“استخر” هم دیگه “امن” نیست!: تقى گیلانى

“استخر” هم دیگه “امن” نیست!: تقى گیلانى

117
0
SHARE

امروز وقتی رفتم استخر و درست لحظه‌ای که پایم رو توی آب گذاشتم بیاد ” یارو ” افتادم! در تمام مدتی که به آرامی برای خودم شنا میکردم بهش فکر می کردم و سوالات مختلفی که در ذهنم یکی یکی ساخته میشدند. آیا اون به یکی از این استخرهای عمومی رفته بود؟ آیا استخری خصوصی و در محدوده املاک خصوصی‌اش بوده؟ آیا هیچکدام از افرادی که معمولاً بعنوان کارکنان استخر و امورات پیرامونی‌اش هستند، در اون دور و بر حضور نداشتند و اون تنهای تنها برای خودش پریده بود تو آب؟ – لحظه شنای ژولیت بینوش یادم اومد و فیلم آبی و آن آهنگ بی‌نظیرش و از تلاقی این دو تا موضوع خنده‌ام گرفته بود و نزدیک بود آب کلردار استخر بپره تو دهنم! –

چطور شد که قلبش ایست داد؟ چطور شد که کسی متوجه نشد؟ – اینا حتی وقتی مستراح هم میرن شونصدتا محافظ با خودشون می برن که مبادا دچار گیر و گرفتاری بشن! – با خودم قول و قرار گذاشتم که در اولین فرصت با یکی از کارکنان استخر صحبت کنم و بهش بگم و ازش قول بگیرم که اگه احیاناً در حین شنا و یا در محدوده استخر حالم بهم خورد منو حتی شده لخت و برهنه ببرن بیمارستان و به مرگ فرصت ندن که خودش کار مسافرت منو آسون کنه.

با یکی از مربیان و نگهبانان استخر صحبت می کنم: اگه احیاناً کسی دچار مشکل قلبی بشه، شما چکار می کنید؟ 

– ما همه مون که اینجا کار می کنیم دوره کمک‌های اولیه و خصوصاً بخاطر کودکان و افراد مسن دوره ویژه ماساژ قلبی و کمک‌های اولیه ویژه رو دیده‌ایم.

– یعنی خودتون دست به کار میشین برای نجاتش؟

– خب، اولین کار اینه که به مرکز اورژانس خبر میدیم. معمولاً وقتی بگیم مشکل قلبی، اونا در محدوده شش تا ده دقیقه خودشون رو میرسونند. اما، ما جعبه مخصوص داریم که دقایق اولیه میتونیم از اون هم برای کمک تنفسی و هم احیاناً احتیاج اگه بشه برای دادن شوک استفاده می کنیم.

– اگه کاری پیش نبردین چی؟

– خب ما کار رو میسپریم به مسئولین آمبولانس. اونا اینجور بیماران رو سریعاً به بیمارستان میرسونن که میدونی از اینجا تا کلینیکوم آخن ده دقیقه راه هستش.

کمی خیالم راحت شد. اینا دیگه در بند اون نخواهند بود که من لخت هستم یا نه. اینجا همه لخت و با لباس شنا در کنار هم هستند و کسی هم نگاه نمی کنه! اتفاقاً اونائی بیشتر به چشم میان که خودشون رو بیشتر می پوشونند. همین چند ماه پیش بود که با یه خانومی سوری آشنا شدم که لباس شنای اسلامی پوشیده بود و حتی یه ربعی هم با من توی سونای کوچیک چندنفره بوده و با هم صحبتی هم داشتیم. بعدها چندین و چند بار اونو دیدم. خودش حجابش رو رعایت می کرد اما بچه‌هاش چه دخترک دوازده سیزده ساله‌اش و چه دخترک دیگه‌اش مثل بقیه لباس شنای یک تیکه پوشیده بودند. 

وقتی رفتم توی سونا، موضوع بیشتر ذهنم رو به خودش مشغول کرد. اگه اینجا دچار حمله قلبی بشم چی؟ باز یاد ” یارو ” افتادم. اولاً بعید میدونم که اون اصلاً سونا بره. ثانیا، اونا اگه سونا بخوان برن حتماً هم جادارتر هستش و هم قطعاً محافظانش هم باهاش میرن یا حتی پزشک‌هائی که محتملاً در حول و حوش اونا می پلکند.

ساعت شنی رو برای دور دوم چرخاندم. مخلوط آب و اکالیپتوس رو روی ذغال‌سنگ‌ها ریختم. هوای محدوده کوچک سونا از بخاری دلپذیر پر شد. روی نیمکت دراز کشیدم و هنوز لحظه‌ای نگذشته بود که خوابم برد – یا شاید به خواب و بیداری عجیب و غریبی دچار شدم – خودم رو در محوطه‌ای بازتر میدیدم و هوائی که پر از عطر اکالیپتوس بود. ناگهان احساس کردم روی قفسه سینه‌ام انگار وزنه سنگینی افتاده؛ باور نکردنی بود اما، راه دماغ و دهانم رو انگار با دستانی محکم گرفته و بسته‌اند. چشمانم را با ترس و دلهره تمام باز کردم؛ تاریکی و سیاهی همه جا رو گرفته بود؛ تنها نور محدودی از چند چشم و ریش و پشم رو میدیدم. حتی دست و پایم رو هم نمی تونستم تکان بدم. در بد مخمصه‌ای گیر کرده بودم. صداهای مبهمی میشنیدم: تنفس مصنوعی… توی دهانش فوت کن… قطره‌اش، قطره‌اش پیش کی هست؟ بریز تو حلقش. بابا قطره قطره… اینطوری نه… چشماش افتاد. در یه لحظه همه چیز روشن شد… آروم شدم. دیگه احساس سنگینی نمی کردم. سبک شده بودم… صداهای مبهم هنوز می اومد. چشمام رو بسته بودم. یکی میگفت: تموم کرده. یکی میگفت: نه بابا، چی تموم کرده. اون هفتصدتا جون داره. بیا بیا بهش تنفس مصنوعی بدیم شاید نمرده باشه. دوباره همان دستان دهان و دماغم رو گرفتند و باز هم جلوی تنفسم گرفته شد. انگار یکی با تمام هیکل‌اش روی من نشسته؛ خدای من… اینا کی هستند؟ من کجا هستم؟ اینا چرا اینجوری می کنند… اصلاً کی منو آورده سونا؟ اصلاً کی منو آورده استخر؟ اصلاً این استخر و این سونا کجا هستند؟ من چرا اینجام؟ شما کی هستین؟ شما کی هستین… شما کی هستین…

صدای همهمه‌ای پشت در سونا شنیده شد. انگار باز هم خوابم برده تو سونا! اصلاً نمیتونم خودم رو از وسوسه چرت زدن در سونا نجات بدم! در باز شد و دو سه تائی کودک و پدر و مادرشون اومدن تو. سلام و علیکی کردیم و من سرجام جابجا شدم تا اونا هم جائی بگیرند.

راستی، ” یارو ” رو چطوری بردند بیمارستان!؟

بدون نظر

پاسخ دادن