امروز جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸

ساعت ۱۷:۱۵

 
سیاست

چه کسی میکوشد نهضت مردم ایران را متوقف سازد؟

9 سال گذشته

مشاهده تصویر

اشتراک گذاری

https://rangin-kaman.net/?p=85

لینک کوتاه

با گذشت بیش از چند ماه از شروع اعتراضات اخیر در ایران برای همه روشن شده که جریان جدی تر از آن است که به این زودی ها ختم شود و شکافی هم که در نظام افتاده ترمیم پذیر نیست. اما در عین حال نوعی کندی در کار پیدا شده، یا به عبارت دقیق تر نوعی درجا زدن. چون حرکت موجود است ولی پیشرفتی در کار نیست. تنور مخالفت با عیان کردن جنایات رژیم و خواست مجازات آنهاست که گرم مانده است و احیاناً با حمله به احمدی نژاد که البته هر دو بجاست ولی برنامهٌ عمل نیست و نمیتواند هدف نهایی هم باشد.

به تصور من مشکل از موقعیت عملیاتی نهضت مخالفت (در برابر نظام و در قبال دولت های خارجی که به نوبهٌ خود در دعوا وارد شده اند) برنمی خیزد و ریشه اش را باید در جایی  جستجو کرد که دور به نظر میاید ولی دور نیست، بنیادی است: نداشتن دیدگاه نظری درست برای تحلیل تاریخی جریان و به تبع ناتوانی در طرح استراتژی مناسب برای راهبرد آن. مشکل در درجهٌ اول فکری است ولی فقط وجه نظری کار را در بر نمی گیرد بلکه وجهی عملی آنرا هم شامل می گردد.

 

 

 

با گذشت بیش از سه ماه از شروع اعتراضات اخیر در ایران برای همه روشن شده که جریان جدی تر از آن است که به این زودی ها ختم شود و شکافی هم که در نظام افتاده ترمیم پذیر نیست. اما در عین حال نوعی کندی در کار پیدا شده، یا به عبارت دقیق تر نوعی درجا زدن. چون حرکت موجود است ولی پیشرفتی در کار نیست. تنور مخالفت با عیان کردن جنایات رژیم و خواست مجازات آنهاست که گرم مانده است و احیاناً با حمله به احمدی نژاد که البته هر دو بجاست ولی برنامهٌ عمل نیست و نمیتواند هدف نهایی هم باشد.

 

به تصور من مشکل از موقعیت عملیاتی نهضت مخالفت (در برابر نظام و در قبال دولت های خارجی که به نوبهٌ خود در دعوا وارد شده اند) برنمی خیزد و ریشه اش را باید در جایی  جستجو کرد که دور به نظر میاید ولی دور نیست، بنیادی است: نداشتن دیدگاه نظری درست برای تحلیل تاریخی جریان و به تبع ناتوانی در طرح استراتژی مناسب برای راهبرد آن. مشکل در درجهٌ اول فکری است ولی فقط وجه نظری کار را در بر نمی گیرد بلکه وجهی عملی آنرا هم شامل می گردد.

نکته در این است که اکثر گروه ها و فعالان سیاسی، در عین فراوانی انتشارات، تحلیل روشنی از جریان ندارند وبا همان ابزار ذهنی کهنه ای که مدت هاست به آن خو گرفته اند به زیر و رو کردن وقایع مشغول شده اند و هنوز از این اسباب از کارافتاده دل نمی کنند. راهنمایی های عملی شان هم تابع تحلیلشان است و بسا اوقات بی عاقبت.

 

قبل از رفتن سر اصل مطلب از فرصت استفاده کنم و یادآوری کوچکی بکنم. گاه صحبت کردن از تئوری در باب مسائل اجتماعی واکنش هایی توأم به تنگ حوصلگی ایجاد می کند. بسیاری این قبیل مباحث را خسته کننده و بی ثمر می شمرند، چیزی از ردیف بحث  و جدل هایی که فرضاً طی انقلاب بین گروه های مختلف در می گرفت و راهی به جایی هم نمی برد: مغشوش، بی ارتباط با واقعیت و در نهایت تلف کنندهٌ وقت در شرایطی که جریان حوادث سیر خود را طی می کند و به نظریات مورد بحث نه ارتباطی دارد و نه حتی اعتنایی. افرادی که حوصلهٌ این قبیل مباحث را ندارند تصور می کنند که همهٌ این ها حرف است و عمل چیز دیگری است، تئوری فقط دست و پا گیر است و اگر کسی اهل عمل باشد، یعنی قصد و همت آنرا داشته باشد، بهتر است از پرداختن بدان بپرهیزد.

 

این تصور خطاست. عمل درست تابع شناخت درست است و شناخت درست هم به طور دیمی و فقط با نگاه به آنچه که جلو چشم ما جریان دارد حاصل نمیگردد. درست فهمیدن و درست عمل کردن به هم وابسته است و تاریخ صحنهٌ قرعه کشی نیست که بتوان بی خیال هر کاری کرد وسر انجام نیک را به بخت موافق محول نمود. تئوری هم فقط مال گپ زدن آدمهای بیکار نیست. آنهایی که ندارند و فکر میکنند نداشتن تئوری برایشان امتیاز است و فکرشان را «خارج از چارچوبهای جزمی» آزادتر میگذارد دقت ندارند که آنچه آزادی تصورش میکنند فقط بی انضباتی فکری است که تاوانش را هم در صحنهٌ نظر و هم عمل خواهند پرداخت.

 

از این مقدمه گذشته، آنچه که همهٌ ما از چند ماه پیش شاهدش هستیم پیدایش حرکت مردمی عظیمی است که از روز تأسیس جمهوری اسلامی تا به حال سابقه نداشته است. این حرکت که نطفه اش در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری اسلامی بسته شد ضربه ای به نظام اسلامی وارد آورد که از زیر بار آن کمر راست نخواهد کرد. ولی در عین حال از همان ابتدا هم روشن بود که باید برای ادامهٌ حرکت استراتژی معقولی پیدا کرد وگرنه نیرویی که به راه افتاده است، هر قدر هم وسیع باشد، در نهایت راه به جایی نخواهد برد. نمی توان این جریان را فقط با ذکر فجایع رژیم زنده نگاه داشت، حیات این جنبش مستلزم داشتن هدف روشن است.

 

حال ببینیم که گروه های سیاسی تازه دمکرات امروز چه ابزاری برای تحلیل موقعیت حاضر و عرضهٌ راهکار دارند و ما را به کجا می خواهند ببرند.

 

اسلامی ها

از اسلامی ها شروع کنیم که بخشی از آنها خواهی نخواهی جلودار حرکت شده اند. این گروه همیشه از بابت نگرش کلی به تاریخ سرگردان بوده است و تکلیف روشنی نداشته. حلاجی کل این مطلب محتاج مقاله ای جداگانه است ولی به طور خلاصه میتوان گفت که اسلامگرایان از یک طرف منتظر ظهور مهدی هستند و از طرف دیگر مدعی برقراری حکومت الله بر روی زمین، یعنی کاری که قاعدتاً بر عهدهٌ خود مهدی است! روشن است که از این دید متناقض و یاوهٌ تاریخی با معجزه هم نمی توان حرف اساسی بیرون کشید.

البته می توان این وجه کلی را نقداً کنار گذاشت و به امور محدودتری پرداخت، به برداشت آنها از تاریخ ایران و احیاناً تجربیات تاریخی خودشان. مهمترین این تجربیات مربوط است به قدرتگیری این گروه در سال پنجاه و هفت. تحلیلی که آنها از این واقعه عرضه کردند و هنوز هم مایهٌ دستشان است، این است که روحانیت که در طول تاریخ حافظ اصلی هویت و منافع مردم ایران بوده است با انقلاب مشروطیت به عقب رانده شده بود ولی بالاخره توانست در رأس نهضت انقلابی قرار بگیرد و شاه را بیرون و کشور را به راه راست هدایت کند. این از وجه نظری داستان. تجربهٌ عملی اسلامگرایان از این انقلاب هم عبارت بود از گسترش تدریجی تظاهرات جمعی تحت رهبری خمینی و به دست گیری اختیار این تظاهرات توسط خودشان که با جذب یا به حاشیه راندن باقی گروه های سیاسی همراه گردید و در نهایت با اعلام بیطرفی ارتش به موفقیت رسید.

