ژاله وفا
در بحبوحه نارضایتیها و بنبستهای سیاسی، گاه این صدا بلند میشود که «مداخله خارجی» میتواند گره را با یک ضربه باز کند. اما پیش از آنکه چنین نسخهای بهعنوان راهحل پذیرفته شود، جامعه حق دارد چند پرسش روشن و بیپرده مطرح کند.
نخست باید یک اصل بنیادین را بیابهام تثبیت کرد: حمله نظامی یک دولت خارجی به خاک ایران، تحت هر عنوان و بهانهای—حتی اگر در زرورق دروغین «کمک به مردم ایران» پیچیده شده باشد—نقض صریح اصل حاکمیت ملی و استقلال کشور است. این اصل وابسته به علاقه یا نفرت ما از یک حکومت نیست؛ قاعدهای است ریشهدار در حقوق بینالملل.
و استقلال صرفاً یک مفهوم انتزاعی سیاسی نیست. استقلال مستقیماً با جان انسانها سر و کار دارد. اگر به زندگی ملموس مردم مربوط نباشد، چگونه میتواند به اصلی اساسی در حقوق بینالملل بدل شود؟ استقلال یعنی حق یک ملت برای تصمیمگیری درباره سرنوشت خویش. آزادی، حق تعیین نوع آن تصمیم است. این دو پیوندی ارگانیک دارند: ملتی که استقلال خود را از دست بدهد، آزادیاش را نیز از دست خواهد داد. وقتی تصمیم از بیرون تحمیل شود، دیگر سخن گفتن از آزادی درون، توهمی بیش نیست.
حال اگر این اصل برای همه کشورها معتبر است، چرا وقتی نوبت ایران میرسد، ناگهان استثنا قائل میشویم؟ چرا شهروندان کشورهای مداخلهگر هرگز نمیپذیرند به بهانه «نجات»، استقلالشان سلب شود و سرزمینشان آماج حمله قرار گیرد، اما از ما انتظار میرود همین منطق را بپذیریم؟ اگر تجاوز به حاکمیت ملی برای آنان نامشروع است، برای ما نیز باید همانقدر نامشروع باشد. حقوق بینالملل را نمیتوان جغرافیایی تفسیر کرد.
بیایید پرسش را وارونه کنیم. اعتراضات گسترده در آمریکا واقعیتی انکارناپذیر است. حتی اگر گروهی وضعیت سیاسی آن کشور را «دیکتاتوری جدید» بنامند، آیا این نامگذاری مجوز حمله نظامی خارجی میشود؟ آیا کشوری دیگر حق دارد بگوید چون شما را ناتوان از اصلاح ساختار قدرت میدانیم، با بمب وارد میشویم، حکومت را ساقط میکنیم و برایتان نسخه تازه میپیچیم؟ اگر پاسخ روشن است که چنین اقدامی تجاوز است، پس چرا همین قاعده وقتی به ایران میرسد، تعلیق میشود؟
اما پس از این پرسش عمومی، اکنون باید به سراغ پرسشهایی رفت که متوجه آن دسته از هموطنانی است که از سر خشم، خستگی از جنایات نظام حاکم ، اضطرار یا احساس بنبست، باور نداشتن به تواناییای فردی و جمعی ، به امید یافتن راهی کوتاهتر به مداخله بیرونی دل میبندند. این خطاب، سرزنش نیست؛ فراخوانی است به وجدان.
نخستین پرسش ساده است، اما پاسخ آن برای هر وجدان آزادهای سنگین و در عین حال ضروری است:
هزینه واقعی این تصمیم را چه کسانی خواهند پرداخت؟
آیا موافقان حمله میتوانند تضمین دهند که دامنه درگیری محدود میماند و به زیرساختهای حیاتی و زندگی روزمره مردم سرایت نمیکند؟ آیا برآورد دقیقی از تلفات انسانی، آوارگی، فروپاشی اقتصادی و پیامدهای روانی نسلها وجود دارد؟
و صریحتر: نقطه فرود این بمبها را چه کسی با قطعیت تعیین کرده است؟
اگر بر سر مدرسهای فرود آید چه؟ اگر بر سر خانهای، بر کودکی، بر مادری فرو افتد چه؟ کدام تضمین اخلاقی میگوید جنگ میان «هدف سیاسی» و «انسان بیگناه» تفکیک قائل میشود؟
برای آنکه درباره جنگ با واژههای خنثی سخن نگوییم، کافی است به هیروشیما و ناکازاکی نگاه کنیم. در اوت ۱۹۴۵ بیش از دویست هزار انسان—عمدتاً غیرنظامی—در فاصله چند ماه جان باختند. بعدها ترومن رییس جمهور ی وقت امریکا که دستور فرو ریختن بمبها را بر سر مردم ژاپن داده بود در خاطرات خود نوشت: این بمبارانها برای «نجات جانهای بیشتر» بوده است!
اما تاریخ نشان داد که حتی وقتی جنگ با منطق «پایانبخش» توجیه میشود، پیش از هر چیز مردم عادی قربانی میشوند.
نمونه نزدیکتر، عراق پس از ۲۰۰۳ است. زیرساختهای حیاتی آن کشور در جریان جنگ و بیثباتی پس از آن آسیب دید. عراق با وجود صرف ٨٠ میلیارد دلار، برای بازسازی فقط خرابیهای حاصل از بمباران شبکه برق ، هنوز تنها با مشکلات مزمن انرژی و خاموشیهای گسترده مواجه است. تخریب، لحظهای است؛ اما بازسازی، سالها و گاه دههها زمان میبرد.
پرسش دوم به فردای پس از حمله مربوط است. چه برنامهای برای جلوگیری از هرجومرج، فروپاشی اداری یا درگیریهای داخلی وجود دارد؟ چه تضمینی هست که خلأ قدرت به رقابتهای مسلحانه نینجامد؟ مسولیت گسترش دامنه آنرا جه کسی حاضر است بعهده بگیرد؟!
نهادسازی در سایه بمباران شکل نمیگیرد. ثبات سیاسی محصول طراحی، توافق داخلی، سازمانیافتگی و زمان است.
اما مسئله فقط در ردِ جنگ خلاصه نمی شود. پرسش مهمتر این است: اگر نه بمب، پس چه؟ پاسخ ساده نیست، اما روشن است—تغییر، کار میخواهد. سازندگی، زحمت میخواهد. آینده، با تخریب ساخته نمیشود. هیچ جامعهای با فرو ریختن زیربناهایش به آزادی نرسیده است.
آزادی محصول برنامه است، محصول ساختارسازی است، محصول نهادسازی است. جامعهای که میخواهد فردای بهتری داشته باشد، باید بداند چه میخواهد بسازد، نه فقط چه چیزی را نمیخواهد. باید برای آن طراحی کند، سازمان دهد، اعتماد اجتماعی احیا کند، آلترناتیو تعریف کند، قواعد بازی را شفاف کند.
مبارزه با استبداد خونریز داخلی سخت است—بسیار سخت. اما هیچ ملتی راه آسان آزادی را نیافته است. ملتهای دیگر نیز برای تغییر زحمت کشیدند و میدانشتند قدرتها بسادگی از بین نمیروند ، تحمل و وحدت وبرنامه میخو اهد، از اینرو سازمان ساختند و سازماندهی کرده اند. سالها کار کردهاند، شکست خوردهاند، دوباره برخاستهاند. آزادی وارداتی نیست؛ حاصل بلوغ جمعی و کار مستمر است.
ویران کردن، لحظهای است. ساختن، فرآیندی طولانی و دشوار است. اگر برای فردای پس از یک تغییر، برنامهای روشن، ساختاری سنجیده و نهادهایی پاسخگو آماده نباشد، خلأ قدرت با بیثباتی پر میشود. تغییر پایدار نه با انفجار، بلکه با مهندسی اجتماعی، مشارکت جمعی و کار مداوم شکل میگیرد.
و در نهایت، حتی اگر همه این بحثهای حقوقی و سیاسی را کنار بگذاریم، پرسش نهایی جای دیگری است: چه کسی مسئول خونهایی خواهد بود که در نتیجه این تصمیم ریخته میشود؟ کدامیک از ما آمادگی دارد بگوید اگر حتی یک کودک در این آتش جان داد، سهم خود را در این انتخاب میپذیرد؟
ای انسانها، ای تو، ای من، ای همسایه، ای هموطن—کدامیک از ما تاب آن را دارد که مسئولیت پیامدهای یک حمله کور را بر دوش بگیرد؟ پیش از آنکه از حمله سخن بگوییم، باید در برابر وجدان خود پاسخ دهیم: آیا آمادهایم مسئولیت حتی یک جان بیگناه را بپذیریم؟ اگر پاسخمان تردید است، پس به جای طلب تخریب، باید شجاعتِ ساختن را انتخاب کنیم.
کور را بر دوش بگیرد؟ پیش از آنکه از حمله سخن بگوییم، باید در برابر وجدان خود پاسخ دهیم: آیا آمادهایم مسئولیت حتی یک جان بیگناه را بپذیریم؟ اگر پاسخمان تردید است، پس به جای طلب تخریب، باید شجاعتِ ساختن را انتخاب کنیم.


6 پاسخ
حاجیه خانم من مخالف حمنله نظامی هستم ! حتما مطلعید که مهمترین حمله نظامی حمله اسلام جنایتکار و محمد شیرخوارباز و علی آدمخوار و قرآن این دستور العمل قتل و جنایت و تجاوز و غنیمت گیری دختر بچه بوده و هست. حالا فقط فکرش را بکنید که اجداد شما و حاج سید ابول حسن بنی صدر هم موافق حمله ی نظامی نبودند آن وقت ما حالا کجا میبودیم. من الان در یکی از خیابانهای تهران هستم، تخریب همانند غزه می باشد ! اما رهگذران بسیار خوشحالند ! بسیار دردناک است اما اینگونه است ! شما بسیار درست میگوئید که بایستی ضد جنگ بود ! اما این جنگ را چه کسی براه انداخت ! چه کسی میخواست اسرائیل را از صحنه روزگار محو کند، چه کسی میخواست کاخ سفید را حسینه و مسجد کند و… اگر یادتان رفته با حضور ارواح از حاج ابولحسن بپرسید!
خانم شهره گرامی
پاسخ شما سراسر ناسزا به باور چند میلیارد انسان مسلمان است . زبان خشونت و زور زبان ازادی نیست. حال که مشاهده می کنید که نتانیاهو یهودی متعصب است ولابد از صحبت های وزیر جنگ آمریکا در مورد تکلیف دینی و جنگ با ایران برای ظهور مسیح و جنگ صلیبی را شنیده اید ! اگر نشنیده ای خود را سانسور نکنید وگوش فرا دهبد :
x.com/i/status/2029952646594125933
.یادآوری می کنم که خائنی چون رضا پهلوی هم در ویدئویی که با Adolf کمدین روسی کهوی را سر کار گذاشته شد ه بود ، رضا پهلوی از “جنگ صلیبی” crusade صحبت کرد.
حال کی از تعصب مذهبی حرف میزند ؟!
