میان بمب و آتش‌بس چرا اپوزیسیون ایرانی به راه سومی نیاز دارد

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

داود غلام آزاد

«جنگ نعمتی از سوی خداست

آیت‌الله خمینی

در بیست‌وهشتم مارس ۲۰۲۶، رضا پهلوی در کنفرانس اقدام سیاسی محافظه‌کاران (کپک) در تگزاس سخن گفت و از ایالات متحده خواست جنگ علیه جمهوری اسلامی را تا زمان نابودی کامل رژیم ادامه دهد. «در این راه بمانید» — این بود شعاری که او به جمع هیجان‌زده‌ای سر داد که با «زنده باد شاه!» و «جاوید شاه!» از او استقبال کرده بودند. چند روز پیش از آن، ترامپ بمباران زیرساخت‌های انرژی ایران را موقتاً متوقف کرده بود — و پهلوی از این فرصت بهره برد تا از رئیس‌جمهور بخواهد نه توافقی با رژیم ببندد و نه آتش‌بسی را بپذیرد. او گفت: «ترامپ آمریکا را دوباره بزرگ می‌کند. من هم قصد دارم ایران را دوباره بزرگ کنم.»

رضا پهلوی با این سخنان سنتی را دنبال می‌کند که تاریخ خانواده‌اش را شکل داده است. پدربزرگش رضاشاه در سال ۱۹۲۱ با کمک افسران بریتانیایی به قدرت رسید و تا زمانی بر سر کار ماند که به منافع بریتانیا — به‌ویژه دسترسی به نفت ایران — خدمت می‌کرد. هنگامی که در جنگ جهانی دوم به آلمان نزدیک شد، بریتانیا و شوروی در سال ۱۹۴۱ او را برکنار کردند و پسرش محمدرضا را جانشین ساختند. محمدرضا هم بازگشت به قدرت پس از سرنگونی مصدق در سال ۱۹۵۳ را مدیون کودتایی بود که سازمان سیا و سرویس اطلاعاتی بریتانیا سازمان دادند. او تا زمانی حکومت کرد که به منافع غرب در دوران جنگ سرد خدمت می‌کرد — و قدرت را از دست داد هنگامی که دیگر آن کارکرد را نداشت. منطق همان است: حکومت پهلوی هرگز برخاسته از اراده مردم ایران نبود، بلکه حاصل محاسبات قدرت‌های خارجی بود. رضا پهلوی جوان همین منطق را دنبال می‌کند وقتی در واشنگتن برای ادامه جنگ لابی می‌کند — به امید آنکه عملیات نظامی آمریکا دری بگشاید که مردم ایران برویش نگشوده‌اند. حتی ترامپ هم صریح گفته: پهلوی در داخل ایران محبوبیت ندارد.

این سخنرانی رویداد تنها و منفردی نیست. آشکارترین بیان عمومی یک موضع سیاسی است که از آغاز جنگ، بحث ایرانیان را — هم در خارج و هم در داخل کشور — دو قطبی کرده است. این موضع، موضع کسانی است که در ادامه بمباران فرصتی برای آزادی می‌بینند. در برابر آن، موضع دومی قرار دارد: موضع کسانی که جمهوری اسلامی را از ته دل رد می‌کنند اما معتقدند در ساعت تجاوز خارجی باید ابتدا متحدانه از کشور دفاع کرد و تسویه‌حساب با رژیم را به وقتی دیگر موکول نمود — نوعی آتش‌بس سیاسی موقت در برابر دشمن خارجی. و موضع سومی هم وجود دارد: خواست آتش‌بس فوری و آغاز مذاکرات با میانجی‌گری بین‌المللی.

این متن هر سه موضع را تحلیل می‌کند — منطق، اشتباهات و پیامدهایشان را. این متن دعوت به بی‌طرفی میان موضع‌های برابر نیست. کوششی است برای روشنگری سیاسی: در شرایطی که ابهام جان می‌گیرد و آینده دموکراتیک را بر باد می‌دهد.

موضع اول: آزادی از طریق بمباران

موضعی که رضا پهلوی روی سکوی کپک نمایندگی‌اش می‌کند، منطق درونی روشنی دارد: جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر نیست. دهه‌ها انتظار برای تغییر از درون نتیجه‌ای نداده است. تنها یک تکان اساسی از بیرون می‌تواند اوضاع را دگرگون کند. بنابراین حملات نظامی آمریکا و اسرائیل خوشامد هستند — نه با وجود قدرت ویرانگرشان، بلکه به‌خاطر همان قدرت.

این منطق ذره‌ای از حقیقت تاریخی در خود دارد: رژیم واقعاً اصلاح‌پذیر نیست. هر کس این را انکار کند، ماهیت ساختارهای قدرت دینی-استبدادی را درک نکرده است. اما نتیجه‌گیری غلط است، و آن هم به دلیلی که از نظر نظامی آنقدر آشکار است که نیازی به تفسیر سیاسی ندارد.

جمهوری اسلامی تنها با حملات هوایی سرنگون نمی‌شود. هیچ رژیم مدرنی — به‌ویژه رژیمی که دارای دستگاه سرکوب عمیقاً ریشه‌دوانده، ساختارهای فرماندهی پراکنده و پایگاه ایدئولوژیک بسیج‌شده باشد — تنها با بمب از پا در نمی‌آید، مگر آنکه نیروهای زمینی کشور را اشغال کنند و قدرت دولتی را به طور فیزیکی در دست گیرند. تاریخ این را بدون استثنا نشان می‌دهد: صربستان زیر میلوشویچ، عراق زیر صدام حسین، افغانستان زیر طالبان — جنگ‌های هوایی یا به مذاکره مجبور می‌کنند یا به اشغال منجر می‌شوند، اما جوامع آزاد به وجود نمی‌آورند. اشغال نظامی ایران — کشوری با ۹۳ میلیون نفر جمعیت، ترکیب قومی پیچیده و تاریخ طولانی مقاومت در برابر بیگانگان — نه برای آمریکا و نه برای اسرائیل جدی قابل طرح نیست.

پس بمباران‌ها واقعاً چه دستاوردی دارند؟ مردم عادی را می‌کشند. زیرساخت‌هایی را ویران می‌کنند که مردم به آن‌ها وابسته‌اند. تصویر رژیم را به عنوان سپر ملت در برابر دشمنان خارجی تقویت می‌کنند — دقیقاً همان سرمایه نمادینی که جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به آن نیاز دارد. و آوار تولید می‌کنند که از دل آن نه به طور خودکار دموکراسی بیرون می‌آید، بلکه احتمالاً هرج‌ومرج، جنگ داخلی و اشکال جدیدی از سرکوب. عراق پس از ۲۰۰۳ روشن‌ترین و جدیدترین نمونه این هشدار است.

علاوه بر این، اهداف جنگی طرف‌های درگیر یکسان نیست. ایالات متحده پیش از هر چیز دنبال آن است که برنامه اتمی ایران را برای همیشه بی‌اثر کند و حوزه نفوذ منطقه‌ای رژیم — شبه‌نظامیانش از لبنان تا یمن — را نابود کند. اسرائیل اما اهداف استراتژیک دورتری دارد: برقراری سلطه پایدار بر خاورمیانه که برخی آن را «پروژه اسرائیل بزرگ» می‌نامند. در این دیدگاه، ایران آخرین هدف نیست — یک ایستگاه در مسیری طولانی‌تر است. رضا پهلوی که در واشنگتن برای ادامه جنگ لابی می‌کند، هیچ کنترلی بر این اهداف کلان‌تر ندارد. او معمار این استراتژی نیست — بهره‌مند آن است، تا آنجا که منافعش با آن همسو باشد.

بُعد اخلاقی این موضع را نباید ناگفته گذاشت. کسی که ادامه بمباران را می‌خواهد، مرگ شهروندان بیشتری را می‌خواهد. کسانی که زیر بمب می‌میرند فقط آخوندها و سپاهیان نیستند. دختران نانواها هستند، پسران معلمان، پدربزرگ‌های مهندسان — همان مردمی که اپوزیسیون ادعا می‌کند برای آزادی‌شان می‌جنگد. فلسفه سیاسی‌ای که این مرگ‌ها را بهای ضروری آزادی فردا می‌شمارد، پیوند خود را با پایه اخلاقی تفکر دموکراتیک از دست داده است.

موضع دوم: آتش‌بس سیاسی موقت و دامی که در خود دارد

موضع دوم ارزش تحلیل دقیق‌تری دارد، چون در نگاه اول متقاعدکننده به نظر می‌رسد و از انگیزه‌های اخلاقی واقعی تغذیه می‌کند. استدلالش این است: حملات تنها متوجه رژیم نیستند. متوجه ایران به عنوان یک کل هستند. بمباران اهداف غیرنظامی — زیرساخت انرژی، مناطق صنعتی، مناطق شهری — مردم را می‌زند، نه حاکمان را. در این وضعیت، می‌گویند باید ابتدا از کشور دفاع کرد و مبارزه سیاسی داخلی را به وقتی دیگر موکول نمود. دشمن خارجی بر دشمن داخلی مقدم است.

مفهوم «آتش‌بس سیاسی موقت» که این موضع نمایندگی‌اش می‌کند، از امپراتوری آلمان در آغاز قرن بیستم سرچشمه می‌گیرد. برای درکش باید اوضاع سیاسی آلمان را در اوت ۱۹۱۴ به خاطر سپرد. آلمان آن روز یک پادشاهی مشروطه زیر فرمان کایزر ویلهلم دوم بود — ظاهراً پارلمان منتخبی وجود داشت، اما قدرت واقعی در دست کایزر، فرماندهی نظامی و صاحبان صنایع بزرگ و زمینداران محافظه‌کار — موسوم به «یونکرها» — بود. حزب سوسیال دموکرات آلمان که آن روز قوی‌ترین حزب کارگری جهان بود، دهه‌ها برای حقوق کارگران، اصلاحات دموکراتیک و کاهش هزینه‌های نظامی مبارزه کرده بود. وقتی جنگ جهانی اول درگرفت و کایزر آتش‌بس سیاسی داخلی برای مدت جنگ اعلام کرد، سوسیال دموکرات‌ها — بر خلاف عمیق‌ترین باورهایشان — به اعتبارات جنگی رأی دادند. امید این بود: وحدت ملی اکنون، اصلاحات دموکراتیک بعد. هر کس با هم بجنگد، بعداً با هم می‌سازد.

آنچه دنبال آمد روشن است. دستگاه‌های قدرت نظامی قوی‌تر شدند، نه اپوزیسیون دموکراتیک. ژنرال‌ها، صنعتگران اسلحه‌ساز و زمینداران محافظه‌کار — دقیقاً همان حاکمانی که سوسیال دموکرات‌ها سالیان با آن‌ها جنگیده بودند — از این آتش‌بس سیاسی سود بردند. توانستند از منطق جنگ برای معرفی هر انتقادی به عنوان خیانت استفاده کنند. جبران وعده داده‌شده پس از جنگ نه از نیروی درونی اپوزیسیون، بلکه از فروپاشی نظامی آلمان آمد — و به جمهوری دموکراتیکی انجامید که بی‌ثباتی نهادی و انشقاق سیاسی آن، فاجعه بعدی را آماده ساخت. بهای آتش‌بس سیاسی را اپوزیسیون پرداخت، نه حاکمان.

در مورد ایران این دام عمیق‌تر است و پیامدهایش قابل پیش‌بینی‌تر. جمهوری اسلامی یک دولت جنگی دموکراتیک نیست که بتوان پس از جنگ از طریق انتخابات حسابش را رسید. یک نظام دینی-استبدادی است بدون هیچ کانال نهادی برای تغییر سیاسی. نه پارلمان مستقلی وجود دارد که جنگ‌افزار نداند، نه مطبوعات آزادی که پاسخگویی بخواهد، نه مکانیزم حقوقی که اپوزیسیون از طریق آن پس از جنگ بتواند شرایط آتش‌بس را مطالبه کند. و یک نابرابری اساسی دیگر هم هست: رژیم دارای دستگاه کاملی از مستندسازی، تبلیغات و سرکوب است — اپوزیسیون نه. رژیم هر عمل همبستگی ملی را در رسانه‌هایش جاودانه خواهد کرد، به عنوان سند مشروعیتش جشن خواهد گرفت و علیه کسانی به کار خواهد برد که پس از جنگ دوباره در صف مخالفان قرار می‌گیرند. کسی که امروز سکوت می‌کند یا همراه می‌شود، به رژیم مواد اتهامی برای پیگرد فردا می‌دهد. تاریخ جمهوری اسلامی از سال ۱۳۵۸ تاکنون پر از نمونه‌هایی است که وحدت ملی در بحران برای حذف مخالفان پس از بحران به کار رفت: مجاهدین پس از جنگ ایران و عراق، اصلاح‌طلبان پس از جنبش سبز، فعالان حقوق زنان پس از هر موج اعتراضی.

