امروز چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰

ساعت ۲۰:۱۱

 
معرفی

ابوالحسن بنی صدر، نخستین رئیس جمهور ایران، درگذشت.

2 ماه گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=131200

لینک کوتاه

امیرحسین لادن

بنی صدر کیست و چیست، چگونه به قدرت رسید و چرا برکنار شد. پاسخ این پرسش‌ها را، اکثر هم میهنان مان، کم و بیش (درست یا نادرست) یا می‌دانستند و یا طی دو سه روز گذشته در لابلای اخبار و شبکه‌های مجازی، خوانده‌اند. بنابراین، در اینجا قصد مان – نه تکرار مکررات است، – نه مرده پرستی است و – نه سرزنش و نکوهش. بل که میخواهیم ببینیم، حقایق و واقعیت‌های شخصیتی مانند ابوالحسن بنی صدر، کدامند و چه نقشی در سرنوشت میهن مان داشتند و از زندگی و تجربیات او چه درسی می‌توانیم بیآموزیم؟

شکل گیری شخصیت

دید و برداشت و اندیشه‌ی هر انسانی، نتیجه‌ی پرورش اولیه در خانواده؛ آموزش در مدارس؛ و سپس تجربیات در جامعه و زندگی می‌باشد. در مجموع، همه مان زائیده‌ی فرهنگ مشترکمان هستیم. در این راستا، ببینیم دید و اندیشه ابوالحسن بنی صدر چگونه شکل گرفت و در کجا قرار داشت؟
پدر ابوالحسن، سید نصراله بنی صدر، از فقهای بزرگ همدان بود. بنابراین ابوالحسن، نه تنها در یک خانواده‌ی مذهبی پرورش یافته بود، بل که پدرش قطبِ تأثیرگذاری در شکل گیری دید و اندیشه‌ی او بود. با این وصف، او در نوجوانی، استقلالِ فکری داشت و توانست پدرش را راضی کند که به جای مدرسه فیضیه به دانشگاه تهران برود.
بنی صدر مانند هزاران دانشجوی دیگر، با راه مصدق آشنا شد، به جبهه ملی علاقمند گردید، و در صف مخالفان حکومت خودکامه‌ی شاه قرار گرفت. اولین نقطه عطف زندگی بنی صدر، خروج او از ایران، پس از واقعه پانزده خرداد ۱۳۴۲ و ادامه‌ی تحصیل در فرانسه بود. دومین چرخش (نقطعه عطف) زندگی بنی صدر، تصادفی و بدون زمینه سازی صورت گرفت. پدر بنی صدر در سال ۱۳۵۰، در نجف درگذشت. بنی صدر که برای تشیع پیکر پدرش، به نجف رفته بود، با روح اله خمینی که سال‌ها با پدرش سابقه‌ی دوستی داشت، آشنا شد. این آشنائی، آغاز رابطه و نزدیکی با خمینی گردید و بنی صدر جزو مشاوران خمینی شد.
“این نزدیکی تا جایی ادامه یافت که بنی صدر یکی از سرنشینان هواپیمای ایرفرانس بود و در تاریخ دوازده بهمن ۱۳۵۷ همراه با آیت‌الله خمینی به ایران بازگشت و بلافاصله جلسات سخنرانی در دانشگاه صنعتی شریف به راه انداخت و آیت‌الله خمینی او را به عضویت در شورای انقلاب گمارد اما او حاضر به همکاری با دولت موقت نشد. ” (۱)
در کابینه مهدی بازرگان، بنا بخواست خمینی، بنی صدر سرپرست وزارت اقتصاد و دارائی کشور شد. چرخشِ بعدی، پس از استعفای دولت بازرگان، زمانی صورت گرفت که بنی صدر با کسب یازده میلیون رأی، یعنی ۷۶ درصد از آرای مردم، نخستین رئیس جمهور شد. خمینی فرماندهی کل قوا را نیز به بنی صدر واگذار کرد. این دورانی است که او مورد تأئید خمینی است. زمانی که اسلامگراها این رابطه را مخدوش کردند، و نظر خمینی برگشت؛ همه چیز باژگونه گردید.
“به گفته عبدالله جاسبی، از اعضای وقت حزب جمهوری اسلامی، اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس وقت، در جلسه‌ای از بنی‌صدر به خمینی شکایت کرد: “آن قدر این بنی‌صدر علیه ما حرف می‌زند و آبروی ما را می‌برد شما حرفی نمی‌زنید؟! و بعد آقای هاشمی ساکت شدند و زدند زیر گریه! امام جلسه را ترک کردند و ما هم همین‌طور سکوت کرده بودیم. فردای آن روز حاج احمد آقا [خمینی] به ما زنگ زدند و گفتند دیشب امام خوابشان نبرده ‌است و حکم عزل بنی‌صدر را از فرماندهی کل قوا صادر کرده‌اند و چند روز بعد نیز حکم عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر در مجلس مطرح شد و رای آورد. ” فردای آن روز، نیروهای حزب‌اللهی به خیابان‌ها ریختند و خواستار اعدام بنی‌صدر شدند. ” (۲)

