امروز سه شنبه ۰۷ تیر ۱۴۰۱

ساعت ۱۴:۰۲

 
تاریخی‌

دادخواهی و حقیقت بابی – بخش سوم و چهارم

2 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=132187

لینک کوتاه

در انتقادات خود، جانب انصاف را رعایت کنیم!

اینجانب که «خاطرات سیاه دهه شصت» و غلط های فاجعه آمیز خود را هرگز فراموش نمی کنم، قصدم از این نوشته، وصیت به نسل جوان ایران است و سعی می کنم این وصایا را در سه شماره بپایان برسانم. با این فرض که برای کشف حقیقت روزی این مختصر در «کمیته حقیقت یاب» مطرح شود و آنچه که بنا روا بر آزادیخواهان ایران در دهه شصت رفت، مورد بازبینی قرار گیرد. ناروایی ها و بلاهایی که از طرف ذوج نیرویی مخرب؛ از یکطرف حاکمیت مذهبی غالب و از طرف دیگر روشنفکران نیمه مسلح مغلوب؛ بر سر انجمن ها و کمیته ها و جوان شوراهای مردم و انسان های آزادیخواه در سراسر کشور، آوردند!

اما در هنگام تحریر بخش آخر وصیتنامه، فرزندان رهبران تشکیلات رجوی، دست به اقدامات جدیدی زدند (۱) و خوشبختانه از نسل های گذشته سازمان مجاهدین خلق ایران (۲) نیز در این نشست شرکت داشتند. این گفتار با ذکر دید نسل اول به انحرافات مرگ‌بار رهبران سازمان از یک سو و بی گناهی بدنه سازمان (۳) از دیگر سو پرداختند!

در پایان بخش دوم نوشتم:
باشد تا روشنفکران ایران درک کنند که مبارزه همزمان با تحجر ولایت مطلقه فقیه غالب و تحجر رهبر عقیدتی مغلوب، مبارزه در یک جبهه واحد برعلیه تمامیت ارتجاع تاریخی در ایران است. بیایید بنادرست این هراس را به دل راه ندهیم که با گفتن «حقیقت» و گشودن جبهه ای همزمان برعلیه تروریسم دولتی غالب و تروریسم مغلوب در کمین قدرت، به تروریسم غالب در قدرت، یاری خواهیم رساند(۴)!

در این مدت، بار دیگر فرزندان رهبران تشکیلات رجوی در کلاب هاوس به ذکر مصیبت هایی که از طرف والدین خود در تشکیلات مسعود بر آنها رفته است، به دادخواهی از نزدیکترین های خود پرداختند.
در این جلسه آنچه اهمیت دارد همدردی برخی رهبران سرسپید جدا شده از تشکیلات رجوی با جوان دردمندان دادخواه است. آری فرزندان رهبران سازمان و همچنین چند صد هزار هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر آزادیخواهان تشکل های سیلسی و خانواده های این آزادیخواهان، بیگناهان اند!

اما آیا براستی دیگر رهبران جدا شده از تشکیلات رجوی؛ که به دلایل گوناگون از جمله موضع طلبی و انحرافات گوناگون شخصیتی و بویژه بیماری خود رجوی بینی از تشکیلات جدا شده اند هم؛ بی گناهانند؟
گذشته از اینکه این همدردی ها و دادخواهی های تمامی جداشدگان، هریک حلقه ای از زنجیره «حقیقت یابی» ست اما نکته مهم در همدردی با قربانیان رجوی، بدون انتقاد از خود در سوار شدن «برادر مسعود» بر مرکب رهبری عقیدتی، دردی را از متوهمان به «برادر مسعود» در کشت و کشتار مخالفان و دریوزگی در آستان امپریالیسم جهانی، کم نخواهد کرد!
امروز هر جدا شده سازمان باید به نقش خود در شکست تظاهرات مسالمت آمیز ۳۰م خردادماه، «عملیات استثنایی سوزنی» ۷ تیرماه، «عملیات انفجاری-انتحاری» سراسری تابستان ۱۳۶۰، «سونداژ خونین اجتماعی» ۵م مهرماه در چهارراه طالقانی تهران، تا دستکیری و شکنجه و مثله کردن ماموران «عبدالله پیام»، تا سازماندهی مجدد نیروهای ضربت سازمان و آدمکشی برای حفظ انسجام «شورای ملی مقاومت ایران» تحت عنوان پر طمطراق «زدن سرانگشتان رژیم برای پاره کردن تور اختناق» اعتراف کند!
به عملیات خونینی که پس از کشتن آتش به اختیار بسیاری از بیگناهان و در بی نتیجه بودن کشت و کشتار سه ساله، و تنیده تر شدن تور اختناق، کشتی در حال کج و معوج و غرق شدن برادر مسعود و پیروان عقیدتی اطاق پنجیش، کار را به «ازدواجات ویدیولوژیک» و «فرار خفت بار» به عراق و شکست عملیات خونین «دروغ جاویدان» کشاند، اعتراف کند. اعتراف کنیم و ضمن پذیرش عواقب این اعترافات، کمک کنیم تا در ایران بار دیگر چنین جنایاتی بنام «خلق قهرمان» و «اسلام ناب محمدی» و «جامعه بی طبقه توحیدی» صورت نگیرد!

اما چرا در انتقاد از چریک های ایرانی، شایسته است جانب انصاف را رعایت کنیم؟
رعایت انصاف از این بابت است که اگر چه عموزاده های مسلح ما، یکی بکمک اندیشه «ناب توحیدی» و دیگری با تحلیل ناب مشخص «ماتریالیست – دیالکتیکی» از شرایط ایران (می تواند بخوانید نسخه پیچی کودکانه و ساده انگارانه از انقلاب کوبا) به «کلاشنیکوف» رسیدند اما شرط انصاف اینست که ببینیم دو انحراف خونین فاجعه بار و در دستور کار قرار دادن «مشی مسلحانه توده جدا از توده ها»، آیا دو جریان روند مشابهی را طی کرده اند؟

خب اگر برای بررسی بترتیب الفبا شروع کنیم، فداییان پیرو کلاشنیکوف بی دسته، جوانان فداکار و از جان گذشته بخش غیرمذهبی طبقات متوسط برآمده از انقلاب مشروطیت در ایران بودند. جوانان آرمان گرای فداکاری که برای مرزبندی با رفرمیسم حزب توده ایران و و استیصال جبهه ملی ایران در مواجهه با نظام سرمایه داری ایران و تحلیل درست از رفرم ارضی ضدانکیزه ای در ایران، در اثر پیروزی های چشمگیر جنگل های سیرا مادره دچار یکجانبه گری انقلابی و خیرگی چشم، شدند و با بدعت گذاری در فلسفه حیات و منش پرولتری و دانش کمونیستی، سر از خانه های تیمی درآوردند!
زهی تاسف از این مرزبندی نادرست نظری و تشکیلاتی با رفرمیسم سیاسی و عدم استقلال تشکیلاتی حزب توده ایران از قدرت های بزرگ جهانی، چه برغم فداکاری های بسیار و خون های پاکی که از رشیدترین و صادقترین فرزندان ایران بر زمین ریخته شد، در فردای انقلاب شکوهمند بهمن ماه و خلأ ناشی از نبود این جان های پاک در صحنه انقلاب، همه و همه فداکاری‌ها، به حساب حزب توده ایران و حوزه های علمیه و شبکه ۱۵۰ و اند هزاری مساجد شیعه اثنی عشری، ریخته شد!

اما آیا آغاز حرکت مجاهدین طرفدار کلاشنیکوف دسته دار نیز بلحاظ ذهنی-عینی، مشابه روند تاریخی شکل‌گیری عموزاده های فدایی بوده است؟
برای پاسخ به این سوال خوب است نخست به این امر بپردازیم که تاریخ بنیانگذاری مثلثی سازمان مجاهدین خلق ایران، یک تاریخ جعلی ست که بوسیله مسعود رجوی و «اطاق پنجی» های پیرو عقیدتیش اختراع شده است!
این تاریخ سازی از آنروست که نقش کلیدی زنده یاد نیک بین را مخدوش سازد و به فراموشی تاریخی سپارد. بواقع حرکت بلحاظ ساختار فلسفی توحیدی مجاهدین که بدنبال تحولات سال های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ و متعاقب آن رفرم ارضی، در ایران شکل گرفت، در ارتباطات بین محمد حنیف نژاد و نیک بین آغاز گردید. این دو فرزانه با توجه به شرایط ایران و جهان و آشنایی با اسلام موجود به این جمع‌بندی رسیدند که در کتاب خواندنی مسلمانان، ارج و اهمیت ویژه ای برای علم و علما و اولی الالباب قایل شده است و همچنین قرآن بصراحت از زنده بودن عیسی پسر مریم، بازگشت او و نجات بشریت سخن می گوید!
این دو فرزانه با آشنایی به تاریخ انقلابات جهان و شکل‌گیری و پختگی دکترین «سوسیالیسم» بمثابه راهنمای علمی برای طی طریق و «رهایی» از بارکشی انسان از انسان و آغاز «آینده تابناک» بشر بایسته است که مورد آموزش دقیق قرار گیرد و همچنانکه پزشکی علم تغذیه و سلامتی، ورزش علم پرورش جسم و روان، ریاضی و هندسه علم شمارش و ترسیم و ساخت و ساز، بیولوژی علم شناخت تطورات طبیعی و زمین شناسی علم تکامل مادر همه ما زمین هستند، سوسیالیسم نیز علم بررسی و تنظیم تولید و تقسیم دستاوردهای تولید بشر است که بایستی بیاموزیم و بکار بندیم!
این دو فرزانه به این جمع‌بندی روشن رسیدند که هر اندیشه بشری یا با علم در تضاد است و یا سوسیالیسم را بمثابه دانش بررسی و هدایت اقتصاد تا دوران رهایی بشریت، ناچار است تمام و کمال سوسیالیسم را بپذیرد!
خب اگر این روایت از بنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق ایران درست باشد، می بینیم که برغم عملکرد مشترک مسلحانه از آغاز دهه ۵۰ شمسی، بنیان‌گذاران فداییان از سه منبع و سه جزء کمونیسم دل بریده اند و به دامن سوسیال-رولوسیونیزم و بلنکیسم درغلطیده اند در صورتی که بنیانگذاران سازمان مجاهدین درست مسیر عکس را طی کرده اند و یک سیستم نظری بوی ناگرفته ارتجاعی اسلامی را مورد تجدید نظر جدی قرار داده اند و آنچنان این دکترین قرون وسطایی را با علم و تکنولوژی روز سازگار ساخته اند که در صحنه سیاسی، بصورت رقیبی جدی برای تمامی مدعیان سوسیالیسم در می آیند!
پس اگر با نگاهی بی طرف به لحظه صفر آغاز مبارزه مسلحانه بنگریم می بینیم که برغم انحرافات فلسفی و سیاسی و تشکیلاتی مبارزه مسلحانه جدا از توده ها، پیش گرفتن مشی مسلحانه جدا از توده ها، برای طیف مجاهد بلحاظ تاریخی قدمی به پیش، و پیش گرفتن این مشی برای آنها که خود را «سوسیالیست» می نامند، بلحاظ تاریخی گامی به پس بحساب می‌آید!
از این رو در بررسی تاریخی فداکاری‌ها و از جان گذشتگی های نسل جوان دهه پنجاه، شایسته است جانب انصاف را در انتقاد رعایت کنیم!

بخش چهارم و پایانی

در بخش پایانی نویسنده به این امر خواهد پرداخت که بدنبال اشتباهات و ضرباتی که مجاهدین از بیرون و درون دریافت کردند، چرا سازمان مجاهدین خلق ایران؛ حتی در امن و رفاه نسبی خارج از ایران؛ هرگز قادر به بازسازی نشد؟
نویسنده در بخش پایانی به این نکته خواهد پرداخت که در فردای شکست تظاهرات مسالمت‌آمیز سی م خرداد ماه ۱۳۶۰ و شکست عملیات مسلسل انفجاری و انتحاری و نهایتا شکست عملیات تروریستی زدن سرانگشتان رژیم برای پاره کردن تور اختناق و غایله ازدواجات و طلاق های ویدیولوژیک در میان رهبری سازمان و فاجعه حمله نظامی دروغ جاویدان، چرا مجددا سازمان مجاهدین خلق ایران تجدید سازماندهی نشد؟

باری بدنبال خروج یکی از دو بنیانگزار عبدالرضا نیک بین، دریافت ضربه ۵۰، تحمل ضربه ۵۴ و قتل فجیعانه ۹ ستاره زندانی و کشتن مسولان ایدیولوژیک و سیاسی و تشکیلاتی سازمان؛ زنده یادان کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل؛ چرا سازمان حنیف‌نژاد-نیک بین، هرگز بازسازی نشد؟

یکم: ضربه آغاز دهه ۵۰
در ضربه جنایتکارانه پلیسی-نظامی ساواک-سیا بر نیروهای مسلح مبارز؛ چه فدایی و چه مجاهد؛ اکثر کادرهای کیفی هر دو سازمان انقلابی، یا کشته شدند و یا دستگیر و راهی زندان شدند.
در این میان محمد آقا که تنها بنیانگزار بازمانده در سازمان بود، نقش ویژه ای داشت و با آشنایی به مبارزات اجتماعی در سال های ۳۹ تا ۴۲ از دانش و تجربه کیفا متفاوتی با اعضا و کادرهای جوان سازمان برخوردار بود.
به گفته شاهدان از جمله زنده یاد رفیق پوران بازرگان، «محمد آقا کادری همه جانبه بود و چیز دیگری بود»!
با توجه به این نقش کلیدی در سازمانی مخفی با روابط فوق نظامی، اعدام محمد حنیف نژاد خلایی جدی در سازمان مجاهدین خلق ایران ایجاد کرد و این خلأ در عرض چند سال با توطیه ها و سرکوب های خونین ساواک-سیا و عملکرد ماجراجویانه عده ای آرمانگرای به مکتب نرفته و «کمونیست» شده، منجر به استحاله سازمان بشکلی شد که دیگر هیچ ارتباط ایدیولوژیک-سیاسی- تشکیلاتی با سازمان حنیف‌نژاد-نیک بین نداشت. سازمانی بس متفاوت، با جایگاه رهبری بس متفاوت و با روابط بین رهبر عقیدتی و پیروانش بس متفاوت در «اطاق پنج اوین» بوجود آمد و رابطه ایدیولوژیکی متعالی که بین خواهران و برادران در سازمان وجود داشت محو و ناپدید شد!
در ادامه خواهیم دید که مسعود رجوی و پیروان عقیدتیش، با ادعای ادامه راه محمد آقا، عملاً سازمان سیاسی-نظامی پرافتخار مجاهدین خلق ایران را تبدیل به یک پادگان نظامی غیرسیاسی و بدون مغز استحاله کردند!

دوم: بررسی ضربه ۵۴
مسعود رجوی و پیروان عقیدتی اطاق پنجیش، در این مورد هم طبق روال همیشگی، تاریخ می سازند و دروغ می بافند!
پس از ضربه ناجوانمردانه جماعتی بی خبر از خدا و دکترین رهایی‌بخش کمونیسم و قطع رابطه و خلع سلاح و حتی ترور مجاهدان سرموضع و بدنبال آن خیانت برخی بریدگان در زیر شکنجه های بیرحمانه ساواک-سیا، سازمان مجاهدین خلق ایران در خارج از زندان متلاشی می شود و پس از مدت ها این س.ش. است که از ترورها جان سالم بدر برده است و پس از دستگیری خبر فحایع خارج از زندان را به داخل زندان منتقل می کند.
تلاشی سازمان در سطح جامعه و ترور حساب شده جنایتکارانه ساواک-سیا در تپه های اوین و حذف کوپل مسول سازمان در زندان، زنده یادان کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل، راه مسعود رجوی را برای صعود به قله «رهبری عقیدتی» باز می کند!
در فضای حیرت و غم و تاسف از بی‌رحمی ساواک-سیا از یک سو و نامردمی شدن «رفقا»ی مکتب نرفته مدعی کمونیسم، مسعود رجوی تک تازی و مخ شویی اطاق پنجی های اوین را با ۲۸ سوال و پاسخ خودساخته به این سوالات آغاز می کند (۵)!

پایه نظری مغزشویی مسعود رجوی در تحلیل و تفسیر ضربه ۱۳۵۴ به شکل زیر است:
در اثر عملکرد جنایتکارانه «اپورتونیست های چپ نما» سازمان به سه بخش تقسیم می شود
– بخش اول اپورتونیست های چپ نما که در خارج از زندان همه امکانات و ارتباطات سازمان را هاپولی کرده اند!
– بخش دویم راست ارتجاعی که در داخل زندان و در نیروهای هوادار سازمان در سطح جامعه، به دامن راست سیاسی و بویژه «روحانیت» شیعه افتاده اند!
– و بخش سیم که بر خط اصولی برادر مسعود؛ با انتقاداتی آبکی به گذشته سازمان؛ همچون پیروان عقیدتی «برادر»، همچنان در زندان پابرجا مانده اند!

و اما به مشاهده نویسنده، بررسی و طبقه بندی جدا شدگان از سازمان مجاهدین خلق ایران چه قبل و چه پس از انقلاب بهمن ماه به صورت زیر است:

الف) مسأله سازان تشکیلاتی
ب) مسأله داران سیاسی
ج) بریدگان ایدیولوژیک

قبل از آغاز بررسی خوب است به این نکته اشاره کنیم که بخاطر روابط فوق نظامی در سازمان مجاهدین خلق ایران؛ که برای حفظ خود و تشکیلات و در انطباق با سرکوب وحشیانه قبل و بعد از انقلاب و بطور طبیعی شکل گرفته بود؛ تا امروز تنها دو نفر قبل از ترک صفوف سازمان، با رهبری این تشکیلات موفق به «صفر صفر» (۶) کردن حساب ها شده اند. دو استثنا که قانونمندی روابط فوق نظامی و فرار تمامی جداشدگان را توضیح می دهند و از همین روست که اغلب فرارها از تشکیلات رجوی ساخته، در خارج از کشور صورت گرفته است.
لازم بیاد آوری ست که اکثریت این فرارها از تشکیلات رجوی، در امن و رفاه خارج از کشور صورت گرفته است. بعبارت دیگر نویسنده بر این باور است که اگر رهبری و بدنه سازمان از ایران خارج نشده بودند و اگر اکثریت عظیم هواداران چه آگاهانه و چه بالاجبار، عقب نشینی بمیان توده ها نکرده بودند، شاهد قربانی شدن بی گناهان بس بیشتری بودیم و بجرات می توان گفت که اگر کسی در داخل ایران از تشکیلات جدا می شد، سرنوشتی بهتر از دیگر شکارشدگان دادستانی ارتجاع پیدا نمی کرد!

الف) مسأله سازان تشکیلاتی
خواهران و برادرانی بودند که بویژه پس از خروج از زیر سرنیزه حاکمیت اسلامی و دیدن زرق و برق جوامع پیشرفته سرمایه‌داری، دچار پشیمانی از زندگی سیاه فرقه ای در تشکیلات استحاله شده، شدند. بخاطر فضای بسته و سنگین درون فرقه ای، این بخش از نیروها، به انواع بیماری های روانی جوامع سرمایه داری مبتلا شدند و بدون هرگونه ادعا و تنها برای ادامه یک زندگی عادی، عطای تشکیلات را به لقایش بخشیدند و فلنگ را بستند و در رفتند!
این دسته از فراریان آن افرادی بودند که توانایی ادامه حیات در خارج از سازمان را در خود می دیدند و هریک در موقعیتی مناسب فرار را بر قرار ترجیح دادند!
دسته دیگر مسأله سازان، آن دسته از خواهران و برادرانی بودند که اگرچه در اثر شکست و مهاجرت و نظام تشکیلاتی دست ساخته مسعود رجوی و پیروان عقیدتیش «مسأله دار» شده بودند اما توانایی حل مسایل خود را در خارج از تشکیلات نداشتند.
این دسته از خواهران و برادران خوش نشینانی شدند که دست و دلشان بکار نمی رفت. اکثرا مشکلات روانی و جسمی متعدد داشتند و یا درد داشتند و یا تمارض کردند و بناچار به انواع داروهای آرامش بخش بسته و معتاد شده بودند!
این دسته از مسأله سازان بخرج سازمان رفته رفته خلع مسولیت می شدند و بخرج سازمان در «امداد» های دور و نزدیک به «رهبری» به زندگی نباتی ادامه می دهند و ضمن گذران زندگی نباتی، در آکسیون های سازمان نیز بصورت سیاهی لشگر شرکت می کنند!

ب) مسأله داران سیاسی
این دسته از جداشدگان انسان های شریفی بودند که با خط و برنامه سازمان دچار مشکل می شدند و با اینکه خواهان ادامه مقاومت در مقابل حاکمیت ارتجاعی ایران بودند، نه در رابطه داخلی و نه در حیات خلوت «شورای ملی مقاومت» جا نمی گرفتند و هریک پس از دورانی از بحث و گفتگو به آرامی از سازمان جدا شده اند و به زندگی شرافتمندانه ادامه می دهند!

ج) بریدگان ایدیولوژیک
آن دسته از کسانی هستند که نه تنها از ادامه مبارزه با «ارتجاع و امپریالیسم» بریده بودند و نه تنها تمامی بدبختی های گذشته و حال خود را نتیجه عملکرد رهبری می دانستند بلکه بدنبال انواع حرکات ضدمدنی رهبری؛ بویژه تلاشی خانواده ها؛ دچار ضدیت غیرسیاسی با تشکیلات شدند و پس از فاصله گرفتن از رهبری حاکم، برای گرفتن انتقام از رهبری که خانه خرابشان کرده است، مستقیم به دامن پلیس سیاسی رژیم حاکم در غلطیدند!

متاسفانه در عمل می بینیم که تنها تعداد انگشت شماری از جداشدگان تشکیلات رجوی ساخته، پس از جدایی از رهبری حاکم، به فعالیت های فرهنگی و اجتماعی خود بر علیه ارتجاع و امپریالیسم ادامه داده اند!
طبیعتا ادامه فعالیت سیاسی در کنار دیگر شهروندان ایرانی در تبعید، از بازسازی سازمانی که بارها دچار انحرافات جدی شده است و کوله باری از انحرافات را بدوش می کشد، بسیار بسیار ساده تر است. اگر این بحث بلحاظ تکنیکی درست باشد، در بخش چهارم به این سوال خواهم پرداخت که:
چرا نیروهایی که از تشکیلات رجوی جدا می شوند؛ در بهترین حالت اگر جذب پلیس سیاسی دولت های کشورهای مختلف نشوند؛ جذب زندگی شیک و پیک جوامع سرمایه‌داری می شوند؟

دلیل این از خودبیگانگی و از یک سازمان انقلابی مستقیم به دهان اژدها رفتن، و یا در بهترین حالت جذب فرهنگ و سیستم بورژوازی شدن، تنها و تنها در نتیجه تخلیه تشکیلات از اندیشه دو بنیانگزار بزرگوار، برادران مجاهد محمد آقا و عبدالرضا نیک بین است!
بواقع پیروان عقیدتی مسعود و همچنین بریدگان از مبارزه، کوچکترین آشنایی از ادبیات اسلام و همچنین علوم گوناگون ندارند. مغزشستگانی هستند که با «برادر مسعود» به دنیا آمده اند و با عشق و یا نفرت از برادر مسعود، از دنیا می روند. غم انکیزترین جنبه حل شدگی این قربانیان مغزشسته؛ نه تنها عشق و سرسپردگی پیروان عقیدتی مسعود؛ بلکه عشق سرخورده و بی پایان بریدگان از سازمان، به فکر و اندیشه و روش و حتی شخص شخیص مسعود رجوی ست!
گویی این قربانیان مسخ شده و بریده از مبارزه با ایدیولوژی و استراتژی و سازماندهی فرقه ای هیچ مشکلی ندارند و روزی که برادر مسعود برایشان صوتی بزند، مجددا با کله به آلبانی خواهند رفت!
و اما وصیت من به جداشدگانی که از مبارزه در راه آزادی دست نمی کشند در یک جمله ساده و روشن «ادامه راه بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ایران» است!

ادامه راه بنیانگزاران محمد آقا و نیک بین را در محورهای زیر می توان خلاصه کرد:
– هستی قانونمند و هدفمند است!
– انسان وجودی اجتماعی، مختار، هدفمند و موثر در تغییر هستی خارج از ذهن خود است!
– برای تاثیر گذاری هدفمند بر فرد و جامعه و طبیعت، انسان نیاز به طلب علم در هر زمینه مشخص دارد!
– فرد و اجتماعات انسانی بخشی از هستی، قانونمند و قابل شناسایی هستند!
– حرکت انسان بسوی تعالی بشکل فردی ناممکن است و تعالی انسان و جامعه انسانی در ارتباط تنگاتنگ متقابل و ایجاد ساز و کارهای لازم برای سازماندهی جامعه و تحقیق و تحلیل و تدقیق امور و رواج علم و اگاهی، میسر خواهد گردید!
– اخلاق و فرهنگ آزادی و برابری و مشارکت، ناشی از فطرت انسان است و بازتولید زور و زر و جهل، ناشی از عدم وجود «آزادی» ست و در اثر بازتولید جهل و خرافات، امروز در ما قبل تاریخ بشر و در دوران بارکشی انسان از انسان، می زییم!
– اقتصاد علم تولید است و برای ایجاد آزادی و برابری و «رهایی» از بارکشی انسان از انسان و آغاز تاریخ بشریت، نیاز به آشنایی به علم اقتصاد، برای تغییر مثبت تولید و «رهایی» انسان از ماقبل بشریت داریم!

باری این جوهر آموزش های رهایی‌بخش بنیانگزاران مجاهد، زنده‌یادان محمد حنیف نژاد و عبدالرضا نیک بین است که برغم تغییر و تحولات ۶۰ سال گذشته؛ و توطیه های رنگارنگ مسعود رجوی و پیروان عقیدتیش؛ کماکان به استحکام و قوت خود باقی و راهگشا هستند.

نتیجه اخلاقی وصیت نامه حاضر:
نسل جوان موحد ایران اگر بخواهد قدمی در راه اعتلای وجود خود بردارد و به «رهایی» جامعه ایران و منطقه و جهان یاری رساند؛ چه در خارج و چه در داخل ایران؛ بایسته است بپذیرد که روند تحولات اجتماعی و بروز فاجعه زیست فردی و اجتماعی و فاجعه زیست محیطی و نابودی مادر همه ما زمین، نه در اثر «اذن الهی» و یا «فطرت انسانی» که در اثر قدرت طلبی و سودپرستی اقلیتی ناچیز و تمکین اکثریتی عظیم، به این اقلیت ناچیز صاحبان زر و زور و خرافه است!
بایسته است بپذیریم که برای تعطیل این روند غیرانسانی و رهایی انسان از بنجل و لوکس و زندگی مصرفی و اصراف و ریخت و پاش و لوکس، در همه زمینه ها، آگاهی به علم قوانین تحولات جهان خارج از ذهن، نه تنها ضروری بلکه ناگزیر است!
در پایان از خواننده ای که تا این سطور وصیت‌نامه حاضر را خوانده است خواهشمندم برای درک بهتر نظرات واصی؛ در مورد علم تحولات هستی خارج از ذهن انسان؛ اثر جاودانی فردریک انگلس در مورد طبیعت و انسان و جامعه انسانی و تفکیک حوزه های گوناگون علم را در پاسخ به دورینگ؛ که «آنتی دورینگ» (ضد دورینگ) می نامیمش؛ را بار دیگر مطالعه کنیم و به رهنمودهای این اثر جاودانی در دوران شکوفایی علم و پایان دوران توهمات فلسفی، توجه کنیم.

با آرزوی کسب دانش لازم و موفقیت در سازماندهی اجتماعی و درانداختن جهانی دیگر!

منصور عدالت
یکی از میلیون ها قربانی عملکرد مسعود رجوی و پیروان عقیدتیش که به اذن الهی به
«آسمان پرستاره قربانیان مسعود» هبوط نکرده است!

mansour.edalat@yahoo.com

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما