تاریخی‌

با یاد سعید جان سلطانپور

4 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=124909

لینک کوتاه

در27 فروردین 1360 سعید را در مراسم ازدواجش دستگیر کردند.
در روز 31 خرداد 1360 سعید سلطانپور را اعدام کردند. ازخبر اعدام سعید به شدت غمگین شدم.سعید در بازی انشعاب، به سمت اقلیت رفته بود.اقلیت بودن سعید کوچکترین خللی در روابط عاطفی ما که در سال 58 شکل گرفته بود وارد نساخته بود.
در سال 58 اولین دوره انتخابات مجلس شورا برگزار می شد.آشنائی من با سعید در ارتباط با سخنرانی او به مناسبت دفاع از کاندیداهای سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بود.
بر اساس هماهنگی های بعمل آمده با ستاد دانشجویان پیشگام،قرار شد برای آوردن سعید به پیشگام بروم و سعید را به محل سخنرانی ببرم.
در پیشگام اصغر را برای اولین بار پس از انقلاب می دیدم.هر دو بسیار خوشحال بودیم.رو به اصغر کردم و گفتم:دیدی که خون رحیم و مهدی و دیگر یارانمان به شکوفه نشسته و می بایست در انتظار شکفتن گل باشیم؟اصغر گفت:راه بسیار داریم و می بایست خیلی مراقب باشیم.علت حضورم در پیشگام را برایش توضییح دادم و و وی من را توسط دوستی به داخل فرستاد.
با نام سعید و اشعار او آشنائی داشتم ولی هرگز با او،هم صحبت نشده بودم.با آن دوست ادامه دادم و در اتاقی که سعید انتظار من را می کشید وارد شدم.با لبخندی از من استقبال کرد و یکدیگر را در آغوش کشیدیم.کوتاه زمانی بعد از سعید خواستم که حرکت کنیم.او نیز استقبال کرد و با خروج از پیشگام به سمت اتوموبیل حرکت کردیم.
در طول مسیر راه از همه چیز با هم سخن گفتیم وبه مانند رفقای دیر آشنا تا پایان مسیر با یکدیگر سخن می گفتیم.
سعید نماد سر سپردگی عاطفه و محبت بود.بعد از پایان سخنرانی قرار شده بود او را به ستاد سازمان در خیابان میکده(دهکده) و یا ستاد پیشگام بر گردانم.
به دلیل راهبندان نتوانستیم در زمان تعین شده به مقصد برسیم و همین دلیلی شد که آن شب را با سعید و به همراه نوید در خانه دوستان افغانی سپری کنیم و عهد رفاقتی را ببندیم که هیچکدام نمی دانستیم به کجا خواهد رسید.
بعد از انشعاب هم روابط عاطفی من و سعید در قالب دیدارهای منظم ادامه داشت.
در بهار 60سعید از ازدواج خود خبر داد و من و نوید را به آن مراسم دعوت کرد.
در روز ازدواج ،ما با اتوموبیل به آنجا رفتیم.درست در مقابل کوچه ای که مراسم جشن، دریکی از خانه های آن قرار داشت،اتوموبیل ژیان قراضه من خاموش شد و دیگر استارت نزد.با نوید به پائین آمدیم و درب موتور را بالا زدیم و مشغول نگاه گردن به داخل موتور و مثلأ به دنبال پیدا کردن مشکل پیش آمده بودیم.شاید بیش از ۱۵ تا ۲۰ دقیقه مشغول بودیم.در نهایت تصمیم گرفتیم با هول دادن ماشین،آن را در گوشه ای پارک، و به مراسم برویم.من دوباره پشت فرمان نشستم و نوید با فراخواندن کمک، به هول دادن مشغول شدند.هنوز شاید چند متری حرکت نکرده بودیم که، جمعیتی که به سمت خیابان اصلی می آمد توجه من را به خود جلب کرد.چون کنجکاو بودم،به بهانه قفل شدن فرمان پائین آمدم و از افرادی که کمک کرده بودند تشکر کردم.آرام به نوید گفتم:
به آرومی داخل کوچه رو ببین.جمعیت آرام آرام به خیابان نزدیک می شد.
با رسیدن جمعیت به خیابان، چهره سعید را دیدم که همسرش با لباس سفید عروس به دنبال آنها محاصره شده در میان پاسداران در حرکت بودند.این آخرین باری بود که سعید را با لباس دامادی می دیدم.نزدیک به دو ماه بعد از دستگیری، خبر اعدام سعید در 31خرداد 1360 منتشر شد.
بعد از به اصطلاح انقلاب فرهنگی در دانشگاهها در سال 1359 ،سال 60 سال خون وجنون بود.سال حذف،سال کشتار،سالی که خون بر شمشیر پیروز نشد. سال گزمگان و ریختن خون با شمشیر بود. سال دستگیری ها و اعدام ها-سال ترورها-سال بمبگذاری ها وسال چشمان کور.
سالی که کمترین حرف نه بوسه،که انتقام بود.سالی که فرهنگ بکش تا بکشیم تا مغز استخوان جامعه نفوذ کرده بود و همین خشونت ،بهترین امکان را برای خشونت گرایان حاکم فراهم نمود که دستگیری ها و کشتار ها بی شمارش شود.
حمید

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما