در بارهٔ آزادی

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

امید هما ئی

…برعهدهٔ فیلسوف است که رهاشده از این فرض ، انسان را دوباره در جبر طبیعت محبوس کند. اگر دامنهٔ نگرش خودرا وسیع تر کنیم دیگر هوی و هوسهای انگیخته از شور به مثابه نوعی خطای محکوم شدنی جلوه نمیکنند. بنابراین نمیتوان از آزادی مطلق سخن گفت. آزادی ما نوعی آزاد شدن تدریجی به اعتبار و به یاری خرد است…


“اینان انسان را در طبیعت چون یک امپراطوری در دل یک امپراطوری میبینند.”
Baruch Spinoza, Ethique

این گفتار خطاب به کسانیست که از گناهان خود معذّبند. اینان این تصوّر را دارند که آنچه کرده اند به انتخاب و اختیار خود انجام داده اند. انسان در نظرشان متهّم به تسلیم در برابر وسوسه هاست. آیا این اتهّام مشروع است ؟ 

این اتهّام مبتنی بر فرض صاحب اختیار بودن آدمی و توانائی وی در مهار امیال خویش است حال آنکه حیوانات را مطیع و مجبور غرائض خویش میداند. از این نظر آدمی یک مورد استثنائی است که قادر است به هوی و هوس خود مهار زند و از سلطهٔ طبیعت خویش رها شود. ولی اسپینوزا برآنست که انسان به عنوان موجودی زنده بخشی از طبیعت است و دلیلی برای این تصورّ که وی میتواند از سلطهء قوانین آن بگریزد وجود ندارد. تصورّ آزاد بودن انسان فریبی بیش نیست :

همانطور که سنگ در حال سقوط خودرا آزاد فرض میکند – حال آنکه تحت تسلّط نیروی جاذبه است – انسان نیز ناآگاه از روندهائی که او را به حرکت وا میدارند خودرا تصمیم گیرندهٔ حرکاتش میداند .

برعهدهٔ فیلسوف است که رهاشده از این فرض ، انسان را دوباره در جبر طبیعت محبوس کند. اگر دامنهٔ نگرش خودرا وسیع تر کنیم دیگر هوی و هوسهای انگیخته از شور به مثابه نوعی خطای محکوم شدنی جلوه نمیکنند. بنابراین نمیتوان از آزادی مطلق سخن گفت. آزادی ما نوعی آزاد شدن تدریجی به اعتبار و به یاری خرد است.

ما علیرغم تحلیل های فلسفی یا دستاوردهای علمی به آزادی خود باطناً باورداریم. این باور به قول پل والری ناشی از خود طبیعت ماست :

“ما برای این ساخته شده ایم که ازعدم آزادی خود غافل باشیم.”

“تربیت فلسفی فراگیری پذیرش چیستها (چیزها) ست آنطور که هستند.”

Epictète (50-125)

این گفتار برآمده از اعتقاد به سرنوشت و پذیرش آنست. امری که برای ما ناپذیرفتنی است چراکه مبارزه با سرنوشت و تغییر آن را نمونه و سمبل اراده میدانیم. در حالیکه اپیکتت فیلسوف بر آنست که انسان آنگاه به حدّ اعلای اراده میرسد که جهان را آنچنان که هست پذیرفته باشد. پس اگرقراربر پذیرش همه چیز است چگونه میتوان ادعّای آزادی کرد ؟

اپیکتت پیش از هر چیز ، خاطرنشان میکند که رودرروئی و مخالفت با حوادث و رویدادها کار عبثی است. خرد به ما هشدار میدهد که برخی از وقایع اجتناب ناپذیرند. فهم این هشدار سبب میشود که از شکست اقدامات متهوّرانهٔ خود رنج نبریم. از این آگاهی و فهم ، نه ناامیدی بلکه نوعی آزادی درونی برآمده از رویاروئی با ترسها و پیگیری خواستها زاده میشود.

براین اساس مردی که همهٔ دارائی خود را باخته و زن زیبائی که شاهد گذشتن جوانیش بوده دیگر افسوس نخواهند خورد. و حتّی فراترازاین، تربیتی که واقعاً بتوان آن را فلسفی نامید به ما میاموزد که آنچه را ناخواستنی مینماید پذیرفته و از آن خود بدانیم. چرا ؟ زیرا تا آن زمان که سرنوشتمان را نپذیریم و ازخودندانیم وی خودرا چون مشقّتی به ما تحمیل میکند. ولی اگر قادرباشیم اراده مان راباجریان حوادث همسوسازیم همه چیز چنان خواهد گذشت که گوئی انتخاب از ما بوده است. بدینترتیب ما همراه حوادث خواهیم بود و نه قربانی آن.

