۲۶ – گندزدایی زندان

۲۶ – گندزدایی زندان

280
0
SHARE
abolfazl ghassemi 05

abolfazl ghassemi 05

۲۶ – گندزدایی زندان

تحمل بعضی از این افراد کاری بس کشنده بود. «طوسی» از آن حزب ‌الهی ‌های نایاب و احمق بود. دل‌ درد داشت ولی به تجویزات پزشکان اعتنا نمی کرد. پدرش که فروشنده ادویه اسلامی بود در هر ملاقات گردهای ناشناخته برای او می آورد.


بخش بیست و ششم

در یکی از روزهای اول بهار بود که ناگهان دیده شد همه توابین – آنچنانی – و سران سلولها در مسجد گرد آمده‌اند. رئیس آنان دستورات نوینی به آنان ابلاغ کرد. همه زندانیان دلواپس بودند. چه خبر است؟ باز چه اوامر جدیدی از سوی “دژخیم بزرگ” صادر شده است؟ فقط یکی دو نفر که به جهاتی با زیرهشت و مدیریت زندان ارتباط داشتند از این گرد آوری ابراز خوش‌بینی می کردند.

چند روز هوای سلول‌ها و بند پس بود. برخورد رئیس زندان با «آریانفر»، انتقالات مسامحت‌ جویانه من از سلول‌ های مختلف حکایت از بازشدن فضای زندان داشت. ولی “توابین” کماکان حاکم بر زندان بودند. گفته می شد، «حاج داوود» رئیس زندان عوض شده و شخصی به نام «حاج میثم» که رئیس زندان عادل‌ آباد شیراز بود به جای او گماشته شده است. ولی هنوز همه از «حاج داوود» دستور می گیرند. خبر آوردند دو روز است «حاج داوود» سر کار نیست. ولی هنوز مأموران از او دستور دریافت می کنند.

جلسه توابین تمام شد. از چهره آنان معلوم بود ناراحت بودند. توابین، آنتن‌ها، سران سلول‌ ها برگشتند. ولی همه مشغول جمع ‌کردن اثاث خود شدند. چهار سلول اول بند به سرعت خالی از اغیار شد. تغییر و تبدیل ‌ها با عجله صورت گرفت. من به همراه چند نفر از همفکران به یک سلول انتقال یافتیم. یعنی چه؟ ما حق سلام و علیک با هم نداریم، حالا گروهی از ما را در یک سلول جای می دهند.

به سرعت برق، عُمال پست و خودفروخته «حاجی» سلول‌ها را تخلیه کردند. کنار هم در چند سلول جای گرفتند. به حالت دفاعی در آمدند. کم کم معلوم می شد مسأله تعویض «حاجی» صحت دارد. از زیر هشت خبر آوردند گروه ضربت، «حاجی داوود» با چند نفر از خواص و دستیارانش را برداشته و برده‌اند.

آری، مثل اینکه افق زندان قدری روشن می شود. درست در سر حد تاریکی و روشنایی بودیم که رئیس بند با صدایی پرنگران و لرزان از بلندگو اعلام کرد: از این پس اختیار اداره بندها با خود زندانی‌ها خواهد بود. هر سلول یک نفر را به عنوان مسئول برگزیده و معرفی کند.

حدسها درست از آب در می آمد. ولی یک آزمایش کار را روشنتر کرد. یک تواب به هر سلول آمد تا رئیس انتخابی را تعیین کنند. همه مقاومت منفی کردند. بالاخره اعلام شد: نباید کسی برای نظارت در سلول بیاید. این انتخاب باید آزاد باشد. ما ناظر بیگانه لازم نداریم. من داد زدم: بچه‌ ها کار خودتان را بکنید، مثل اینکه سلول‌ ها گندزدایی شده، دیگر بوی گند و کثیف کمتر به مشام می رسد. همین جمله یک ماه پیشتر از این، با توهین و تحقیر و تعزیر همراه می شد. همه به هم نگاه کردند. منتظر واکنش بودند. ولی معلوم شد کارها بیش از این خراب است.

