جنایتکاران پاسخگوی تاریخ هستند: پویا راستگونیا

جنایتکاران پاسخگوی تاریخ هستند: پویا راستگونیا

123
0
SHARE

حکومت اسلامی و از جمله بخش های به اصطلاح اصلاحطلب و میانه رو آن به طور روز افزونی در حال اشاعه تاسف بار ترین بی اخلاقی ها و مغشوش کردن ارزشهای انسانی در شدیدترین درجات و اشاعه پلشتیها در حیرت بر انگیز ترین شکل و شمایل ممکن در جامعه ایران هستند.

در سایه هیاهوی رسانه ای سعی بر این است فردی که در جایگاه های مختلف در جنایتهای دهشتناک جمهوری اسلامی دست اندرکار بوده و نقش ایفا کرده است را در هیات یک اسطوره و نماد فلان و بهمان تصور و در واقع توهم کرده و مشتی دلال و لابی و منتفع آنها در خارج از کشور نیز در توصیفاتی او را مبارز “حقوق بشر” معرفی می کنند که با وجدانی آرام و آسوده مُرد.

کدام وجدان؟
در دایره المعارف مغشوش و معوج ذهنیات چنین افرادی، این واژه وجدان مرادف با چیست؟ مرادشان از وجدان کدام مفهوم و مضمون آغشته به فساد و بی اخلاقی است؟ همان چیزی که در او آنقدر غایب بود که در جنایت کشتار و ترور نقش ایفا کند و در این مداحان و مرثیه سرایان آنقدر نیست که چشم بر جنایتها ببندند؟ خواهان فراموشی آنها شوند و تلاش کنند از پس مرگش هیاهویی از مدح و ثنا به راه اندازند که در واقع باید گفت در مسیر حوادث و انفاقات آینده خیالتان راحت اصلاً و اساساً به چشم نیامده و شنیده نخواهد شد.

جنایتکار حتی با تشییع چند صد هزار نفری همچنان جنایتکار است.
کودکی بودم که خمینی در خرداد ماه ۶۸ مُرد، جمعیتی چند ملیونی که در مراسم تشییع و خاکسپاری او گرد آمدند را از تلوزیون می دیدم، در آن گرمای نفس گیر خردادماه عده ای از همان جمعیت مشتاق یا فریب خوردهٔ امام جنایتکارشان، زیر دست و پای جمعیت مدام رمنده و تحت فشار بی حال و بی جان شدند و تعدادی با امامشان به دیار عدم شتافتند. ولی چه سود از آن موج جمعیت و هیاهوی پوچ؟ خمینی در سالهای بعد و نسلهای بعد نه با آن هیاهو و جمعیت و مرثیه، که با نقشش در جنایت و فریب و شیادی و کشتار و قتل به عنوان یکی از شیادترین و سفاک ترین حاکمان ایران و جهان معاصر رقم خورده و بیش از این خواهد خورد.
آنچنان که آناتول فرانتس می گوید: اگر پنجاه ملیون نفر به یک چیز ابلهانه باور داشته باشند[ و برای آن هیاهو بپا کنند و بر سر و کله بزنند] ، از بلاهت آن نمی کاهند و آن چیز همچنان ابلهانه باقی خواهد ماند.

اما بر هاشمی رفسنجانی چه گذشت؟
می توان به طور خلاصه گفت، هاشمی رفسنجانی در گذر حوادث دو دهه اخیر نه چندان خودخواسته و به اختیار، بلکه بیشتر در نتیجه ناکامی ها و ضربات طرفهای مقابل تنها جایگاهش کمی جابجا شد.
دوسال بعد از پایان دوران ریاست جمهوری پر از قتل و ترور و اثرات شوم همچنان زنده آن بر سیاست و اقتصاد و حتی طبیعت کشور، دانشجو بودم و یادم است هاشمی رفسنجانی عزم مجلس و ریاست مسبوق به سابقه خود را در مجلس نمود و با تقلبی که برملا و با موج اعتراض و عصبانیت فریاد زده شد، در لیست انتخاب شدگان تهران جا داده شده بود، در نتیجه آن اعتراضات و شور شدن آش، هاشمیِ تو دهنی خورده از دانشجویان و جنبش دانشجویی و مردم معترض به فریب و تقلب، ناگزیر از انصراف شد.
این اولین ضربه و شُک گیج کننده و جابجا کننده هاشمی از جایگاه و ذهنیت ادعایی و مخصوص او بود.
از آن پس او و بخصوص خانواده اش کوشیدند که با رفتارهایی متفاوت همسویی بیشتری با مردم معترض به نظام و اختناق نشان دهند. و اندکی دلجویی کنند.
کار به پایان دو دوره ریاست جمهوری خاتمی رسید، باز هم هاشمی رفسنجانی عزم این مقام مسبوق به سابقه رئیس جمهوری نمود، اما بخش تندرو و بی ترمز نظام که به سبب دست بردن مداوم به سرکوب و اختناق آبرویی به لحاظ سیاسی و فرهنگی در چنته نداشتند یک مدعی پوک و پوشالی ساده زیستی و مبارزه با فساد و اشرافیت و رسیدگی به معیشت مردم را از آستین بیرون آوردند، یک پدیده پوپولیستی که هاشمی رفسنجانی همزمان در مقابل هیاهوی او و مدعیاتش و در اذهان عمومی به عنوان نمادی از اشراف گرایی و ثروت اندوزی توان و آبرویی نداشت. باز شکستش در آن انتخابات شد ضربه و شُک دومی که او را از باز هم در طیف قدرت جا به جا کرد. اینبار تندرو ها هاشمی رفسنجانی را قاطعانه و بی تعارف پس زده بودند. بر آیند طبیعی این امر نزدیک شدن نیروهای بیرون افتاده از کانون اصلی قدرت و مخلفاتش به هم بود.
پس این اساساً هاشمی به خودی خود و به اراده و اختیار خود نبود که تغییر جایگاه می داد، این ضربه طرفهای مقابل بود که او را از جایگاه خویش کمی دور تر کرد.
شاید تعبیر بهتری هم بتوان کرد این تغییرات و جابجایی در موازنه قدرت در پیروامون هاشمی رفسنجانی و در دو دو جناح متعارض بود که جایگاه او را نیز در نزد همگان تغییر یافته جلوه داد.
به احتمال زیاد اگر هاشمی رفسنجانی در آن دو فرصت بازی سیاسی را نباخته بود و باز هم رئیس مجلس یا رئیس جمهور شده بود سیاستی چندان متفاوت از دوران ریاست مجلس و ریاست جمهوریش در دو دهه اول عمر نظام نمی داشت.
سرانجام در دوره دوم انتخاب احمدی نژاد، او که خود را در مقابل حریفی می دید که از گردونه قدرت خارج بودن و تبری بیست ساله اش نزد مردم نوید سیاستی دگرگونه و نو را می داد سعی کرد باز برگ برنده هاشمی-اشرافیت پیشین را دوباره میان آورد. هاشمی را بازی گردان سیاستهای رقیب جلوه دهد و چنان چشم بسته و دهان گشوده عمل کرد که هاشمی رفسنجانی را از پس برده به وسط صحنه کشید و وادار کرد نامه ای را به خامنه ای بنویسد که بی جواب رسمی ماند اما جواب محکم مخالفی از طرف خامنه ای در نماز جمعه میانه بلوا و کشتار پیدا کرد.
از آن پس نزد جناح تندرو هاشمی رفسنجانی بیش از پیش مغضوب و چون استخوانی لای زخم قدرت باقی ماند. همین حالت همزمان رانده و مانده و واسطه به او نقشی بخشید که کژ دار و مریز تا به پایان عمرش بازیش کرد. گونه ای میانجی گری، هم به میخ هم به نعل زدن، در جایی خود را عاشق و دلباخته خامنه ای معرفی می کرد و در جایی معترض به اوضاع نشان می داد. بدیهی بود در سایه این نقش جناح میانه رو و آن خیل به اصطلاح طلبان اندکی فضای تحرک معدودی یافتند.
اما به نظر می رسد در چشم انداز حوادث ناگزیر و گریز آینده همین خورده نقش هم از اذهان آیندگان محو و محو تر گردد. چرا که هاشمی رفسنجانی در زمانه ای که حقوق اساسی و بنیادی مردم نادیده گرفته شده است و زندگی و هستی آنها به ویرانی رسیده و فساد و فریب و بی شرمی اوجی بی سابقه گرفته است از انسانهای پیشرو و پایدار و مبارز در جهت این ارزش های ضروری هیچ نشانه بارزی در شخصیت خود به نمایش نگذاشت که هیچ، بلکه بخشهایی را که مسئولیت عمده ای را هم داشت به یاری و همراهی و نقش آفرینی در سرکوب و لگدمال مال کردن حقوق و ارزشهای انسانی پرداخت. به نوعی آن “پلنگ از ناتوانی مهربان” بود.

برای آینگان و تاریخ، هاشمی رفسنجانی فراتر از هر مدح و تمجیدی کسی است که در جنایت و قتل و ترور مخالفان دست داشته است.
از ایران و کشتارهای دهشتناک دهه اول حکومت جمهوری اسلامی که بگذریم، به سبب اعمل و اقدامات تروریستی، این شخص در دادگاهای بین المللی و دیگر کشورها نیز متهم و مضنون بود.
پیش از هر قضاوتی در مورد کارنامه اش، یک جنایتکار شایسته است مرده یا زنده اش، بر مبنای دادخواهی و عدالت جویی داوری شود. اگر بخشش و اسطوره سازی از یک جنایتکار ممکن است، تنها بعد از این داوری است شاید امکانپذیر باشد.
در برابر دهشت و هیمنه جنایت، گرد و خاک و هیاهو و غباری که هواداران و دلالان سیاسی داخل و خارج ایران به راه انداختند از شدت خفیف بودن و خفت و رسوایی از محدوده زمانی خیلی کوتاهی فراتر نخواهد رفت.
و اما دادگاه و داوری تاریخ
نه نمایشی از جمعیت حاضر در خاکسپاری هاشمی رفسنجانی ، نه هیاهو و مرثیه های رسوا و زهوار در آمده و دلال مآبانه در وصف بزرگی های نداشته و خصائل نبوده در هاشمی رفسنجانی، در برابر تاریخ و اسناد و اثباتهای تاریخ کاری از پیش نخواهد برد. با مصدق و امیر کبیر خواندن یک شخص، آن شخص یکباره به هیاتی مشابه شخصیتهای گزیده تاریخی در نمی آید. تنها مداحان جو زده و سر کیف در بلند مدت خود را مضحکه و مسخره نگاه کلان تاریخ خواهند نمود.

پویا راستگونیا

بدون نظر

پاسخ دادن