کسی که در این ساعت به رژیم وحدت ملی قرض می‌دهد، آن را ثروتمندتر می‌کند — نه فقیرتر. این را می‌توان با واژه‌های پیر بوردیو — جامعه‌شناس فرانسوی — دقیق‌تر بیان کرد. هر نظام سیاسی برای حفظ سلطه‌اش به انواع مختلفی از سرمایه نیاز دارد: سرمایه اقتصادی — درآمد و منابع —، سرمایه سیاسی — قدرت نهادی و کنترل —، و سرمایه نمادین — شناخته شدن و کسب مشروعیت از سوی مردم. سرمایه نمادین سخت‌ترین سرمایه برای به دست آوردن و باارزش‌ترین آن است: پایه هر سلطه‌ای که تنها بر زور تکیه ندارد. از طریق حملات نظامی خارجی، رژیم سرمایه اقتصادی و بخشی از سرمایه سیاسی‌اش را از دست می‌دهد. اما آتش‌بس سیاسی‌ای که بخشی از اپوزیسیون در این ساعت به رژیم می‌دهد، دقیقاً همان سرمایه نمادینی را به آن تحویل می‌دهد که بیش از هر چیز به آن نیاز دارد: نمای مشروعیت ملی. رژیمی که حتی مخالفانش هم در بحران از آن پیروی می‌کنند، از این طریق منبعی به دست می‌آورد که هیچ بمبی نمی‌تواند نابودش کند.

اپوزیسیون دموکراتیک بنابراین باید میان دو چیزی که موضع آتش‌بس سیاسی موقت آن‌ها را در هم می‌آمیزد، فرق بگذارد: میان دفاع از مردم ایران در برابر بمب — که امری واجب است — و حمایت سیاسی از رژیمی که همین مردم را ۴۷ سال سرکوب کرده — که ضرورتی ندارد. می‌توان اولی را خواست بدون آنکه دومی را انجام داد. کلید این تمایز همان موضع سوم است.

موضع سوم: آتش‌بس فوری و مذاکرات با میانجی‌گری بین‌المللی

خواست آتش‌بس فوری و آغاز مذاکرات با میانجی‌گری بین‌المللی، میانه آسانی میان دو افراط نیست. تنها موضعی است که هم از نظر اخلاقی و هم از نظر راهبردی منسجم است — و بر پایه‌هایی قابل توجیه است که فراتر از اعتقادات سیاسی می‌روند.

استدلال اول نظامی است و قوی‌ترین استدلال. جمهوری اسلامی تنها با حملات هوایی سرنگون نمی‌شود. بدون اشغال توسط نیروهای زمینی — که نه آمریکا و نه اسرائیل جدی آن را در نظر ندارند — بمباران نمی‌تواند رژیم را فروبپاشاند. می‌تواند تضعیفش کند، زیرساختش را آسیب بزند، بخشی از رهبری‌اش را حذف کند. اما رژیمی که دارای دستگاه امنیتی عمیقاً جاافتاده، شبه‌نظامیان ایدئولوژیکی وابسته و توانایی غیرمتمرکز کردن ساختار قدرتش باشد، جنگ‌های هوایی را تحمل می‌کند. نتیجه ساده است: ادامه جنگ بدون نیروی زمینی نه آزادی به بار می‌آورد، بلکه تخریب مداوم بدون نتیجه سیاسی. آتش‌بس بنابراین تسلیم نیست — بلکه شناخت واقعیت نظامی است.