سر شب به سر قصد تاراج داشت * * * سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری * * * نه نادر به جا ماند و نه نادری

لِزِک کالوکاسکی، یک تاریخ دان و اندیشمند لهستانی می‌نویسد: “در سیاست، فریب خوردن، عذر قابل پذیرش و بخشودنی نیست. ”
ولی همه مان می‌دانیم که فریب نخوردن و به بیراهه نرفتن، نه تنها آسان نیست، بل که بس دشوار می‌باشد. اینکه، میلیون‌ها ایرانیِ ناراضی از رژیم خودکامه‌ی شاه، فریب دروغ‌ها و وعده‌های پوچ خمینی را خوردند، قابل درک است. آنچه درکش مشکل و غیرقابل هضم است، اغفال شدنِ روشنفکران و تلاشگران و کنشگران سیاسی است؛ که نمی‌بایستی بدون بازبینی و بررسی به دام می‌افتادند. آیا این انتظار نادرست است که باید تفاوتی بین تلاشگران و متن جامعه، یعنی مردمان عادی، وجود داشته باشد؟!
در این رابطه، تنها مردم عادی نبودند که قول و وعده هایِ خمینی را پذیرفتند، اکثریت بزرگی از مردم با تفاوت هائی در این دام افتادند. اینکه میلیون‌ها تن در خیابان‌ها فریاد می‌زدند: “ما همه سرباز توایم خمینی”، بهترین نمودار آنست. حتی اشخاص با تجربه‌ی سیاسی نیز، به خمینی اعتماد کردند و اغفال شدند؛ تعداد قابل ملاحظه‌ای از نویسندها و شعرا و تلاشگران سیاسی؛ حتی شخصیتی مانند الهیار صالح، از سیاستمداران درستکار و از یاران جبهه‌ی ملی و مصدق، اغفال شده بود. کیانوری (دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران) می‌نویسد: “بعد از انقلاب در ایران او را دیدم. صالح جزء کسانی بود که جداً انقلاب را تأئید می‌کرد؛ جداً می‌گفت: آقا، من نمی‌دانم که بعضی از این احمق‌ها (جبهه ملی ها) چه می‌خواهند”. (۳)
آیا ابوالحسن بنی صدر که از ۸ سال پیش از انقلاب، با روح اله خمینی رابطه‌ی نزدیک و تنگاتنگی داشت، و جزو مشاورین نزدیک او بود، در ضمیر ناخودآگاه خود، خمینی را جایگزین پدرش کرده بود؟ خمینی، مانند پدر ابوالحسن، سید نصراله بنی صدر، یک روحانی سالخورده‌ی مبارز بود. همه می‌دانیم که این باورِ خود ساخته‌ی ابوالحسن بنی صدر، آنقدر قوی و آشکار بود، که خمینی نیز او را مانند فرزند پذیرفته بود؟!
آیا بنی صدر نمی‌دانست که خمینی قصد برپائی حکومت ولایت فقیه را دارد؟ کتاب “ولایت فقیه” خمینی را نخوانده بود؟ کتابی که مدعی است: “هر کس عقاید و احکام اسلام را دریافته باشد چون به ولایت فقیه برسد، بیدرنگ تصدیق خواهد کرد و آنرا ضروری و بدیهی خواهد شناخت…. ما معتقد به ولایت هستیم، پیغمبر اسلام باید خلیفه تعیین کند. اگر پیغمبر اکرم خلیفه تعیین نکند رسالت خود را بپایان نرسانده است. ضرورت اجرای احکام و قوه‌ی مجریه و اهمیت آن در تحقق رسالت و ایجاد نظام عادلانه‌ای که مایه خوشبختی بشر است. ” (۴)
چنانچه بنی صدر می‌دانست و همراهی کرد، بنابراین در پیدایش ولایت فقیه و عواقب ناشی از آن – در ایران امروز – شریک و سهیم می‌باشد. چنانچه نمی‌دانست، یعنی از برنامه‌ی خمینی بی خبر بود، و کتاب او را نخوانده بود؛ گناهش نابخشودنی است. زیرا بدون پی بردن به کنه مسائل، مواضع و برنامه‌ی خمینی – مانند یزدی و قطب زاده – “جاده صاف کن” خمینی شد، ملتی را گرفتار کرد و سرنوشت‌شان را در اختیار آخوندها قرار داد! آیا این رابطه‌ی احساسیِ پدر و پسری بینِ بنی صدر و خمینی، اندیشه‌ی او را چنان “تار و کدر” کرده بود که خمینی را دربست، و بی چون و چرا، پذیرفته بود؟

آگاهی و شناخت

محمد مختاری، در رابطه با نقش انسان آگاه، می‌نویسد: “کسانی که از امکانی ذهنی بهره ورند، و زودتر از دیگران به نیروها و ظرفیتهای درونی آدمی، و قدرت اراده‌ی او پی می‌برند… زنگهای آگاهاننده‌ی ذهن آدمی‌اند. ” (۵)
علی شریعتی، مسئولیت و رسالت روشنفکر را “در انتخاب درست ترین راه… و ایجاد و انتقال واقعیت به آگاهی جامعه می‌داند. ” (۶)
حقیقت اینجاست، که ما ایرانیان، شناخت نیم بند و ناکاملی از آخوندها داشته ایم؛ در حدی که به کم دان ترین و عقب افتاده ترین قشر جامعه، می‌گفتیم: “علما” و “آقا”!؟ از سوی دیگر، زیر فشارِ حکومت خودکامه و تکبر جنون آمیز شاه، عرصه چنان تنگ شده بود، که جامعه آماده‌ی پذیرفتن تغییر بود؛ “هر تغییری”!؟ ماجرای ما، کمی شبیه ماجرای “مار غاشیه” و جهنم، شده بود. یعنی “از ترس بدتر، به بد پناه بردن! “

نیمه‌ی دوم زندگانی ابوالحسن بنی صدر، چگونه فولاد آبدیده شد؟
“هیچ انسانی – مخصوصن (مخصوصاً) انسان خواننده و اندیشه گر، انسان متفکر و عارف – بیک حال باقی نمیماند و دائمن در تبدیل است. ” (۷)
مولانا می‌گوید:
سوختم و سوختم و سوختم تا روشِ عاشقی آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بودم، پخته شدم، سوختم
زندگی بنی صدر، پس از به کژ راهه کشیده شدن انقلاب و شکست و ناکامی، در مبارزه برای برقراری عدالت و برابری و مردمسالاری در ایران، خلاصه شده بود. نوشته‌ی حزب سوسیال دموکرات و لائیک ایران – همسازی ملی جمهوری خواهان، به بهترین وجه اندیشه و تلاش‌های بنی صدر را ترسیم می‌کند:
“پس از انقلاب در دوران ریاست جمهوری خود، علیرغم اعتقادات مذهبی، با ولایت فقیه مخالفت کرد و با بهشتی، رفسنجانی، خامنه‌ای و آیت و دیگر بنیانگذاران حزب جمهوری اسلامی در افتاد و راه آزادی و استقلال ایران را رها نکرد…. او به درستی نسبت به اشتباه خود در طرفداری از خمینی ابراز پشیمانی کرد. ” (۸)

اندیشکده آگاهی و شناخت بر این باور است که آنچه از زندگی پُر تلاطم و تلاش‌های این مبارز میهن دوست میآموزیم با دید و باور ما، همراه است.
هدف، رهائی ملت و نجات ایران است
مسئولیت، برقراری عدالت و آزادی و مردمسالاری است
راه مان، گسترش دانش و بینش می‌باشد، زیرا
آگاهی، کلید رهائی است.