فردای آن روز زندانبانان دژخیم‌ منش و تربیت‌یافته «لاجوردی»، نورچشمی‌ های «حاج داوود» را از زندان جمع کردند و از قزلحصار بردند. به جای آنان افراد نویی که قدری مؤدب بودند، آوردند. دو روز بعد اعلام شد که به جای «لاجوردی» کس دیگری تعیین شده – آخوند «انصاری» – از سوی شورای قضایی سرپرست زندان شده است.

روز دوم وقتی ظهر نماز جماعت شروع شد به یکباره دیده شد که از آن چهار صد و اندی نفر که در نماز جماعت شرکت می کردند، نیمی در نماز شرکت نکرده‌اند. شب حتی کمتر هم شد. فردا بیش از سی چهل نفر نماز خوان دست‌جمعی نبود. آری هر کار ولو نیک اگر با زور انجام گیرد، سرانجامش بهتر از این نمی شود.

قیامت تعطیل شد

درباره روز محشر و روز قیامت سخن‌ ها گفته‌اند، کتابها نوشته‌ اند. ولی هرگز این پندارها و ذهنیت‌ ها جنبه عملی و واقعی پیدا نکرده است؛ با این همه دژخیمان مسلمان ‌نما – زیر لوای جمهوری اسلامی – برای نخستین‌ بار قیامت را در “جامعه انقلابی!” پیاده و روی صحنه آوردند. قیامت در “دادگاه انقلاب اسلامی” در قزلحصال به وسیله «لاجوردی» و با دخالت و نظارت مستقیم «حاج داوود رحمانی» پیاده شد. این قیامت در بند ۳ قزلحصار در یک جا و مکان ویژه که بازدید کننده کمتر متوجه آن است، بر پا شده است.

قیامت «حاج داوود» را سالن بزرگی تشکیل می داد که در آن تابوتهای سیمانی، تنگ هم قرار داشتند، که یک انسان به سختی در آن جای می گرفت، قالبی در آن می ماند، هیچ جای حرکت نداشت. زندانیان ویژۀ مورد نظر را به این زندان می آوردند، در تابوت جای می دادند. در همین ‌جا باید غذا بخورند، بخوابند، ولی چه خوب بود آنها با همین “فشار قبر” نیز دست و پنجه نرم می کردند. جلادان وحشی و ددمنش گهگاهی مانند “نکیر و منکر” با گرزهای آتشین یعنی شلاق‌ها و کابلها به جان زندانی می افتادند، او را خورد و خمیر می کردند. این قیامت همچون “روز محشر” که می گویند، محشریان در زیر آفتاب سوزان شکنجه می بینند، با چراغ های پرنور روشن بود. گرچه همه چشم‌ بند داشتند، همۀ مدت زندانی ها چشمشان در تاریکی بود، اما اگر کسی هم – دزدکی و قاچاقی – چشم‌ بند را پائین و بالا می کرد، شدت نورافکن‌ ها دیدگان خوگرفته به تاریکی آنان را آزار می داد که خود دوباره به تاریکی ارتجاع می رفتند. شاید این وضع بی‌ شباهت به ملت عقب‌ مانده و ناآگاه ما نبود که تحمل نور را نکردند، دوباره پذیرای ارتجاع شدند. بزرگترین و نابخشوده‌ ترین گناه ۵۷ ساله رژیم پهلوی این بود که مردم را آنقدر ناآگاه نگه‌ داشت که روستائیان و بیشتر شهریان ما نتوانستند به حقایق دین و تمیز آن با اوهام و خرافات آشنا شوند. اکثریت مردم ما دربست در اختیار ذهن‌ گرایان بودند که یک توفان سهمگین خاکسترها را از روی آتش ارتجاع کنار زد، همه خاکستر وحشی‌ گری‌ها کنار رفتند.