من بعنوتن یک باورمند به دین ، همواره موافق جدایی بنیاد دینی ومرامی از بنیاد دولتی بوده ام وهمه نوشته هایمگواه ان است . موضع من موضع مخالف با هر گونه خشونت در سطح فردی و ملی و منطقه ای وجهانی است . پس اظهار نظر احمدی نژاد در مورد نفی هولاکوست را بپای من نگذارید ودر ضمن کشتار ۷۰۰۰ مردم ببکناه غزه را هم در نظر بکیرید که نسل کشی و هولوکاستی چند برابر از هولاکوست نظام نازیست هیتلری بوده. مردم غزه انسان نبودند از دید شما که حتی نام انها را نمیبرید؟
خانم ژاله وفا، من یک مسلمان سابق و ضد دین امروز هستم. ضد هر دینی. و اما شما که از «خشونت و زور زبانی» حرف می زنید چگونه میتوانید هم مسلمان باشید و قرآن دستوالعمل قتل و جنایت و غنیمت گیری زنان و دختران و حتا به عنوان مثال و نماد جنایتکاری اسلام غنیمت گیری شهربانو ساسانی شش ساله برای امام حسین سالار شهیدانتان و سرور آزادگانتان را قبول داشته باشید و هم ضد زور باشید. همه آنچه را خانم بنی آدم نوشته طبق سند بسیار روشن است، نیست ! من نمیدانستم که شما با این جایگاه دانشگاهیتان میتوانستید به قرآن و محمد و علی و این دین ضد انسان باور داشته باشید. واقعا نمیدانستم که حتا ممکن است چنین اضدادی با هم جمع شود. خانم اگر به خدا هم ایمان دارید خب باشد اما به این اسلام که از بدو پیدایشش ضدیت با بشر را در خود داشته چگونه میشود با انسانیت جمع کرد !!!؟؟؟ در پایان من هم جمهوری خواهم و هم ضد دین هر دینی. اما اگر پادشاهی خواهان نیز پای صندوق رای بیش ۵۰ در صد باشند اگر چه غمگین و عزادار خواهم بود اما برایشان آرزوی پیشرفت میکنم. چرا که پیشرفت آنان پیشرفت ایران هم هست. شاید آنچه را آنها دوران گذار مینامند درست باشد. من خیلی خوشحالم که ایران ضد اسلام شده. من واقعا امیدوارم جشن قرآن سوزان و چادر و عمامه سوزان و به دار زدن همه ملایان و مداحان و طلاب را ببینم. میدان که وحشتناک است. اما کسانیکه این ۴۷ سال را در ایران زیسته اند اینرا میفهمند. پس از آن من ضد حکم اعدام خواهم بود. اما اسلام چنان جنایتی با ایران و ایرانی کرده که در تاریخ بشر با این تداوم و طول عمر سابقه نداشته است.
خانموفای گرامی
با درود فراوان . بسیار تحلیل درست و پر مسوولیتی است. کاملا با شما موافقم وابن جنگ فقط ویرانی ببار میاورد. ما باید فکر خود را خشونت زدایی کنیم . بر ملت صلح دوست نظامی خشونت گر حاکم شودسلطنت طلبان بی غم اند از دید من رنج ومحنت ما ایرانیان درون کشور را درک نمیکنند. ملت ایران یکبار برای همیشه نظام سلژنت را بکنار زد. کی این در سرشان فرو میرود؟
خانم ژاله وفای گرامی
دست مریزاد واقعا . پرسشهایی دقیق مطرح کرده اید وموضعی دقیق تر را اتخاذ. کاملا بیانگر پرسشهای مردمه
ارادتمند
عسل تقوی پور
شما حرف من را زدید در این مقاله. حرف دل همسر مرا زدید ، حرف دلزدختر مرا زدید، حرف دل مادرمن و پسر مرا زدید. پای میز شام برای همه خانواده خواندم نوشته شما. اشک درچشمان همه ما جمع شد. چون عاقبت کسی حرف دل ما را زد. این پرسشهای اساسی را همه انهایی که از حمله امریکا و اسراییل جنایتکار در دلشان خوشحالند یا انتظارش را داشتند بابد ازخود بکنند و برایش جواب داشته باشند. به سلطنت طلبان بی اخلاق و بی حس کاری ندارم که از خدایشان رضا پهلوی احمق و کودنی اطاعت میکنند که حاضره برای سرباز امریکایی دل بسوزاند ولی برای ١۶٠ کودک پر پر شده ایرانی دل نمی سوزاند. از وجدان ان هموطنانی که در رویا بسر میبرند و راه ساده و کوتاه را برای رسیدن به ازادی را طلب میکنند باید پرسید این سوالات را .
بنویس ژاله جان ، بانوی ایرانی الاصل ، بنویس و باز هم بنویس که درد دل ما را مینویسی
قلمت پرتوان باد