۲۴ – حاج آقا، ملی‌گرایی بزرگترین مشخصه انسان است

۲۴ – حاج آقا، ملی‌گرایی بزرگترین مشخصه انسان است

274
0
SHARE
abolfazl ghassemi 05

abolfazl ghassemi 05

۲۴ – حاج آقا، ملی‌گرایی بزرگترین مشخصه انسان است

ما هرگز جبهه ملی را خط‌ خطی نکرده‌ایم. خطی برای مذهبی‌ ها و خطی برای ملی‌ ها نکشیده بودیم و هیچگاه هم نمی کشیم، اینکه: آقا تو مسلمانی و توی دیگری ملی. همه ما ایرانی بودیم. برای آزادی و آبادی و رهایی ایران از استعمار و استبداد مبارزه می کردیم. با مذهب هم جنگ نداشتیم. من خود بیش از ده کتاب در زمینه تاریخ اسلام، نوشته‌ام.


بخش بیست و چهارم

اردلان مانند شیری غرید: گذشته‌ام را محکوم کنم؟ گذشته من مگر چه بوده؟

«حاجی» گفت: شما از رهبران جبهه ملی و یاران «دکتر مصدق» هستید.

«اردلان» به میان حرف «حاجی» دوید و گفت: بلی، افتخار می کنم. کی می تواند جبهه‌ملی یا «دکتر مصدق» را محکوم کند؟

این هیکل ثمین و غول‌آسا از این سخن آن هم در میان زندانیان مثل خوک تیرخورده به خود پیچید. می خواست «اردلان» را زیر دست و پایش له کند. عصبانیتش وقتی زیاد شد که دید ماها دور او را گرفته‌ ایم. از چشمان مان نور مبارزه و مقاومت ساطع است، یعنی که عکس‌العمل فیزیکی بی ‌بازتاب نمی‌توانست باشد.

 

رفقای ما متشکل شدند تا در برابر این فشار ارتجاع با کمک “فالانژ بازی چپی‌ها” ایستادگی کنند، به بدعت‌ ها و مقررات من ‌درآوردی که هر روز همه چیز را به تنگنا می برد، تسلیم نشوند. «حاج داوود» ابزار خوبی پیدا کرده بود. به مشتی از زندانیان بی ‌مایه و بی‌ پرنسیب، لمپن و انگل که همواره در گندابها تغذیه کرده‌اند، فرصت خوبی برای خودنمایی‌ نشان داده بود. از چپ تا راست از افسر شهربانی، مأمور کمیته، ساواکی تا فدایی، مجاهد نما و توده‌ای یک صف کثیف درست کرده بودند. «سید اردستانی» همه اینها را به کار و به مزد گرفته بود. جیره زندانیان را از نان و پنیر و کره و قند … به آنها می داد. آنها در بازار سیاه چند برابر می فروختند.

«سیداردستانی» در همان ‌روزهای اول بازگشت مان، روزی که ما با چند نفر در راهرو ضمن صحبت خندۀ بلندی کردیم، یکدفعه از اتاقش پرید بیرون و گفت: این کی بود که بلند می خندید؟ گفتم: من بودم. گفت: چرا بلند خندیدید؟ گفتم:  آقا جون نمی دانی، بدان. خنده به چند مسأله بستگی دارد، یکی موضوعی که خنده‌آور باشد؛ دوم نحوه ساختار حنجره انسانها، بعدش پذیرش مستمع. گفت: دیگر چی؟ گفتم: ببخشید، نفهمیدم. حالا یادم آمد، در حکومت بعضی ‌ها خنده گناه دارد؛ معصیت دارد؛ شاید هم تعزیر. بلی، گفته‌اند: ” من ضِحک دخل بهیم “. گفت: خیلی خوب، اسلام را و مرا مسخره می کنی؟ حالا به «حاجی» می گویم تکلیف را روشن کند.

آن روز بعد از ظهر تکلیف من روشن شد. معاون بند اعلام داشت: اتاق شما تغییر کرده است. باید به اتاق مقابل بروید.

این سلول بدترین و کثیف‌ ترین سلول بند بود. رئیس سلول شخصی به نام «نهاوندی» بود که مدتی معاون «علامه نوری» بود. خودش تعریف می کرد: ما در جریان “هفده شهریور ۱۳۵۷” صد میلیون تومان برای شهیدان این حادثه در میدان ژاله جمع کردیم. وقتی امام آمد، انقلاب به شکوفه و میوه نشست، «علامه نوری» پولها را بالا کشید، ما نیز استفاده کردیم. بیست میلیون پیش من بود، ندادم و سی میلیون را «علامه» در قم خرج کرد، بقیه – پنجاه میلیون – هم “سهم آقا” شد. هرچه فشار آوردند، گفت: حالا که بچاپ بچاپ است، به من پنجاه میلیون تومان از این انقلاب نمی رسید؟!

این «نهاوندی» بعد در رأس جهاد سازندگی تهران قرار می گیرد. حال خودتان حساب کنید، چنین آدم بی ‌بند و باری آن هم سر چنین سفره پر چرب و نرمی، چه به سر مردم و بودجه دولت آورده است. غارت او به جایی رسید که دستگیر و به زندان انداختند. حالا در این بند سوگلی «حاج داوود» شده است، مأمور مالی بند است و به نام مخارج بند  «اسکندر فیروز» و «فرمانفرمائیان»، «رهنما»، سپهبدها، سرلشگرها، تاجران محتکر، خلاصه همه را می دوشد. او در سلول گروهی را درست کرده است که از ولدالزّناهای روزگارند. با این عناصر پست و رذل حکومت ” «اردستانی» – «رحمانی» ” را در زندان تثبیت می کنند. سفره آنها اعیانی، هر شب شاگردان بالای تخت او جمع می شدند و می خوردند و می نوشیدند. تا ساعات خاموشی نقشه آزار زندانیان و سرکیسه کردن افراد را می کشیدند. رای زنان درجه یک او «زعفرانلو» افسر کمیته مشترک و شکنجه ‌گر ساواک، با کمال تأسف «شاه ‌ولی» این مهندس به اصطلاح تحصیلکرده خارج، رفیق قطب‌ زاده، استاندار سابق کردستان، یک سرهنگ کلاهبردار شهربانی و چندتن از حزب ‌الهی‌های دزد و بدنهاد بودند.

ما وارد سلول شدیم. او خواست به قول معروف، (دم حجله گربه را بکشد) سر یک مسأله از بالای مسند خود در طبقه سوم صدایش را بلند کرد: من می گویم باید چنین باشد. گفتم: برای خودت می گویی. گفت: می دانی با کی طرفی؟ من «نهاوندی» هستم. گفتم: هر کی می خواهی باش. من تسلیم ارباب شما نمی شوم، چه رسد به تو. او که روزی چهار ساعت در حیاط ورزش می کرد، سر و سینه و گردن و بازوی خود را به نمایش گذاشت. از جایش بلند شد. گفت: حالا نشانت می دهم. بچه‌ها جمع شدند. او از تخت پرید پایین. من هم خود را آماده مقابله به وسط سلول رساندم. یکدفعه پرید مرا بغل کرد و گفت: ای ‌والله، می خواستم امتحانت کنم، ببینم چقدر مردی… شروع کرد سر و روی مرا بوسیدن و گفت: ما چاکر شما هستیم، ما نوکر شما هستیم، شما باعث افتخار ما هستید، شما پدر ما، پدر همه زندانیها هستید. دستم بریده‌ باد که به روی شما بلند شود… ولی همه فهمیدند که زمین سفت بود، والاّ او «بول» می کرد.

او شروع کرد اعوان و انصار خود را در سلول به جان ما انداختن. از آن جمله یه سرهنگ دزد و کلاش شهربانی به نام «شهابی» بود. ولی همه یکی یکی عقب نشستند. اگر چه مدتی جنگ اعصاب داشتیم. حس می کردم که حالم خوب نیست. این برخوردها و هیجانها فشار روی اعصابم آورده فشار خونم را بالاتر برده است.

ما در بندهای مختلف منجمله در این بند، مسئولان مختلف بهداری دیده بودیم. ولی جدیداً «دکتر یزدانی» برادر زاده «هژیر یزدانی» را آوردند. پدر این دکتر را به جهت بابی گری اعدام کرده بودند، خودش نیز حبس ابد بود. ولی ایشان انسانی با شرف بود و بسیار با شخصیت و طبیبی دقیق. هر روز کسی را مأمور می کرد مرا می بردند تا فشار خونم را اندازه بگیرد. او در عین ‌حال به همه می رسید. داخل باند ما نبود ولی مقاوم بود. سر این مقاومت و نرفتن زیر نفوذ (رئیس بند) که یکی از جمله موارد ندادن قرص خواب اضافی به معتادان، چاقوکش‌ها و لمپن‌ها بود که از این قرص‌ها به جای مواد مخدر استفاده می کردند. «دکتر یزدانی» یک روز در زندان محشری به پا کرد. رویاروی رئیس بند ایستاد و گفت: من نمی توانم قرص بیماران را ببُرم به شما انگلها بدهم. «حاجی داوود» برای خواباندن این سر و صدا به بند آمد. سر موضوع را که باعث رسوایی می شد، به هم آورد.

باری در یکی از آن روزها وقتی فشار مرا گرفت، گفت: لباس بپوشید، فشارتان خیلی بالاست. ببرم یک آمپول بزنیم. وقتی مرا به بهداری بردند، فشارم را اندازه گرفتند، بهداری دستور بستری‌ شدن و استراحت ممتد را داد. بعد معلوم شد به دنبال هیجانات و داشتن سابقه بیماری فشار خون، فشار من تا ۲۲ بالا رفته است. مینیمُم آن نیز بالاتر از ۱۱ است.

 

ملی‌گرایی

دو روز بود در بیمارستان بستری بودم که ناگهان روز سوم بعد از ظهر خبر آوردند رئیس زندان «حاج رحمانی» به بهداری آمده است. آمدن این غول وحشی خوشحال‌ کننده نبود. او همیشه با فاشیست‌ بازی هر بند را ترک می کرد. هنوز چند لحظه از این خبر نگذشته بود که دیدم در اتاق باز، «حاجی» به همراه چند پاسدار وارد شد.

می گویند: «حاج رحمانی» در این مواقع مست و لول و سرحال هر جا می رفت عرقش را خورده تریاکش را کشیده حال می آمد، با آزار دیگران بیشتر خود را اقناع می کرد تا بیشتر نشئه شود.

«حاجی» یکسره بالای اتاق آمد. من آخرین تخت را اشغال کرده بودم. بدون اینکه احوالپرسی کند، جلوی تخت من ایستاد. معلوم بود کاملاً او را شارژ کرده و به سر وقت من فرستاده‌اند.

 با صدای رسا و پرطنین خود گفت: شما ملی گرایان چه می گویید؟ من آمده ام ببینم حرف حسابتان چیست؟

گفتم: حاج آقا، می دانید من فشار خون دارم. برای بیمار فشار خونی هیجان خوب نیست. بحث ایجاد هیجان می کند. گفت: من این حرفها سرم نمی شود. سپس با تغییر لحن صحبت گفت: حرف حساب شما چیست؟

گفتم: حاج آقا من چهل سال است داخل سیاست هستم. از روز اول تشکیل حزب ایران و جبهه ملی در این سازمان فعالیت داشته‌ ام. در جبهه ملی، متعصب‌ ترین و با ایمان‌ ترین مسلمانان مانند، «آیت الله غروی»، «آیت الله جلالی موسوی»، «آیت الله طالقانی»، «آیت الله حاج سید جوادی»، «شبستری»، «دکتر شریعتی»… و از این طرف مارکسیست‌ها و وطن ‌پرستان افراطی وجود داشتند. ولی ما هرگز جبهه ملی را خط‌ خطی نکرده‌ایم. خطی برای مذهبی‌ ها و خطی برای ملی‌ ها نکشیده بودیم و هیچگاه هم نمی کشیم، اینکه: آقا تو مسلمانی و توی دیگری ملی. همه ما ایرانی بودیم. برای آزادی و آبادی و رهایی ایران از استعمار و استبداد مبارزه می کردیم. با مذهب هم جنگ نداشتیم. من خود بیش از ده کتاب در زمینه تاریخ اسلام، نوشته‌ام.

یکدفعه میان حرف من دوید و گفت: وطن چیست و وطن‌ پرستی مخالف اسلام است. یک مسلمان نمی تواند ملی‌ گرا باشد.

گفتم: شما حاج آقا ببینید، الان از بالاترین مقام مملکتی تا پایین همه ملی هستند. ملی‌گرایی بزرگترین مشخصه آنهاست.

گفت: به چه دلیل؟ گفتم: یک وطن‌پرست علائق خود را به زاد و بومش نشان می دهد. از ظواهر من و شما این علاقه دیده نمی شود. ولی از ظواهر رهبران جمهوری اسلامی این مشخصه پیداست. ببینید، نام امام، رئیس جمهور، رئیس مجلس، رئیس دیوان کشور همه از زاد و بوم و موطن و ولادتشان گرفته شده است. «خمینی»، «رفسنجانی»، «خامنه‌ای»، «اردبیلی» همه نام زادگاه خصوصی آنهاست. یک ملی‌ گرا اول باید به وطنش یعنی زادگاه علاقه داشته باشد. وطن زادگاهی بزرگ است.

گفت: شما باعث اختلاف هستید. اگر وطن‌پرستی نبود همه مسلمانان یکی می شدند. گفتم: حاج آقا هیچ ما فکر کرده‌ایم که چرا آن ایران بزرگ که یک حدش سیحون و جیحون و سند و آن سوی دیگر قفقاز و فرات بود به این حد رسیده است؟

گفت: این ها به اسلام مربوط نیست.

گفتم: ببینید، از بلوچ و افغان و ترکمن و ترک که همه در مرزهای ما قرار دارند، چرا از ما جدا شدند؟ همه اینها به خاطر اختلاف مذهبی، سنی و شیعه، مادر وطن را ترک گفتند. همه اینها ایرانی بودند. سالها در کنار هم می زیستند. همینکه تعصبات مذهبی پیش آمد، گرجستان، ترکمنستان، افغانستان، پاکستان از ما بریدند، به این بهانه که ما شیعه هستیم، آنها سنی. الان به همین لبنان نگاه کنید. همه عرب هستند ولی به خاطر اینکه این شیعه، آن دروزی، آن دیگری سنی و یا مسیحی است رویاروی هم ایستاده‌اند، اسلحه‌های خود را به طرف یکدیگر نشانه‌ گیری کرده‌اند.

«حاج رحمانی» با عصبانیت گفت: امام گفته است “ملیت با اسلام مخالف است. ملی‌گرایی به درد ما نمی خورد. ما هرچه می کشیم از دست ملی ‌گرایان است. امام شماها را مرتد و کافر خوانده است. در حالیکه اتاق را ترک می کرد گفت: من یک میز گرد درست می کنم به حساب شما می رسم.

 

“مورالیسم نه ماکیاولیسم”

دادستان ددمنش انقلاب اسلامی، دژخیمان و آدم کشان و تعزیرگران «لاجوردی» و نیز عجز و ضعف بیشتر گروهکها کار ملیون را دشوار و سنگین کرده بود. با برنامه وسیع فشار و شکنجه و عذاب و آزار، جوانان و نوجوانان را پشت تلوزیون مدار بسته زندان می آوردند. آنان ضمن توبه و انابه از گذشته، هرچه بد و بیراه بود نثار صاحبان عقاید و ایدئولوژی‌ ها می کردند. کار به جایی کشید که تئوریسین‌ ها می آمدند و می گفتند: این حقیقت به ما روشن شد که قویترین و مستدل ترین عقاید، تئوری «لاجوردی» است که باید همه کتابها را بست، دربست تسلیم این “شورت‌ فروش دیروز بازار” شد. در درجه دوم این تملق‌ها و خوش‌آمدگویی‌ ها را درباره “آهن ‌فروش بیسواد حیوان‌ صفت”، معاون «لاجوردی» و رئیس قزلحصار می کردند. وقتی اعلام می شد که دقایقی چند این مصاحبه‌ها در کریدور دراز زندان که بندها در دو بازوی دراز آن قرار داشتند تشکیل می شود، همه بندها خالی می شد. انگشت‌ شماری در بندها باقی بودند که تقریباً اکثریت قریب به اتفاق آنان را ما تشکیل می دادیم.

تمام این فشارها روی شانه ما وارد می شود. همه می آیند و می گویند: چرا اینها نمی آیند؟ مقاومت آنان، حداقل موجب توقف فکر عده‌ای می شود. «حاجی» می کوشید ما را از پا در آورد. بعضی از این عناصر پرباور و معتقد می گفتند: به عقیده ما، زندان هم خود یک سنگر مبارزه است. ما اصلاً اپورتونیسم را قبول نداریم. ما پیرو مکتب “مورالیسم” هستیم. نباید سجایای اخلاقی را فدای سیاست کرد. شما «دکتر مصدق» را نگاه کنید. از روزی که پا به میدان سیاست گذاشته است، همیشه در یک راستای راستی و درستی وطن‌ خواهی و حق‌ طلبی با رد هرگونه تمایلات چپ و راست گام برداشته است. هیچگاه حرفش را چه در زندان، چه در تبعید، چه در محکمه یا در هنگام مصاحبه تغییر نداده است؛ زیر بار انگلیس نرفت، تسلیم روس‌ها نشد؛ نوکر آمریکا نشد. وضع ما بی ‌شباهت به یک شب‌ نشینی بی‌بندوبارانه نبود که همه زنان و مردان در آغوش یکدیگر، زن او با مرد دیگری، مرد دیگری با زن او می نوشیدند، می رقصیدند … در اینجا تکلیف یک زن و شوهر پاکدامن چقدر مشکل می شود. دشواری از این جهت که پای عفاف و پارسایی و پاکی‌ شان نلغزد. تا پاک و پاکیزه از این مجلس بیرون بیایند.

 

برخورد شیر و روباه

«حاج داوود» روی همین برداشت گاهی بی گدار به آب می زد… مسنترین افراد ملی، آقای «علی اردلان» عضو حزب ایران و جبهه ملی و وزیر دارایی دولت موقت بود. او سه چهار سال از من بزرگتر بود. قرار بود آزاد شود. حکم آزادی او نیز آمده بود ولی برای «حاج داوود» خیلی سنگین بود کسی تسلیم نشده، مقاوم، با قامت بلند و افتخارآمیز بدون تعریف و توصیف از حکومت ملایان و فحش و ناسزا و بدگویی به عقیده و مرام خود از قزل‌حصار برود و چون دورادور او را می دید، مردی سالخورده و آرام و بی‌ تظاهر است از اینرو پس از اینکه مرا به بند برگرداندند روزی آمد جلو زندانیان به او گفت: حکم آزادی شما آمده. بیایید مصاحبه کنید گذشته خود را محکوم سازید، بروید.

 اردلان مانند شیری غرید: گذشته‌ام را محکوم کنم؟ گذشته من مگر چه بوده؟

«حاجی» گفت: شما از رهبران جبهه ملی و یاران «دکتر مصدق» هستید.

«اردلان» به میان حرف «حاجی» دوید و گفت: بلی، افتخار می کنم. کی می تواند جبهه‌ملی یا «دکتر مصدق» را محکوم کند؟

این هیکل ثمین و غول‌آسا از این سخن آن هم در میان زندانیان مثل خوک تیرخورده به خود پیچید. می خواست «اردلان» را زیر دست و پایش له کند. عصبانیتش وقتی زیاد شد که دید ماها دور او را گرفته‌ ایم. از چشمان مان نور مبارزه و مقاومت ساطع است، یعنی که عکس‌العمل فیزیکی بی ‌بازتاب نمی‌توانست باشد.

در حالیکه با عصبانیت بند را ترک می گفت، می خواست زمین و آسمان را به هم بدوزد گفت: همین، حالا می بینیم.

این عمل تحسین بی طرف‌ها، غیرتمندها، سرموضع‌ ها را برانگیخت و از این سو شلاقی دردآور بر وجدان مشتی آدم‌ های ضعیف ‌النفس و سست ایمان بود که چرا ما چنین نباشیم، از موضع و عقیده و ایدئولوژی خود دفاع کنیم. در یک حال انفعالی شدید، خود فروخته‌ها، لمپن‌ها، نوکرها، برده‌ها عصبانی بودند که: می بینیم حالا «حاجی» چه می کند!

سکوتی همه بند را گرفت. آنهایی هم که سکوت را می شکستند ضمن تحسین، انتظار عکس‌العمل از بیرون داشتند. ما دور هم گرد آمدیم. تبادل‌ نظری برای عکس‌ العمل احتمالی کردیم. در همین محیط بحران ‌زا به یکبار رئیس بند اعلام کرد: این آقایان فوراً اثاث ‌شان را جمع کنند. کجا می رویم، معلوم نیست. ولی معلوم است که مغضوب شده‌ایم.

تنبیه ‌ای برای ما در نظر گرفتند. نام بیست نفر را خواندند که به غیر از چند نفر. نام «اردلان»، من، «شاهرودی» و«آریانفر» در این صورت قرار داشت.

 

در بند ۱ واحد ۳ – دوزخ سوزان

ما را وارد بند کردند. همان زیر هشت اثاثمان را گذاشتیم. همه با دست خالی به مسجد رفتیم. شروع کردند و با دقت اثاث ما را نگاه کردند. یک ورق کاغذ نگذاشتند باقی بماند. دوای مرا نیز ضبط کردند. سپس پس از نام‌ نویسی، ما را جدا جدا به سلول‌ ها فرستادند. بلافاصله بلندگوی بند به کار افتاد؛ اعلام داشت:

طبق دستور مدیریت زندان این آقایان … افراد جبهه ملی حق ملاقات و حتی سلام و علیک با هم ندارند. البته عده‌ ای که در این بند بودند آنها نیز مشمول این مقررات شدند بدین معنی که صحبت با ما تحریم شده بود.

اصولاً وضع افراد بند به سه گروه بخش می شد:

گروه توابین. اینان که درست صد و هشتاد درجه وارونه شده بودند. گویی آن افراد نبودند که تا دیروز آن همه شعارهای تند مردمی و ضد ولایت‌ فقیه و دیکتاتوری می دادند. پست ترین و رذل ‌ترین افراد که به امید رسیدن به کباب و یا بوی کباب به مبارزه کشانده شده بودند، بعد دیدند که “خر داغ می کنند” به یکبار همه چیز را رها کرده دشمن خونی انسان و انسانیت شده، دست حزب‌الهی‌ ها، لمپن‌ها، چاقوکش‌ها را از پشت بسته بودند، زیر قدرت ددمنشانه «لاجوردی» و «حاج داوود» دمار از روزگار مردم در می آوردند. اینان غیراز خود همه بندی ها را کافر و بی دین، مهدورالدَّم می دانستند. برای انسانها ارزش قائل نبودند. بند در اختیار تام و تمام اینان بود. در هر سلول چند نفر از اینان، در تختهای بالا جا گرفته از آن جا مراقب افراد، خورد و خواب، مطالعه، حرف‌زدن و هر حرکت دیران بودند. دست به قلمشان خیلی خوب بود. مرتب از رفتار و کردار دیگران گزارش به مدیریت زندان می دادند، آنان را با توحش به سوی زندانیان کیش می کردند. برای شناخت اینان گفته یکی از اینها را در اینجا می آورم:

«ایروانی» یک تائب لمپن و رذل و کثیف خود را چنین معرفی می کرد:

– می دانید من کی هستم؟ من یک ولدالزنا هستم. من در شهر نو، جمشید به دنیا آمده‌ام. از دروازه غار تا خیابان قرنی، مرکز دزدی من بود. به خانه‌ ها دستبرد می زدم. وقتی جزء گروهکها شدم ۲۴ فقره عملیات تروریستی کردم. سپس به دنبال این خودشناسایی اعلام می کرد:

– پدر شما را در می آورم اگر ست از پا خطا کنید، نابودتان می کنم…

دیگران نیز کم و بیش در این رده بودند. همه چیز بند در اختیار آنان بود.

گروه دوم به گونه تاکتیکی تواب شده بودند. اینان افراد ضعیف به اصطلاح زندانیان بریده بودند که می گفتند: به ما گفته شده است از لحاظ تاکتیکی تغییر ظاهر بدهید تا از زندان رها شوید. اینان در بیشتر مراسم زندان، نماز جماعت، دعای کمیل، دعای ندبه  و… شرکت می کردند. می خواستند خود را ” تواب عقیدتی ” نشان دهند.

میان اینان افراد بسیار خوب و به عکس بسیار ضعیفی نیز بودند که توابین حزب‌الهی روی آنها کار کرده بعضی از آنان را شکار می نمودند و به جرگه خود وارد می کردند.

افراد قرص و محکم، باورمند و با شرف و مقاوم و مبارز، گروه سوم را تشکیل می دادند. اینان سر موضع بودند. رفتار و کردار و اندیشه ‌شان در جهت عقایدشان بود. گاهی نیز درگیری بین آنان روی می داد که فرد مبارز روانه «جهان قیامت» می شد. منظورشان از قیامت همه آزارهایی بود که در آخرت برای گناهکار قائل می شدند در آینده از این جهان که پرعذاب ‌ترین و بدترین بخش زندان بود، سخن خواهم گفت.

 

ما را بایکوت کردند

با اعلامی که از سوی مدیریت زندان علیه ما شد این جبهه از ما پذیرا گردید، تسلیم دستور غلاظ و شداد زندان و ” بایکوت ” ما نشد. ابتدا مرا وارد سلول کوچکی کردند که دو نفر از رفقای جبهه ملی ما – «منوچهر اطمینانی» و «مهدویان»- در آن بودند. ولی پس از اعلام بایکوت سلول مرا عوض کردند وارد سلول بزرگی نمودند.

از سلول بیرون آمده به طرف حیاط زندان می رفتم که دیدم کسی از یکی از سلولها با من سلام و علیک کرد و سپس به سلولش دعوت نمود. این کار، یعنی داخل شدن به سلولی دیگر گناه بزرگی بود. ولی او گفت: بفرمایید اینجا اشکال ندارد. ساعتی بعد فهمیدم «مهندس صالحی» دعوت ‌کننده من از نورچشمی ‌ها و توابین کثیف و جزء هیأت مدیره سلول است. قبلاً شرح داده بودم که من در زندان دژبان «مهندس صالحی» هوادار مجاهدین را دیده بودم. در آنجا تازه به راه توبه افتاده بود. در این مدت وی در این کجراهه زیاد پیش رفته و همه مراتب توبه را گذرانده، حال در این سلول پیش‌ نماز و جزء هیأت مدیره بند شده است. از این جهت مرا به سلولش دعوت کرد. من از همه جا بی‌ خبر بودم. پس از صرف چایی با هم به حیاط آمدیم. شروع کرد از وضع خودش صحبت کردن:

من فکر کردم در زندان ماندن فایده ندارد، مخصوصاً که می بینم در محیط خانواده یک خلاء عاطفی به وجود می آید. از این جهت شروع کردم به همکاری با دستگاه تا آزاد شوم.

گفتم: بلی، اشخاص با هم فرق دارند. ولی به عقیده من باید روز اول این فکرها را کرد.

“ترک مال و ترک جان و ترک خویش                در ره معشوق اول منزل است”

گفت: این کارها فایده ندارد.

گفتم: ما برای فایده دست به این کار نزده‌ایم. زندگی یعنی عقیده و در راه آن رزمیدن. الحیاه عقیده و الجهاد. در تمام مدت زندان همه ملاقات ما با هم، همین بود. او فهمید که من در خط مقابل او هستم.

او از من جدا شد. بچه‌ های سر موضع نزد من آمدند. او را آن طوری که باید و شاید معرفی کردند. من نیز ماجرا را به آنها گفتم که چگونه آب پاکی روی دست او ریخته‌ ام.

او و رفقایش به بچه‌ها خبر دادند: «قاسمی» آدم خطرناکی است با او تماس نگیریید. آنها بیشتر به من نزدیک شدند.

رهبر سازمان فدائیان مردی قرص و با ایمان به نام «ابرندی» بود که هم‌اتاق «صالحی» بود به او گفت: با قاسمی راه نرو، حرف نزن. او جواب منفی سختی داد و به خاطر همین برخورد، اتاق او را تغییر دادند. این چنین مانند سایر گروهکهای مبارز و با ایمان جنگ با آنها شروع شد. طبق معمول تمام این جریانات با آب و تاب و شاخ و برگ به «حاج داوود» گزارش می شد.

همان ‌روز بعد از ظهر طبق معمول هر روزه برنامه مصاحبه در کریدور دراز زندان شروع شد. اخطار گردید: بدون استثناء همه باید برای گوش ‌دادن مصاحبه از بند خارج شوند. ما بلافاصله تصمیم گرفتیم به مصاحبه نرویم، در بند ماندیم. اخطار مجدد شد. گفتیم: لازم نمی بینیم. به زیر هشت گزارش شد نتیجه گزارش این بود، به ما گفتند: با تمام اثاثیه به زیر هشت بند برویم. به همراه ما چند نفر و منجمله آقای «ابرندی» را زیر هشت آوردند. گویا می خواستند به بند دیگر ببرند. تا ساعت خاموشی زیر هشت بودیم. مصاحبه تمام شد، به ما اعلام کردند اثاثیه ‌تان زیر هشت باشد، به سلول خود برای خواب برگردید.

از فردا صبح وقتی باز مصاحبه شروع شد ما امتناع کردیم. دگربار زیر هشت آمدیم. ولی امروز افراد مقاوم تحلیل رفته بودند.

 

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن