استیصالِ ملی آنجا که سایهٔ بیگانه از استبدادِ خانگی کم‌هزینه‌تر می‌نماید

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید :

در سال‌های اخیر، به‌ویژه در بزنگاه‌های بحرانی، بخشی از فضای تحلیل سیاسی ایران به‌جای واکاوی علل عمیق فروپاشی اجتماعی، مسیر ساده‌تری را برگزیده است: سرزنش مردم. واژه‌هایی چون «وطن‌فروشی»، «بیگانه‌پرستی» و «سقوط اخلاق ملی» بی‌محابا به کار می‌روند، بی‌آنکه پرسش بنیادین طرح شود:
چه بر سر جامعه‌ای آمده که دخالت خارجی، برای بخشی از آن، از تداوم استبداد داخلی قابل‌تحمل‌تر جلوه می‌کند؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان در داوری‌های اخلاقیِ شتاب‌زده یا خطابه‌های هیجانی یافت. آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه یک لغزش مقطعی، بلکه نشانه‌ای روشن از فروپاشی قرارداد اجتماعی است. هنگامی که دولت، به‌جای تضمین امنیت، کرامت و آیندهٔ شهروندان، خود به منبع دائمی تهدید، تحقیر و ناامنی بدل می‌شود، پیوند دولت–ملت از درون فرو می‌پاشد. در چنین وضعیتی، «بیگانه» نه به‌مثابه ناجی، بلکه به‌عنوان نیرویی بیرون از چرخهٔ سرکوب داخلی تصور می‌شود. این گرایش، انتخابی آگاهانه یا راهبردی نیست؛ واکنشی است به انسداد کامل افق آینده.

وقتی جامعه‌ای نزدیک به نیم قرن زیر فشار غارت ساختاری، سرکوب سازمان‌یافته، شکنجه، حذف فیزیکی و دروغِ تقدیس‌شده زیسته است؛
وقتی تمامی مسیرهای اصلاح، اعتراض قانونی و تغییر مسالمت‌آمیز به‌طور سیستماتیک مسدود شده؛
و وقتی هر کنش مدنی با زبان امنیتی و ایدئولوژیک پاسخ می‌گیرد؛
نتیجه نه خیانت عمومی، بلکه انباشت تاریخیِ استیصال است.

در چنین شرایطی، جامعه به نقطه‌ای می‌رسد که هر روزنهٔ خروج—حتی اگر پرهزینه، خطرناک یا نامطمئن باشد—به‌عنوان یک امکان دیده می‌شود. این واکنش را نمی‌توان با مفاهیم سادهٔ اخلاقی توضیح داد. این نه فروپاشی عقل جمعی، بلکه پیامد مستقیم فروبستگی کامل ساختار قدرت است.

نادیده‌گرفتن این واقعیت که بحران ایران پیش از آنکه سیاسی باشد، ایدئولوژیک است، خطای محوری بسیاری از تحلیل‌هاست. فاجعهٔ امروز، صرفاً حاصل ناکارآمدی یا تصمیم‌های نادرست نیست؛ بلکه برآمده از استقرار یک ایدئولوژی دینیِ تمام‌خواه است که سیاست را به امر قدسی پیوند زد و هرگونه نقد را به خیانت یا ارتداد فروکاست.

اسلامِ سیاسیِ حاکم، با اتکا به شبکه‌ای گسترده از آموزش رسمی، رسانه‌های حکومتی و تریبون‌های مذهبی، خرافه را جای عقلانیت، اطاعت را جای مسئولیت اخلاقی و خشونت را در پوشش دیانت نهادینه کرد. در این فرآیند، شهروند به «مکلف» تقلیل یافت و جامعه به مجموعه‌ای از سوژه‌های کنترل‌پذیر بدل شد.

پیامد اجتماعی این روند، جامعه‌ای است که به‌تدریج توان تحلیل ساختاری خود را از دست می‌دهد، میان «بد» و «بدتر» سرگردان می‌شود و به‌جای کنش فعال سیاسی، به واکنش‌های انفجاری یا امیدهای بیرونی پناه می‌برد. این وضعیت را نمی‌توان سقوط اخلاقی نامید؛ این نتیجهٔ مهندسی‌شدهٔ ایدئولوژی قدرت است.

در چنین بستری، سرزنش مردم چیزی جز پاک‌کردن صورت‌مسئله نیست. تحلیل‌گری که جامعهٔ فرسوده را هدف می‌گیرد اما از نقد بنیادهای فکری و مذهبی قدرت می‌گریزد، ناخواسته در بازتولید بحران سهیم می‌شود. اخلاق‌گراییِ انتزاعی—اینکه «مردم باید بهتر باشند» یا «جامعه هنوز بالغ نیست»—نه روشنگری، بلکه شکلی پنهان از تثبیت وضع موجود است.

اگر قرار است تغییری واقعی رخ دهد، تحلیل باید از سطح فردی و اخلاقی به سطح ساختاری و تاریخی منتقل شود. مسئله این نیست که مردم چرا به این نقطه رسیده‌اند؛ مسئله این است که چه سازوکارهایی جامعه را به‌طور نظام‌مند به این بن‌بست رانده‌اند.

از همین‌جا، مسیر برون‌رفت نیز روشن می‌شود. پیش از هر تغییر سیاسی، بازسازی عقل انتقادی ضرورتی انکارناپذیر است. جامعه‌ای که همچنان اسیر تقدس، تابو و منجی‌گرایی است، حتی در صورت عبور از نظم موجود، مستعد بازتولید اقتدارگرایی خواهد بود. نقد صریح و مستمر مذهبِ سیاسی باید از حاشیه به متن بیاید؛ نه با زبان توهین، بلکه با تحلیل دقیق و پیگیر.

هم‌زمان، باید مفاهیمی چون «استقلال» و «میهن‌دوستی» از نو تعریف شوند. استقلال، بدون حق، کرامت و آیندهٔ شهروند، توهمی ایدئولوژیک است. هیچ جامعه‌ای موظف نیست به ساختاری وفادار بماند که علیه زندگی روزمرهٔ او اعلام جنگ کرده است. دفاع از انسان، مقدم بر دفاع از هر نظم سیاسی است.

در عین حال، استیصال نباید جامعه را به دام منجی‌گرایی تازه‌ای بیندازد—نه در قالب رهبر کاریزماتیک داخلی، نه در هیئت قدرت خارجی. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که رهایی پایدار، نه محصول معجزه، بلکه نتیجهٔ ظرفیت‌سازی جمعی، گفتمان‌سازی عمومی و فشار اجتماعی آگاهانه است.

نادیده نگیریم که تمایل بخشی از جامعه به نیروی خارجی، نشانهٔ سقوط اخلاقی یا فقدان وطن‌دوستی نیست؛
این هشدار نهایی است: علامت آنکه جامعه دیگر هیچ سازوکار درونیِ مؤثری برای اصلاح نمی‌بیند.

مردم را نمی‌توان متهم کرد؛ اما می‌توان و باید تحلیل‌هایی را به نقد کشید که به‌جای پرداختن به ریشه‌ها، به معلول‌ها می‌تازند.
اگر قرار است گفت‌وگویی جدی درباره آیندهٔ ایران شکل بگیرد، نخستین گام آن شجاعتِ اندیشیدن، نام‌بردن از ریشه‌ها و بازسازی عقل عمومی است؛
وگرنه هر «بعد از این»ی، تکرار همان «قبل از این» خواهد بود—با چهره‌ها و پرچم‌هایی تازه.

ی. صفایی

نهم فوریه 2026

کانال شعرها، نوشتارها و مقالات ی. صفایی

https://t.me/j_safaei

مطالب مرتبط با این موضوع :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

Layer-17-copy

تمامی حقوق این وبسایت در اختیار مجموعه رنگین کمان بوده و استفاده از محتوای آن تنها با درج منبع امکان پذیر می باشد.