۲۳ – تیمسار شاهنشاهی پرچم دار کربلا و عاشورا

۲۳ – تیمسار شاهنشاهی پرچم دار کربلا و عاشورا

279
0
SHARE
abolfazl ghassemi 03

abolfazl ghassemi 03

۲۳ – تیمسار شاهنشاهی پرچم دار کربلا و عاشورا

واقعاً بسیار ناگوار، سخت و دردآور است، آدمی رژیم سلطنتی و منارشیست و یکه‌ سالاری «شاه» را با این “نظام مردمی! اسلامی” مقایسه کند. به ویژه برای ما که در آن نظام مرارت و محنت و سختی و زندان کشیده، قربانی داده‌ایم. ولی چه باید کرد. گویی از چاله در آمده‌ایم به چاه افتاده‌ایم.


بخش بیست و سوم

دو سه روزی است چند نفر از مسلمانان مؤمن و دو‌آتشه که به جهت گران‌ فروشی و احتکار، جعل و قاچاق … به زندان آمده بودند پیشقدم برای جشن سالروز تولد امام هشتم شده‌اند. شیرینی و میوه تهیه می شود. تراس و حیاط اختصاص به محل جشن داده شده بود.

عصر روز پیش از مراسم بود. مردی بنام «محدث» که از ملایان جوان ولی آگاه و روشنفکر که به جهت اختلاف با رژیم به زندان افتاده نزد من آمد. در حالیکه در حیاط قدم می زدیم از من خواست فردا نطقی برای این مراسم بکنم. مراسم برای تولد امام هشتم بود ولی اتفاقاً این روز مصادف با ۲۸ مرداد شده بود. من بی‌ میل نبودم صحبت کنم. به وِیژه با مطالبی تازه درباره علل پذیرش ولایتعهدی «امام رضا» در دستگاه «مأمون» و همآهنگی استقلال‌ طلبان ایرانی با این موضوع، برنامه‌ای که برای کودتا علیه رژیم عباسی بود. ولی وقتی با دوستان صحبت شد، گفتند: این سخنرانی اگر هم در او ترسیم و نشان‌دادن خطوط ملی و ارتجاعی باشد به زیان ماست. نباید به هیچ‌ وجه با این دستگاه حتی یک قدم به سوی بهشت برداشت.

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است               رفتن به پای ‌مردی بیگانه در بهشت

«امیرحسین» یکی از وکلای دادگستری زندان را برای این کار آماده کردند. از غروب بچه‌ ها جمع شدند چشم ترسان و لرزان، مراسم با شعرهای نیمه‌ ملی و مذهبی شروع شد. اسباب طرب نیز به وسیله سطل و سینی و قاشق فراهم شد و سپس ناطق به سخنرانی عادی پرداخت. پس از سخنرانی دوباره جشن ادامه یافت. در این موقع ناگهان دیدم پشت‌ بام پر از پاسدارها شد. همه خزانه ‌گذاری کردند، گلنگدن‌ها به صدا در آمد. رئیس بند را بیرون خواستند. بلافاصله برگشت اعلام کرد: همه بیایند داخل، زود باشید.

در این حین پاسدارها روی پشت‌ بام به زانو نشستند، آماده تیراندازی شدند. فحش و بد و بیراه و حتی شعارهای ضد ملی شروع شد. یعنی چه؟ همه تعجب کردیم. در جشن صحبت سیاسی نبود. اگر من سخنرانی می کردم، احتمالاً گوشه و کناری به مسائل سیاسی می زدم. این هم که نبود. پس چه شده؟

مسئولان بند را بیرون بردند. مدتی پرس و جو از آنان شروع شد…. آن شب زندان وضع غیرعادی نشد. نزدیک نیمه شب معلوم شد یک شیر ناپاک‌ خورده، یک زندانی بریده و خود فروخته دسته‌ گلی به آب داده، گزارش کرده بود که پدید آورندگان این جشن ملی ‌گرایان، هواداران «دکتر مصدق» هستند که برای سالروز ۲۸ مرداد، کودتا علیه «دکتر مصدق» جشن گرفته‌اند. مسئولان آن قدر عاری از فهم و سیاست بودند فکر نکردند که روز ۲۸ مرداد را ملی‌گرایان جشن نمی گرفتند! این همیشه طرفداران شاه بودند که به این روز نام “قیام” داده بودند و برای تجلیل از شاه‌ روزی را که آمریکایی‌ها در ایران کودتا کردند، شادی می کردند. زیاد فرق نمی کند. آنها کودتای آمریکایی ‌ها را قیام ملی می دانستند. این ذهن گرایان دور از تاریخ و سیاست نیز فکر می کردند  مصدقی‌ ها برای ۲۸ مرداد جشن گرفته‌اند. هر دو سر و ته یک کرباسند.

از پله‌های طبقه دوم پائین می آمدم، ناگهان چشمم به «حاجی سوزنی» تاجر مبارز  آذربایجانی، یکی از رفقای حزبی افتاد که با خستگی و واماندگی خود را از پله‌ها بالا می کشد. ابتدا تعجب کرده باور نکردم «حاجی» باشد. ولی بلافاصله حیرتم بیشتر شد. برای اینکه دوست و همفکر مبارز و شجاع دیگر، «مشعری» را دیدم. آنها را به اتاق برده پذیرایی کردم. مدتها در انفرادی آن هم “کمیته مشترک” زندگی سراپا درد و شکنجه و توهین و آزار داشتند. از اینرو هردو به خصوص «حاج سوزنی» که هم سالخورده و هم بیمار بود زیاد تکیده شده بودند.

برای اینکه از ماجرای بازداشت و زندانی و اتهام آنها آگاه شویم به حیاط قسمت بالا زیر چنارها، جایی خنک رفتیم. پتویی انداختیم. ماجرای به بند افتادن خود را شرح دادند. آنها نشریه‌های جبهه ‌ملی چاپ و تهیه می کردند. ولی «سوزنی» موضوع دیگری داشت. از آن بیشتر می ترسید. ملاقات ما با یکدیگر او را آسوده‌ خاطر کرد. به او گفتم: نه رفقا اسمی از تو نبرده‌اند، سفت و محکم بایست منکر کل قضایا بشو، چه آنها به اطلاع جزئی شما قانع نیستند، فکر خواهند کرد نقش اساسی و مهم در این کار داشته‌ای.

دو سه روز که پهلوی ما بودند و ما اشعار خود را برای آنها خواندیم روحیه‌ شان باز شد حالی پیدا کردند. هنوز از دیدار آنان سیر نشده بودیم که ناگهان صورتی از افراد که باید به قزلحصار بروند، خوانده شد. مرا به همراه عده‌ ای که حکمشان قطعی شده بود از بند خارج کردند. در بیرون بند با اینکه چشمان ما بسته بود معلوم بود از بندهای دیگر نیز افرادی به ما اضافه شده است. ما را با اتوبوس بردند و وقتی اتوبوس اوین را ترک گفت. گفته شد، چشم‌بندها را بردارید. وقتی به اطراف خود نگاه کردم، آقای «علی اردلان» را دیدم که با من به اوین آورده بودند. همچنین یکی از مردان مبارز و مقاوم و پاک و ارزنده که مدتها در زمان ستمشاهی هم در زندان بوده در اتوبوس است، آقای «بهمن رضاخانی» از افراد برجسته ملی و از یاران نزدیک «دکتر کاظم سامی» بود که مهمترین اتهام او یکی انتقاد و اعتراض به لایحه قصاص و دیگری همکاری با مجاهدین خلق بود. بدین معنی او چون دفتر اسناد رسمی داشت، چند معامله‌ برای افراد مجاهدین انجام داده بود. «اردلان» پرسید: یادداشت‌ هایت را چه کار کرده‌ای؟ گفتم: جاسازی کرده‌ام. گفت: من تو ساکم گذاشته‌ ام. گفتم: همه را نگاه می کنند و بر می دارند. گفت: من خیلی زحمت کشیده‌ام اینها را جمع کرده‌ام.

به قزلحصار رسیدیم، ما را تحویل مدیریت زندان دادند. وقتی «اردلان» به وخامت اوضاع پی برد، دید ورق به ورق، ریز به ریز ساک‌ها را می گردند. او دو دفترچه یادداشت داشت توی یک نایلن گذاشته بود که روی ساکش بود. من جلوتر از او برای بازرسی بودم. مرا بازرسی کردند. بعد از من نوبت «اردلان» بود. معمولاً همه اثاث را روی زمین می ریزند، نگاه می کنند. باید جمع و جور کرد. من اثاثم را جمع کردم. گفتم: با من کار ندارید، بروم بند؟ گفت: برو. وقتی اثاثم را برداشتم، به سرعت نایلن محتوی دفترچه ‌های اردلان را نیز از روی ساکش برداشتم و رفتم.

«اردلان» می گفت: من نگران دفترچه‌ها بودم، نوبت من بود، باید بازرسی شوم، به فکر یادداشت‌هایم بودم یک دفعه دیدم تو مثل فرشته‌ای یادداشت‌های مرا برداشتی به طرف بند راه افتادی. می گفت: من از این صحنه و از کار تو و از اینکه یادداشت ‌هایم نجات یافته بود، هاج و واج شدم.

من همین که وارد بند شدم و بچه‌های بند برای سلام و علیک و دیده‌ بوسی جلو آمدند، اول یادداشت‌ها را به آنها رد کردم و کار را یکسره نمودم. اندکی بعد «اردلان» آمد. از شدت خوشحالی در پوست نمی گنجید. …

کسی به یک زن فرزانه و استاد برجسته دانشگاه ایراد می گرفت که: زنان خیلی  زیرک هستند و در اینباره کتاب چاپی از قدیم به نام “مکر زنان” منتشر کرده‌اند، گفت: بلی، جامعه پدرسالاری همه حقوق انسانی و طبیعی را از ما زنان سلب کرده است، ما مانده‌ایم تنها با عقل و فهم و درایت خود. در نتیجه همه قدرت خود را صرف هوش و اندیشه خود می کنیم تا به جنگ جامعه برویم. از این رو به اندیشمندی و به قول شما به مکاری متهم شده‌ایم. سپس گفت: حال این جمهوری اسلامی که همه حقوق طبیعی را از ما سلب کرده است، ناچار باید به هوش و عقل دست یازیم.

کانال کور شد

به خاطر دارم در نظام دیکتاتوری و سانسور پلیسی و امنیتی و به قول متشرعین حکومت شیطان،  طاغوت،  وقتی در مؤسسه “چاپخش” کار می کردم از زندان برازجان کتاب “تاریخ تحولات جهان” به قلم «پروفسور متروپولسکی» رسید که یکی از توده‌ای‌ های با ایمان و سرسخت «ابوتراب باقرزاده» ترجمه کرده بود.

در آن رژیم این کمونیست سرشناس این حق را داشت در زندان کتاب در راستای مارکسیسم ترجمه کند برای ما بفرستد. ما نیز با مقدمه که نشانگر آزادی عقاید است، کتاب را چاپ کردیم و برای او حق نگارش فرستادیم.

واقعاً بسیار ناگوار، سخت و دردآور است، آدمی رژیم سلطنتی و منارشیست و یکه‌ سالاری «شاه» را با این “نظام مردمی! اسلامی” مقایسه کند. به ویژه برای ما که در آن نظام مرارت و محنت و سختی و زندان کشیده، قربانی داده‌ایم. ولی چه باید کرد. گویی از چاله در آمده‌ایم به چاه افتاده‌ایم.

یک برگ، یک جمله از زندان بیرون فرستادن کار بس دشوار و در حکم محال بود. ولی ما یک کانال مطمئن و آزاد زیر چشمان مراقبان و بازرسان درست کرده بودیم. دسته دسته نوشته و اوراق بیرون می دادیم.

یکی دو ماه پس از بازگشت ما به بند، رنّود پی بردند کانالی وجود دارد، آن هم نه فکر کنند اوراقی بیرون می رود. برای چند نفر سیگار می آمد. مخالفان به افشاگری پرداختند. فوراً به من خبر رسید: دیگر به من نزدیک نشو. کانال لو رفته. از اینرو فوراً کانال کور شد.

«ح.م.» را به انفرادی بردند، کتک زدند، شکنجه کردند، ولی این جوان سرسخت آذربایجانی مثل شیر زیر زنجیرها و بندها و شلاق‌ ها مقاومت کرد، منکر همه چیز شد.

هم اکنون بد نیست پیش از اینکه از دگرگونی و تحولات زندان قزلحصار در غیبت خود و وضع موجود صحبت کنیم این واقعه را نیز بشنوید.

در روزهای آخر که در اوین بودم روزی مرد بازاری و کاسبکاری را وارد زندان کردند که می گفت:  من در خانه را بستم همه با هم – پسر، دختر، داماد و زن – به اوین آمدیم. کمتر کسی این رویداد را که به عنوان واقعه‌ای حیرت ‌آور بود، می پذیرفت. اتهام نیز این بود که داماد این شخص با یک هواخواه مجاهد دوست بوده برای پیدا کردن فراری، همه اینها را توقیف و به زندان آورده‌اند. ولی چند روز بعد درستی دعوی او ثابت شد. نامه‌ ای به نام او رسید که از داخل زندان و از دخترش بود که نوشته بود: بابا ماها را از هم جدا کردند. نمی دانم شما را کجا بردند، از سلامتی خود خبر دهید.

و اما شگفت ‌آورتر از این، نحوه برخورد این بازاری با بازجو بود. او می گفت: مرا چشم‌ بسته وارد اتاقی کردند. من به فاصله بسیار کوتاهی روی صندلی مقابل دیوار نشستم. بازجو شروع به هارت و پورت،  تهدید و ارعاب کرد و سپس از من به بازجویی پرداخت. از لحظه اول که صدای او بلند شد، من این صدا را آشنا یافتم. به کشف ذهنی و درونی پرداختم، شاید از روی صدا بشناسم او کیست. پس از دقایقی بازجویی و بی‌احترامی و سؤال، نوبت را به من داد و با لحن تحکم‌ آمیز و پر از تهدید گفت: حاجی گوش کن، اگر می خواهی تعزیر نشوی، هرچه می دانی و تا به حال نگفته‌ ای همه را بنویس. سپس در اتاق باز شد و بسته گردید. بعد از اندکی دیدم صدایی و حتی نفسی در اتاق بلند نمی شود. با خود پنداشتم او رفته است. برگشتم، دیدم اتاق خالی است و چون در جلو من جز دیوار چیزی نبود، به همان حال برگشتن نشستم و باز به فکر پرداختم. شاید بتوانم صاحب صدا و بازجو را بشناسم. بعد از نیم‌ ساعت بازجو وارد شد. ابتدا متوجه من نگردید، ولی همین که دید من برگشته‌ام و به او نگاه می کنم داد زد: فلان فلان شده، چرا برگشتی؟ چرا مرا شناسایی کردی؟ پدرت را در می آورم.

من تبسم‌ کنان گفتم:« …» – نامی که برد در نظرم نیست – این تو هستی؟ تو که مرا می شناسی، تو که صد دفعه به دکان من بستنی آورده‌ای. این ادا و اصول چیست که از خود در آورده‌ای؟  با تحکم و بی‌احترامی به من حمله کرد و گفت: حاجی، خفه شو. من دیگر آن بچه بستنی‌ فروش دیروزی نیستم؛ من امروز بازجو هستم. اشاره به خودکاری که در دست داشت کرده و گفت: من با همین خودکار می توانم هر روز حکم قتل صد نفر را بدهم. به فکر فرو رفتم، با خود گفتم راست می گوید. سپس مرا به اینجا فرستاد…

در غیاب ما وضع تغییرات زیادی پیدا کرده بود. «سید اردستانی» رئیس بند تسمه از گرده همه کشیده بود. اگر کسی پایش را کج می گذاشت از چند سو گزارش رد می شد. اکثریت افراد بند که آدم‌ های بی ‌مایه و ناباور و بی‌پرنسیب و بی‌هدف بودند، در شمار گزارشگران در آمده بودند. یک کلاغ را چهل کلاغ می کردند.

می گویند کسی رفت روی چاه‌ مستراح ( قدیم یک چاهی بود که فقط در آن را تنگ کردند که کسی بتواند برای قضای حاجت بنشیند.) هنوز روی چاه ننشسته کلاغی از چاه خارج شد. پرواز کنان راه فضا را پیش گرفت. این رویداد دهن به دهن گشت تا آنجایی که چهل کلاغ آن هم نه از توی مستراح بلکه از ماتحت کسی که روی مستراح نشست، بیرون پرید.

داستان گزارش‌ ها هم چنین بود. یک کلاغ را با آن وضع چهل‌ کلاغ می کردند. مرا با آقای «بهمن رضاخانی» به همان سلول قبلی دادند. ولی حال روی سلول ما یک شعاری نوشته شده بود که به قول بچه‌ها گویی این شعار برای ما بود. شعار از کلمات قصار امام بود: ” ملی گرایی به درد نمی خورد. هرچه ما می کشیم از دست ملی گرایان است.”

من نمی دانم این عبارت را امام گفته یا نه. ولی یک واقعیت و حقیقت تاریخی است. ملی‌ گرایی از فرهنگ و تمدن و استقلال و هویت ملی و حیات سیاسی، از سنن و شعائر قومی حمایت می کند. از زبان و مقدسات ملی پاسداری می نماید. ارتجاع، دشمن هویت ملی،  دشمن استقلال و هویت ملت‌ هاست. از اینرو ارتجاع و ناسیونالیسم از ابتدای تاریخ از آن روزی که پایه زندگی اجتماعی گذاشته شد، رویاروی هم قرار گرفته بودند. بنابراین این شعار یک واقعیت و حقیقت انکار‌ناپذیر تاریخ است.

نماز خواندن و دعای کمیل و ندبه رفتن و… همه جنبه اجبار پیدا کرده بود. فقط انگشت‌ شماری افراد در زندان زیر بار این بدعتها نمی رفتند و می گفتند: “لااکراه فی‌الدین”.

بحث سیاسی غدغن شده بود. افراد باید تک تک روزنامه را بخوانند. راجع به اخبار و مطالب آن نباید اظهار عقیده شود. در مسجد فقط می توان قرآن و کتابهای دعا خواند. مطالعه هر چیز دیگر ممنوع بود.

سه بار باید اعدام شوم؟!

در همین روزها یکی از بچه‌ هایی که در سرپرستی زندان خدمت می کرد به من گفت: من نمی دانستم شما اینقدر مهم هستید. من در روزنامه اتهاماتی که دادستانی انقلاب به شما زده بود را خواندم. ولی اینها در جلو اتهامات جدید هیچ است. ماجرا را بیشتر پرسیدم. چنین توضیح داد: در شماره جدید مجله “رجعت” به تو سه اتهام بزرگ زده‌اند که کیفر هرکدام به تنهایی مرگ است. یک دختر زندانی و تواب که عکسش در مجله چاپ شده است شما را باعث کودتای ۲۸ مرداد، عضو سیا و جانی بالفطره خوانده است. تعجب کردم. گفتم: مجله کجاست. گفت: خارج بند زیاد است. شاید به خاطر اینکه شما آگاه نشوید در اینجا پخش نکرده‌اند. این توضیح مرا بدگمان کرد که چرا به این بند نیاورده‌اند. حسابی در کار است. از او خواستم: یک شماره از مجله را به من بدهد. قول میدهم نگویم از شما گرفته‌ام. فردا مجله “رجعت” به دستم رسید.

اساسی ‌ترین مقاله “رجعت” مصاحبه با توابین بود. یکی از این مصاحبه‌ ها با  همسر «حاج حسن معمار» بود که عکسش را انداخته بودند. او خود را عضو جمعیت “رنجبر” معرفی کرده و نوشته بود: افراد و رجال ما را گول زدند. از آن جمله «ابوالفضل قاسمی» بود که بعد تاریخ او را معرفی کرد. معلوم شد جانی بالفطره، باعث ۲۸ مرداد و عضو سیا بوده است. فوراً پاسخی نوشته به رئیس زندان دادم و یادآور شدم: من برای این سه اتهام که این خانم به من وارد کرده است محاکمه نشده‌ ام. خواهش می کنم او را به دادستان انقلاب معرفی کنید تا برای این اتهامات من محاکمه شوم. در توضیح مسخره بودن اتهام چنین یادآور شدم: من در ۲۸ مرداد مدیر روزنامه‌ای بودم که دفتر روزنامه غارت شد و برادر مرا در ۲۸ مرداد تیرباران کردند.

در همین بند همین‌ که محرم شد، خود فروخته‌ها، ترسوها و بی‌پرنسیب ها بهتر خود را نشان دادند. فرصت‌ طلب‌ها از حزب‌الهی‌ ها جلوتر قرار گرفتند. دسته سینه‌ زنی و عزاداری تا پاسی از نیمه شب برپا داشتند. تا چهل روز مقررات خاموشی و سکوت به هم ریخته شد. اعصاب همه خورد شده بود. کسی جرأت نمی کرد به این فرصت طلب‌های عزادار حرفی بزند. افسری از نیروی هوایی بود که نوحه ‌خوانی می کرد. روز عاشورا به حکم رئیس زندان همه بندها خالی شد. دسته‌ های عزاداری راه افتاد. زندانیان برای اولین بار فرصت یافتند بدون چشم‌ بندها موقعیت جغرافیایی زندان را به چشم ببینند.

علم و کتل، حتی با اسب رئیس زندان که از اسبهای اصطبل شاهانه بود، ذوالجناح خونین درست کردند که یک درجه‌ دار ارتش اسب را نمایش می داد. وقتی دسته عزاداری در بند ما راه افتاد در جلو این دسته «سرلشکر امیر اصلانی» از افسران دربار علم و پرچم را جلو دسته به دست گرفته بود. با غرور و گردن افراشته مثل اینکه پرچم فتح برلین یا مسکو را در دست دارد حرکت می کرد. همه افراد بند به ویژه افسران و امیران از این کار ناراحت بودند. همه می خواستند کسی این افسر شاهی سابق و خمینی امروز را کنفت و تحقیر کند. همینکه دسته آماده خروج از زندان شد ما که کنار ایستاده بودیم داد زدیم: تیمسار این دفعه پرچم را محکم نگاه دار مثل زمان شاه پرچم را نیندازی! تسلیم دشمن نشوی!…

 

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن