاحشده نگه دارد؛ این شعار خلافِ آن را میگوید — اینکه آزادی در پایانِ راه در انتظارِ ما نیست، بلکه در خودِ پیمودنِ راه پدید میآید، یا اصلاً پدید نمیآید.
هیچیک از اینها ایرادی بر دانش و سازماندهی نیست. این بینش است که آزادی را باید آموخت، و اینکه کسی که آموزش را جدی میگیرد، عملیترین کارِ سیاسیِ ممکن را انجام میدهد. علمِ طبیعی آموخت که طبیعتِ بیرونی را مهار کنیم؛ آموزشِ سیاسی امرِ دشوارتر را میآموزد — زیستن با همنوعان در آزادی، از راهِ مهارِ یکسانِ عواطف و از راهِ گسترشِ دامنهی همانندسازی فراتر از تعلقِ گروهیِ خودی، تا انسان همچون انسان. هر دو صبر میطلبند؛ اما تنها دومی — همین وجوهِ تمدنیِ دموکراتیزاسیون — از رعایا شهروند میسازد.
واژهنامهی کوتاه
عادت (Habit) — نزدِ ویلیام جیمز، شیوهی نقشبسته و خودکارِ کنش و احساس که مرهونِ انعطافپذیریِ دستگاهِ عصبی است. توجه را برای امرِ نو آزاد میکند، اما با بالارفتنِ سن سخت میشود. اصل: انسان به آن چیزی بدل میشود که بارها انجام میدهد؛ شخصیت دستهای از عادتهای جاافتاده است.
عادات اجتماعی — طبیعتِ ثانویهای که یک «ما» با یکدیگر در آن سهیم است — شیوههای نقشبستهی احساسکردن، خویشتنداری، و برخورد با اقتدار، کشمکش و تفاوت. آنچه در انسانِ منفرد عادت است، در سطحِ یک جامعه عادات اجتماعی است. بهصورتِ اجتماعی به ارث میرسد و حمل میشود و فرمانپذیر نیست، بلکه تنها بازآموختنی است.
دگرْاجبار و خودْاجبار (Fremdzwang und Selbstzwang) — دگرْاجبارها اجبارهاییاند که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند. چون از راهِ تکرار به طبیعتِ ثانویه بدل شوند، به درون کوچ میکنند و به خودْاجبار میشوند — دگرْاجباری درونیشده که بیهیچ نگهبانِ بیرونی کار میکند و بهمرور ردِّ خاستگاهش را از دست میدهد، چنانکه همچون امری بدیهی جلوه میکند. عادات اجتماعی در اساس از چنین خودْاجبارهایی ساخته شده است. آموزشِ سیاسی میآموزد که خودْاجبارِ درونیشده را دوباره از ضرورتِ طبیعیِ واقعی بازشناسیم — و خودگردانی را، که میداند چرا خود را میبندد، از خودْتسلیمی، که دیگر این بند را همچون بند بازنمیشناسد.
پیوندهای عاطفی — نیروی محرکِ درونیشدن: کودک خواستههای دیگران را میپذیرد، چون آنان را دوست دارد، به آنان نیاز دارد و از دستدادنِ مهرشان میترسد. آنچه فروید فرامن مینامد، از همین رو اقتداری درونی و آکنده از احساس است — و به همین دلیل خودْاجبار حتی بینگهبان نیز کار میکند. الیاس پیوندهای عاطفیِ انسانها را همچون والانسهای عاطفی درک میکند که عادات اجتماعی در آنها ریشه دارد.
روانزایی و جامعهزایی — دو سویِ متقابلاً مشروطکنندهی یک فرایندِ رابطهای: تحولِ ساختارِ شخصیت و عاطفه، و تحولِ صورتبندیهای اجتماعی. هیچیک بر دیگری مقدم نیست و هیچیک دیگری را تولید نمیکند؛ چون انسانِ منزوی هرگز وجود ندارد، این دو از همان آغاز درهمتنیدهاند.
نتیجهٔ واپسماندگیِ نسبیِ عادات اجتماعی — چون عادات اجتماعی کندتر از نهادهای بیرونی دگرگون میشود، پس از یک دگرگونیِ بنیادین، آمادگیهای بهارثرسیده و موازنههای قدیمیِ قدرت دوباره خود را تحمیل میکنند. این مفهوم پیامدهای مشخصِ این ناهمزمانی را مینامد — بهویژه شکستِ گذارهای دموکراتیک، آنگاه که تنها نظم، اما نه عادات اجتماعی، عوض شده باشد.
سه فرایندِ دموکراتیزاسیون — سه وجهی که باید از هم بازشناخت: (۱) دموکراتیزاسیونِ کارکردی — جابهجاییِ بیبرنامهی موازنههای قدرت به سودِ کمقدرتترها با رشدِ تقسیمِ کار؛ (۲) دموکراتیزاسیونِ نهادی — صورتهای قاعدهمند و همتصمیمشده بر همهی سطوحِ همبستگیِ اجتماعیِ جامعه (خانواده، مدرسه، بنگاه، انجمنها، دولت)، که نباید به سطحِ پارلمانی فروکاسته شود؛ (۳) دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی — دگرگونیِ آمادگیِ ذهنیِ بهارثرسیده، بهگونهای که بهرسمیتشناسیِ متقابل، خویشتنداری و پایبندی به قاعده به طبیعتِ ثانویه بدل شوند. هیچیک از این سه نمیتواند جای دیگری را بگیرد.
موازنههای قدرت — کِشاکشِ نیروهای همواره متحرک اما کموبیش پایدار میانِ انسانها همچون افراد و همچون گروهها. جابهجاشدنیاند، اما برانداختنی نیستند؛ هر رابطهای، از جمله رابطهی میانِ فرمانروایان و فرمانبران، کِشاکشی متحرک از نیروهاست.
کمقدرتی — بختِ نسبتاً اندک برای بهدستآوردنِ کنترل بر چهار اجبارِ زندگیِ خود. کمقدرتی را نباید به رابطه با فرمانروا فروکاست؛ همهی پیوندهایی را دربرمیگیرد که انسان در آنها ایستاده است.
آموزشِ سیاسی — نه تلقین، نه تربیتِ دستوری و نه تبلیغات، بلکه بازآموزیِ تمرینشدهی نحوهی برخورد با قدرت، کشمکش و تفاوت — عملِ حلوفصلِ اختلاف بر پایهی قواعدِ بهرسمیتشناخته بهجای خشونت. از سرمشق و عملِ تمرینشده آموخته میشود، نه از سخنرانی، و آموزنده را نیز دربرمیگیرد: مربی باید خود تربیت شود.
یادگیریِ نمونهوار — آموختن از سرمشق و از عملِ واقعی بهجای تلقینِ صرف — همان شیوهای که عادات اجتماعی حقیقتاً در آن کسب میشود. هر جایی که انسانها امورِ مشترکِ خود را واقعاً با هم و بر پایهی قواعد تنظیم میکنند، مدرسهای از عادات اجتماعیِ دموکراتیک است.
چهار اجبار — چهار گونه از ضرورت که همهی زندگیِ انسانی زیرِ آنهاست: اجبارهای طبیعتِ بیرونی؛ اجبارهای طبیعتِ خودِ آدمی؛ دگرْاجبارها، یعنی اجبارهایی که انسانها بر خود و بر یکدیگر اعمال میکنند؛ و خودْاجبارها که فرد بر خودِ خویش اعمال میکند. آزادی، بصیرت به این اجبارهاست که باید مهارشان کرد — نه برانداختنشان، بلکه زیستن زیرِ قواعدِ خودگذارده (آزادی زیرِ قانون).
پاداش و مجازاتِ اجتماعی — در سطحِ عادات اجتماعی، پاداش نه مادی، بلکه اجتماعی است: بهرسمیتشناسی و احترام، که تهنشستِ درونیِ آن عزتِنفسِ فزونیافتهی انسان همچون یک دموکرات است. از انتظارهای بایسته و بیش از همه رخصتی میروید، نه از انتظارهای الزامیِ صرفاً حقوقی. روی دیگرش مجازات است — بیاعتنایی، تحقیر، شرمسارکردن و، از همه شدیدتر، بیرونراندن از «ما». در فرایندِ متمدنشدن، آستانههای شرم و معذبشدن جابهجا میشوند: دیگر ضعف نیست که شرمآور میشود، بلکه خوارکردنِ ناتوانتر — و در همین، دموکراتیزاسیونِ عادات اجتماعی در ریشهی عاطفیِ خود تحقق مییابد.
قاعدهی طلاییِ تغییرِ عادت — بر پایهی نظرِ چارلز دوهیگ، یک عادت را نمیتوان محو کرد، بلکه فقط جایگزینش کرد: محرک و پاداش را نگه میداری و روالی تازه بهجای روالِ کهنه مینشانی. روالِ تازه تنها آنگاه در برابرِ فشار دوام میآورد که باوری آن را حمل کند، باوری که در یک جماعت میروید؛ و عادتهای کلیدی، چون تغییر کنند، دیگران را نیز با خود میکشند. این دربارهی انسانِ منفرد صدق میکند. اما عادات اجتماعی ژرفتر است، از نظرِ عاطفی ریشهدار است و تنها در فرایندی مشترک و مرتبط با عزتِنفس دگرگونشدنی است — در دموکراتیزاسیونِ شاکلهی روابطِ عزتِنفس. احترام و تحقیرِ اجتماعی در اینجا پیوستاری از پاداش و مجازاتِ اجتماعی میسازند که به شاکلهی تازهی روابطِ عزتِنفس اعتبار میبخشد.
منابع
ویلیام جیمز: اصولِ روانشناسی (The Principles of Psychology). نیویورک، ۱۸۹۰ — بهویژه فصلِ «عادت» (Habit). از آنجاست تصویرهای «چرخطیارِ جامعه»، شخصیتی که «مانندِ گچ» بسته میشود، و انسانی که سرنوشتِ خود را میتند.
چارلز دوهیگ: قدرتِ عادت (The Power of Habit). نیویورک، ۲۰۱۲ — دربارهی چرخهی عادت شاملِ محرک، روال و پاداش؛ «قاعدهی طلایی» تغییرِ عادت؛ نقشِ باور در جماعت؛ و عادتهای کلیدی. ترجمهٔ فارسیِ موجود: قدرتِ عادت، نشرِ نوین.
زیگموند فروید: من و آن (Das Ich und das Es)، ۱۹۲۳، دربارهی فرامن؛ ناخرسندی در فرهنگ (Das Unbehagen in der Kultur)، ۱۹۳۰، دربارهی درونیشدن، صرفنظر از امیال و احساسِ گناه — همان زمینهی عاطفیای که الیاس بر آن بنا میکند. ترجمهٔ فارسیِ موجود: ناخوشایندیهای فرهنگ (تمدن و ناخرسندیهای آن)، نشرِ گام نو؛ و من و آن (نیز با عنوانِ ایگو و اید: من و نهاد).
نوربرت الیاس: در بابِ فرایندِ متمدنشدن (Über den Prozeß der Zivilisation). بازل، ۱۹۳۹ — دربارهی جامعهزایی و روانزاییِ عادات اجتماعی، دگرگونیِ دگرْاجبارها به خودْاجبارها، آستانههای شرم و معذبشدن، و هدایتِ کموبیش آگاهانه بهجای یک «ناخودآگاه» ثابت. ترجمهٔ فارسیِ موجود: در بابِ فرآیندِ تمدن (بررسیهایی در تکوینِ جامعهشناختی و روانشناختیِ آن)، نشرِ جامعهشناسان.
نوربرت الیاس: جامعهی افراد (Die Gesellschaft der Individuen). فرانکفورت آم ماین، ۱۹۸۷ — دربارهی نسبتِ فرد و جامعه همچون دو سوی یک شبکهی واحد.
کارل مارکس: تزهایی دربارهی فویرباخ، ۱۸۴۵ — تزِ سوم («مربی باید خود تربیت شود») بر ضدِّ گستاخیِ پیشاهنگی که از بیرون تربیت میکند. ترجمهٔ فارسیِ موجود: تزهایی دربارهی فویرباخ (در مجموعهآثار و نیز همراهِ لودویگ فویرباخ و پایانِ فلسفهٔ کلاسیکِ آلمان).
رزا لوکزمبورگ: انقلابِ روسیه. نگاشتهی ۱۹۱۸، پس از مرگ به کوششِ پاول لِوی، برلین ۱۹۲۲ — سرچشمهی این فرمول: «آزادی همیشه آزادیِ دگراندیش است» (در متن به صورتِ جمعِ رایجِ آن نقل شده است).
دربارهی مفهومِ آزادی که این جستار بدان میپیوندد، و نیز دربارهی تفاوتِ صورتبندی و پیکربندی و نقدِ نگاهِ علومِ طبیعی، به جستارهای پیشینِ نویسنده مراجعه شود. دربارهی دموکراتیزاسیونِ کارکردی در ایران (رشدِ مشاغل)، به سخنرانیِ نویسنده در مؤسسهی بینالمللیِ تاریخِ اجتماعی (IISH) در آمستردام، ۲۵–۲۶ مه ۲۰۰۱، و نوشتههای وبسایتِ gholamasad.jimdofree.com مراجعه شود.
هانوفر،4 سپتامبر ۲۰۲۶