ایران در عهد سلطنت ساسانیان بخش سوم: ساسان قادری

ایران در عهد سلطنت ساسانیان بخش سوم: ساسان قادری

275
0
SHARE

دوران سلطنت خسرو پرویز را عصر طلایی عیسویان ایرانی و در عین حال آغاز زوال آنان در ایران دانسته اند، البته امنیت و ثبات در زندگی عیسویان از دوران سلطنت قباد آغاز گردیده بود، در فهرست دادگاهی که به قتل مزدک حکم داد، نام دو اسقف عیسوی به نام های «گلونازوس» و «بازانس» در کنار موبدان قدرتمند ساسانی دیده می شود که حاکی از آزادی عمل عیسویان و نفوذ قابل توجه آنان در دربار بود. خسرو انوشیروان نیز که رقابت و دشمنی عمیقی را با دولت بیزانس برپا کرده بود، تلاش نمود تا از اختلاف کلیسای بیزانس با عیسویان نسطوری و فلاسفه نوافلاطونی فعال در اسکندریه استفاده نماید. وی در پی حکم کلیسا و آغاز اقدامات ایذایی «ژوستی نیان» قیصر بیزانس علیه این جماعات، آنان را در ایران فراخوانده و تحت حمایت خود در آورد.
گزارش ها حاکی از مهاجرت هفت تن از فلاسفه نو افلاطونی به کشور، در عهد خسرو انوشیروان، می باشند. این عده در شهر «وه اندیو شاپور» (جندی شاپور)در میان اسرای رومی این شهر سکنی داده شدند لیکن استقرار آنان در ایران نه ماه بیشتر به طول نیانجامید و به نظر رسد که تفاوت های بنیادین نهادهای اجتماعی و فرهنگی ایرانیان و واکنش های تعصب آمیز عیسویان ساکن در خوزستان و بین النهرین، فلاسفه ی مذکور را واداشت تا عزم بازگشت کنند. انوشیروان نیز با گنجاندن بندی بر معاهده ی صلح خود با بیزانس، از قیصر کشور مذکور تعهد فراهم آوردن زمینه های بازگشت فلاسفه مذکور و تامین امنیت آنان را دریافت نمود و این عده به جایگاه پیشین خود در اسکندریه بازگشتند.(۵۳)
عیسویان نسطوری در دوران سلطنت خسرو انوشیروان و جانشینان وی با اتکاء به تضاد عمیق اعتقادی خود با کلیسای بیزانس، از حمایت های دربار ساسانی برخوردار بوده و با آرامش به زندگی وتبلیغ در داخل کشور پرداختند، حتی حضور فعال تعداد قابل توجهی از عیسویان ساکن در خوزستان در شورش «انوشگزاد» فرزند انوشیروان و سرکوب گسترده ی آنان توسط سپاه دربار، مانع از ادامه ی سیاست های حمایتی خسرو انوشیروان از جامعه ی عیسوی تازه استقرار یافته در کشور نشد و جماعت مذکور حتی در دوران جانشینان وی نیز همچنان از بذل توجه و همراهی دربار برخوردار بودند. خسرو پرویز بنا به عشق عمیق خویش نسبت به شیرین همسر عیسوی و محبوب خود و بر اثر تقاضاهای وی، حمایت های گسترده ای را از عیسویان کشور به عمل آورد و جامعه ی مذکور تحت رهبری اسقف «سبهریشوعSabhrisho » نفوذ قابل توجهی در دربار پادشاه مذکور پیدا کرده بودند. «یکی از این عیسویان به نام «یزدین»حتی برخلاف سنت رایج، مقام «واستریوشان سالار» را به دست آورده و مسئولیت دیوان خراج و وظیفه ی وصول عشریه برعهده او قرار داده شده بود». (۵۴) یزدین در طول لشکر کشی های فاتحانه ی سپاه خسرو پرویز در سوریه وآسیای صغیر، همراه با سپاه وی در لشکر کشی ها حضور داشته و پس از هر پیروزی و تسخیر شهرهای مناطق مذکوربا جمع آوری غنائم جنگی و ثروت جوامع مغلوب، اقدام به ارسال غنائم به دربار می کرد. عیسویان در سایه ی حمایت های این شخصیت پرنفوذ دربار ساسانی و نیز به ویژه حمایت های گسترده ی شیرین، از نظر زندگی و فعالیت های دینی خویش در مساعدترین شرایط قرارگرفتند.
عیسویان نسطوری تحت حمایت های یزدین از نفوذ گسترده ای در دربار خسرو پرویز برخوردار بودند و به نظر می رسد که این روند تا حضور فعال «گابریل» پزشک عیسوی و یعقوبی مذهب در دربار ادامه داشته است. براساس روایات، پسردار شدن شیرین به دعا های همین گابریل، «درست بذ » (طبیب)دربار مربوط دانسته شد و شیرین به شکرانه ی تولد پسر خود که «مردانشاه » خوانده شد به سلک یعقوبیان درآمده و راه حمایت از گابریل و فرقه مذکور را در پیش گرفت. بر اثر رقابت گسترده ی اعتقادی و اجتماعی که در این دوران بین نسطوریان و یعقوبیان در کشور برپاشد و دامنه ی آن به دربار نیز کشیده شد وبنا به نا امنی شدید حاکم بر مناطق عیسوی نشین ،جمع کثیری از عیسویان با هدف ایمن ماندن از معرض رقابت های خونین و رایج بین فرقه های مذکور در گروه های متعدد اقدام به ترک ایران نموده و بعضاً با مهاجرت به چین و هندوستان،کلیسا های خود را در این کشور ها به پا کردند.