زندانیان در قیامت، به گفته اساطیر تئولوژی، مانند آدمهای صحرای محشر به گونه حیوانات در می آیند. همین که همه احساس و اراده و باور خود را از دست دادند، آماده هر کاری می شوند. این دختران و پسران مسخ ‌شده را به عنوان ارشاد‌ شده، تزکیه ‌یافته در جلو تلوزیون می آورند از وجود آنان علیه مواضع فکری و عقیدتی و در جهت “اسلام نویافته” بهره می جستند. با این کار مزورانه آزادی آنان از قیامت صادر می شد و به بند بر می گرداندند. واقعاً اینجا جایی است که کیفیت کلمه و واژه و عبارت نارسا است، تا بیان حال جامعه ما را بکند؛ تشریح کنیم که اینها از مردم، از جامعه چه می خواهند، چه  بنایی می خواهند پی ‌ریزی کنند.

زندانی مسخ‌ شده

ما در آسایشگاه! بودیم که روزی برخورد به خاطر مسأله بسیار کوچکی سبب شد جوانی قوی‌ هیکل و رشید رویاروی “توابین” قرار گیرد. آنان شکایت به «حاج داوود» بردند که اگر جلو این شخص گرفته نشود، جو زندان شکسته خواهد شد. او را از زندان ما بردند. دو ماه بعد او را به زندان برگرداندند، ولی این هیکل آب شده، یک دهم از اندام رشید و نیرومند وی باقی مانده بود. او از همه جا و همه کس می ترسید، وحشت داشت یک حالت روانی عجیبی پیدا کرده بود. یک‌ هفته در حیاط و راهرو او را می دیدم، نمی شناختم. تا روزی پرسیدم: این تازه ‌وارد کیست؟ گفتند: این، «خیرخواه» هست. با تعجب گفتم: اشتباه می کنید. گفتند: نه آقا، تو در اشتباه هستی. او را دو ماه به قیامت برده‌اند. قیامت او را به این حال و روز انداخته است.

می گویند در قیامت آدمها مسخ می شوند، ماهیت واقعی آنها در ظواهرشان نمود می کند. فی‌المثل آدم شهوت ‌ران به گونه خرس و آدم قشری و نفهم، به صورت خر، عنصر موذی و مکار در قیافه روباه… در می آید. در قیامت جمهوری اسلامی به گونه‌ای دیگر انسانها مسخ می شوند. فشارها و شکنجه‌ها، داغ و درفش‌ها، آدم‌های ارزنده و اندیشمند را از خرد و فرزانگی و باور و آرمان تخلیه می کند.

بند ۳ بعد از ظهر دچار دگرگونی ‌ها شد. من مقدار زیادی کارهای تحقیقی و نوشته داشتم، دستگاه مراقب بود این نوشته‌ها را به دست آورد. ما کانالی یافته بودیم که به وسیله آن نوشته ‌ها را بیرون می دادیم. بعد از مدتی دستگاه کانال را یافت. ولی فوراً کانال کور شد. هرچه «حاج داوود» فشار آورد، «حیدر مقدم» را شکنجه داد، او تنها اقرار می کرد که: گاهی سیگار از اتاق ملاقات برای زندانیان می آورد، ولی زیربار مسائل سیاسی نرفت.

بعد از کور شدن کانال مقداری از نوشته‌ های من جمع شده بود. وقتی ما را از آن بند به بند ۱ آوردند، این نوشته‌ ها را تحویل «جوان‌بختی» یکی از مردان مقاوم و استوار دادم. او نیز فوراً این مدارک را به یک شخصیت با ایمان و محکم از ملیون «بهمن رضاخانی» داد. «حاج داوود» تصمیم می گیرد این بند را به هم بریزد تا همه چیز را به دست آورد.

بچه‌ ها تعریف می کنند: صبح تازه از خواب بیدار شده بودیم، بعضی هنوز در بستر و بعضی‌ ها در خواب بودند که یکدفعه درب زندان باز شده، توابین به همراه پاسداران زندان چون قشون سلم و تور به زندان هجوم آوردند، بندها را اشغال کردند. اعلام شد همه فقط با یک زیر پیراهن و شورت از سلول‌ ها خارج شوید. ما را با این وضع از پیرمرد ۷۵ ساله تا جوان ۲۰ ساله در هوای سرد به حیاط زندان بردند، تا نزدیک ظهر در حیاط بودیم. سپس آنها رفتند ما به سلول‌ ها برگشتیم. همه چیز به هم‌ ریخته بود. هرچه می توانستند پاره و ضایع کرده بودند. مربّاها را روی ملافه‌ها خالی کردند، شیشه‌های دیگر اغذیه‌ها، روغن، ترشی، شیر و عسل را روی تخت‌ها و زمین‌ها ریخته بودند…. ولی نوشته ‌های من به دستشان نیفتاده بود. «بهمن رهبری» که بیمار بود، کارتن کاغذها را زیر پتویش گذاشته با ناله و احساس درد و رنج خوابیده بود. او یک ماه بود در زندان بستری بود. از این رو مزاحم او نمی شوند. این چنین نوشته‌ هایم محفوظ ماند.

مدت کوتاهی بعد، تقریباً همه افراد این زندان را از واحد ۳ به واحد ۱ می برند. هر سی و چند نفر را در یک اطاقی که فقط جای دو تختخواب در دو طبقه بود، جای دادند. و یک تواب سادیست را بالای سر آنان گذاشتند.

با رفتن «حاج داوود» به تدریج این زندانی‌ ها در بند واحد ۳ جمع شدند. «سرلشکر کبیر» رئیس سابق دادرسی ارتش را در رأس این بند گذاشتند. افراد این بند سنخیّت داشتند، هم از لحاظ سن و هم از جهت نزدیکی مواضع و عقاید سیاسی.

بچه ‌ها پیشنهاد کردند ما نیز نزد آنها برویم. من خیلی موافق نبودم. برای اینکه اینجا محل برخورد عقاید و ایدئولوژی‌ ها بود. بچه ‌ها همه روی مسائل عقیدتی و جامعه‌ شناسی بحث می کنند. کمتر دنبال سر و لباس و شکم خود بودند. ولی نمی توانستم از رفقا جدا شوم. آنها از چند جهت اقدام به برگشت کردند. از مسئول جدید زندان خواستیم ما را نزد آنها ببرند. بر اثر پیگیری این موضوع، یک روز «حاج میثم» رئیس جدید زندان به ما گفت: اثاثتان را جمع کنید به بند سابق خود بروید. اینچنین ما به بند ۲ واحد ۳ برگشتیم.

حافظ به جام عدل بده باده تا گدا                   غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

«حافظ»

بازگشت به بند ۲

ما را وارد بند ۲ کردند. رئیس بند «تیمسار کبیر» آخرین رئیس دادرسی ارتش بود که توقیف و تحت پیگرد قرار گرفته بود. معاون او «استوار عسگری» درجه دار گارد سلطنتی بود. بچه‌ ها را هرکدام به سلولی فرستادند. مرا نیز تحویل سلولی دادند. زندانیان این بند بیشتر ارتشی و یک‌ سوم آن افراد غیر ارتشی بودند که از اینان در حدود سی نفر از گروهکهای مختلف بودند. از لحاظ گرایشهای سیاسی نیمی از بند “سلطنت ‌طلب” در حدود سی نفر “ملی ‌گرا” و در همین حدود طرفدار گروهکها بودند. زندانیان از لحاظ مراتب علمی و تحصیلی از افراد مختلف تشکیل می شدند. از سپهبد تا درجه‌ دار، از استاد دانشگاه تا فرد عادی در میان زندانیان یافت می شد.

مرا تحویل سلولی دادند که بیشتر افراد آن سلطنت‌ طلب بود و یک آخوند به نام «شیخ محمد محمدی» نیز در این سلول زندگی می کرد. محیط این سلول هم از لحاظ فکری و هم زندگی با من جور نبود. از این رو از رئیس بند خواستم، اگر جای مناسبی پیدا شد مرا به آنجا ببرد.

چند روز گذشت ناگهان وضع سلول ۵ سخت به هم خورد. اکثریت این سلول که از امرای ارتش بودند، نتوانستند با هم بسازند. در روابط آنان انفجاری به وجود آمد که «تیمسار کبیر» رئیس بند به کلی این سلول را منحل کرد. از این رو مرا خواست و گفت: این سلول در اختیار شماست. فوراً عده‌ای مراجعه کردند با من هم ‌سلول شوند. با اکراه بعضی از افراد را پذیرفتم.

«احمد آریانفر» که ذکری از او رفته و من به او لقب “شیر زندان” داده بودم، جزء تبعیدیهای همراه ما به بند ۱ بود؛ او نیز با من به این سلول آمد. «شیخ محمد» نیز به اجبار، خودش را به ما قالب کرد. بدتر از او جوانی به نام «طوسی» حزب ‌الهی نیز به این سلول آمد. من از «آریانفر» خواهش کردم مسئولیت اداره سلول را به عهده بگیرد. او که با محبتهای خود همیشه مرا مرهون بزرگمردی خود قرار داده بود، مدیریت را پذیرفت. چند روز نگذشت که «حاج لطفی» رهبر سیاه‌ جامگان که بیست سال حکم محکومیت گرفته بود به بند ما آمد و جزء سلول ما شد. سلول به گونۀ آش قجری در آمد که در آن در کنار «آریانفر» و «حاج لطفی» افرادی مانند «شیخ محمد» و «طوسی» بودند.

تحمل بعضی از این افراد کاری بس کشنده بود. «طوسی» از آن حزب ‌الهی ‌های نایاب و احمق بود. دل‌ درد داشت ولی به تجویزات پزشکان اعتنا نمی کرد. پدرش که فروشنده ادویه اسلامی بود در هر ملاقات گردهای ناشناخته برای او می آورد. با اینکه ورود یک بسته نمک یا دارو به زندان و زندانیان قدغن بود، ولی ادویه اسلامی را زندانبانان با کمال میل می گرفتند و برای او می آوردند. او هم مرتب خود را به این دواها بسته بود که ناگهان روزی خوردن این دواهای بی‌ حساب و کتاب و بدون آزمایش، او را به وضع بدی انداخت. به بهداری و بیمارستان کشاند و اگر اطباء به دادش نمی رسیدند نفله شده بود.

در زندان از این افراد زیاد بودند که بعضی نافهمانه و برخی به عنوان تظاهر به اسلام و پیروی از دین این روش‌ها را دنبال می کردند. یک روز یکی از اینان که افسر بود به من گفت: تو چرا “مفاتیح الجنان” نمی خوانی؟ گفتم: من عاشق کتابهای کلیدی هستم مثل “مفاتیح ‌العلوم”. گفت: این دیگر چه کتابی است؟ گفتم: بله در همه این زندان یک “مفاتیح‌العلوم” که نوشته «خوارزمی» یکی از دانشمندان قرن چهارم است، یافت نمی شود، ولی “مفاتیح‌ الجهیم” زیاد است. گفت: آقا نمی دانید، “مفاتیح‌الجنان” گنجینه علوم است. گفتم: بله دیده‌ام. در آن نوشته‌اند: خوردن شاش شتر برای بیماری قلب خوبست. گفت: نیست. شرط بستیم. من برنده شدم و در نتیجه همه اتاق یک کمپوت مجانی خوردند.

«طوسی» به ما ایراد می گرفت: چرا شما با قاشق غذا می خورید؟ خوردن با دست برای بهداشت بهتر است. از دست مرتّب مایعی ترشیح می شود که دشمن هر میکروبی است. گفتم: با کدام دلیل علمی؟ بعد توضیح دادم: می دانی، چرا با قاشق خوردن بهتر است؟ چون این رسم باستانی ملت ماست، نشانه ملی ‌گرایی است. ارتجاع با ملی‌ گرایی مخالف است. عرب با دست غذا می خورد و ما با قاشق. گفت: از خودت درآورده‌ای؟ گفتم: برو کتاب “ابن‌ قتیبه” دشمن کهن‌ سال ایران و ایرانی را بخوان تا بدانی که درست می گویم یا غلط. وانگهی،قرآن ما را به پیروی از عقل در استدلال فرا می خواند. عقل به ما حکم می کند که با قاشق غذا بخوریم.

«طوسی» مورد نفرت بود. گویا با گزارشات دروغین خود به مدیریت زندان عده‌ای را به تنبیه و تعزیر کشانده است.

  

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن