نگرانی من از همان ابتدای شکلگیری تنشها و جنگهای خاورمیانه—از دورهی جورج بوش پدر و جورج بوش پسر—بر پایهی واقعیتهای تاریخی و سیاسی بوده است؛ دغدغهای که بارها در تحلیلها و حتی در قالب شعر بیان کردهام. از همان زمان تأکید داشتم که نبود یک آلترناتیو قدرتمند در بزنگاه جنبشهای مردمی، سرانجام آنها را به شکست میکشاند و در نهایت، این خلأ میتواند کشور را بهسوی بحرانهای بزرگتری، از جمله جنگ، سوق دهد.
امروز در وضعیتی ایستادهایم که میتوان آن را «آتشبس پس از ویرانی» نامید؛ وضعیتی که در آن، نهتنها ساختار قدرت فرو نریخته، بلکه با تکیه بر همین بقا، در تلاش است روایت پیروزی را به جامعه القا کند. یکی از مفاهیم کلیدی برای درک این رفتار، پدیدهی «اثر تجمع پیرامون پرچم» است؛ مفهومی در علوم سیاسی که توضیح میدهد چگونه در شرایط تهدید خارجی یا جنگ، افکار عمومی بهطور موقت حول حاکمیت بسیج میشود و همین امر به افزایش قدرت و مشروعیت آن میانجامد. در نظامهای اقتدارگرا، این پدیده اغلب به ابزاری برای خاموش کردن صداهای منتقد و تثبیت قدرت تبدیل میشود.
در چنین چارچوبی، میتوان گفت حکومت فعلی بر پایهی منطق «پیروزی از مسیر بقا» عمل میکند؛ یعنی صرفِ فرو نپاشیدن در برابر فشارهای خارجی و بازگشت به میز مذاکره، بهعنوان یک موفقیت استراتژیک معرفی میشود. این دقیقاً همان سناریویی است که پیشتر نسبت به آن هشدار داده بودم: اگر ساختار قدرت باقی بماند و جنگ به شکلی پایان یابد که آن را تثبیت کند، توان سرکوب داخلی افزایش خواهد یافت. این نگرانی، نه فقط دغدغهی من، بلکه ترس مشترک بسیاری از مردمی است که پس از این حجم از ویرانی و از دست رفتن جانهای بیگناه، اکنون با تداوم همان وضعیت روبهرو شدهاند—و واقعیت این است که این ساختار باقی مانده است.
در ادامه، طرحهایی مانند «برنامه ۱۰ مادهای» بیش از آنکه بیانگر ارادهای واقعی برای صلح باشند، کارکردی تبلیغاتی دارند؛ ابزاری برای نمایش «دست برتر» در عرصه داخلی و منطقهای. مطالباتی نظیر لغو کامل تحریمها یا دریافت غرامت، بیشتر نقش اهرمهای چانهزنی را ایفا میکنند تا اهدافی دستیافتنی در کوتاهمدت.
در سطح بینالمللی نیز، معادله پیچیدهتر از آن است که بهسادگی به صلحی پایدار منتهی شود. دونالد ترامپ با فشارهای داخلی و تضاد میان وعدههای انتخاباتیاش درباره پایان «جنگهای بیپایان» و واقعیتهای سیاسی روبهروست و در پی دستیابی به یک توافق سریع و پرهزینهنمای سیاسی است. در سوی دیگر، بنیامین نتانیاهو با بحران مشروعیت داخلی مواجه است و هرگونه صلح ناتمام میتواند به باز شدن پروندههای داخلی و تضعیف موقعیت او بینجامد؛ از این رو، تداوم اقدامات غیرمستقیم مانند عملیاتهای سایبری یا امنیتی چندان دور از انتظار نیست.
اما آنچه بیش از همه نگرانکننده است، وضعیت داخلی ایران پس از این دوره است. تجربه تاریخی نشان داده که حکومتها پس از عبور از بحرانهای خارجی، برای جبران یا تثبیت موقعیت خود، در داخل سختگیرتر میشوند. از سوی دیگر، بیم آن دارند که هرگونه گشایش اقتصادی، مطالبات سیاسی تازهای را بهدنبال داشته باشد. در نتیجه، با پیشدستی و ایجاد فضای امنیتی، تلاش میکنند هرگونه نارضایتی را پیش از شکلگیری سرکوب کنند.
در این میان، مسئله «نان و صلح» بهوضوح خود را نشان میدهد. حتی اگر تنشها کاهش یابد، تخریب زیرساختها—از نیروگاهها تا پلها—فشار مضاعفی بر زندگی روزمره مردم وارد خواهد کرد. در چنین شرایطی، اگر پاسخ اقتصادی کارآمدی وجود نداشته باشد، احتمالاً راهکارهای امنیتی جایگزین راهحلهای توسعهای خواهند شد.
آنچه اکنون در آن قرار داریم، بیش از آنکه صلحی پایدار باشد، یک «دوره تنفس» است؛ فاصلهای موقت میان بحرانها. در این دوره، احتمال تشدید فضای امنیتی، افزایش بازداشتها و سختگیریهای اجتماعی—از جمله در حوزههایی مانند اینترنت و سبک زندگی—وجود دارد تا اقتدار آسیبدیده بازسازی شود. اگر مذاکرات به نتیجه نرسد، فشار اقتصادی و سرخوردگی اجتماعی میتواند بار دیگر زمینهساز ناآرامیهای گسترده شود.
در نهایت، باید به یک واقعیت کلیدی توجه داشت: قدرتهای استبدادی زمانی که در عرصه بینالمللی به رسمیت شناخته میشوند، در داخل با جسارت بیشتری عمل میکنند. اما تجربه تاریخی نشان داده که ثبات مبتنی بر سرکوب، در برابر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، بسیار شکننده و ناپایدار است.
امید آن است که اینبار، نیروهای مختلف با درک حساسیت شرایط، از تفرقه فاصله بگیرند و با نگاهی واقعبینانه و مسئولانه، بهسوی شکلگیری نوعی همبستگی فراگیر ملی حرکت کنند؛ همبستگیای که بتواند با کمترین هزینه، بیشترین اثر را در مسیر نجات کشور داشته باشد.
ی. صفایی
نهم آپریل ۲۰۲۶