استدلال دوم سیاسی است. باید یک نکته را روشن کرد: مذاکراتی که اینجا خواسته می‌شود، میان طرفین جنگ صورت می‌گیرد — آمریکا و اسرائیل از یک طرف، جمهوری اسلامی از طرف دیگر. اپوزیسیون دموکراتیک پشت این میز نیست. اما اهمیت قضیه همین نیست. آنچه اهمیت دارد این است که یک آتش‌بس برای اوضاع سیاسی داخلی ایران چه معنایی دارد. تا زمانی که بمب می‌بارد، دو منطق غالب است: منطق قدرت نظامی از بیرون و منطق بقای ملی از درون. هر دوی این منطق‌ها اپوزیسیون دموکراتیک را به حاشیه می‌رانند. هر کس که در این میان نه جانب بمباران را داشته باشد و نه جانب رژیم را، از هر دو سو خائن خوانده می‌شود. آتش‌بس این منطق دوگانه را می‌شکند. به محض اینکه تهدید خارجی کاهش یابد، رژیم دیگر نمی‌تواند هر صدای مخالفی را خنجری از پشت به جبهه ملی معرفی کند. در عین حال، جریان مذاکرات بین‌المللی درباره آینده سیاسی ایران فضای عمومی می‌سازد که نیروهای دموکراتیک ایران بتوانند در آن دوباره سازمان یابند، آشکارا سخن بگویند و به عنوان یک نیروی جایگزین شکل بگیرند. این همان فضایی است که آتش‌بس می‌سازد — نه از طریق مذاکره، بلکه از طریق پایان دادن به شرایطی که در آن هر صدای مستقلی خاموش می‌شود.

استدلال سوم انسانی است. هر روزی که جنگ ادامه دارد، آدم‌هایی کشته می‌شوند که طرف جنگ نیستند. بمباران زیرساخت‌های غیرنظامی — برق، آب، بیمارستان — مردم را با شدتی می‌زند که حاکمان عمدتاً از آن در امان می‌مانند. خواستن آتش‌بس پیش از هر چیز خواستی است به نام زندگان. دموکراسی‌ای که بر جنازه همان کسانی بنا شود که ادعا می‌کند برای حمایتشان می‌جنگد، نام دموکراسی را نمی‌برازد.

استدلال چهارم به این ایراد پاسخ می‌دهد که مذاکره با جمهوری اسلامی بی‌معنی یا ضداخلاقی است. مذاکره به معنای به رسمیت شناختن مشروعیت رژیم نیست. تاریخ نشان می‌دهد که حتی با رژیم‌های جنایتکار هم باید مذاکره کرد، چون گزینه دیگر ادامه کشتار است. مذاکرات با میانجی‌گری بین‌المللی — با مشارکت نهادهای مستقلی که نه به آمریکا، نه به اسرائیل و نه به رژیم ایران وابسته باشند — می‌توانند شرایطی ایجاد کنند که تحت آن نیروهای دموکراتیک در داخل ایران دوباره فضای عمل به دست آورند. این نقطه مقابل تسلیم است. این استراتژی‌ای است که نیروهای دموکراتیک را تقویت می‌کند، نه اینکه بین دو منطق نظامی آن‌ها را خرد کند.

اثر تأخیر: چرا الگوهای کهنه در بحران قوی‌تر می‌شوند

برای درک اینکه چرا موضع اول و دوم با وجود تضادهایشان این‌قدر آدم‌ها را جذب می‌کنند، باید مکانیسم روانی دوران بحران را فهمید. وقتی بمب می‌بارد، مردم با الگوهایی واکنش نشان می‌دهند که عمیق‌تر از اندیشه منطقی ریشه دارند: دوست یا دشمن، خیانت یا وفاداری، رهایی یا نابودی. این الگوها در طول زمان‌های طولانی از طریق تربیت، تبلیغات دولتی و تجربه‌های مشترک از سرکوب و ناتوانی در ذهن و دل مردم جا خوش کرده‌اند.