 

نکتهٌ اصلی در این است که مدعیان اصلاح طلب رهبری اعتراضات اخیر غیر از همین حرفهایی که خلاصه شد چیزی (چه نظری و چه عملی) در چنته ندارند تا بتوانند به راه جدیدی بروند. برای همین هم هست که هر جا موفق به سازماندهی و عرضهٌ شعار شدند از انقلاب اسلامی گرته برداشتند و این را هم به سرعت روشن کردند که اصلاً قرار نیست از چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی جلوتر بروند. در حالت فعلی روش و افکار آنها فقط در جهت محدود کردن جنبش و توقف آن سیر می کند و هیچگاه هم نخواهد توانست از این حد فراتر برود. برای آنها ختم تاریخ همین پروژهٌ حکومت اسلامی است، بعد از این قرار نیست اصلاً اتفاق عمده ای بیافتد تا طرحش را بریزند یا به طرفش بروند. فکر و عمل آنها به آخر خط رسیده است و هر طرحی هم که بیاندازند نقش و نگاری است بر در و دیوار این بن بست. اگر دائم هشدار میدهند که نباید از زیر عبای اسلام بیرون رفت برای این است که می خواهند اختیار کار در دست خودشان بماند.

 

سلطنت طلبان

سلطنت طلبان نیز در این دعوا مدعی هستند و فراوان اظهار نظر و موضعگیری می کنند. نگاهی هم به وضع آنها بکنیم.

نکتهٌ اصلی در این است که هواداران حکومت اتوریتر پهلوی هیچگاه از خود حرفی در باب تاریخ نداشته اند، از بابت دید تاریخی از همهٌ گروه های سیاسی ایران بینواترند و در حقیقت انگل لیبرال هایی هستند که بینش مبتنی بر ترقی و تجدد را به ایران آوردند و جنبش مشروطیت را شکل دادند. کار طرفداران حکومت پهلوی بیش از این نبوده که فکر ترقی را آزادی زدایی کنند تا بشود به کار تأیید استبدادش گرفت. آنها در عوض این آزادی که معنایش جز حق تصمیم گیری ملت نیست نقش شاه را برجسته کرده اند تا با الهام گیری از نظام قبل از مشروطیت (و نه با تجدید آن) یک دستگاه سیاسی اتوریتر برپا کنند. خلاصه اینکه بینش تاریخی آنها برداشتی ابتر و از ریخت افتاده از بینش لیبرال است و طبعاً به این دلیل که آزادی در آن جا ندارد تجربهٌ انقلاب مشروطیت را هم شامل نمی گردد. برنامهٌ سیاسی آنها هم مدرن کردن بوده است به همان ترتیبی که انجام دادند و سالهاست تبلیغش را می کنند ولی مشکلشان هم این است که از بابت سد و راه ساختن و این قبیل جلوه های تجدد جمهوری اسلامی از آنها پیش افتاده و تا حد فن آوری اتمی هم جلو رفته و خلاصه سرمایه ای را که مدعی مالکیت انحصاری آن بودند  خواهی نخواهی از چنگشان بیرون کشیده است.

 

حال برویم بر سر عمل.  تجربهٌ قدرتگیری آنها جز تجربهٌ کودتایی نیست. یعنی اینکه فرد قدرتمندی با تکیه به نیروی نظامی سررشتهٌ کار را در دست بگیرد و مملکت را به آنجایی ببرد که باید . تا آنجایی که به حرکت های مردمی مربوط می شود تمامی تجربهٌ تاریخی طرفداران حکومت پهلوی به مخالفت و سرکوب آنها محدود می گردد. گفتارشان راجع به انقلاب پنجاه و هفت را میشناسیم یا آنرا حاصل جنون جمعی قلمداد می کنند یا توطئهٌ خارجی و یا هر دو و به هر صورت برای آن در هیچ مرحله اش اعتباری و مشروعیتی قائل نیستند، انقلاب مشروطیت هم اصلاً به آنها مربوط نیست چون هنوز به دنیا نیامده بودند و نهضت ملی هم که تکلیفش روشن است. در این شرایط عجبی نیست اگر در برابر حرکت اعتراضی و وسیع مردمی دچار آشفتگی فکری بشوند. این نوع حرکت در شیوهٌ اندیشه و فرهنگ سیاسی آنها جایی ندارد، بخصوص که می ترسند نتیجه اش از هدفی که در حقیقت تنها سرمایهٌ سیاسی آنهاست و عبارت است از بازگشت سلطنت، دورشان سازد. البته رواج سریع و پرمعنای شعار «جمهوری ایرانی» نشان می دهد که حق هم دارند نگران باشند.

 

چپگرایان

گروه اخیر از بابت بینش تاریخی و ایدئولوژی تکلیف روشن تری دارد ولی مشکلش در این است که به همان نسبت که این دو روشن و دقیق است با دمکراسی هم بیگانه است. دید تاریخی گروه اخیر همان ترقی خواهی عصر روشنگری است که مانند لیبرال ها و پس از لیبرال ها وارث آن شده اند. ایدئولوژی شان هم که برای همه آشناست عبارت است از رفتن به سوی جامعهٌ بی طبقه به زعامت طبقهٌ کارگر یا جایگزین عملی آن که همان حزب پیشگام لنینی است. به هر صورت داستان داستان خروج از جامعه و دمکراسی بورژوآیی است.

 

متأسفانه بخش قابل توجهی از چپگرایانی که مدعی دمکراسی شده اند بیشتر با رقیق کردن این ایدئولوژی است که به دمکراسی نزدیک شده اند تا با تغییرش. می بینیم که این گروه حتی هنگام صحبت از دمکراسی اکثراً از همان مقولات تحلیلی استفاده می کند که تا چندی پیش برای کوبیدن این نظام و ارائهٌ راهی غیر از آن و ورای آن مورد استفاده قرار میداد. با این نوع وصله پینهٌ تئوریک که گاه فقط چاشنی حقوق بشر به آن اضافه شده است، می توان مقاله نوشت ولی چاره جویی نمی توان کرد. این قبیل مقولات نه میتواند به کار درک معنای جنبش اخیر مردم ایران بیاید و نه آنرا به جایی که باید راهنمایی نماید. دید مارکسیستی، چه رقیق و چه غلیظ، اصولاً با دمکراسی ارتباطی ندارد و اگر هم ادعای آزادیخواهی میکند به آزادی به آن معنایی که ما میشناسیم و طالبیم ربطی ندارد. از این دید دمکراسی اصولاً یکی از مراحل تاریخ است که دورانش سر آمده و باید جا به نظام سیاسی و اجتماعی دیگری بدهد. خلاصه اینکه اصلاً برنامه برنامهٌ دیگری است.

اگر میبینیم که چپگرایان دائم ابراز نگرانی میکنند که پس طبقهٌ کارگر چه شد یا درخواستهای اقتصادی کجاست یا چرا طبقهٌ متوسط میداندار شده است و… به این دلیل است که آنچه واقع شده با بینش تاریخی و سیاسی شان مطلقاً هماهنگی ندارد. از این دیدگاه دورهٌ انقلاب های لیبرال بورژوآیی که نمونه اش انقلاب مشروطیت بود، سرآمده، اگر انقلاب در کار است که باید به دست طبقهٌ کارگر انجام شود و اگر هم پای کس دیگری در میان است که لابد انقلاب نیست. این گروه از نظر فکری هنوز در همان موقعیتی قرار دارد که کمونیست های اروپای شرقی به هنگام سقوط کمونیسم قرار داشتند. موقعیت موجود تاریخی در تئوریشان قابل هضم نیست و حتی اگر در عمل هم اتفاقاتی بیافتد که به نظر اجتناب ناپذیر یا گاه مطلوب بیاید از بابت تئوریک تکلیف قضایا روشن نیست و معلوم نیست که باید در برابرش چگونه موضع گرفت.

از بابت عملی هم سرمایهٌ چپگرایان چندان به کار نمیاید مگر در باب بسیج کردن و به اصطلاح کار سازمانی و تبلیغات. ولی تجربهٌ استراتژیک گروه اخیر، بر خلاف تصور رایج، بسیار تنک است. دلیل بنیادی این بی برگی هم روشن است، سخنان مارکس برنامهٌ استراتژیک نیست، تحلیل تاریخی و اجتماعی است و دورنمایی از تحول آیندهٌ تاریخ بشر. آنجایی هم که قرار شده این حرفها به اجرا گذاشته شود استراتژی از دل طبقهٌ کارگر نجوشیده است بلکه از دیگری بوده که ترتیباتی فراهم آورده تا قدرت به دست کمونیستها بیافتد تا به اسم این طبقه اعمالش کنند. در این میان چپگرایان ایرانی هیچگاه از خود استراتژی طرح نکرده اند و از الگوهای موجود پیروی نموده اند که نه فقط هیچکدامشان راه به دمکراسی نمی برده است، بلکه در موقعیت تاریخی و اجتماعی ایران از اصل کارساز هم نبوده است.

امروز که گروه های متعدد شهری و بخصوص طبقهٌ متوسط به میدان آمده اند دو راه بیشتر پیش پای رفقا نیست یا پیوستن به این حرکت و رفتن به دنبال دمکراسی یا نشستن به انتظار گودو. دودلی ها و نگرانی هایی که می بینیم از این است.

 

خلاصه

صریح بگویم خلاصه عاقبت ما این شده است که با سه گروه طرف هستیم که همه مدعیند که می خواهند جنبش مردم به جلو برود و پیروز شود اما از آنجا که می بینند به راه دلخواه آنها نمی رود، ترجیح می دهند نقداً توقف کند تا بلکه فرصت تصحیح خط سیر آن فراهم شود. نشسته اند و در مقام راهنمایی و تشویق دائم حرف هایی می زنند که در آن رهنمودی نیست و اگر تشویق هست از بن گوش است نه از ته دل.

مشکل هر سه گروه در این جاست که خلاف این حکایت آزادیخواهی نمی توانند حرفی بزنند ولی بالاخره نمی توانند ساکت هم بنشینند و باید چیزی بگویند. پس باید از همین قبیل توصیه ها صادر کنند که می شنویم و می خوانیم: اولی می گوید که چارچوب کار باید صرفاً اسلامی باشد، یعنی تا آن مرزی که پشت سرتان قرار گرفته بتازید که یک وقت سر از دیار کفر در نیاورید؛ دیگری می گوید با آرامش حرکت کنید و مرحله به مرحله و سنجیده پیش بروید و اگر هم لازم شد اصلاً پیش نروید عجله ای نیست، یعنی اگر غیر از این بکنید ممکن است به جمهوری برسید و وارث تاج و تخت را قال بگذارید؛ آخری هم فریاد برآورده که پرولتاریا را دریابید، یعنی اگر کارگران در صف مقدم نباشند  هر کاری هم که بکنید انقلابتان قبول نیست.

جنبش مردم ایران اگر باید به نتیجه ای برسد و از آن مهم تر، اگر باید به نتیجه ای به مشکل گشا برسد به این نوع حرف ها نیاز ندارد. دمکراسی را می توان به دلایل مختلف، معقول و غیرمعقول، طالب بود ولی دمکراسی را نمی توان با هر بینش تاریخی، هر ایدئولوژی و هر استراتژی به دست آورد. بین این ها ارتباط منطقی هست. منطق هم اگر ارزش دارد فقط برای کلاس درس نیست، برای زندگی است.

 

باید به مدعیان آزادیخواهی یادآوری کرد که عمل منظم و ثمربخش برای رسیدن به دمکراسی مستلزم پذیرفتن آن بینش تاریخی است که آزادیخواهی مدرن بر آن بنا شده است و نیز قبول لیبرالیسم که چیزی جز ایدئولوژی آزادیخواهی نیست و بالاخره به کار بستن استراتژی متناسب با این دو. تا اینجا، به حساب سخنانی که از چپ و راست میشنویم نتیجه خیلی امیدبخش نیست ولی نباید به کلی نامید بود. به این دلیل که حرکت اعتراضی خود منطقی را تعقیب میکند که به طرف خروج از نظام می رود. صبر تاریخ زیاد است و همانطور که بالاخره به ایرانیان نشان داد که فکر حکومت مذهبی از اساس فاسد و یاوه  است آنقدر حوصله به خرج خواهد داد تا این را نیز به روشنی دریابند که رسیدن به دمکراسی محتاج بینش و روشی است که از دیگر مکاتب سیاسی نمیتوان به وام گرفت.

در این میان می ماند دو دل نگرانی. اول اینکه راه خروج از توتالیتاریسم یکی نیست و دو تاست. یکی به طرف حکومت اتوریتر می رود و دیگری دمکراسی لیبرال است، نمونه های هر دو را در بین بازماندگان بلوک شرق میبینیم. باید حسابمان را بکنیم و حواسمان را جمع کنیم چون تاریخ بنگاه بیمه ندارد تا ضمانت کند که حتماً به راه درست خواهیم رفت. دوم هم اینکه عمر آدمی کوتاه است و عمر تاریخ دراز. هرچند باید انصاف داد که این آخری دغدغه ای صرفاً شخصی است و در مقیاس تاریخ مقداری ندارد.

Facebook Comments
ارسال دیدگاه

نام شما


ایمیل شما


وب سایت شما

نظر شما