موضوع مهمّ است. اگر آموزش فلسفی بتواند این نگرش را به آموزندگان خود بباوراند آنان را در برابر ضربات سرنوشت روئین تن کرده است. آنان را به درجهٔ بی دغدگی کامل و آرامشی بی هراس تعالی داده است.

مونتن فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳- ۱۵۹۲) که از آثار پیشینیان شناختی دقیق داشت اندیشه ای مشابه دارد و بر آنست که تنها چیزی که در اختیارماست ارادهٔ ماست :
“آزادی واقعی توانائی مهار خویشتن است.”

“انسان آزاد زاده میشود ولی در همه جا به بند کشیده شده است.”
ژان ژاک روسو

این عبارت که کتاب قرارداد اجتماعی (١٧۶٢) از روسو با آن شروع میشود بازگو کنندهء واقعیّتی است تلخ : اگر آزادی حق طبیعی و نفی ناشدنی هر انسانی است ولی واقعیّت نشان دهندهٔ آنست که انسانها در اسارت و بندگی گرفتارند. چه دوران توسعهٔ بردگی در قرن هیجدهم و چه نظامهای سیاسی مبتنی بر استبداد و دیکتاتوری را در نظر بگیریم ، اینچنین بنظر میرسد که بندگی واسارت جزء شرائط زیست آدمیست.

روسو تنها به افشای این بی عدالتی بسنده نمیکند. وی با ذهنیتی فوقالعاده روشن و گفتاری دقیق مارا به بازکردن رمزو راز مکانیسم انقیاد فرامیخواند. به واقع در دنیای ما که دنیای نبرد بین اسارت و آزادیست عبارت “انسان آزاد زاده میشود ولی در همه جا به بند کشیده شده است” خارج از انتظار نیست. روسو دوپارهٔ عبارت را با “ولی” کنار هم گذاشته تا بر ارتباط بین ایندو تاکید کند. چرا که اگرچه انسانها هنگام زاده شدن در آزادبودن با هم برابرند ولی از پی آن با یکدیگر در گیر میشوند. نتیجهٔ درگیری را آن کس که قویتر است تعیین میکند. در این درگیری تحت سلطه قرارگرفتن ضعفا و تن دادن آنان به تبعیت از کسانی که قویترند اجتناب ناپذیراست. و بدینترتیب بخشی از آدمیان در انقیاد بخش دیگرند. پس هرج ومرج ناشی از خودکامگی مطلق است که به نظام اسارت و بردگی انجامیده است : آزادی بیش از اندازه آزادی را نابود میکند. 

کتاب ژان ژاک روسو برآمده از دغدغهٔ خاطروی برای دفاع از آزادی است که برای او بالاترین ارزشهای انسانی میباشد. درپی این هدف او برآن نیست که هر پذیرش و سرنهادنی را مردودشمارد. برعکس خواهان آنست که ضرورت برپائی دولتی مدافع حقوق همگان را بنمایاند .

همچنان که مادّهٔ اوّل بیانهٔ حقوق بشر وشهروند گواه است انقلابیون فرانسوی عمیقاً از آثار روسو الهام گرفته اند :

“انسانها آزاد وبرابر زاده میشوند وآزاد و برابر باقی میمانند.”

“انسانها برای این آزاد آفریده شده اند که مورد اتهام قرار گیرند”
Friedrich Nietzsche, Le Crépuscule des idoles (1888)

نیچه فیلسوف آلمانی در یکی از آ خرین آثارخود که شاید بتوان عنوان آن را “شفق بتها” ترجمه کرد با عدول از باور خود به آزادی سعی در انتقاد از فرهنگ غربی دارد. آیا آزادی برای ما بت نیست ؟ بتی افسانه ای که به یمن آن اخلاق سلطهٔ خودرا برما میگسترد. 

براستی که فرض اختیار انسان و قدرت مطلق وی در انتخاب ، تعهّد به مسئولیّت و ارزش دادن به شایستگی را ایجاب میکند. اگر آدمی حقّ انتخاب دارد پس مسئول آن نیز هست و باید شایستهٔ آن نیز باشد. امّا به زعم نیچه ، آزادی خیالی بیش نیست چراکه انسان نیز همانند سایر حیوانات اسیر مقدّرات و مقهور نفس خویش است. پس وی همیشه از دیدگاه اخلاق که اورا به اعتدال و نیکخوئی میخواند مقصّر است. اینست سرنوشت آدمی در بطن فرهنگ غربی : اتّهامی ناعادلانه. متّهم به آنچه که هست به جای انسان ایده آلی که باید باشد . انسان ایده آلی که بودنش ناممکن است.

امّا وجود جرم و جنایت به نفع کیست ؟ به نفع زعمای دین و مدّعیان اخلاق تا به برکت اصول اخلاقی خود دیگران را داوری و تنبیه کنند تا از عذاب وجدان خود رها شوند . مفهوم “انسان صاحب اختیار” محور استراتژی گناهکاری همیشگی انسانست. بر اساس این نگرش آدمی پیوسته در معرض تنبیهات منادیان اخلاق قرار دارد. ازاینروست که نیچه مارا به دست شستن از تصوّرات اخلاقی فرامیخواند تا به بیگناهی اوّلیهٔ خود بازگردیم.

آزادی توده ها را برمی انگیزد وبه رؤیاپروری وامیدارد . ولی آیا ما معنی این واژه را واقعٱ میشناسیم ؟ پل والری به ماهشدار میدهد :

“آزادی واژه ایست پرآواز که چیز کمی برای گفتن دارد.”

“بدون قانون ذرّه ای آزادی وجود ندارد.”
ژان ژاک روسو

برای فهم این نکته که قانون بانی آزادیست نخست باید از این تصوّر که آزادی حدّ و حصری نمیشناسد دست برداشت. چنین تصوّری از آزادی متعلّق به کسانیست که صرفاً درپی هوی و هوس خود بوده و هر نوع قانونی را مانعی بر سر راه خود میبینند. 

اگر اصول قانونی محدودکننده بنظر میرسند آیا بدلیل آن نیست که بیشتر به آنچه که ممنوع میدارند نگاه میکنیم تا به آنچه که مجاز میسازند ؟

آنچه که آزادی ما را محدود میکند آزادی دیگریست ونه قانون. خوشایند هیچکس نیست که هرکس بتواند هرچه بخواهد بکند. پس وجود قانون برای تعیین حدود و مشخّص کردن فضای آزادی هرکس ضرورت دارد. وجود قوانین برای حفظ حقوق همگان از طریق تعیین وظائف هرفرد شرط وجود آزادیست. 

این اصل ، پایهٔ سیاست دولتِ مبتنی بر قانون برای تضمین آزادی است. از نظر روسو این اصل به زمینهٔ اخلاق هم قابل گسترش است. هرفرد باید در اخلاق خویش ازقانون احترام به آزادی و حدودِ دیگران تبعیّت کند. در زندگی اجتماعی مقامات مسئول در صورت ضرورت با تعیین محدودیّتها فرد را از تجاوز به حقوق دیگران باز میدارند . در حیطهٔ عمل و اخلاق فردی اراده است که باید حرکات ناشی از خودخواهی و خودپرستی را برای احترام به حقوق دیگران منکوب کند. تجسّم عالی ترین درجهٔ آزادی ، آزادی واختیار در نیک ورزی است.

صحبت تنها بر سر آزادی فردی نیست. اگر قوانین بیانگر ارادهٔ جمعی باشند افراد در تبعیّت از آن ، از خواست خود پیروی کرده اند. بدینترتیب روسو میتواند مفهوم آزادی را چنین تعمیم دهد :

“مردمِ آزاد پیرو قانونند و نه بندهٔ آن. جامعهٔ آنان تحت نظر مسئولین است نه تحت نظر اربابان. این مردم فقط از قانون پیروی میکنند. “

“انسان محکوم به آزادیست”
ژان پل سارتر

در کتاب “اگزیستانسیالیسم انسان گرائی است.”

آزادی را نوعی محکومیّت دانستن اندیشهٔ شگفتی است. اگر آزادی یعنی داشتن امکان عمل به خواست خود چگونه میتوان بدان محکوم شد ؟ با این تناقض گوئی سارتر وضعیّت غریب نوعی از آزادی را در نظر میگیرد که نه آن را خواسته ایم و نه بدان مصمّم بوده ایم ولی با این وجود محکوم به انتخاب آنیم.

برای این متفکّر اگزیستانسیالیست، وجود ، زنجیره ای از انتخاب هاست که هستیِ مارا مینگارد. بدینترتیب یک سرباز ترسو یا قهرمان بدنیا نمی آید. در میدان نبرد به گاه رزم است که سرباز یا قهرمانی از خود نشان میدهد یا میگریزد. چنین مسئولیّتی در برابر خود از پیش هر عذر ی را رّد میکند و وظیفهٔ سنگینی بر دوش ما میگذارد: انتخاب نکردن خود نوعی انتخاب است. تعجّبی ندارد که یک چنین آزادی واهمه از آینده و آنچه ممکن است پیش آید را در ما ایجاد کند. البتّه میتوان با متّهم کردن سرنوشت یا دیگران و یا حتّی طبیعت انسانی مشکلات خودرا توجیه کرد و تقصیر را از گردن خود برداشت و از مسئولیّت گریخت. ولی از دیدگاه سارتر در دنیائی بدون خدا و بدون ارزشهائی مطلق برای چنگ زدن به آن ، انسان دیگر عذری ندارد : وی باید مسئول هر یک از اعمال خویش و حتّی مسول تمام تاریخ به شمار آید.

این عبارت که در سال ١٩۴۵ (جنگ جهانی دوّم) نوشته شده است خواستار داشتن احساس مسئولیّت در برابر فرانسه است که خواهان جبران کردن ساعات سیاه همکاری با آلمانهاست. ژان پل سارتر به شرائط زیست آدمی نگاهی بدبینانه ندارد بلکه بر عکس بدان بسیار امیدوار است : انسان آیندهٔ انسان را میسازد و با اعمال خود سرنوشت انسان را رقم میزند.

آزادی در مقابل موانع خود آبدیده میشود و معنا مییابد. هنگامی که برای آزادی مبارزه میکنیم و برای تحقق آن تعهّد داریم به واقع آزادیم. به این دلیل است که سارتر میگوید :
“ما فرانسویها هرگز به اندازهٔ دوران اشغال آلمانها آزاد نبوده ایم.”

انسان کو ؟
Diogène de Sinope (412-323 Av .J.C)

دیوژن که تقریباً حوالی سال ۴١٢ قبل از میلاد مسیح زاده شده از ناسازگارترین فیلسوفان یونان است. ژنده پوشی خانه بدوش که در تغار بزرگی میزیست و به گدائی از روزی به روزی سر میکرد. بی اعتنا به قوانین اجتماعی در میدان شهر غذا میخورد و وعظ میکرد. کاری که خشم و تحقیر دیگران را بر می انگیخت. در روز روشن ، فانوسی می افروخت و در پاسخ تعجّب دیگران میگفت : “کو انسان ؟ من دنبال انسان میگردم.”

چرا چنین میکرد ؟

از دیدگاه صرفاً فلسفی دیوژن افلاطون را به سخره میگیرد. افلاطون بر آن بود که واقعیّت در اندیشه نهفته است. آدمیان به دنیا می آیند. بزرگ میشوند و میمیرند. امّا به نظر افلاطون پاره ای اندیشه ها که الگوی آنها بوده اند جاودان میمانند. فیلسوف در اینجا انسانِ آرمانی دلخواه خود و نه آدمهایِ معمولیِ زنده در پیرامون را، در نظر دارد. دیوژن افلاطون را به سخره میگیرد : پس کو آن انسانی که افلاطون از آن دم میزند ؟ 

طنز دیوژن رویهٔ دیگری هم دارد. او برای پیرامونیان ارزش کمی قائل است. در دور و ور خود مشتی نالایق، چاپلوس، بندهٔ مادیّات با باورهائیِ بیهوده و عشوه هائیِ بی فایده می بیند. دیوژن یک زندگیِ ساده و مطابق نیازهایِ طبیعی و ابتدائی دارد. او افتخار و ثروت و تعدّد لذّتها را تحقیر میکند چرا که آنهارا تصنعی و عامل وابستگی میداند. در نگاه او زیستن بدون تعلّق بهترین راه سلامت جسمی و اخلاقیست. زیستن همراه با صرفه جوئی و عدم تعلّق به مادیّات مبارزه ای است برای مهار نفس ، استقلال در زندگی و بالاتر از همه آزادی.

آیا اوج آزادی داشتن حقّ صراحت کلام و حقّ انتقاد از صاحبان قدرت نیست ؟ 

دیوژن روی تپّه ای کنار درختهای سرو مشغول آفتاب گرفتن بود که سرو کلّهٔ اسکندر کبیرمقدونی پیداشد و به او گفت : هرچه آرزو داری از من بخواه. دیوژن پاسخ داد : لطفاً برو کنار و بگذار آفتاب بر من بتابد.

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.