یعقوبیان تا مرگ گابریل نسبت به نسطوریان از موقعیت ممتازی تری در دربار ساسانی برخوردار بودند، لیکن با مرگ این عیسوی متعصب، یزدین کوشید تا با استفاده از خلاء حضور دشمن قدرتمند خویش نظر مساعد خسرو پرویز را به سوی نسطوریان جلب نماید، لیکن با مخالفت و توطئه ی شیرین روبه رو شد و جان خود را بر سراین کارگذارد ، خسرو پرویز که از تجربه ی قابل توجهی در کشتار بزرگان برخودار شده بود، دستور داد تا یزدین و همسرش را به بهانه ی دست درازی به خزانه ی دولت وجمع آوری ثروت دستگیر کرد و ضمن به دار کشیدن یزدین و شکنجه همسرش تمامی اموال وی را نیز به نفع خزانه ی شاهی مصادره نمایند.در هنگام ضعف مفرط خسرو پرویزکه بر اثر شکست حقارت آمیز وی از هراکلیوس صورت گرفته بود، «شمطا» پسر یزدین که در سودای انتقام خون پدر بود، همراه با تعدادی از جمله «نیوهرمزد» فرزند «مردان شاه» که به فرمان خسرو پرویز به قتل رسیده بود، بر خسرو پرویز شوریده و وی را دستگیر و به قتل رسانید، این اشراف شورشی در رقابت رایج بر تاج و تخت از «کواذ» (قباد) ملقب به «شیرویه» پسر خسرو پرویز حمایت کرده و تاج پادشاهی را بر سر او نهاد. شیرویه با حمایت اشراف مذکور به کشتار ۱۷ تن از برادران خویش و نیز دو پسر شیرین به نام های «مردانشاه» و«شهریار» پرداخت تا به پادشاهی بلامنازع و مورد نظر خویش دست یابد. «شمطای جاه طلب نیز از این خونریزی ها بی نصیب نماند و طبق سنت دربار ساسانی به پاس خدمات خویش، به اتهامی واهی به زندان افتاد، ودر زندان دست راست وی را قطع کردند، چندی بعد شهروراز که به سلطنت رسیده بود، فرمان داد تا شمطا را از زندان درآورده وبه صلیب بکشند». (۵۶) با قتل شمطا جامعه ی عیسوی کشور نیز که براثرنا امنی های داخلی ومهاجرت های گروهی بسیار تقلیل یافته بود،ازصحنه ی تحولات سیاسی،اجتماعی و فرهنگی کشور خارج شده و روبه زوال گذارد.
* * * * *
نکته ی قابل تامل از عهد پادشاهی خسرو پرویز ، عدم گزارش های مر بوط به حضور فعال موبدان کشور در تحولات سیاسی و اجتماعی پر هیاهوی کشور در دوران مذکور می باشد و به نظر می رسد که آلودگی گسترده ی روحانیون مذکور به امور دنیوی و جمع آوری ثروت دیگر فرصتی برای انجام رسالت تاریخی آنان در رهبری اعتقادی و اجتماعی جوامع ایرانی باقی نگذارده بود، تنها گزارش های مر بوط به تحرکات موبدان ایرانی در دوران مذکور، یکی اقدام آنان در محاکمه ی «مهران گشنسب» اشراف زاده ی ایرانی بود که به آیین عیسویت در آمده و «گیورگیس Giwargis» خوانده شده بود. موبدان به تحریک گابریل پزشک پرنفوذ یعقوبی مذهب دربار ،گیورگیس را که به سلک نسطوریان در آمده بود ، به جرم ارتداد و انکار دین به مرگ محکوم کرده و تا اجرای حکم از پای ننشستند . گزارش دیگر نیز به اقدام خسرو پرویز در ملبس شدن به جامه ی اهدایی قیصر بیزانس اختصاص دارد. روایت کرده اند که جامه ی مذکور منقوش به صلیب گلدوزی شده بود و اصرار خسرو پرویز در استفاده از جامه ی مذکور با مخالفت موبدان و جنجال گسترده ی ناشی از آن روبرو شد که در نهایت با عقب نشینی پادشاه، به پایان رسید.
پس از قتل خسرو پرویز در ۶۲۹ م ،هرج و مرج و بی ثباتی سیاسی و اجتماعی و نظامی در سراسر کشور آن چنان گسترش یافته بود که در عرض پانزده سال ،دوازده نفر بر تخت سلطنت خاندان ساسانی جلوس نموده و هر یک پس از دوره ای بسیار کوتاه، یا خلع گردید و یا به قتل رسیده اند . رونق یافتن بازار رقابت های خونین سیاسی و نظامی در بین اشراف حاکم، عامل اساسی تحولات مذکور شناخته شده است. در این دوران وحدت اجتماعی و سیاسی کشور این سرزمین تحت حاکمیت اشراف متعددی قرار داشت که هر یک درحوزه ی نفوذ خویش بساط شاهی برپا کرده و از دربار رو به اضمحلال ساسانی مستقل گردیده بود.
«شیرویه» فرزند خسرو پرویز هشت ماه بیشتر حکومت نکرد (۶۲۸-۶۲۹ م ) و به معرض طاعون مرد اشراف پایتخت فرزند خردسال وی را به نام «اردشیر سوم»تحت قیومت «مادآذرگشنسب»(خوان سالار دربار)قرار دادند و برتخت نشاندند اما وی همراه قیم خود به دست «شهروراز» سردار مشهور خسرو پرویز که به بیزانس پناهنده شده بود، کشته شد (۶۲۹م). شهروراز که خود را پادشاه خوانده بود، چهل روز بیشتر سلطنت نکرد و به دست اشراف ناراضی به قتل رسید و همین امر سبب گردید تا پس از گذشت مدتی که تخت شاهی بر اثر نا آرامی و هرج و مرج بی صاحب مانده بود ، اشراف دربار به رهبری «پسفرخ»، دختر بزرگ خسرو پرویز به نام «پوران دخت »را به عنوان ملکه بر تخت سلطنت بنشانند .
ملکه ی مذکور یک سال و چند ماه بیشتر سلطنت نکرد و به نظر می رسد که بر اثر مرگ طبیعی جان داد(۶۳۱ م)و پس از وی «پیروز گشنسب»از خویشان دور خسرو پرویز کمتر از یک ماه پادشاهی کرد و توسط اشراف رقیب به قتل رسید .(۶۳۱ م)تا دختر دیگر خسرو پرویز به نام «آذرمیدخت» به عنوان ملکه بر تاج وتخت مسلط گردد.
گزینش دختران خسرو پرویز به سلطنت ،نشانه بارزی از مسخ و تزلزل گسترده ی مبانی اقتصادی رایج و ارزش های مرد سالارانه ی حاکم بر آن ، در دوران مذکور بود ، آذرمیدخت نیز که کاملاً در ورطه ی رقابت های خونین اشراف پایتخت گرفتار آمده بود ، چند ماه پس از آغاز سلطنت خویش به دست «وستهم(رستم)فرخزاد» سردار مشهور ساسانی که به انتقام خون پدر خویش برخاسته بود ، به قتل رسید (۶۳۲ م). مقارن با این تحولات دو تن از خویشان سببی خاندان ساسانی، به نام های «هرمزد پنجم» و«خسرو چهارم» به پادشاهی رسیدند، ظاهراً سلطنت این دو نفر تنها در بخش هایی از کشور پذیرفته شده بود و تیسفون در تصاحب شخصی به نام «فرخزادان خسرو» بود که از اعقاب خسرو پرویز دانسته شده است . عاقبت یکی از بازماندگان خاندان ساسانی که پسر شاهزاده «شهریار» معرفی شده و «یزدگرد» نام داشت، با حمایت اشراف و بزرگان کشور به ویژه «وستهم (رستم) فرخزاد» در آتشکده ی استخر به نام پادشاه ایران مراسم لازم را جهت جلوس به مقام پادشاهی انجام داد و به نام یزدگرد سوم همراه با هواداران خویش رو به تیسفون گذارد و با هلاک کردن «فرخزادان خسرو» به عنوان پادشاه ایران بر تخت سلطنت نشست (۶۳۴ م). یزدگرد سوم و بزرگ ترین حامی وی وستهم (رستم) فرخزاد در طول ۹ سال حاکمیت خویش در دربار، تلاش گسترده ای را برای احیای دوباره ی وحدت اجتماعی و سیاسی از دست رفته و بازیابی قدرت و نفوذ دربار ساسانی در کشور، به کار بردند لیکن با مقاومت شاهان محلی و دهقانان تازه قدرت گرفته ی کشور و اشاعه ی شعائر و آرمان های استقلال طلبانه ی آنان روبرو شدندو بحران های عمیق حاکم بر ساختار های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی کشور نیز که در عهد پایانی حاکمیت ساسانیان به صورت فروپاشی وحدت سیاسی و اجتماعی کشور و تزلزل کامل در ارزش های اعتقادی و فرهنگی رایج نمایان شده بودند، هرگونه امید به اصلاح و بهبود شرایط حاکم بر زندگی جوامع ایرانی در سایه ی حاکمیت دربار رو به زوال ساسانی را به یاس مبدل ساخته و فروپاشی دولت مذکور را قریب الوقوع ساخته بودند.
اگرچه عوامل متعددی در بررسی علل شکل گیری بحران های اجتماعی ، سیاسی و هویتی جامعه ی ایرانی در دوران پایانی سلطه ی ساسانیان مطرح گردیده است لیکن بارزترین و کارسازترین این علل را باید در غفلت موبدان ایرانی از رسالت خویش در حفظ و اشاعه ی ارزش های اعتقادی رایج و آلودگی آنان به ارزش های ناپایدار و متزلزل سیاسی و اقتصادی جستجو کرد. این امر مانع از ایفای نقش تاریخی روحانیون مذکور در تحکیم واشاعه ی هویت مستقل جوامع ایرانی و رهبری اجتماعی و فرهنگی آنان گردیده بود . گرایش روحانیت ساسانی(موبدان) به امر دنیوی و اشتغال گسترده ی آنان به نفوذ در ارکان قدرت و تکاثر ثروت موجب شده بود که ارزش های اعتقادی رایج به ویژه از عهد خسرو انوشیروان در جهت تطابق با آرمان ها و مطامع سلطه جویانه و غارت گرانه ی وی و اشراف فئودال حاکم رو به تزلزل گذارده و روحانیون مذکور در ازای ثروت عظیمی که دربار در اختیار آنان قرار داده بود، به ابزار مشروعیت بخشی حاکمیت پادشاه مذکور و جانشینان وی مبدل گردند. این روند که قاعدتاً با بدعت گذاری های دینی به نفع امیال و مصالح صاحبان قدرت همراه بود، در عهد خسرو پرویز به بارزترین وجه نمایان شد و موبدان مرتبط با دربار پادشاه مذکور، برای حفظ و افزایش دامنه ی نفوذ و ثروت خویش، به کارگزاران دربار تبدیل شده و در مسخ ارزش ها وسنن اعتقادی و اجتماعی رایج و همسوئی با تدابیر و اهداف غارتگرانه و عشرت طلبانه ی پادشاه ساسانی، آن چنان پیش رفتند که در میانه ی عهد سلطنت وی از سازمان اعتقادی و ارزش های رایج مزدیسنا در جامعه، تنها مشتی خرافه بر جامانده بود که به سبب عدم تطابق با شرایط حاکم بر زندگی طبقات مختلف و به ویژه طبقات محروم، خاصیت کاربردی خویش را در اداره و راهبری جامعه ی ایرانی کاملاً از دست داده بودند و خلاء ناشی از این روند، بحران هویت رایج در بین ایرانیان و بی تفاوتی آن ها نسبت به سرنوشت خویش ،در عهد هجوم قبایل عرب و مسلمان را درپی آورده بود.
قبایل بدوی و پراکنده عرب که مقارن با همین دوران تحت تاثیر دلبستگی گسترده و گرایش سراسری به آیین اسلام به وحدت و یکپارچگی سیاسی، اجتماعی و اعتقادی دست یافته بودند، با اتکاء به آیین مذکور که به مثابه نیروی محرکه ای شگفت انگیز آنان را به تحرک و پویایی در ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خویش واداشته بود و در لوای اشاعه ی آیین تازه خود، به گسترش دامنه ی نفوذ و ارتقاء سطح زندگی خود پرداختند. صعوبت زندگی در سرزمین خشک و بیابانی عربستان و محدودیت چشمگیر منابع زندگی از دلایل بارز این توسعه طلبی دانسته شده است . این امر با رحلت پیامبر اکرم و حاکمیت نخستین خلیفه مسلمانان «ابوبکر» با لشکرکشی اعراب مسلمان به سوریه آغاز گردید.تهاجم قبایل مذکور به مستملکات ساسانی در بین النهرین اگر چه در الویت های سیاسی و نظامی خلیفه مذکور جایی نداشت، لیکن اجتناب ناپذیر می نمود.
* * * * *
اگر چه عمدتاً، آغاز ارتباط ایرانیان با مسلمانان عرب و گرایش آنان به آیین اسلام صرفاً به «سلمان فارسی» نسبت داده اند، لیکن گزارش های معتبری که توسط تعدادی از مورخین عرب قرون اولیه اسلامی و به ویژه طبری ارایه شده اند، امرای ایرانی حاکم بر یمن و ایرانیان ساکن در این سرزمین را به عنوان نخستین جامعه ی ایرانی گرویده به اسلام،معرفی می کنند.این امر در سال(۶۲۹م/ ۷) و در عهد حیات پیامبر اکرم تحقق پذیرفت. بنا به گزارش های مذکور، پس از آنکه خسرو پرویز طی فرمانی جاهلانه و از سر غرور، به «باذان» حاکم یا شاه ایرانی تبار و منصوب خویش در یمن ،خواستار دستگیری پیامبر اسلام و انتقال وی به تیسفون گردید ، شاه مذکور نیز سپاه اندکی را به فرماندهی «خرخسرو» مرزبان یمن و «بابویه» یکی از بزرگان به مدینه گسیل داشت تا اجرای فرمان کنند. فرستادگان مذکور پس از ورود به مدینه و استقرار چند روزه در این شهر، ضمن دیدار با پیامبر و آگاهی از اصول و شعائر مترقی و توحیدی آیین وی، در نزد پیامبر به اسلام گرویده و در بازگشت به یمن«باذان» را نیز به جرگه مسلمانان در آوردند.(۵۷)
روند اسلام آوردن ایرانیان یمن نیز در پی گرایش رهبران آنان به اسلام با روندی شتابان تحقق پذیرفت و باذان کوتاه زمانی بعد با قطع کامل ارتباط با دربار ساسانی و با پذیرش مخاطرات ناشی از خشم و واکنش مرسوم و خونین خسرو پرویز، خراج سالیانه یمن را که جمع آوری شده بود، به مدینه و حضور پیامبر ارسال می دارد تا دولت ایرانی یمن به نخستین دولت خراج گذار اسلامی مبدل گردد. این ایرانیان نومسلمان و فرزندانشان بیشترین نقش را در دفع خطرات عظیمی که از سوی «اسودعنسی» مدعی پیامبری (در عهد حیات پیامبر) و شورش اهل رده «پس از رحلت پیامبر» بر پاشده و جامعه ی جوان اسلامی را به شدت تهدید کرده بودند، بر عهده داشتند.
* * * * *
نخستین برخورد ایرانیان و اعراب مسلمان نیز که براساس گزارش های مورخین عرب در دوران خلافت «ابوبکر» (رضی) تحقق پذیرفت کاملاً از محتوای لشکر کشی های توسعه طلبانه دور بود ،نوشته اند که چون بخشی از بازماندگان اهل رده، به حیره گریخته و در پناه حمایت گسترده ی جامعه ی مسیحی ساکن در این سرزمین، همچنان به اقدام های خویش بر ضد مسلمانان ادامه می دادند، خلیفه نیز ناچار شد تا با تدارک سپاهی تحت فرمان «خالد بن ولید»،آنان را برای سرکوبی اهل رده و تنبیه مسیحیان حیره به منطقه اعزام نماید. خالدبن ولید که به واسطه ی سلحشوری و شجاعت مثال زدنی خود از سوی پیامبر اسلام «سیف الاسلام» (شمشیر اسلام) خوانده شده بود در ۶۳۳ م /۱۱ با ورود به مستملکات ساسانی در حیره و سرکوب کامل اهل رده ماموریت خویش را با موفقیت به انجام رسانید.
ارسال نامه ای از سوی خلیفه به خالدین ولید که مقارن با پایان کار اهل رده در حیره صورت پذیرفت ودر آن خلیفه، سردار مذکور را به بازگشت به منطقه ومراجعت به سوریه، برای تقویت نیروی نظامی اعراب مسلمان در آن منطقه فرا خوانده بود، نشان می دهد که خلیفه مذکور هیچ برنامه ای در جهت تصرف مستملکات ساسانی و رویاروی با دولت مذکور نداشت ،لیکن صف آرایی نابه جای «هرمزد» سردار ساسانی مستقر در منطقه به سپاه اعراب که آهنگ بازگشت رادر سر داشتند،برگ تازه ای از تاریخ ایران را ورق زد که موجب شکل گیری تحولات عظیمی در ساختار های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی منطقه و به ویژه در نزد ایرانیان گردید. هرمزد در ناحیه ای میان بحرین وبصره موسم به «حفیر» در جایی به نام «کاظمه» راه را بر سپاه تحت فرمان خالد بن ولید بست و به آنان هجوم برد. جنگ محدودی که بین دو سپاه بر پا گردید، در تاریخ «ذات السلاسل» خوانده شده و عمدتاًعلت تسمیه آن را به اقدام هرمزد در به زنجیر کشانیدن سربازان بی روحیه ی ایرانی، برای جلوگیری از فرار آنان از صحنه نبرد، مرتبط ساخته اند. چنین شرایطی، نتیجه این نبرد را پیش از وقوع مشخص ساخته بود. هرمزد به قتل رسید وسپاهیان وی تار و مار شدند.
نبرد ((ذات السلاسل))سر آغاز دوره ای از رویارویی های نظامی پرفراز و نشیبی گردید که بین سپاهیان ساسانی و قبایل عرب گسیل شده از سوی خلفا به کرات روی داده و در نهایت به تهاجم موفق اعراب به ایران و تصرف این سرزمین توسط آنان منجرشد. با وفات ابوبکر خلیفه مسلمانان در ۶۳۴م/۱۳ق ، «عمر بن خطاب» (رضی) به عنوان خلیفه دوم برگزیده شد و این خلیفه تازه که از کفایت سیاسی و شجاعت قابل توجهی برخوردار بود، در واکنش نسبت به اقدام دربار ساسانی در تدارک سپاهی تازه برای پایان دادن به کار مسلمانان، به جمع آوری سپاهی کثیر از قبایل عرب پرداخته و با وعده ی کسب غنائم سرشار موجود در منطقه ی ثروتمند بین النهرین، آنان را تحت فرماندهی سرداری به نام «ابو عبیده ثقفی» به این منطقه گسیل داشت. رویارویی اعراب مذکور با سپاه ساسانی به رهبری «بهمن جادویه» (دراز ابرو)، نتایج خسارت باری برای مهاجمین عرب به همراه آورد و به قتل فرمانده آنان و جمع قابل توجهی از سپاه مذکور انجامید. محاصره بازمانده ی سپاه عرب در حاشیه رود فرات، نابودی کامل اعراب و پایان دادن به مخاطرات آنان برای منطقه را نوید می داد لیکن خیانت تعدادی از دهقانان ایرانی منطقه و ابتکار آنان در احداث پل بر روی رود فرات ،امکان فرار اعراب از مهلکه و عقب نشینی آنان را فراهم آورد. بهمن جادویه نیز که از اخبار مربوط به هرج ومرج در پایتخت و رقابت های قدرت طلبانه ی اشراف مستقر در دربار نگران شده بود ،از تعقیب اعراب فراری چشم پوشیده و برای کسب سهم خویش از این رقابت ها به تیسفون مراجعت نمود (۶۳۴م/۱۳). نبرد مذکور بنا به اهمیت حیاتی پل های احداث شده بر روی فرات، در نجات جان اعراب به نام جنگ «جسر» شهرت یافت.
خلیفه دوم یک سال بعد با تدارک سپاهی عظیم در صدد انتقام از شکست سپاه خویش در جنگ جسر برآمد. درآغاز خلیفه خود مهیای فرماندهی سپاه و حضور در صحنه نبرد شده بود، اما چون با مخالفت بزرگان روبرو شد به ناچار «سعد بن ابی وقاص» را به سالاری سپاه خود برگزید و سپاه تحت فرماندهی وی را به بین النهرین اعزام نمود.سپاه مذکور در محل «قادسیه» در ۱۵ فرسنگی کوفه به مصاف با سپاه ساسانی و فرمانده نام آور آن «رستم فرخزاد» که قدرتمند ترین اشرافی در دربار ساسانی به شمار می آمد، پرداخت . نیروی نظامی تحت فرمان رستم فرخزاد اگر چه از تدارکات و تجهیزات بسیاری برخوردار بود لیکن عدم روحیه و بی تفاوتی رایج در بین ایرانیان خصوصاً بندگان تشکیل دهنده ی پیاده نظام موجب گردید تا سپاه مذکور علی رغم تمایز چشمگیر امکانات و ابزار خویش در مقایسه با رقیب ، به سادگی توسط اعراب تار ومار گردد.
بحران هویتی و فروپاشی وحدت سیاسی و اجتماعی ایرانیان در واپسین ایام حاکمیت ساسانیان ، در وقوع شکست های پیاپی ایرانیان از اعراب به ویژه در قادسیه که علی رغم برتری های فاحش نیروی کمی و تجهیزات نظامی آنان نسبت به مهاجمان بدوی مذکور، تحقق پذیرفت نقش تعیین کننده داشتند. گزارش طبری از رجز خوانی بین «مغیره بن شعبه» سردار عرب و «رستم فرخزاد» به روشنی علت اساسی وقوع شکست های نظامی مذکور و دربار ساسانی و ساختارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن را بیان می کند. نقل شده است که مغیره بن شعبه در پاسخ به رستم فرخزاد می گوید: «از ما تازیان هیچ کس دیگری را بنده نیست،گمان کردم شما نیز چنین باشید بهتر آن بود که از اول می گفتید که برخی از شما بندگان دیگری، از رفتار شما دانستم که کار ملک، با چنین شیوه و آیین نپاید».(۵۸) پیش بینی مغیره بن شعبه در پی پایان نبرد قادسیه محقق گردید و قتل رستم فرخزاد و نابودی سپاه تحت فرمان وی (۶۳۶ م/۱۴)، پایان چهارسده حاکمیت پرفراز و نشب ساسانیان را نوید داد و به اعراب آن توانایی را بخشید تا با گسترش حوزه ی نفوذ و تسلط خویش برسراسر بین النهرین که از آن پس عراق خوانده شد، برای پایان دادن به اقتدار دربار ساسانی در این منطقه ی ثروتمند، راه تسخیر تیسفون را درپیش گیرند .آگاهی یزدگرد سوم از انهدام سپاه خویش و قتل قدرتمندترین سردار و پرنفوذترین اشرافی حامی دربار و نیز گزارش های نگران کننده ای که از نزدیکی اردوی اعراب به تیسفون می رسید ، کافی بود تا پادشاه نالایق و جبون ساسانی را وادارد تا با احساس خطر از تزلزل ارکان سلطنت خویش، همراه با چهارهزارتن از نزدیکان، اهل حرم و دربار، پایتخت را تخلیه کرده و به داخل کشور فرار کند.
گزارش هایی که از اردوی پادشاه فراری ساسانی و ثروت عظیم برجای مانده از وی در خزانه ی تیسفون ثبت گردیده اند، موید بیگانگی عمیق وعدم پیوستگی سیاسی و اجتماعی دربار ساسانی با جامعه ی پریشان و فقرزده ایرانی در عهد مذکورمی باشند. تیسفون در ماه صفر سال ۶۳۷م/۱۶ به سادگی توسط اعراب تصرف گردید. غنائم بسیاری که در پی این کامیابی نصیب سرداران و سپاهیان فاتح گردید و در تواریخ از آن با شگفتی یاد شده است، تنها بازمانده ثروت عظیمی بود که توسط آخرین پادشاه ساسانی در هنگام گریز وی از پایتخت، همراه برده شده بود.
تسخیر تیسفون توسط اعراب و آوارگی یزدگرد سوم، آخرین امیدهای اشراف و دهقانان ایرانی را دراستمرار حاکمیت و حفظ جایگاه مسلط خویش در کشور ، با اتکاء به دربار ساسانی را به یاس مبدل ساخت ، این امر به وضوح از روند شتابان گرایش دهقانان ایرانی به اعلام سرسپردگی خود به فاتحان بیگانه عرب و همکاری با آنان نمایان گردید و بار دیگر خاطره ی تلخ دریوزگی و سرسپردگی اشراف ایرانی به مهاجمان بیگانه که پیش از آن در عصر تهاجم اسکندر مقدونی به این سرزمین، تجربه شده بود، مجدداً تکرار گردید. پیش قراولان این بی هویتی و سرسپردگی ،دهقانان ایرانی تبار حاکم بر بین النهرین و امرای ساسانی منطقه ی مذکور، همچون «سیاه دیلمی» معرفی گردیده اند. سیاه دیلمی فرمانده سپاه ساسانی در منطقه ی «کلبائیه» خوزستان معرفی شده است که در اواخر ۶۳۸ م/۱۷ با اطمینان از پایان کار ساسانیان، همراه با سپاه تحت فرمان خویش به بصره شتافته و خود را به «ابوموسی اشعری» فرمانده اعراب در این منطقه تسلیم نمود و با پذیرفتن آیین اسلام، در همان منطقه ساکن شد . وی و سپاه تحت فرمان اوچندی بعد نقش تعیین کننده ای در کامیابی سپاه عرب در تهاجم به شوشتر و تصرف قلعه مستحکم و شهر مذکور ایفا نمودند.(۵۹)
شواهد تاریخی برجای مانده موید آنست که خلیفه دوم مسلمانان علی رغم پیروزی های عظیم بر دربار ساسانی و تسخیر سراسر عراق ، اشتیاق چندانی برای استمرار لشکرکشی ها به خاک ایران از خودنشان نداده و حتی کوشیده بود تا از استقرار قبایل عرب شرکت کننده در این نبردهای فاتحانه، در شهرهای عراق نیز جلوگیری به عمل آورد، وی در نامه ای از سعدبن ابی وقاص خواست تا به سرعت اعراب را از شهرهای «مدائن» و «انبار» که به عنوان پادگان نظامی مورد سکونت آنان قرار گرفته بودند، خارج سازد. در نامه منسوب به وی آمده است که:«عرب مانند شتر است. برای وی سبزه و بیابانی لازم است و زندگی در شهرها با طبعش سازگار نیست». (۶۰) عمر اصرار داشت که نباید مانع طبیعی یا رودخانه و کوهی میان اعراب عراق و برادران آنها در مدینه النبی جدایی بیفکند و سعدبن ابی وقاص نیز در اجرای حکم خلیفه، باتخلیه ی شهرهای مفتوحه، سپاه خود را در دو نقطه در غرب رود دجله مستقر ساخت ودو پادگان «کوفه» و «بصره» در حاشیه ی رود مذکور را برای استقرار سپاهیان خویش وپاسداری از سرزمین های تازه فتح شده در عراق بر پانمود این پادگان ها به تدریج و با هجوم واستقرارجمع بیشتری از قبایل عرب در این مراکز به شهرهای پر رونقی مبدل گردیدند.احداث دو پادگان مذکور نشان آن بود که خلیفه در صدد پایان بخشیدن به تهاجمات و لشکرکشی های سپاهیان خویش به مستملکات ساسانی و بسنده کردن به اراضی حاصل خیز و هموار عراق بوده است،اما عواملی به تدریج شکل گرفت که مانع از تداوم سیاست مذکور شده واعراب را به گسترش حوزه ی تسلط خویش واداشته و به داخل ایران کشاند.
عوامل مختلفی به عنوان دلایل ترغیب اعراب در هجوم به داخل کشور ایران مطرح شده اند و به نظر میرسد که اشراف و دهقانان ایرانی در شکل گیری عوامل مذکور نقشی تعیین کننده و راهبردی ایفا نموده اند. اقدامات «فیروزان» سردار ساسانی وحاکم خوزستان موید این نکته است . سردار مذکور پس از استقرار اعراب در عراق و خصوصاً در اراضی پیرامون پادگان های کوفه و بصره تهاجمات مکرر و خسارت باری را به مراکز مذکور سازمان دهی و رهبری می کرد و استمرار این مزاحمت ها خلیفه را وا داشت تا سعدبن ابی وقاص را به تشکیل سپاهی تازه و پایان دادن به غا ئله ی فیروزان فرا خواند. این فرمان با اعزام سپاهی به فرماندهی «ابوموسی اشعری» فرمانده پادگان کوفه اجابت شد و سردار مذکور با همراهی و همکاری سیاه دیلمی و سپاه ایرانی تحت فرمان وی ضمن ورود به خاک ایران و پشت سر گذاردن جنگ وگریزهای متعدد بالاخره فیروزان را در شهر شوشتر به محاصره خود درآورد. گزارش شده است که همراهان فیروزان و اهالی شهر مذکور تحت تاثیر شعائر و تبلیغات وی تا آخرین نفس به دفاع پرداختند و پیش از مرگ نیز خانواده های خویش را برای ممانعت از اسارت آنان به دست اعراب به رودخانه افکنده و به هلاکت رساندند، اما فیروزان خود پس از اطمینان از پیروزی مهاجمان، به سادگی با ابوموسی اشعری به مذاکره پرداخته و با کسب تعهد سردار عرب در گسیل وی به حضور خلیفه، قلعه را به وی تحویل نموده و همراه با خانواده ی خود تسلیم فاتحان مذکور گردید. این اشرافی سیاس و مکار با حضور در مدینه،آن چنان اعتماد خلیفه را برانگیخت که به مشاور وی در امور ایران مبدل گردید. از آن پس تهاجم اعراب به مناطق مختلف کشور با تحریک و هدایت هرمزان ادامه یافت واشرافی خیانت پیشه مذکور که براساس توافق با خلیفه ،از غنائم حاصل از جنگ با ایرانیان و تصرف شهر های آن سهم می برد، (۶۱) بنا به منافع مادی خویش در گسترش حوزه ی نفوذ و تسلط اعراب بر کشور، به تحریک خلیفه دوم در استمرار تهاجمات به سراسر ایران پرداخته و با اتکاء آگاهی وسیع خویش از شرایط سیاسی و اجتماعی نا هنجار حاکم بر کشور و احتمالاً ارتباطات عمیق خود با دهقانان ایرانی مناطق مختلف کشور، این جماعت را به تسلیم وهمراهی با اعراب مهاجم ترغیب می نمود واعراب را نیز در اهداف توسعه طلبانه و غارتگرانه ی خود یاری می رساند.بلاذری در تاکید بر نقش تعیین کننده هرمزان در تحریک عمر در تهاجم به اصفهان، از قول وی می نویسد: «اصفهان سر است و آذربایجان پهلو، سر را قطع کن ، پهلو نیز به همراه آن خواهد افتاد».(۶۲) اقدام هرمزان در تسلیم به مهاجمان عرب به الگویی برای دیگر اشراف و دهقانان حاکم بر نقاط مختلف کشور مبدل گردید. گزارش شده است که پس از فتح شوشتر تمامی شهر ها و مناطق خوزستان به سهولت و پس از دستیابی دهقانان این مناطق به توافق با فاتحان عرب به دست اعراب افتادند.
یزد گرد سوم پادشاه آواره ساسانی که پیش از این با آگاهی از نزدیکی اعراب به پایتخت ، راه فرار را در پیش گرفته و به ری پناه برده بود، با احساس خطراز فتوحات اعراب در خوزستان و نگران از فرجام خویش، فرمان بسیج عمومی را برای نبرد نهایی با مهاجمین عرب صادر نمود و شاهان محلی، مرزبانان و دهقانان ایرانی را به گسیل نیرو به اردوی پادشاهی فرا خواند ، لیکن به نظر می رسد که همکاری قابل توجهی از سوی اشراف وامرای مذکور صورت نگرفت و وی ناچار شد که با سپاه محدودی که جمع آوری شده بود ، به مصاف اعراب برود. این رویارویی در نهاوند صورت گرفت و سپاه ایران به سهولت در عرض سه روز تارومار شد تا روایت شکست های مفتصحانه و فرار های شرم آور پادشاه مذکور همچنان ادامه یابد.(۶۴۳م/۲۱ه)
نبرد نهاوند که اعراب آنرا «فتح الفتوح» خواندند، آخرین مقاومت متشکل ایرانیان در برابر اعراب دانسته شده است و از آن پس نه تنها یزد گرد سوم تا زمان هلاکت خویش قادر به برانگیختن ایرانیان و جمع آوری نیرو برای مقابله با اعراب نشد، بلکه سرداران ،امرا و دهقانان کشور نیز که کاملاً از دربار ساسانی قطع امید کرده بودند، با پیگیری منافع خود راه تسلیم وسر سپردگی به مهاجمان بیگانه را در پیش گرفتند. ایالات کشور پس از توافق دهقانان و اشراف حاکم با امرای عرب و تامین خواست آنان در حفظ جایگاه متمایز و تملک خویش، به جز چند مورد اندک ،بدون کوچکترین مقاومتی، از سوی دهقانان و امرای حاکم به اعراب تحویل داده شدند و دهقانان مذکور با حفظ حاکمیت و تملک خویش بر مناطق مختلف کشور ،متعهد شدند تا تا به جبر یا عنف نسبت به اخذ مالیات های تعیین شده از جوامع تحت حاکمیت خویش و تحویل آن به حاکمان عرب، اقدام نماید.
«بسیاری از صاحبان دولت (شاهان محلی) و مکنت (دهقانان) ایرانی که عرب را به هیچ نمی گرفتند برای حفظ امتیازات وقدرت وحشمت خویش وبه طمع حکومت خود را تسلیم خیانت میکردند. مثلاً دهقانان وامیران و امیر زادگان بلاد ماوراءالنهر در گردآوردن خراج و دوشیدن ضعیفان، عربان را یاری می کردند و حتی در این راه با یکدیگر نیز در ستیز و جنگ بودند». (۶۳) یکی از نامدارترین و البته بدنام ترین اشرف ساسانی در این دوران «ماهوی سوری» بود که ظاهرا از خاندان قدرتمند سورن محسوب می شد و ایالات مرو را تحت حاکمیت خویش داشت. ایالت مذکور آخرین پناهگاه یزد گرد سوم پادشاه نگون بخت ساسانی بود .
یکی از طنز های تلخ تاریخ ایران تطابق شگفت آور سر نوشت آخرین پادشاهان سلسله هخامنشی و ساسانی و شباهت واکنش اشراف ایرانی دوران های تاریخی مذکور نسبت به سلطه ی مهاجمان بیگانه مقدونی و عرب بود . یزدگرد سوم که همچون داریوش سوم پس از پذیرش شکست نهایی خویش از بیگانگان، با فرار از برابر آنان به داخل کشور گریخت، با امید بهره مندی از همراهی اشراف ایرانی و حاکمان محلی منصوب خویش در شرق کشور و جمع آوری نیروی نظامی از مناطق تحت حاکمیت آنان، به این طبقه قدرتمند و حاکم متوسل گردید، لیکن در شرایط مشابه با داریوش سوم از سوی آنان رانده شده و به عنوان آخرین راهکار راهی ایالت مرو شد، لیکن و همچون داریوش سوم جان خویش را بر سر خیانت «ماهوی سوری» شاه محلی یا حاکم این منطقه گذارده و به قتل رسید. تنها تفاوت فرجام دو پادشاه نگون بخت مذکور آن است که «ماهوی سوری» از تجربه تاریخی رسوایی و بدنامی «بسوس» سلف خویش در عهد هخامنشی عبرت گرفته و برای حفظ دامن خویش از لکه ننگ ریختن خون مخدوم خود ، روایتی را اشاعه می دهد که براساس آن خیانت و جنایت قتل پادشاه به آسیابان بخت برگشته ای از این منطقه نسبت داده می شود.
ماهوی سوری در پی حضور اعراب در منطقه به دیدار فرمانده آنان شتافته و ضمن گردن نهادن به حاکمیت آنان پیمان صلحی را منعقد کرد که براساس آن متعهد شد تا در ازای پذیرش فاتحان عرب نسبت به تداوم حاکمیت وی بر منطقه مرو ، خراج نقدی و جنسی تعیین شده را از مردم منطقه اخذ نموده و در اختیار آنان قرار دهد . براساس گزارش بلاذری و تعدادی از مورخین دیگر، در لیست خراج توافق شده که ماهوی سوری نسبت به آن متعهد شده بود ، واگذاری جوانان منطقه به صورت برده نیز به چشم می خورد. این پیمان نامه آن چنان شرم آور بود که فاتحان عرب مرو را بر آن داشت تا به تغییر مواد آن پرداخته و تعهدات جنسی ماهوی سوری را به پرداخت نقدی تغییردهند.(۶۴)

ساسان قادری

پیوست ها:

۱-ن.ک: آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۱۳۷
۲- عهد اردشیر، به کوشش امام شوشتری- نشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب- صفحه ۷۹
۳- ن.ک: کتیبه شاپور اول در کعبه ی زرتشت، متن پارتی- سطرهای ۳ و ۴
۴- ن.ک: همان- سطرهای ۵ تا ۹
۵- ولادیمیر لوکونین- تمدن ایران ساسانی- صفحه ۹۶
۶- ن.ک: م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۴۱۶
۷- ن. پیگولوسکایا- شهرهای ایران در زمان پارتیان و ساسانیان- ترجمه عنایت الله رضا- انتشارات علمی و فرهنگی سال ۱۳۷۲، صفحه ۳۸۱.
۸-م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۴۱۸
۹- ابوالفتح محمد بن عبد الکریم شهرستانی- الملل و النحل- تحقیق محمدسیدگیلانی- قاهره- ۱۳۷۸ ق- صفحه ۱۹۱
۱۰-ابوریحان بیرونی- آثار الباقیه عن القرون الخالیه- ترجمه اکبر دانا سرشت- نشر امیرکبیر- سال ۱۳۵۲- صفحه ۲۰۸
۱۱- ریچارد. ن. فرای- میراث باستانی ایران- صفحه ۳۵۴
۱۲-ولادیمیرلوکونین- تمدن ایران ساسانی- صفحه ۱۶۱
۱۳- مری بویس- زرتشتیان- ترجمه عسگر بهرامی- نشر ققنوس- چاپ اول، سال ۱۳۸۱- صفحه ۱۳۹.
۱۴-همان- صفحه ۱۴۴
۱۵- ولادیمیر لوکونین- تمدن ایران ساسانی- صفحه ۱۹۲
۱۶- همان- صفحه ۱۹۴
۱۷- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صحفه ۱۷۸.
۱۸-همان- صفحه ۱۷۶.
۱۹- کلمان هوار- ایران و تمدن ایرانی- ترجمه حسن انوشه- نشر امیرکبیر- چاپ اول، سال ۱۳۶۳- صفحه ۹۲.
۲۰- آرتورکریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۱۷۶
۲۱- همان- صفحه ۲۰۹
۲۲- ن.ک: همان- صفحه ۳۵۹
۲۳- بنا به مآخذ موجود در دوران مذکور، بسیاری از شهرهای نواحی ارمنستان و کردستان در مشرق دجله و کرکوک و در حلوان و گندی شاپور و شوش و هرمزداردشیر واقع در خوزستان، به واسطه ی کثرت جمعیت مسیحیان ساکن در این امروز، اسقف نشین گردیده بودند.
۲۴- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۳۶۵.
۲۵- امپراتوری روم در ۳۷۱ میلادی، به ابتکار «والنسین» امپراتور وقت، براساس متصرفات روم در اروپا و آسیا به دو بخش غربی و شرقی تقسیم گردید. امپراتور مذکور بخش شرقی متصرفات روم را که شامل مستملکات آسیایی امپراتوری می گردید، به برادر خود «والنس» واگذار نمود و وی با استقرار در قسطنطنیه و گزینش شهر مذکور به عنوان پایتخت خویش، دولت مستقل روم شرقی یا بیزانس را در این منطقه برپا نمود.
۲۶- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۳۶۹
۲۷- همان- صفحه ۳۸۰
۲۸-همان- صفحه ۳۷۷
۲۹- م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۳۹۶
۳۰- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۳۶۷
۳۱- همان- صفحه ۳۸۱
۳۲- ن.ک: م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۳۹۸
۳۳- همان- صفحه ۴۰۳
۳۴- همان- صفحه ۴۰۱
۳۵- ن.ک: ابوریحان بیرونی- آثار الباقیه عن القرون الخالیه.
۳۶- ن.ک: آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۳۶۳
۳۷- غلامرضا انصاف پور- تاریخ زندگی اقتصادی روستائیان و طبقات اجتماعی ایران- صفحه ۴۸۵
۳۸- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۳۶۷
۳۹- ن.ک: همان- صفحه ۵۳۴
۴۰- م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۴۴۴
۴۱- محمدبن جریر طبری- تاریخ الرسل و الملوک- ترجمه صادق نشأت- بنگاه ترجمه و نشر کتاب- سال ۱۳۵۱- صفحه ۱۶۵
۴۲- م.م. دیاکونوف- تاریخ ایران باستان- صفحه ۴۴۶
۴۳- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۴۶۹
۴۴- خسرو انوشیروان پس از کشمکش های سیاسی و نظامی نسبتاً موفق با دولت روم و سرکوب قبایل افتالیت (۲۵۷۰) و ترک ها (۵۷۰ م)، یمن را نیز که توسط «ابرهه» پادشاه حبشه تسخیر شده بود، تصرف نمود و سردار فاتح خود «وهریز» را به شاهی دولت وابسته خود در یمن منصوب نمود. ولادت حضرت رسول اکرم (ص) در عربستان نیز مقارن با همین ایام در ۵۷۱ م تحقق پذیرفت.
۴۵- کلیله و دمنه- به تصحیح عبدالعظیم قریب- انتشارات پیروز- سال ۱۳۴۱- صفحه ۵۴
۴۶- ن.ک: ثعالبی- تاریخ ثعالبی- ترجمه محمد فضائلی- نشر نقره- سال ۱۳۶۸- صفحه ۴۱۱.
۴۷- ن.ک: طبری- تاریخ الرسل و الملوک- صفحه ۲۱۳
۴۸- ابوعلی بلعمی- گزیده تاریخ بلعمی (کارنامه ساسانیان)- به کوشش بدیع الله دبیری نژاد- انتشارات ثقفی اصفهان- سال ۱۳۴۹- صفحه ۱۸۳.
۴۹- آ.ای. کولسنیکف- ایران در آستانه یورش تازیان- ترجمه م.ر. یحیایی- نشر آگاه- سال ۱۳۵۷- صفحه ۱۶۰
۵۰- ن.ک: همان- صفحه ۱۵۷
۵۱- ابن البخلی- فارس نامه- ترجمه و تصحیح منصور رستگار فسائی- نشر بنیاد فارس شناسی- چاپ اول، سال ۱۳۷۴- صفحه ۲۵۷
۵۲- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۶۵۰
۵۳- ن.ک ادوارد براون- تاریخ ادبی ایران، جلد اول- ترجمه علی پاشاصالح- نشر امیرکبیر- چاپ سوم- سال ۱۳۵۶
۵۴- آرتور کریستین سن- ایران در زمان ساسانیان- صفحه ۵۸۷
۵۵- همان- صفحه ۵۸۸
۵۶- همان- صفحه ۶۴۶
۵۷- طبری-تاریخ الرسل و الملوک- صفحه ۲۶۱
۵۸- همان
۵۹- ن.ک: جمشید گرشاسب چوکسی- ستیز و سازش- ترجمه نادر میرسعیدی- سال ۱۳۸۱- صفحه ۹۴
۶۰- بلاذری- فتوح البلدان- ترجمه آذرتاش آذرنوش- نشر بنیاد فرهنگ ایران- سال ۱۳۴۶
۶۱- جمشید گرشاسب چوکسی- ستیز و سازش- صفحه ۳۲
۶۲- جمشید گرشاسب چوکسی- ستیز و سازش- صفحه ۳۲
۶۳- جلال ستاری- زمینه فرهنگ مردم- نشر ویراستار- چاپ اول ۱۳۷۰- صفحه ۸۶
۶۴- ریچارد .ن. فرای- تاریخ ایران از اسلام تا سلاجقه- مترجم حسن انوشه- نشر امیرکبیر- چاپ اول، سال ۱۳۶۳- صفحه ۲۹.

بدون نظر

پاسخ دادن