اجتماعی

مهاجران آزادی

10 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=124

لینک کوتاه

همه چیز را می‌دانستم، این که ممکن است حبس و شکنجه در پی داشته باشد. این که شوخی نیست. این که جوانم. اما خون خودم را رنگین‌تر از دیگرانی که قدم در راه دفاع از حقوق بشرو انسان ها  گذاشته بودند نمی‌دیدم. همواره معتقد بودم همه باید حداقل تا جایی که مربوط به حقوق خودشان است بجنگند و دفاع کنند. هر چند برای خودم مرزی ندیدم. به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم تبعید بود. کوچ از سرزمین مادری ام پیش از این‌ها به مادرم  گفته بودم می‌خواهم بروم، نمی‌خواهم بی‌سواد باشم، می‌روم درس می‌خوانم و برمی‌گردم. خودم هم می‌دانستم اهل رفتن نیستم اما حرفش را که می‌شد زد. مادرم می‌گفت نه…بدون شما نمی‌توانم…نمی‌توانم دوری را تاب بیاورم. اوضاع که به هم ریخت، بعد از بازداشت اعضای کمیته‌ی گزارشگران و تهدید به مرگ من و حسام میثاقی  و نوید خانجانی  مجبور به زندگی مخفی شدم . مادر  یک روز آمد و گفت برو…سپهر برو، اینجا نمان ، برو. آن‌جا بود که فهمیدم دیگر کار از کار گذشته است.و تهدید ها و سختی های تصور من در بند دیگر برایش تاب و توانی  نگذاشته است

به دلیل اعتقادم به دیانت بهایی بارها طعم تلخ تبعیض را چشیده بودم. به دلیل اعتقادم به دیانت بهایی بارها طعم تلخ تبعیض را چشیده بودم، حسرت دیدن کارنامه‌ی کنکور بر دلم ماند و از ورود به دانشگاه محروم شدم، البته وضعیتم بهتر از دوستانم بود که بعد از دو یا سه ترم و با وجود نمرات خوب، اخراج می‌شدند. همیشه ترسی در وجودمان بود که سرشار از تهدیدها بود. با خودم فکر می‌کردم آنها که در زندانند و یا گاه و بی گاه کشته می شوند گناهشان چیست؟ تنها باور به دیانتی دیگر ؟

همه چیز را می‌دانستم، این که ممکن است حبس و شکنجه در پی داشته باشد. این که شوخی نیست. این که جوانم. اما خون خودم را رنگین‌تر از دیگرانی که قدم در راه دفاع از حقوق بشرو انسان ها  گذاشته بودند نمی‌دیدم. همواره معتقد بودم همه باید حداقل تا جایی که مربوط به حقوق خودشان است بجنگند و دفاع کنند. هر چند برای خودم مرزی ندیدم. به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم تبعید بود. کوچ از سرزمین مادری ام پیش از این‌ها به مادرم  گفته بودم می‌خواهم بروم، نمی‌خواهم بی‌سواد باشم، می‌روم درس می‌خوانم و برمی‌گردم. خودم هم می‌دانستم اهل رفتن نیستم اما حرفش را که می‌شد زد. مادرم می‌گفت نه…بدون شما نمی‌توانم…نمی‌توانم دوری را تاب بیاورم. اوضاع که به هم ریخت، بعد از بازداشت اعضای کمیته‌ی گزارشگران و تهدید به مرگ من و حسام میثاقی  و نوید خانجانی  مجبور به زندگی مخفی شدم . مادر  یک روز آمد و گفت برو…سپهر برو، اینجا نمان ، برو. آن‌جا بود که فهمیدم دیگر کار از کار گذشته است.و تهدید ها و سختی های تصور من در بند دیگر برایش تاب و توانی  نگذاشته است .

به دلیل اعتقادم به دیانت بهایی بارها طعم تلخ تبعیض را چشیده بودم. به دلیل اعتقادم به دیانت بهایی بارها طعم تلخ تبعیض را چشیده بودم، حسرت دیدن کارنامه‌ی کنکور بر دلم ماند و از ورود به دانشگاه محروم شدم، البته وضعیتم بهتر از دوستانم بود که بعد از دو یا سه ترم و با وجود نمرات خوب، اخراج می‌شدند. همیشه ترسی در وجودمان بود که سرشار از تهدیدها بود. با خودم فکر می‌کردم آنها که در زندانند و یا گاه و بی گاه کشته می شوند گناهشان چیست؟ تنها باور به دیانتی دیگر ؟

دوستان و فامیل بهایی‌ام را دیده بودم که قصد هجرت می‌کنند و می‌روندآن ترمینال لعنتی که همیشه محل خداحافظی با عزیزانم بود را از یاد نمی‌برم، آن اشک‌ها که با یکدیگر و برای یکدیگر می‌ریختیم، از خودم می‌پرسیدم، آخر چرا؟ چرا نباید شرایط تحصیل و کار همین‌جا مهیا باشد؟ چرا باید در این عمر که به آنی تمام می‌شود رنج دوری را به جان بخرند…و خداحافظی برایم دردناک‌ترین بود و عجیب که سرنوشتم شد.

