پایا راستگو نیا
مردم شریف آبدانان پس از هجوم به فروشگاههای سپاه، برنجهای موجود را به نشانهی اعتراض و اقتدار عزتنفس، در هوا پاشیدند.
هر جای جهان به این تصاویر که نگاه کنند میفهمند این تصاویر، در یک «خبر» نمیگنجد؛ این یک سندِ تمدنی است.
این صحنه را باید با صدای تاریخ و تمدن خواند، نه با زبان خبر.
مردمی که در نهایت تنگدستی ایستادهاند،در شهری که فقر را با گوشت و استخوان لمس میکند، «حتی یک مشت برنج با خود نبردند.»
وقتی از شکوه تاریخ و تمدن ایران حرف میزنیم از چه حرف میزنیم. از مردمی که میتوانستند بردارند،ا ما انتخاب کردند برندارند.
و این «انتخاب»، یکی از زیباترین لحظههای عظمت این تمدن است.
قطعا برای جهان سوال است که چرا چنین نکردند؟
دنیا بداند این مردم، پیش از آنکه گرسنه باشند، وارثاند.
وارثِ تمدنی که نان را میشناسد،
اما شرف را بهتر.
آنچه مردم را به خلق چنین لحظات باشکوهی میکشاند، وصل شدن به حافظهی کهن این تمدن باشکوه است.
لحظهای که حرمت لگدمال میشود، آنجا، واکنش دیگر اقتصادی نیست؛
تمدنیست.
دنیا میداند این مردم در چه معیشت تنگی روزگار میگذرانند. سوال میکند چرا چیزی را که میتواند ببرد، نمیبرد؟
چون این ملت باشکوه،اینجا در این صحنه در حال «اعتراض اخلاقی» است به غارتِ شأن انسان.
این مردم یگانه میدانند اگر دست به نان ببرند، روایتِ اعتراض عوض میشود.
از قیامِ کرامت، به شورشِ گرسنگی.
و آنها نخواستند تاریخ، صدایشان را اشتباه بشنود.
آنچه در هوا پاشیده شد،
برنج نیست، دانههای سپید یک بیانیه است که بیکلمه در تاریخ نوشته شد ، بسیار سنگینتر از هر شعاری: ما برای پس گرفتنِ حرمتمان ایستادهایم.
اینجاست که ملت ایران،دوباره عظمت خود را به تاریخ یادآوری میکند:
ما ممکن است تهیدست شویم،
اما هرگز تهیقدر نمیشویم.
در تاریخ ایران کمنبوده لحظههایی که مردم از نان عبور کردند تا معنا را نجات دهند.
و آنچه در این شهر رخ داد،از جنس همان لحظات است. ادامهی آن حافظهی کهن نجیب و باشکوه.
حافظهی مردمی که در قحطی هم،
حرمتِ دست خود را نگاه داشتهاند.
این شکوهِ ملت ایران است؛
ملتی که وقتی به آخر خط هم میرسد،
راست قامت میایستد،نه خمیده.