در مورد ایران، علاوه بر این، قرن‌ها حکومت استبدادی — از استبداد کلاسیک تا ناسیونالیسم پهلوی تا دولت دینی اسلامی — الگوهای اساسی معینی از تفکر سیاسی را عمیقاً در ذهن‌ها نقش بسته است: انتظار یک رهبر قوی و نجات‌دهنده؛ ناتوانی در تمایز میان ملت و حکومت؛ گرایش به اینکه در شرایط بحرانی به جای جستجوی پاسخ درست و پیچیده، دنبال پاسخ ساده و قوی رفت.

این الگوها با تغییر رژیم از میان نمی‌روند. آن‌ها سقوط رژیم‌ها را پشت سر می‌گذارند، چون نه در دستگاه بلکه در اذهان و احساسات مردم نشسته‌اند. در دست‌وپنجه نرم کردن با چگونگی پیدایش انقلاب اسلامی، مفهوم «اثر تأخیر عادت‌واره اجتماعی» برای توصیف این پدیده به کار رفت: عادت‌واره اجتماعی — یعنی مجموعه الگوهای ریشه‌دوانده ادراک، داوری و عمل — از واقعیت نهادی عقب می‌ماند. نهادها می‌توانند به سرعت تغییر کنند؛ ساختارهای روانی عمیق فقط به آرامی، در طول نسل‌ها، تغییر می‌کنند. این مفهوم بعداً با بهره‌گیری از یافته‌های علوم اعصاب، در تحلیل تصویر از خود و تصویر از انسانِ عاملان بمب‌گذاری انتحاری اسلامی بیشتر پرورش یافت.

برای تحلیل ما این معنا را دارد: شوق پهلوی‌ستی به بمب و واکنش آتش‌بسی «دفاع از وطن» خطاهای ساده سیاسی نیستند — بیان لایه‌های کهن‌تری از عادت‌واره هستند که در بحران به سطح می‌آیند. نمی‌توان با خشم با آن‌ها مبارزه کرد، بلکه با آموزش: با ساختن آرام و صبورانه الگوهای جدید تفکر سیاسی که بحران را نه به عنوان وضعیت استثنایی‌ای ببینند که یقین‌های کهنه را توجیه می‌کند، بلکه به عنوان آزمونی که یقین‌های جدید باید در آن خود را به اثبات برسانند.

موضع سوم باید چه کاری انجام دهد

موضع سوم با یک مشکل جدی روبروست: زبان عقل را در لحظه‌ای به کار می‌برد که تصاویر و احساسات فضای عمومی را تعریف می‌کنند. کسی که برای آتش‌بس و مذاکره تبلیغ می‌کند، باید توضیح بدهد — و توضیح در دوران بحران معمولاً در برابر تصویر شکست می‌خورد. این شکست موضع سوم نیست، بلکه توصیف زمینی است که ارتباط سیاسی در آن شکل می‌گیرد.

موضع سوم از هر دو سو همزمان مورد حمله قرار می‌گیرد: در نظر پهلوی‌ستان، سپر رژیم است. در نظر طرفداران آتش‌بس سیاسی موقت، ساده‌لوحی است. این حمله دوطرفه خسته‌کننده است. اما نشانه‌ای هم هست: کسی که از هر دو طیف افراطی همزمان مورد حمله قرار می‌گیرد، اغلب دقیقاً همان میانه‌ای را اشغال کرده که یک جامعه کثرت‌گرا به آن نیاز دارد.

برای شنیده شدن، موضع سوم باید سه کار انجام دهد. نخست، باید مضمون کرامت ملی را برای خود بگیرد — اما نه به شیوه طرفداران آتش‌بس سیاسی موقت. کرامت یعنی ایستادن زیر سقف رژیمی که کرامت مردمش را لگد می‌کند نیست. کرامت یعنی حتی زیر آتش هم هویت سیاسی خود را حفظ کردن: به عنوان یک نیروی دموکراتیک مستقل که نه دنبال منافع نظامی آمریکا می‌رود و نه تابع مصلحت دولتی ایران.

دوم، باید مضمون آزادی را برای خود بگیرد — اما نه به شیوه پهلوی‌ستان. آزادی‌ای که از خارج بیاید و بر بمب تکیه کند، آزادی نیست. وابستگی در لباس نو است. تاریخ بدون استثنا نشان می‌دهد: هیچ کشوری که از خارج «آزاد» شده، از آن طریق دموکراسی پایداری به دست نیاورده است. آزادی واقعی راه دشوارتر اما با کرامت‌تری است: ساختن فرهنگ سیاسی‌ای که قدرت را محدود کند، حقوق را حفاظت کند و کرامت همه شهروندان را به رسمیت بشناسد.

سوم، باید استدلال نظامی را بلند و روشن مطرح کند: جمهوری اسلامی بدون اشغال زمینی سرنگون نمی‌شود. کسی که می‌خواهد جنگ ادامه یابد، کشتار را بی‌نتیجه سیاسی طولانی می‌کند. آتش‌بس بنابراین ضعف نیست — نتیجه منطقی واقعیت نظامی است.

این بحث به ما چه می‌آموزد

بحث درباره سه موضع بیش از یک منازعه سیاسی است. یک میدان نمونه‌وار آموزشی است برای پرسش‌هایی که آموزش سیاسی دموکراتیک باید بپرسد: وقتی بمب می‌بارد، اپوزیسیون دموکراتیک چه می‌کند؟ وقتی فشار به بیشترین حد می‌رسد، از چه ارزش‌هایی دست می‌کشد؟ و چه چیزی از آن باقی می‌ماند اگر بین دو منطق خشونت خرد شده باشد؟

سخنرانی رضا پهلوی در کپک رویداد تصادفی نیست. نشانه یک بحران عمیق‌تر است: ناتوانی بخشی از اپوزیسیون ایرانی از رهاشدن از مدل رهبر قوی و نجات‌دهنده‌ای که مردم را از خارج آزاد می‌کند. این نوع تفکر سیاسی جدید نیست — به قدمت تجربه ایرانیان با استبداد است. اینکه در بحران باز می‌گردد، اثر تأخیر عادت‌واره اجتماعی را در زمان واقعی به نمایش می‌گذارد.

آموزش دموکراتیک نمی‌تواند این اثر را در طوفان از ریشه برکند. اما می‌تواند به آشکار کردنش کمک کند — و با همین کار، اولین گام به سوی غلبه بر آن را ممکن سازد. این متن یکی از این تلاش‌هاست: نه محکومیت، بلکه تحلیل. نه احساس برتری اخلاقی، بلکه تأمل مشترک درباره این پرسش که اپوزیسیون دموکراتیک‌ای که شایسته این نام باشد، چه چیزی را می‌سازد.

اپوزیسیونی که به نام مردم سخن می‌گوید، باید جان این مردم را — همین‌جا، همین امروز، زیر بمب — بر هر طرح سیاسی مقدم بدارد. این یک اصل رمانتیک نیست. تنها پایه‌ای است که بر آن می‌توان یک بدیل دموکراتیک معتبر ساخت.

داوود غلام آزاد | Dawud Gholamasad

هانوفر

۳۰ مارس ۲۰۲۶

* * *

منابع

غلام آزاد، داود: ایران — پیدایش «انقلاب اسلامی». هامبورگ ۱۹۸۵. [بررسی تجربی اثر تأخیر عادت‌واره اجتماعی در بستر انقلاب ایران.]

غلام آزاد، داود: تصویر از خود و از انسان در اسلامیست‌های عملیات انتحاری — پیامدهای کشنده یک انسان‌شناسی خداباور در شرایط تهدید عزت نفس. نشر Klaus Schwarz، برلین ۲۰۰۶. [از سال ۲۰۱۹ در نشر De Gruyter، جلد ۲۷۰ از مجموعه پژوهش‌های اسلامی؛ بسط مفهوم عادت‌واره با بهره‌گیری از یافته‌های علوم اعصاب.]

غلام آزاد، داوود: دگرگونی جدید ایران — از عشق به مرده تا عشق به زندگی. نشر ecce،

سایر نوشته‌ها و تحلیل‌های نویسنده: www.gholamasad.jimdofree.com

هانوفر 30.03.2026

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.