۳۱ – نوروز ۱۳۶۵ در زندان ارتجاع

۳۱ – نوروز ۱۳۶۵ در زندان ارتجاع

274
0
SHARE
abolfazl ghassemi 05

abolfazl ghassemi 05

۳۱ – نوروز ۱۳۶۵ در زندان ارتجاع

پس از تحویل سال بچه ‌ها همدیگر را در آغوش کشیدند با یک دنیا صفا همدیگر را می بوسیدند. ورد زبان اما: ایران بود، یاد و نیایش بقای ایران. بچه‌ های ما ایران و ارتجاع را با هم یاد می کردند. ضمن تبریک شعار می دادند: جاوید باد ایران مرگ بر ارتجاع …


بخش سی و یکم

 

سال ۱۳۶۵ فرا رسید. قرار شد بچه‌ها نوروز و سال تحویل امسال را باشکوه‌ تر و با رونق ‌تر برگزار کنند. سر دسته سنت‌ گرایان ایرانی که به همه چیز ایران عشق می ورزیدند، «دکتر خدامرادی»، «سروان مجللی»، «شاهرودی»، «قیایی» و … بودند.

حلول سال نو ساعت ۱ و ۲۳ دقیقه بامداد روز جمعه بود. من خوابیده بودم که نیم ساعت پیش از سال تحویل بچه ‌ها مرا بیدار کردند. در ته سلول سفره باشکوهی گسترده شده بود. بچه‌ ها با هر زحمتی بود سفره را با میوه و شیرینی و هفت‌ سین درست کرده بودند. مثلاً از پیاز سبزه‌ ای فراهم نموده بودند. پیاز را در شیشه‌ای کاشته سبز و بلند کرده بودند. با اینکه نسبت به پارسال دگماتیستهای ضد ملی و قشریون ضد ایرانی از نوروز بدشان می آمد، ولی مانند سالهای ابتدای چیرگی تازیان بر ایرانیان، ابتدا بی رحمانه با نوروز که مظهر هویت باستانی ما و نشانگر نبوغ نیاکان ایرانی بود جنگیدند. ولی دیدند نمی شود ملتی را با آن همه پیشینه‌ های ریشه ‌دار مدنیت از میان بردارند؛ تسلیم سنن ما شدند. امسال نیز سختگیری کم نبود.

پس از تحویل سال بچه ‌ها همدیگر را در آغوش کشیدند با یک دنیا صفا همدیگر را می بوسیدند. ورد زبان اما: ایران بود، یاد و نیایش بقای ایران. بچه‌ های ما ایران و ارتجاع را با هم یاد می کردند. ضمن تبریک شعار می دادند: جاوید باد ایران مرگ بر ارتجاع.

اما ۱۳ فروردین امسال نیز به مراتب باشکوه‌ تر بود. از صبح زود بچه ‌ها به فراهم‌ کردن سور و سات ۱۳ پرداختند. سفره بزرگی توی حیاط زندان انداختند. ماها را در بالای سفره جای دادند. غذا همان غذای زندان بود ولی روی همین غذا سلیقه به خرج داده و با ور رفتن به آن خورشت و پلو و از گوشت کوبیده روز پیش کتلت درست کرده بودند.

راستی عده ‌ای نمی دانم چگونه تربیت شده‌اند و از زندگی چه می خواهند. این عده در زندان نیز از نوروز و ۱۳ و مراسم آن می ترسیدند. می گفتند: آنتن‌ ها گزارش می کنند، پرونده ما خراب می شود…

تیمسار باغبان، جاسوس دستگاه

من نمی دانم زندگی بدون آزادی، استقلال و ایران چه لذتی دارد. آیا زندگی بدون وطن معنی پیدا می کند؟ بعضی از این‌ها مقامات بالای ارتش، سرتیپ و سرلشکر بودند که خودشان بودند که روز اول شغل سربازی وطن را برگزیده و از بهترین زندگی و مزایای آن استفاده کرده بودند. شیرانی بودند در بزم و عیش و عشرت و موش‌هایی در روز سختی، جنگ و حفظ وطن و سنن آن.

کثیف ترین اینان مانند «تیمسار ارتفاعی» کسی بود که آنتن و به قول خودش: حزب‌الهی شده و علناً می گفت: من تکلیف شرعی دارم. جلوی من بد بگویید فوراً به مقامات زندان گزارش می کنم. همه از او متنفّر بودند ولی یک کار مفیدی که انجام می داد این بود که باغبانباشی زندان شده بود. سبزی‌ های خوب می کاشت، مراقبت می کرد و موقع محصول آنها را می چید به تعداد سلول‌ها تقسیم می کرد.

به طهارت گذران منزل پیری و مکن            خلعت شیب چو  تشریف شباب آلوده 

«حافظ»

من در زندان قید رهایی از زندان را زده بودم. می دانستم با روشی که با دستگاه پیش گرفته‌ام از اینکه نه تنها کوچکترین همکاری نمی کردم، در تمام مراسم و موقعیت‌ ها، جبهه‌ گیری می نمودم. نه در نماز جمعه، نه در دعای کمیل، نه در مراسم مذهبی شرکت نمی کردم. حتی آنهایی که به این مراسم روی خوش نشان می دادند، مسخره می نمودم. از رویه مدیران و مسئولان زندان و مأموران مخفی و علنی پیدا بود از من خوششان نمی آید.

همیشه در ملاقات‌ ها زن و بچه‌ های من در عین‌ حالیکه از رهایی من خبر می گرفتند، وقتی همراه من بودند. می گفتند: مبادا حاضر برای مصاحبه بشوید… با وجود این آنها در خارج تلاش می کردند شاید راه شرافتمندانه‌ ای برای رهایی من بیابند. در میان روحانیون شخصی به نام «حجه الاسلام ابطحی» در قم یافته بودند که گویا با شورای قضایی روابط نزدیک داشت. مرتب نزد او می رفتند. او هم اقدام می کرد و به بستگان من گفته بود: من مشغول هستم، ولی به او بگویید مدتی ساکت باشد. در زندان علیه جمهوری اسلامی تحریک نکند.

مؤثرترین اقدام در خارج ایران بود. علاوه بر مراجع مختلف جهانی، «اتحادیه بین‌ المجالس» یکی از مراکز مهم بود که به گونه جدی به محکومیت و زندانی بودن من اعتراض داشت. مرتب دستگاه جمهوری اسلامی را برای رهایی من تحت فشار می گذاشت.

پسر مبارزم «فرهنگ قاسمی» در پاریس با سازمان عفو بین‌الملل و حقوق بشر و جامعه بین المجالس در ژنو در تماس دائم بود. این کانون مهم به دولت ایران اعتراض داشت: شما حق ندارید با یک نماینده برگزیده مردم چنین رفتاری کنید. او را از حق مسلمش محروم و اینک شش سال در زندان نگاه دارید. پارلمان ایران را تحت فشار گذاشته بود. سرانجام به دولت و مجلس ایران اخطار کرده بود: در صورت ادامه این کار ما مجبوریم دست به صدور قطع‌ نامه‌ای بزنیم که به حیثیت شما لطمه وارد خواهد کرد.

هر هفته خبرهای امیدوار کننده از این مجمع و از «ابطحی» داشتند. ولی همانطوری که گفتم، با خصومتی که دستگاه با من داشت، من می دانستم آنها به این آسانی زیر بار نخواهند رفت و چون من سر موضع خود بودم، مرا آزاد نخواهند کرد. از این رو من برنامه درازمدتی برای خود تنظیم و ترتیب داده بودم. با همه محدودیت و فقر تحقیق و مطالعه، مشغول پژوهش و نگارش بودم. از آن جمله فیش هایی برای نگارش کتابی به عنوان:” تاریخ تکفیر” تهیه می کردم که نمی دانم بعداز من چه شد.

   

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن