این خانه روشن مى‏ شود ؛ چون یاد نامت مى‏ کنم ....

این خانه روشن مى‏ شود ؛ چون یاد نامت مى‏ کنم . (به یاد فریدون آدمیت)

306
0
SHARE

فریدون آدمیت خدمت بزرگی به تاریخ معاصر ایران کرده است. او با دقت، امانت و متانت اسناد مربوط به اندیشه ترقی و دموکراسی خواهی، در سالهای قبل و بعد از انقلاب مشروطیت، که در جان و روان آزادیخواهان شعله میکشید را برای استفاده نسل‌های بعدی جمع آوری و با متدولوژی که قبل از کمتر دیده شده عرضه کرده است. توصیه می کنم که جوانان میهن از مطالعه آثارش غافل نباشند. یادش ماندگار باد. ف ق

نوشته ی : دکتر هما ناطق

آقاى على دهباشى از من خواسته‏ اند چند سطرى در سوگ دوست از دست رفته‏ ام بنگارم . کارى است بس دشوار . نمى‏ دانم چه بگویم. سرانجام با خودم گفتم بهتر آنکه از زبان خود او قلم بزنم. او را آنچنانکه بود، بشناسانم ؛ یعنى از لابلاى نامه‏ هایى که پس از آمدن من به فرانسه از سال‏هاى ۱۳۶۰ برایم فرستاد، در زمینه‏ هاى گوناگون . اکنون از میان خیل آن نامه‏ ها چند تایى را دستچین مى‏ کنم. سطرى چند برمى‏ گزینم و به اختصار به دست مى‏ دهم .

نخست یادآور شوم که در بیشتر نامه‏ ها فریدون تاریخ‏گذارى را رعایت نکرده . در ربط با امضاها نیز گاه خود را «پرویز»، گاه «فرهاد» و گاه به شوخى «مشتاقعلى‏ خان گنابادى» خوانده است. گاه نیز از بابت احتیاط از خودش با عنوان «دوست تو» و یا «همکار تو» یاد کرده است .

مقدمه‏ وار بگویم که در این نامه‏ ها از هر درى سخن رفته است. از کتاب‏ هاى منتشرشده در ایران، از ارسال کتاب ، از چگونگى و کندى پیشرفت تحقیقات خودش و پرسش از چند و چون پژوهش‏ هاى من در غربت . بیش از همه به نقد روشنفکران «لومپن» نشسته است. در نامه‏ هاى گوناگون نام هم برده است که درز مى‏ گیرم. اما از برخى دیگر دوستانه یاد کرده است. از میان رجال ایران آگاهى‏ هایى درباره ی دکتر مصدق به دست داده، همراه با نقد و ستایش . بخش دیگرى از نامه ‏ها در رفت و آمد خود اوست با خانواده ی من . به ‏ویژه در بیمارى پدرم که به گفت خودش «هر روز» در بیمارستان جم به «عیادتش» مى‏ رفت . اما در اصل، روح نامه ‏ها بیشتر حکایت دارد از بى‏ حوصلگى و خستگى و نیز ناامیدى . حتى از مرگ هم سخن رانده . پس چکیده‏اى از مطالب برخى از نامه ‏ها را به دست مى‏ دهم .

مى‏ دانیم که فریدون اندکى تنها رو و حتى مردم‏ گریز بود . با دید و بازدید و رفت و آمد چندان سر و کارى نداشت . نه میهمانى مى‏ داد و نه به میهمانى مى‏ رفت . بى‏ حوصلگى یکى از خصلت‏ هاى او در شمار بود . گویاترین نمونه نامه‏ ای ست که در اوت ۱۹۹۶ فرستاد، نوشت: « نه با کسى نامه‏ نگارى دارم و نه جواب کسى را مى‏ دهم. گور پدر همه! حرف تو را تأیید مى‏ کنم که زندگى براى بسیارى کسان انتظارى است که بسر نمى‏ آید. چه بسا عمر به سر آید، اما آن انتظار همچنان باقى بماند… روزها به دفتر مهندسى مى‏ روم، سه ساعت و نیم تا چهار ساعت کار مى‏ کنم. از توان جسمانى کاسته شده و مزاج و بنیه تحلیل رفته. بیش از این هم انتظار نباید داشت ».

با این حال او که خود همواره به تنهایى و تکروى خو گرفته بود، در نامه ۹ مهرماه (سال ؟) به دلدارى من برآمد. نوشت: «میز بزرگ کارِ تو و رساله و یادداشت‏ ها به تصوّر فضایى من مى‏ آید… چرا به تنهایى خو کرده ‏اى؟ مگذار غربت ‏زدگى بر شخصیت پرتوان تو چیره گردد. تو همیشه به همت بلند و پشتکار شاخص بودى . به کار آکادمیک بپرداز که بهترین و شایسته ‏ترین سرگرمى است ».

اما  گوش خودش به این سخنان چندان بدهکار نبود. زیرا مى‏ افزود: «مایه ی حسرت است که من و تو چیزنویس و میرزا قلندر هم نشدیم!» و در نامه ی مهر ۱۳۶۴ : « تو خود اهل دانش و هنرى . این خود بزرگترین تسلى‏ بخشِ افسردگى‏ هاست» که البته نبود .

به راستى از تشویق من به راه پژوهش باز نایستاد . او بود که مرا به انتشار نامه‏ هاى تبعید میرزا آقاخان واداشت. چنان که در ۲ اوت ۱۹۹۶ نوشت: «چه خوب که اقدام به کار کتاب میرزا عبدالحسین بردسیرى کرده‏ اى . این خدمتى شایسته و ستودنى است و به روزگار خواهد ماند. کامیابى تو را در انجام آن آرزومندم». باز: «اکنون که به آرشیو اسناد قرن نوزده و اوایل قرن نوزده دسترسى دارى، خیال نمى‏ کنى مجموعه‏ اى از آنها را ترجمه و منتشر کنى؟ به این روزگار نشر اندیشه و دانش ارزشمندترین کارهاست». در نامه ی دیگر: « از انتشارات تازه اگر چیز قابلى منتشر گردد و من باخبر شوم ، حتماً مى‏ فرستم». در نامه ی بى‏ تاریخ دیگر: «از انتشارات تازه دو جلد کتاب برایت فرستادم که به نظرم سودمند است و باز هم خواهم فرستاد» (غرض آخرین کتاب خودش است ) .

 باید اعتراف کنم که در زمینه ی تحقیقات فریدون از راه دور با من همراه بود و مرا به حال خود رها نمى‏ کرد . هر بار که متون سودمندى به دستش مى ‏رسید، با پُست مى‏ فرستاد. امروز بخشى از کتابخانه من آراسته به کتاب‏هایى است که او فراهم کرده بود .

نکته ی دیگرى که در نامه‏ هاى فریدون چشمگیر مى ‏نماید، بدبینى او بود نسبت به دار و دسته ی روشنفکران ایران. از این طایفه چندان دل خوشى نداشت . در نامه‏ هاى گوناگون از برخى به درشتى نام مى‏ برد. بر آن بود که اینان خدمتى به دانش و پژوهش نکرده ‏اند. جز بیانیه ‏نویسى و اظهار نظر در هر رشته، هنرى ندارند. در اسفند ۱۳۶۵ نوشت : « اساساً این حضرات روشنفکر نیستند. روشنفکرى خصوصیتى دارد و تعهداتى را به همراه مى ‏آورد… اینان از نظر دانش و تفکر جدید نماینده ی تاریک‏ فکرى هستند و از نظر فضیلت و اخلاق انسانى در زمره ی فرومایه‏ ترین ناکسان… بر عهده ی اهل دانش و فکر و نویسندگى است که اگر به روزگارى دیگر فرصت یافتند یک مطالعه ی تحلیلى و تطبیقى در کارنامه ی خیل روشنفکران بنمایند و به حسابشان برسند. مردمانى که «کاراکتر» نداشتند هیچ چیز ندارند. این حرف ‏ها براى تو تازگى ندارد حاشیه ‏اى بود بر آنچه تو خود گفته بودى».[۱]

با این همه از میان اهل قلم برخى را برکشیده و به دوستى پذیرفته . چنان که در دو نامه از چنگیز پهلوان، نخست در نامه ۱۴ شهریور ۱۳۶۴ که نوشت : «کمابیش مرتب چنگیز را مى ‏بینم محبتى دارد و صحبت تو اغلب به میان مى‏ آید… همین روزها قرار است «زینى جون» را ببینم که البته به یاد تو خواهیم بود». [۲] در نامه ی بى‏ تاریخ دیگر: «نسخه‏ اى از نشریه‏ ی چنگیز را برایت فرستادم».

از غلامحسین ساعدى بیش از دیگران نام برده و یاد کرده زیرا که او را سخت دوست مى‏ داشت . در نامه‏ ها همواره از حال او پرسان بود. در این روال که : « از غلامحسین عزیز ما چه خبر »؟ در نامه ی دیگر: «سلام مرا به دوست عزیزمان (ساعدى) برسان. لطیفه‏ هاى نغز او همراه با لهجه ی ترکى ‏اش را فراموش نمى‏ کنم». باز در ۲۰ مرداد ۱۳۶۶ گفت: «در سخن غلامحسین حقیقتى متبلور است که بعضى آدمیان محکوم هستند به فکرکردن و نوشتن. این براى اینکه بار زندگى زیاده سنگینى نکند». در نامه ی بى ‏تاریخ دیگر: «در خصوص ارسال رساله یا نوشته‏ هاى دکتر غلام (ساعدى) بعد خواهم نوشت. بهتر است تأمّل شود »! در مرگ غلامحسین نوشت: «به حقیقت خودکشى تدریجى کرد. با آن همه افسردگى و رنج‏ هاى دیگر مرگ او واقعاً بر قلب من سنگینى مى‏ کند و حالت صمیمى او را عمیقاً حس مى‏ کنم . به تعزیت رفتم سراغ اکبر (برادرش). پیام تسلیت تو را هم رساندم. دلش نمى‏ خواست که دسته‏ هاى سیاسى به شیوه ی تبلیغاتى برآیند و از این مقوله صحبت مى ‏کرد و همچنین چیزهاى دیگر که جنبه ی خانوادگى دارد.»

روی جلد کتاب « امیرکبیر و ایران » ، نوشته ی دکتر فریدن آدمیت

در ربط با رجال ایران فریدون تنها از مصدق یاد کرد، در ۱۸ مهر ۱۳۶۵ همراه با نقد و ستایش ؛ نکات مهمى از خاطرات او برکشید که در هیچیک از نوشته ‏هایش بدان اشاره نکرده بود. نوشت: «مصدق در قسمت اول خاطراتش ضمن گفتگو در موضوع‏ هاى گوناگون از دستگاه استیفا سخن گفته که بسیار سودمند است و اطلاعات تازه ‏اى به دست مى‏ دهد . مطالبى هم راجع به تشکیلات ادارى دارد که هیچ تازگى و ارزشى ندارد. رساله‏ اى که تو به دست آوردى و ضمیمه ی کتاب مفصل آثار منتشرنشده به انتشار رساندى ‏[۳] خیلى سودمندتر و مهم‏تر مى باشد. اطلاعات این رساله را در هیچ جا سراغ ندارم و این نکته را به هر کس گفتم، زیرا اغلب چنین مى‏ پنداشتند که نوشته ی مصدق در این مقوله هم بدیع است که به هیچ وجه نیست . در موضوع حرکت مشروطه‏ خواهى نیز مطلبى دارد که پایه و مأخذ صحیحى ندارد. به عقیده ی او آزادیخواهان و مشروطه ‏طلبان ایران دانش سیاسى سطحى از مغرب زمین داشتند. از قضا ، اقلیت معدودى که از همان آغاز نهضت مشروطگى مروّج اندیشه‏ هاى جدید بودند، هم آگاهى سیاسى صحیح از مدنیت و حقوق سیاسى مغرب داشتند و هم نسبت به مسائل اجتماعى و سیاسى ایران بینا بودند . مذاکرات مجلس و قوانین موضوعه ی آن در همان مجلس اول گواه بر این معنى است . اما این بدان معنا نیست که در کارشان کاستى نبود . مصدق نه آن زمان و نه پس از آنکه در سوئیس درس خواند – مقام شاخص در فلسفه ی اجتماعى و سیاسى و شناخت فرهنگ مغرب کسب نکرد و سهمى در ترقى آن (حتى به اندازه ی نخبگان آغاز نهضت مشروطه‏ خواهى) ندارد. اما او شاخص است به سخت‏ پایى در برابر دیکتاتورى داخلى و زورگویى و استعمار بیگانگان . از این نظر او مقام اول را حائز است. از این نظر هیچکدام از یارانش در جبهه ی ملى نزدیک مقام او نمى‏ شوند. اساساً یاران او هیچ‏کدام آدمى نبودند که ارزشى بتوان برایشان تصوّر کرد .