با شروع دور جدیدی از تهدیدات مجبور به تصمیمی شدم که بسیار ساده بود، زیرا هنگامی که یک گزینه داشته باشی، باید همان را انتخاب کنی و تنها گزینه‌ی باقی مانده رفتن بود. زیرا گاهی تنها خودت نیستی که آسیب می‌بینی گاهی برای حفظ بقیه باید بروی، برای ادامه دادننمی‌توانستم. با خودم که رودربایسی ندارم. باید از هفت‌خوان می‌گذشتم و به هیچ کدام فکر نمی‌کردم. می‌خواستم آوار رفتن یک دفعه برسرم خراب شود، شاید بتوانم تابش بیارم. با حسام و نوید همراه بودم، تنها دل‌خوشی‌ام این بود که بهترین دوستانم همراهم هستند. لحظه‌ی آخر نوید پشیمان شد. تصمیم گرفت بماند،  اما من و حسام رفتیم.

از لحظه‌ی تصمیم که نه، از لحظه‌ای که فکر رفتن به عنوان راه آخر به ذهنمان خطور کرد تا لحظه‌ی رفتن ۳ روز بیشتر نشد. از طریق یکی از آشنایان که تازه فرزندش را راهی ترکیه کرده بود با قاچاقچی ارتباط گرفتیم، پدرم شرایط و هزینه را پرسید یک میلیون و دویست هزار تومان باید می دادیم تا از مرز بگذریم .قرار شد بدون هیچ ساک و وسیله‌ای روز جمعه تبریز باشیم. برادر و مادر و پدرم شب و روز آخر را با من بودند. نمی‌توانم به یاد آن شب بیافتم و چشمان را تار نبینم. شب سختی بود، مخصوصا که من آن بودم که باید دلداری می‌داد. آن که به دروغ می‌گفت برخواهم گشت. آن که باید بی‌صدا گریه می‌کرد تا مبادا کسی فکر کند شکسته است. هنوز نمی‌دانم برای کداممان سخت‌تر است. من که آمدم یا آن‌ها که ماندند. من که به مکان‌های نادیده پرتاب شدم یا آنان که به بی من بودن محکوم شده‌اند.

آن شب برف می‌بارید و من با اتوبوس و به همراه پدرم به طرف تبریز راه افتادیم، صبح با حسام قرار داشتیم. یکدیگر را یافتیم از پدرم خداحافظی کردم و به سمت سرنوشت مبهم خود راه افتادم. تا شب، با ماشین، در راه‌های کوهستانی و پربرف رفتیم، هوا بسیار سرد بود، دلهره‌ی بازداشت هم‌چنان وجود داشت. ماشین بارها در برف گیر کرد . چندباری ماشین عوض کردیم. صدای زوزه‌ی سگ‌ها و گرگ‌ها  قطع نمی‌شد. ماشین از مسیرهایی عبور می‌کرد که به سختی می‌شد نام جاده بر آن نهاد. بالاخره به دهکده‌ی مرزی رسیدیم. باید شب را آن‌جا سر می‌کردیم. از حسام پرسیدم، قسمت سختش تمام شد؟ و فکر می‌کردیم  تمام شده است.

آن شب با دو پتو و کاپشن تا صبح به معنای واقعی کلمه لرزیدیم. صبح ساعت ۸ صبح بیدار شدیم، چای خوردیم و راه افتادیم با ماشین به جایی میان دو کو‌ه رفتیم، آن‌جا دو نفر با دو اسب منتظرمان بودند. با آن‌ها از قسمتی از کوه گذشتیم به جایی رسیدیم که مرز را با سیم خاردار جدا کرده بودند، یک قسمت از آن بریده شده بود، از همان‌جا گذشتیم و مرز را رد کردیم. باید به دو نفر دیگر تحویل داده می‌شدیم. این بار دیگر جمله‌ام پرسشی نبود. به حسام گفتم، قسمت سختش تمام شد. تایید کرد و گفت دیگر چیزی نمانده است.

دو نفر با چهار اسب که قاچاق گازوییل می‌کردند، منتظرمان بودند. هوا به شدت سرد بود و حالا برف هم گرفته بود. دوستان جدیدمان تنها کلماتی که از زبان فارسی بلد بودند محکم و خطر بود. زین فلزی اسبی‌هایی که روی آن سوار بودیم بدون اغراق می‌توانست به عنوان وسیله‌ی شکنجه مورد استفاده قرار گیرد. از میان دره‌ها و کوه‌های پر برف گذشتیم. گاهی عمق برف چنان بود  که بدن اسب درون برف فرو می‌رفت و باید با جهش‌های بلند از آن در می‌امد. تمام مدت پاهایمان در برف کشیده می‌شد، از روی رودخانه‌های یخی می‌گذشتیم، اسب‌ها لیز می‌خوردند…آن‌جا بود که فهمیدم معنای تا آخرین رمق رفتن و تا آخرین توان تلاش کردن چیست. بالاخره رسیدم…نه به این آسانی که گفتم…این بار گفتم سختی‌اش تمام شد، هر چند می‌دانستم تمام که نشده است هیچ، تازه شروع شده  است .حالا باید تبعید را تجربه می‌کردم…باید خارج از میدان به مبارزه ادامه می‌دادم، بعدها با شنیدن سرنوشت دیگر تبعیدی‌ها دریافتم که کم یا زیاد، همه این سختی‌ها را از سر گذرانده‌اند و ما تنها نیستیم.

یک ماه از آن روز گذشت، شبی که مثل تمام شب‌های دیگر بود، نوید پیام  داد‌ »سپهر، ریختن خونمون» و می‌خندید…و بعد از دو ساعت خبر بازداشتش آمد و آن‌چنان بر سرم خراب شد که با سختی راه برابری می‌کرد،  بازداشت نوید برایم سخت است اما می‌دانم او مردانه می‌ایستد و همین مرا آرام می‌کند.

فردای آن روز در اصفهان منزل من و حسام نیز مورد تفتیش ماموران قرار گرفته بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید خانواده‌ام بود و این که نکند برادرم را شبیه گروگان برده باشند. ۷ صبح و به اسم مامور مخابرات به منزلمان آمده بودند، ۴ مامور، همه‌ی خانه را دیده بودند و اتاق من را جزء به جزء گشته بودند، کتاب، کامپیوتر، سی‌دی و مودم کامپیوترمان را برده بودند. همان روز به کارگاه پدرم  هم رفته‌و سراغ مرا گرفته بودند به این بهانه که «سپهر همکلاسیمه، دلم براش تنگ شده، خبری ازش نداری؟».  بعد به منزل حسام رفته بودند، اقدامات مشابهی انجام داده بودند و به مادرش گفته بودند که آن‌ها را در ترکیه گرفتیم…و البته ما که با این قصه‌ها غریبه نبودیم.

آن‌چه در دلایل این کوچ اجباری شاید بسیار مهم باشد، ادامه دادن است، ادامه دادن راهی که دوستانمان گاه در زندان و گاه در تعقیب دنبال می‌کنند. با فرا با همان کاری که کوهیار‌ها، شیواها و نوید‌ها انجام می‌دادند و می‌دهند را باید ادامه داد. این‌جا با امنیت نسبی که وجود دارد باید بیشتر و جدی‌تر موارد نقض حقوق بشر را گزارش داد. این‌جا روزها فرقی با هم ندارند، تنها تفاوتشان بارانی یا آفتابی بودن هواست. دور از تمام بیست سال دلبستگی‌هایم باید آن‌قدر خودم را مشغول کنم تا هر لحظه به یاد از دست رفته‌هایم نباشم. به یاد ریشه‌ای که از خاک جدا شد…تحصیل حداقلی‌ترین کاری است که برای آینده‌ام در نظر دارم. باید از دشواری‌ها فرصت ساخت، نمی‌خواهم تنها مرثیه‌سرایی کنم.

هر چند بعضی اوقات آن که خود را دشمن ما می‌داند، فکر می کند با کوچاندن ما بازی را به نفع خود به پایان برده است اما باید ثابت کرد که این‌طور نیست، این طرف، کیلومتر‌ها دورتر از سرزمین مادری، من کاری به جز تلاش برای حصول آزادی در آن دیار ندارم.

سپهر عاطفی _ گزار

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما