زهرا شمس
در سپیده دم هستی
یکه و تنها
در صحرای خشک ندانم ها
هراسان از طوفان
هراسان از باران
پرنده ی خیال به سوی تو پرواز کرد
تو چون ستاره سوسو زدی
آسمان فکرم ستاره باران شد
و تو خدای من شدی
سرمست از باده ی غرور
چون بختکی افسونگر
وجودم را، بود و نبودم را احاطه کردی
با قلبی سرشار از امید
با تو تا بی نهایت رفتم
اما افسوس که ستارگان
یک به یک فرو افتادند
و خیمه ی ابر سیاه
بگرفت دامن ماه
تو دیگر آن آشنا نبودی
به غریبی آشنا بدل شدی
و من در بیابان فراغ، فارغ از وهم و خیال
زدودم از خاطر
آن تابوی ساحر
و حلاج وار تا آنسوی رهایی رفتم
زهرا شمس- اکتبر ۲۰۱۹