برای گیسو و فرزندانِ مادرانِ زندانی

برای گیسو و فرزندانِ مادرانِ زندانی

93
0
SHARE

آتنا دائمی

٢٢ماهه بودی که مادرت نازنین بازداشت شد، نه تو می دانستی و می دانی بازداشت یعنی چه و نه می دانستی و می دانی که مادرِ زندانی بودن یعنی چه! حالا ٣سال و ٢ماه از زندگی ات می گذرد و مادرت همچنان زندانی ست.١٧ماه است که پدرت را هم ندیده ای و زبان انگلیسی را کاملاً فراموش کرده ای!١٧ماه است که نه تو زبان پدر متوجه می شوی و نه پدر زبان تو را! ١٧ماه است که مترجمی باید حرفهای شما با هم را برایتان ترجمه کند،اما مگر می تواند احساس کودکانه تو را برای پدر و بغض دلتنگی پدرانه ریچارد را برای تو معنا کند؟! ١٧ماه است که سهمت از مادر هفته ای تقریباً ٢ساعت ملاقات است و سهمت از پدر در خوش بینانه ترین حالت هر روز دیدن او از طریق اسکایپ و دنیایی از احساسات غیر قابل بیان و خاموش! تو نمی دانی که چرا فقط همین قدر از مادر و پدر سهم داری، تو نمی دانی که قربانی چه طمع و بازی سیاسی شده ای!تو فقط مادر می خواهی و پدر! از روزهای ملاقات می گویم ! از یکشنبه ها ! خواهرم را در آغوش می گیری و با هم ۴طبقه را به زیر زمین مى آیید تا به سالن ملاقات برسید و پس از آمدنِ ما ، از آغوش خواهرم به آغوش مادر می پری و بعد از ۴۵دقیقه دوباره آغوش عوض می کنی و با سری بر شانه خواهرم هانیه ۴طبقه را به سوی آزادی میروی.دیدن این صحنه تلخ و در عین حال با شکوه در صورتی امکان پذیر است که من هم همچون تو بتوانیم به صورت حضوری با خانواده ام ملاقات داشته باشم و نه به قول تو کابینتی! با خواهرانم احساس نزدیکی می کنی، مدام از آنها می گویی و از آنها تقلید می کنی و آنها را در کنار خود تصور می کنی ،هر دو آنها را به نام من و با گویش شیرینت به نام آتمه دائمی می شناسی!کسی به درستی نمی داند منظور تو از آتمه دائمی آتناست یا خواهرانش اِنسیه و هانیه! آتمه دائمی همه جا با توست در خانه ، مهد، حتی مسافرت کوتاهی که داشتی! هر چه داری با او تقسیم میکنی و با همه از او صحبت می کنی! من و مادرت به این نتیجه رسیدیم که آتمه دائمی برای تو ،رویا و تصور و خیالیست که به جای دوست، خواهر،و یا شاید مادر و پدرت اوقات تنهایی ذهنت را با او پر می کنی!! مادر بزرگت مى گفت روزهای یکشنبه که زودتر به سالن انتظار ملاقات مى رسید بی قرار و بی تاب آتمه دائمی هستی تا با او بازی کنی و با او به ملاقات بیایی،اما روزهای چهارشنبه که فقط روز ملاقات مادرانِ زندانی با فرزندانشان است تو تنهایی،در آغوش خواهرم انتظار مادر نمیکشی بلکه روی صندلی پلاستیکی مى نشینی و چشم به در و در انتظار مادری! حتماً سارا دختر مریم اکبری را دیده ای دختری که حالا نوجوانی ست اما ٣ساله بود که مادرش بازداشت شد، پشت شیشه های کابین قد کشید و خیلی تلخ حتی هیچ تصوری از مادر بدون شال و مانتو ندارد!

جای خالی مادر را خواهرانی که تنها ۶سال از او بزرگترند پر کرد!بشیر را نیز دیده ای!فرزند آزیتا رفیع زاده و پیمان ،بشیر هم مجبور است برای دیدن مادر و پدر زندانی اش ساعتها در راه رجایی شهر و اوین باشد و درس صبر و تحمل را تمرین کند!حتماً مینای زهرا زهتاب چی را نیز دیده ای اما از نگرانی های مادرانه زهرا که پشت چهره صبور و آرامش پنهان شده هیچ نمی دانی،یا مریم دختر فاطمه مثنی و حسن صادقی که در ١۴سالگی میبایست با برادرش در غیاب پدر و مادر زندانی از مادر بزرگی مراقبت کنند که داغ اعدام سه فرزند و یک عروس و حبس خود و دخترش فاطمه در ١٣سالگی و حالا دوباره در ۴۵سالگی فاطمه را به سینه دارد.علی و کیانا را ندیده ای اما نرگس محمدی را دیده ای و نمیدانی که نرگس چگونه ٢سال پیش در همین سالن ملاقات که هر هفته به آنجا می آیی از دو فرزند ٨ساله اش جدا شد و آنها را نزد پدرشان به فرانسه فرستاد تا سالهای دوری از پدری که ١۵سال از عمرش را در زندان سپری کرد و ناگزیر به ترک همسر و فرزندان و وطن شد، تمام و وارد سالهای دوری از مادر شوند !تو میرانا و اِلدار را هم ندیده ای و ماهم ! آنها در وطن خودشان ،ترکمنستان هستند تا مادرشان نگارا افشارزاده از غربت و از زندان دیار غربت رها شود و به آغوش آنها باز گردد ،مادر و فرزندانی که ٣سال است از هم دورند! میبینی گیسو هم چوتو و مادرت زیادند! اما کسانی هم هستند که مثل تو کودکی بیش نبودن ولی پدرانشان را برای همیشه از دست دادند.دخترکانی همچون مهنا دختر حامد احمدی که مثل تو که در سالن ملاقات روی پای مادر می نشینی و نقاشی می کشی ،نقشی کشید از پدرش اما پای چوبه دار!

میبینی گیسو آزار خانواده های زندانیان تمامی ندارد و هم چو تو و او زیادند، خواهرم میگریست و میگفت در سالن انتظار به بهار ،نوه فریبا کمال آبادی با حسرت نگاه میکنی و خودت را به آغوش خواهرم میفشاری چرا که او در بغل مادر است و تو در انتظار آمدن مادر اما گیسوی نازنین! تو نمیدانی که مادر بهار،ترانه، دختر فریبا ١٠سال است که از مادر دور است درست از وقتی که١٣ساله بود! آری کودکانِ زیادی همچون تو]
و قربانی ظلم و جنایت قدرتمندان بوده اند،چه کودکانی که در سالهای سیاه و تاریک دهه ۶٠درزندانها و سلول های وحشتناک زندان با مادرانشات حبس و درد کشیدند،کسانی همچون هومان موسوی و امید علیشناس که سالها بعد هم در اوج جوانی شان باز گرفتار زندان شدند…تو نمیدانی که بسیاری از آنها به هنگام اعدام مادرانشان از زندان آزاد شدند!آری تو اینها را نمیدانی و برای کودکی ات هم قابل درک نیست،اما گیسو کاش مى دانستی که چگونه از رنجت خسته و خشمگینم ،کاش میدانستی که می دانم هیچ چیز این روزهای کودکانی چون تو را جبران نمیکند حتی تمام عشقی که اطرافیان به شما دارند!کاش میدانستی که زندان دیوارهای بلند دورمان و دربهای متعدد قفل شده به رویمان یل میله های پشت پنجره نیست !زندان دیواریست که به اجبار به دور جسم و قلبمان کشیده اند و برای مادران زندانی جانکاه تر است در آن هنگام که از آغوش فرزند و حرف زدنها و تولدها و بلوغ و تحصیل و ازدواج فرزندانشان محرومند فقط و فقط به دلیل طرز تفکر و عقیده و باور متفاوت.
من هم روزی فقط شنونده و خواننده این دردها و رنج های مادران زندانی و فرزندانشان بوده ام و حالا آنها را از نزدیک میبینم و از دردی گریسته ام که از آن من نیست!
آتنا دائمی
٩۶/۶/١٠

برای گیسو و فرزندانِ مادرانِ زندانی

بدون نظر

پاسخ دادن