امیرحسین لادن
ahladan@outlook. com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) سایت خبری تحلیلی زیتون (۲) بی بی سی (۳) خاطرات کیانوری (۴) ولایت فقیه
(۵) انسان در شعر معاصر (۶) رسالت روشنفکر برای ساختن جامعه (۷) نقشی از حافظ

(۸) بیانیه حزب سوسیال دموکرات و لائیک ایران

Facebook Comments
نظرات
  1. کوروش ر از جنوب شهر تهران
    15 اکتبر, 2021
    پاسخ

    با سلام و تسلیت اما ایشون، آقای ابوالحسن بنی صدر به هیچ وجه بزرگمرد ایران نبود! اگر بود اصلا نیازی نبود که گفته شود. همین که شماها هر جا بتوانید او را بزرگمرد می نامید نشان از بیجا بودن این ادعاست. آقای بنی صدر اصلا شجاعت و شهامت اینرا نداشت که از اسلامش و تشیعش و قرآنش انتقاد کند چه برسد به اینکه از پس این همه جنات این همه کشتار، این همه خیانت این همه غارت و…از آن تبرا جوید. این بدبختی بزرگ تمامی کشورهائی ست که به زور تجاوز و شسمشیر مسلمان شده اند. حتنما این سایت این نظر را منتشر نخواهد کرد. اما بداند که اتفاقا در این مواقع باید محکم گفت که بدبختی بزرگ ایران اسلام و روحانیت هست و است! اما در انقلاب ۵۷ این فوکل کرواتی و یقه سفیدها بودند که پل پیروزی روحانیون و مداحان شدند و بنی صدر البته یکی از پایه های این پل بود. حالا بیخود و بیجهت به جای اینکه ورثه اش سکوت کنند و بگذارند در این دیگ تعفن بسته باشد هی آنرا باز می کنند و به هم می زنند. اینکه پس زمینه اعلامیه با عکس بنی صدر و سبزو سفید و سرخ و بدون شیروخورشید نوشته اند:
    « استقلال آزادی مردم سالاری»
    این دروغ محض است. بنی صدر و همراهان و همفکرانش «جمهوری اسلامی» می خواهند. چرا که بنی صدر هرگز از اسلام و جمهوری اسلامی قطع ناف نکرد. او به قرآن و اهل بیت و قرآن وفادار بود به شمشیر کشی چون علکی و کودک نوازی چون محمد وفادار بود. آدمی به نام حنیف یزدانی نوشته که بنی صدر به آیت الله منتظری بسیار نزدیک بود. کسی نوشته بود که او درست ننوشته اما چرا، او درست نوشته و اما بروید سخنان منتظری را در دقیقه ۱۵ به بعد این ویدیو ببینید.
    الته که همه ی این ویدیو درست و راست است.
    بنی صدر خودش هزار بار گفته که انقلاب اسلامی و یا بهتر بگوئیم حکومت اسلامی در هجرت است. و اصولا اینکه همراهانش گفته اند که جسدش را به امانت در آرلامستان کاخ ورسای دفن می کنند و قرار است پس از هجرت انقلاب اسلامی او را به اسلام آباد ایران ببرند خودش بسیار پر معنی ست. اگر ایشون از اسلامیاتش دست برداشته بود. اگر لائیسیته را در فرانسه آموخته بود. اگر فهمیده بود که چرا حتا یک کشور اسلامی نیست که برود پناهنده اش بشود بی آنکه سرش بریده شود، بی آنکه بهش خیانت شود و…اگر فهمیده بود چرا نمی تواند حتا به عنوان مسلمان برود به مکه زادگاه اسلام و قبله مسلمین جهان و یا کربلا و نجف و اسلام آباد پاکستان و…پناهنده شود، آن وقت میشد گفت که از این دین حنیف بریده. اما چنین نکرد و چنین نشد. بنی صدر و همفکرانش یکی از فرقه های بانی این وضع موجود هستند. من بیش و پیش از اینکه سوگوار مرگ او باشم سوگوار این هستم که در این بیش از ۷۰ سال در اروپا و خصوصا فرالنسه ماندن این آقا از لائیسیته فرانسه هیچ نیاموخت هیچ! و من تقاضا می کنم که این سایت نظر مرا منتشر کند و اگر کرد حتما خوانندگان این ویدیوی منتظری را ببینند تا بفهمند که نه تنها آن حنیف یزدانی بلکه تمامی اصلاحطلبان در مورد آیت الله حاج حسینعلی منتظری دروع شاخدار میگویند. نگاه کنید که منتظری میگوید باید مخالفین را قتل عام کرد و او امام علی را مصدر عدل و عدالت و نجابت میداند که باید از او پیروی کرد. این علی مظهر عدالت چهار هز ار نماز شب خوان و قرآن خوان را که تسلیم شده اند و اسیرند را شخصا در نهروان گردن می زند، یعنی سرمی برد. در تاریخ بشر چنین اعجوبه ی خونخواری غیر از علی وجود ندارد. و حالا ببینید همان نهروانی ها با شیعیان که پیروان علی هستند در قندوز و کابل و هر کجا بتوانند همان می کنند که علی با پدرانشان کرده. این دین، دینٍ ضد بشر و ضد حیات است و شیعه و سنی هم ندارد. همشان هم دارندگان دیگردینها یهودی و مسیحی و بهائی و بودائی و… را می کشند و هم همدیگر را میکشند. آقایان صاحب این سایت نگوئید الان وقت این حرفها نیست. اتفاقا الان وقتش است. در سرانجام کار، هم بنی صدر و بازرگان و یزدی و جبهه ملی و ملی مذهبی و توده ایها ما را دادند بدست ملا مداح و آیت الله و خودشان رفتند به کشور بیدینان پناهنده شدند و نه حتا به یک کشور مسلمان چرا که اسلام و آزادگی و شرافت و انسانی و حق و حقوق و آزادی در تضاد فطری و ماهوی ست. اگر نیست بگوئید در کجاست… . و البته بازهم تسلیت به آمید اینکه ما ایرانیان راه راست و رستگاری را دریابیم.

    آنچه به من ساکن جنوب شهر تهران مربوط میشود میگویم زنده باد کفر و بیدینی.

  2. بهرام نام مستعار از تهران
    20 اکتبر, 2021
    پاسخ

    با درود بر خوانندگان دو مطلب را که من شخصا به آقای ابوالحسن بنی صدر گفتم را در اینجا تکرار می کنم. یکم اینکه آقای بنی صدر هرگز هرگز دکترای اقتصاد از دانشگاه سربون نگرفته. بروید بررسی کنید. او شاید لیسانس یا فوق لیسانس گرفته بود آگر لیسانس گرفته بود، او برای فوق لیسانس همان چیزی که در فرانسه به آن DEA میگفتند نام نویسی کرده بود و اگر فوق لیسانس گرفته بود برای دکتر که خب انقلاب شد. در هر حال یا نامش را برای فوق لیسانس نوشته بود یا برای دکترا که انقلاب شد. و البته او هرگز خودش خودش را دکتر نمی دانست، اما از اینکه به او دکتر بگویند بسیار خوشحال بود. بدبختانه اگر در میان بازاریها و ملاها و مداحان و طلاب «حاج آقا» و «حاج خانم» بودن ریشه دار یا الکی مد است، در میان دیگران «خانم دکتر» و « آقای مهندس» و «آقای دکتر» ریشه دار یا الکی هم بسیار مد است. و اما بدبختی ایران و ایرانی در این است که روشنفکرانش هم تا مغز استخوانشان مذهبی و شیعی هستند. این آقای بنی صدر چنان در این ۶۰ و ۷۰ سالی که در فرانسه زندگی کرده بود در اسلام و اسلامیاتش غرق بود که هرگز نتوانست لائیسیته فرانسه این دستاورد بزرگ عالم را و عصر روشنائی فرانسه و ولتر و دیدرو و روسو و…را درک کند. تا جائی که دخترش خانم فیروزه بنی صدر در عزا و رسای او سرسپردگیش را به امام حسین برخ کشیده. در صورتیکه تسلط اسلام بر ایران با کشتار حیرت انگیز ایرانیان و تجاوز سیستماتیک همراه بوده، بروید سخنان یک طالب افغانستانی را و یک حجت الاسلام ایرانی یعنی آقای قرائتی را در مورد مجوز تجاوز به اسیر غیر مسلمان بخوانید. این واقعا دردآور است که تازه آقای ابوالحسن بنی صدر«انقلاب اسلامی»ش در هجرت بود و میخواست با هجرتی دیگر یک حکومت اسلامی دوم را به ما هدیه کند. بدبختانه گروه های چپ همانند ملی ها و ملی مذهبی بار و بنه و توشه فرهنگی و علمی لازم را ندارند و دردٍ این دانستن را هم ندارند تا بروندبخوانند و ببینند این دستاوردهای عظیمی که بشر دارد از کجا آمده است. در یک کلام باید گفت که انقلاب ایران که به حق نوعی شورش کور بود منطقه و جهان را به آشوب کشید. ابدا بیراهه نیست اگر بگوئیم که روشن کردن چراغ راه «برخورد تمدنها»ی هانتیگتون را انقلاب اسلامی ایران زد. و البته بیخود نیست که تمامی حملات تروریستی از بیروت گرفته تا ۱۱ سپتامبر و حملات مادرید و لندن و پاریس و نیس و آمریکای لاتین و سربریدنها و قصابی های مسلمانان در