«به تأسف باید بگویم خصلتى که در مصدق ستودم و اعتبارش را به همان مى‏ دانم – در کل جماعت تحصیل‏ کردگان نسل بعد، (یعنى زمان ما)، على‏ الاطلاق نمى ‏شناسم . در این حضرات توان مقابله با استیلاى خارجى را سراغ ندارم . قسمت دوم خاطرات مصدق پاسخ‏ هاى اوست به نوشته‏ هاى غرض ‏آلود شاه در [کتاب] « ماموریت براى وطنم » ، جواب‏ هاى مصدق بسیار معقول و پسندیده است . خالى از طنز هم نیست . متن لایحه‏ اى که در دفاع خویش نوشته – اما به محکمه عرضه نداشته بود، نیز در همین جا آمده… آنچه نوشتم نظرى اجمالى است . شاید هم صحیح نباشد . اشتباه کرده باشم . به هر حال خواستم عقیده ام را برایت نوشته باشم . اندکى پرحرفى کردم .»

 بخشى از نامه‏ ها درباره ی خانواده من دور مى‏ زند. یعنى در بیمارى و سکته مغزى پدرم، و دیدار «هر روزه» از او. از این دست : «مى‏ دانم از بیمارى پدرت آگاهى درست دارى… به دنبال تلفن تو  همه روزه به بیمارستان رفته ‏ام». در این باره فریدون به من اطمینان هم مى‏ داد که «بهترین مراقبت‏ ها هم مى‏ شود… هر دفعه احوال تو را مى ‏پرسند. این مطالب را براى دلخوشى تو نمى‏ نویسم، بلکه عین حقیقت است». در مرگ و مراسم ختم او به نیابت من صاحب عزا شد. اگر بگویم هرچه دارم از او دارم، به دور نرفته ‏ام . هرگز  کسى در زندگى من این گونه همراه و پشتیبان من نبوده و نخواهد بود .

در نامه ‏ها از موسیقى هم سخنى به میان آمده . به مثل از من خواسته بود که نوار موسیقى فیلم «لایم لایت» چاپلین را برایش بفرستم . پیدا کردم و فرستادم . زنگ زد و گفت: «هر روز گوش مى‏ کنم و آرامش مى‏ یابم». هرگز ندانستم چرا از شنیدن این آهنگ به آرامش مى‏ رسید . عشق به موسیقى، خود نشان از لطافت طبع پنهان او داشت .

اما براى من مهم‏ترین بخش نامه‏ ها، خیال سفر فرنگ بود که فریدون در سر مى‏ پروراند. در یک نامه ی بى‏ تاریخ: «من هم واقعاً میل دارم سفر کوتاهى به آن طرف‏ ها بکنم . این منوط به آنست که در مقررات فعلى تجدید نظرى بشود ». در ۹ فروردین ۱۳۶۲: «براى تحصیل گذرنامه فرم مخصوص آن را پُر کردم و به اداره ی گذرنامه فرستادم. اگر نوبت به من برسد میل دارم یکى دو ماهى سفرى بکنم. اما هنوز هیچ معلوم نیست. اداره ی گذرنامه حسن نیت دارد… معلوم نیست به چه تصمیمى بالاخره برسند». در نامه ی دیگر: «البته دو سه ماهه سفر به فرنگستان بسیار مطلوب است . اما تصور کردم که اطلاع یافته ‏اى که حتى مواجب وزارت کشاورزى هم بکلى قطع شده است.[۴] اگر آپارتمانى به‏ فروش برسد گشایشى در کار خواهد بود ور نه هیچ امکان مادى و عملى نیست».[۵]

چند سال بعد بود که فریدون به کمک بانو  سیما کوبان توانست از سفارت فرانسه ویزایى دست و پا کند و راهى پاریس شود. از روزى که رسید در خانه ی ما منزل کرد . به گفتِ خودش خیال بازگشت به ایران را هم نداشت . ساعاتى را که من در دانشکده در کار تدریس بودم ، او با روزنامه و کتاب‏خوانى و قدم زدن سر مى‏ کرد. رفته رفته به این اندیشه افتادیم که کتاب مشترک دومى را که طرحش را در ایران ریخته بودیم ، از سر گیریم . گزینش عنوانِ «دولت بر بادرفته، دولت بادآورده» هم از فریدون بود و در این انتخاب من سهمى نداشتم. پس به اندیشه ی گردآورى اسناد ایران و بیانیه‏ ها و مدوّنات گوناگون افتادیم . بر آن شدیم که کار را دنبال کنیم. بدا  که «افتاد مشکل‏ها. »

دیرى از اقامت او در پاریس نگذشته بود که دوست دیرینه ‏اش ، دکتر اپریم از لندن زنگ زد و از او خواست که سرى به خانه ی او بزند و هفته‏ اى بماند . فریدون درخواست او را پذیرفت . یکى از دوستان نزدیک من او را براى اخذ ویزا به سفارت انگلیس برد. از منش و پوشاک او ، اهل سفارت حدس زدند که صاحب مقام است . در دم ویزا را صادر کردند و فرداى همان روز بلیط گرفت . بالاپوش و لباس‏ هاى پشمى را در خانه من گذاشت و با یک چمدان کوچک راهى لندن شد . او را با یکى دو تن از دوستان تا فرودگاه بدرقه کردیم . به هر رو رفت و دیگر برنگشت !

همین که پاى فریدون به لندن رسید، دولت انگلیس پاسپورت و اسناد او را گرفت و پس نداد. فریدون از جان گرنى ، استاد ایران شناسى یارى خواست . آقاى گرنى هر روز وعده ی سرخرمن داد که فلان روز پاسپورت را پس خواهند داد، که هرگز ندادند. فریدون سرگشته و سرگردان در لندن بماند . من همه روزه با او در تماس تلفنى بودم . تا اینکه پس از دو سه هفته بعد زنگ زد و گفت: «گرفتار برونشیت شده ‏ام». رفته رفته این برونشیت تبدیل به «آمفیزم» شد. نه مى‏ توانست به پاریس برگردد و نه راهى وطن بشود. تا اینکه از ایران آقاى عطاالله مهاجرانى به داد او رسید . دستور داد فریدون را بدون پاسپورت و بدون بلیط سوار هواپیما  کنند و به ایران برگردانند. فریدون «آمفیزم» را نیز با خود برد. کتاب مشترکمان هم روى دستمان ماند .

درباره ی مرگ، فریدون نظر غریبى داشت. بارها شنیدم که مى‏ گفت: «روزى که احساس کنم از زندگى سیر شده‏ ام و رفتنى هستم یک حوله ی داغ روى سینه‏ ام مى‏ کشم و هفت تیر را خالى مى‏ کنم»! به این آرزو  هم دست نیافت . بیمارى مجالش نداد. اگر همسرش بانو شهین به داد او نرسیده بود و از دل و جان به او نپرداخته بود، چه بسا تاکنون به یارى همان حوله ی داغ ، رخت از جهان بربسته بود. در اینجا مرگ جانسوز آن بزرگوار را از دل و جان به ایشان تسلیت مى‏ گویم . آخرین غمشان باد .

 سرانجام باید از آقاى دهباشى هم سپاسگزارى کنم که به گواهى خانم آدمیت در همه ی احوال به فریدون رسید. روزى نبود که به بیمارستان سر نکشد. در واقع فریدون همواره به او نیازمند بود و دهباشى را به چشم فرزندى مى‏ نگریست. بدون او  کارهایش پیش نمى‏ رفت چرا که کس دیگرى نداشت . امیدوارم که ایشان نیز صمیمانه مراتب تسلیت مرا بپذیرند.

روی جلد کتاب « یادنامه ی دکتر فریدون آدمیت » ، به کوشش : علی دهباشی

اکنون در این خلوتِ تلخ «من مانده ‏ام خموش» و به دور از قیل و قال و «بیانیه»نویسى . در این تنهایى به یاد بیتى از اشعار رودکى مى‏ افتم که سروده بود :

« اى آنکه غمگنى و سزاوارى» ! والسلام.

مرگِ او دفتر «دولت بربادرفته» را هم براى همیشه بست . اگر روزگار مجال دهد شرحى بر زندگى و افکار و آثار او خواهم نوشت.

امروز به همین چند سطر بسنده مى‏ کنم، تا چه پیش آید !

به هر رو «آنچه بر دل گذشت بر قلم رفت» و به گفته ی بیهقى «این حدیث فرابُرید.» ! سرانجام در نامه‏ اى نوشت :

« بگذار نامه ‏ام را با ترجمه شعرى آغاز کنم :

« آدمى چند لحظه از دریچه ی حیات‏

بر جهان هستى مى‏ نگرد

و از آن زود مى‏ گذرد و به عدم مى‏ پیوندد. »

این مضمون شعری ترکى است که از دوستى روزى شنیدم . مضمون رواقى آن بر دلم نشست ، آنطور که به خاطرم مانده براى تو نقل کردم .»

به پیوست این نوشته چند نامه و دو عکس مى ‏فرستم . مجموعه نامه ‏ها را براى آقاى دهباشى خواهم فرستاد تا به روزگار بماند . عکس تکىِ فریدون را دخترم ، روشنک در سفرى که به تهران رفته بود، در خانه ی خود او گرفته است . عکس دوم برمى‏ گردد به سفر فریدون به پاریس .

                                                                                                    پاریس – ۷ مارس ۲۰۰۸  /  ۱ خرداد   ۱۳۸۷

پی نوشت ها :

  1. امروز مخالفان دیروز او بر آنند به یاد او نامى براى خود دست و پا کنند. آن که در ۱۳۵۷، در مجله ی اندیشه آدمیت را «فاشیست» خوانده بود، دو ساعت پس از مرگ او، خود را پاى رادیو فرانسه رسانید و در رثاى او داد سخن داد .
  2. غرض دکتر زینت توفیق دخترخاله و دوست دیرینه ی من است که من او را زینى جون مى‏ خوانم . البته بارها با خود او دیدار داشته و تلفنى هم بارها مکالمه کرده است .
  3. به یاد نمى‏آورم از کدام رساله سخن مى‏گوید . من هرگز درباره ی مصدق مطلبى ننوشته‏ ام . شاید اشاره ‏اش به یکى از رساله‏ هاى دوره ی قاجار است در تشکیلات ادارى که در کتاب مشترکمان ، افکار سیاسى و اجتماعى و اقتصادى در متون دوران قاجار، تهران، انتشارات آگاه، ۱۳۵۷، گنجانیده‏ام .

       ۴. غرض از وزارت کشاورزى همانا اداره بازنشستگى است .

       ۵ . غرض فروش یکى از طبقات خانه ‏اش بود که پس از مرگ برادر بزرگش منوچهر خالى مانده بود .

بدون نظر

پاسخ دادن