قرنهاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکیاز کربلا آغاز میشود، دیگری از تختجمشید. یکی وعدهٔ بهشت میدهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار میکنند: بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساختهایم، نه آسمان را گشودهایم. در یک سوی میدان، مردمانی را میبینیم که با پای پیاده تا کربلا میروند، تا شاید در خاکی که قرنها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل میگذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچکدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاوردهاند و نوری بر آیندهمان نیفشاندهاند.
ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیدهایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیستهایم. از اسطورهها بت ساختهایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانهاش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خواندهایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیشاز آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیدهاند، اما فراموش کردهایم که آزادی را نه پدر میبخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان میسازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطهای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همانطور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز میشود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.
ما به گذشته چنان چسبیدهایم که آینده را از یاد بردهایم. میانِ دو تاریخ گم شدهایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی میکنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکیاز ما میخواهد خاک بر سر کنیم، دیگری میخواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیدهایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزهها و مزارها دنبال معنا میگردیم، معنای زندگی را از دست دادهایم. آینده را نمیتوان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!
مهرتان مستدام