اروپا و آمریکا همه و همه از پس ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ اتفاق افتاده و حالا تازه اول کار است، منتظر خبرهای هر روزه باشید. اینرا آیت الله های ایران ملاها و مداحان کلیدش را با نام تشیع زدند و نخست مردم ناآگاه و مومن ایران و سپس شیعیان را در هر کجای منطقه و جهان بودند را «بیداری اسلامی » بخشیدند و اهالی تسنن هم از روی چشم و همچشمی و رقابت خوابزده شدند و اینچنین شد که دارد میشود. آقای ابوالحسن بنی صدر حتما نماد بخشی از شکست اندیشه ی راهنما در ایران است. کسی که دهه ها در پاریس و حومه اش زندگی کرد اما هرگز نفوذ اندیشه راهنمای بشری را در ذهن هرمتیک و بسته اش راه نداد. برای همین بنی صدر به خودی خود یک شکست بود. شکستی هم برای خودش و هم برای ما. چرا که او شاید میتوانست با بیرون آمدن از پیله ای که با اسلامیات و تشیعجات دور خودش تنیده بود یک حرک مهمی را یجاد کند، وپ در پاریس مرکز اصلاعات آنهمه ایرانی را بدور یک تشکل ملی میهنی جذب کند. اما زبانش و اندیشه الکن بود. او آنقدر مغرور این پیله و مغرور خویش بود که هیچ روزنه ای را برای ورود نور مدرنیته در اتاق تاریکش ایجاد نکرد. در عین حال خیال می کرد که نبظ سیاست ایران جهان در رگهای اوست که جریان دارد. اینرا من یکبار در جلسه ای با احترام و البته با جسارت به او گفتم و او بسیار از من آزرده شد در پایان از او معذرت خواستم. با اینحال من به صداقت او بسیار احتر ام میگذارم صداقتی که زمینی بود که بر رویش ساختمانی بر اساس اندیشه راهنمای مدرنیته ساخته نشده بود… به نظر من او هرگز اولین رئیس جمهوری ایران نبود. او رئیس همان اداره ای بود که خاتمی که طرفدارانش بسیار هم بیشتر از او بودند آنرا «آبدارچی» می نامید. به امید دانشتن اولین رئیس جمهوری ایران. اینرا بنی صدر با انقلاب اسلامیش در هجرت امضاء و تصدیق می کند. و هم تسلیت به فرزندانش بسیار دوستانه از تهران

  3. میم میم از قم
    20 اکتبر, 2021
    پاسخ

    ابوالحسن بنی صدر، نخستین رئیس جمهور ایران، درگذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ایشون اصلا رئیس جمهور نبود. پلکان آخوندیسم بود. بروید عکس کریه پدر عمامه سیاهش را ببیند تا بفهمید که تازه این آقا به سید بودنش هم افتخار می کرده.
    این عنوان شما اصلا درست نیست. اولین رئیس متوهم حکومت اسلامی درگذشت، درست است. اصلا بنی صدر رئیس جمهور ایران نبود که نخستینش باشد. اینرا در و دیوار شهادت می دهند. در ضمن من دست نویسنده نظر آقای بهرام مستعار را میبوسم.

ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما