۲۱ – دشمنی با “نوروز”

۲۱ – دشمنی با “نوروز”

235
0
SHARE
abolfazl ghassemi 03

abolfazl ghassemi 03

۲۱ – دشمنی با “نوروز”

همین که انقلاب به ظاهر جا افتاد، فعالیت شدید گروه ها و دستجات و احزاب شروع شد. گروهی بی‌ پرنسیب و استفاده ‌جو فکر کردند که بوی کباب می آید و در آینده نزدیکی آنان جانشین اینان خواهند شد. به این هوا عناصری آلوده به گروهکها و احزاب هجوم آوردند. همین که بگیر و ببند، اعدام و کشتار، داغ و درفش، شکنجه و زندان پیش آمد برخی از اینان که با باور و اندیشه بنیادی وارد ماجراها نشده بودند به “…خوردن” افتادند. از اینرو به هر کاری دست می زدند تا از زندان رها شوند.


بخش بیست و یکم

نوروز ۱۳۶۱ از راه می رسید. روزی که آریاییها؛ نیاکان ما، معتقدند در این روز بنیاد جامعه آریایی در ایران نهاده شد؛ کشور ایران پدید آمد. از اینرو ایرانیان از دیرزمان این روز را که روز پایان زندگی متحرک و بیابانگردی و آغاز دوران اسکان و کشاورزی است، گرامی می داشتند. روز به روز بر شکوه چنین روزی افزودند. خلاصه‌ ترین و در عین‌ حال پر معناترین بیان درباره فرهنگ اختصاصی یک ملت این است که یک پدیده فقط متعلق به آن ملت باشد.

نوروز را ایرانیان از دیر زمان پدید آوردند. او را به جمشید نسبت می دهند و می گویند: جمشید پیشوای آریاییها بود که آنان را از آریانا ویچه به سوی هند و ایران رهبری کرد. آن گروه که در سرزمین امروزه ایران جایگزین شدند ایرانیان نامیده گردیدند. هزاران سال است در آغاز سال جدید به هنگام احیاء طبیعت و گردش سال، ما مقدم نوروز را گرامی می داریم. این عید را مقدس می شماریم، همان طوری که عربها سال قمری را در حلول محرم و مسیحیان ژانویه را.

ایرانی بودن یعنی مقدم نوروز را محترم و مقدس‌ شمردن. حتی کسانی‌ که تحت فشار سیاسی نتوانستند مانند «سعدی» این سنت را اختصاصاً گرامی دارند، در برابر تازی ‌گرایی اینچنین عشق و دلبستگی خود را به نوروز نشان دادند:

دهل زن گو دو نوبت زن بشارت         که دوشم قدر بود امروز نوروز

نوروز مظهر فرهنگ و تمدن ایرانی است. گزینش آن در نخستین روز بهار نشانه نبوغ و حُسن‌ انتخاب نیاکان ما بوده است که با بیداری و رنگ‌ آمیزی طبیعت و آغاز سرور و نشاط نوین، مردم ما نیز به شادی می پردازند، با روی خوش همدیگر را در آغوش می کشند، بهروزی و بهزیستی و پیروزی برای ملت ما آرزو می کنند.

از دیرزمان استعمارهای خطرناک دشمن نوروز بوده‌اند. برای هویت ‌زدایی آریاییها به جنگ مراسم نوروزی می رفته‌اند و همواره می کوشیدند این سنت را که یادآور تاریخ باستانی ماست از میان بردارند.

هنوز یک سال از انقلاب نگذشت که دست‌اندرکاران فرهنگ ضد ایرانی و خودباخته‌گان رسوم تازی به فکر افتاده ‌اند کار دشمنان دیرین ایرانی را شروع کنند. خود فروخته‌ گان بیگانه، بردگان سرخ، به آنان آموختند چگونه و از چه راه این کار را شروع کنند. انترناسیونالیسم یک آرزوی بزرگ انسانهاست. یعنی روزی که همه مردم جهان یکی شوند، بی‌آنکه بین سیاه و سفید، مسلمان و غیر مسلمان، آمریکائی، اروپائی، آفریقائی و آسیایی با هم فرق گذاشته شود، سر یک سفره بنشینند، شادمانه، از ته دل و خلوص عقیده بخورند و بپوشند و شادی کنند. ولی تا به امروز هرچه ما به نام انترناسیونالیسم دیدیم، “آنتی ‌ناسیونالیسم” بوده است. همه دام و تله برای شکار ملت‌ها نه اعتلای اقوام. اسلام همه خداپرستها را برادر خواند و اعلام داشت: بنیاد اسلام بر تقواست نه نژاد و رنگ؛ بین عرب و عجم فرقی نیست؛ همه مردم و افراد بشر مانند دندانه‌ های شانه برابرند.

مردم زیر ستم دو ابرقدرت زمان – ایران و روم – از این سراب سر از پا نشناخته علیه نظامهای بیدادگر به پا خاستند. همینکه نظامهای آنان متلاشی شد، اسلام چیره گردید. طولی نکشید که پرده قداست و حرمت اسلام کنار رفت. تازیان وحشی و عقب‌مانده دور از ابتدایی‌ ترین مبانی تمدن و فرهنگ بر ملت ما چیره شدند. یک سیستم نژادگرایی پس‌مانده، غارتگر و خون ‌آشام بر مردم حاکم شد. ایرانیان وقتی از خواب بیدار شدند به جای آب زلال و گوارا، به کویر توحش رسیدند، سواران بیابانگرد تا “سند” و “سیحون” و “ارس” رسیده بودند. بذر ملی ‌گرایی – شعوییه – در برابر تازی ‌گرایی – عروبیه – از این‌زمان در قلوب کاشته شد که به قول یکی از نویسندگان وطن‌ خواه، نخستین اثر آن به گونه خنجری دو دم به وسیله «فیروزان» – «ابو لؤلؤ» – در پهلوی خلیفه عرب فرو رفت، او را فدای اندیشه ‌های راستین کرد. تازیان همین که فهمیدند با کشتار نمی شود یک ملت کهنسال و متمدن را از پای درآورد در اندیشه پوچ‌ کردن ملت ما و گرفتن معتقدات ملی او بر آمدند تا با جانشین‌کردن فرهنگ صحرایی و پس ‌مانده، ما را از خود بیگانه و تهی سازند. این چنین جنگ دو تمدن، دو فرهنگ شروع شد. یکی از مبانی تمدن ما  فرهنگ مرکزگرایی، شهرنشینی ـ دوری از بیابانگردی ـ بود. ” تازی‌گری” ـ عروبیه ـ برای بی‌هویتی ملی و فرهنگی ما به همه چیز ما می تازد.  نوروز یکی از نشانه‌ های فرهنگی ما و گزینش آن در اول سال اعتدالی، مؤید خرد و نبوغ ایرانی است. از اینرو تازیان و فرزانگان ضدایرانی آنان از روز نخست با این نشان ملی به دشمنی پرداختند و چون نتوانستند آن را از میان بردارند در صدد “تحریف” و مارک تازی ‌زدن بر آن برآمدند؛ دعای “عیدیه” برای آن درست کردند، (یا مطلب‌القلوب… یا محول حول و‌الاحوال … ایامکم مجید)

انترناسیونالیستهای کمونیست نیز مانند تازی ‌گرایان ابتدا به جنگ نوروز رفتند. از قفقاز تا آسیای مرکزی با نوروز و آیین‌های آن جنگیدند. بعد از هشتاد سال مبارزه و تخطئه نوروز، سرانجام نظریه ‌دهندگان و طراحان ملی ‌زدا پیشنهاد کردند: باید چیزی بزرگتر جانشین نوروز کرد و از این ‌راه این عید را از آریاییها گرفت. به عقیده اینان هیچ چیز بهتر از یادها و یادواره‌های کمونیستی و سیاسی نیست که باید این روزها را به قدری بزرگ، پرشکوه و جلال کرد تا به تدریج نوروز و مراسم آن فراموش شود.

پس از انقلاب ایران، همین که انقلاب تک ‌بُعدی شد تازی‌ گرایان با فریب و حیله و مکر و ترفند برآن مسلط شدند، همان تز کمونیستها را جلوی خود قرار دادند از همین راه به ملی‌ زدایی پرداختند. ۲۲ بهمن روز انقلاب است. با اینکه تا نوروز ۳۸ روز بیشتر نیست ولی می توان از ۲۲ بهمن برای نوروز برنامه‌ ریزی کرد. “یوم‌الفجر و لیال عشر” را راه انداختند. مردم نافهم و بی ‌دانش و بی ‌فکر بی‌ آنکه بپرسند “والفجر” که در ۱۴۰۰ سال پیش آمده چه ارتباط با ۲۲ بهمن می تواند داشته باشد. «طبری» مورخ و مفسر، “فجر” را روزهای اول ماه ذیحجه میداند نه ۲۲ بهمن.

سپس نیز نوروز به عنوان “بهار آزادی” مطرح شد و به هویت ‌زدایی ملی و تخطئه نوروز پرداختند؛ نوروز را علامت کفر و زندقه مربوط به آتش‌پرستان دانستند. برای چهارشنبه آخر سال نوار سخنرانی یک ضد ایرانی معروف – «مطهری» – را همه جا پخش می کردند. [۱]

امسال سر و صدا، هو و جنجال، تشریفات نوروز ‌زدایی گسترده‌تر بود. تلویزیون و رادیو برنامه منظم تری همراه با فیلم داشت. پوسترها و عکسهای رنگارنگ بر در و دیوار، زندان را زینت داده بود. همه سخن از “فجر، بهار آزادی” سر می دادند، اصلاً گویی ما عید و نوروز نداشتیم.

مگر «ضحاک» تازی چه کرد؟ وقتی بر ایران مسلط شد و بر پدید آورنده نوروز چیره گردید، چه کرد؟ همه چیزِ تمدن صحراگرایی عرب را جایگزین تمدن آریایی کرد؛ کتابخانه‌ ها را ویران نمود؛ عید جمشیدی به راه انداخت. ولی ملت ایران به رهبری یک کارگر رزمنده و ایثارگر، «کاوه» به پا خاست تمدن و فرهنگ ایرانی را از سلطه تازیان رهانید.

تبلیغات مسخره، توهین های زننده، حرفهای بی‌ محتوی و پوچ، بازتاب و واکنش بدی علیه ارتجاع داشت. هرکس به نحوی این تظاهرات را به مسخره می گرفت.

«مطهری» و همه دشمنان وطن و ملیت و فرهنگ ایران، هر آئین کهن ما را به مسخره می گیرند. آن را دلیل کفر و شرک آدمیان می دانند. مسلمانان ساده ‌دل این مرز و بوم را علیه ملیت و فرهنگ بر می‌انگیزانند.

من می پرسم، اگر مردم و سنتهای کهن ما شرک است، آیا از مراسم ما بوی شرک می آید و یا از سنگ ‌بوسی و قداست یک تکه سنگ سیاه، شما که “حجرالاسود” را با هزاران میکروب به دست و روی چشم و دهان خود می کشید؟ آیا این نشانه جاهلیت و دوران کفر تازیان است  یا نوروز.

نوروز در جو سنگین ارتجاعی زندان

با همه مراقبت‌ ها، بچه ‌ها برنامه منظمی درست کرده از کاغذ و تخته و لباس، وسایل روشنایی فراهم کردند. ساعتی پیش از بسته ‌شدن درهای حیاط “چهارشنبه‌سوری” را با روشن ‌کردن آتش برگزار کردند به گونه‌ای که حتی ترسوها و بزدلان نیز به ما پیوستند. خبر به زیر هشت بردند که چه نشسته‌ اید که ضدانقلاب به تظاهر ملی و شرک ‌آلود پرداخته است. رئیس جدید بند، آقای «رفیعی» را از بند خارج کردند. پاسداران در بالای دیوارهای زندان پیدا شدند. مسلسلها را آماده کردند. از این سو نیز زندانبانان به زندان یورش آوردند. پیش از موقع ما را از هواخوری ممنوع کردند. در حالیکه کُپه‌های آتش در حیاط زندان شعله می کشید و دل ضد ملی‌ ها را کباب می کرد، ما را داخل سلول‌ ها کردند و اجازه ندادند در راهرو بمانیم. اخطار شد روز عید مراسمی نخواهد بود. هرکس تخلف کند تعزیر خواهد گردید. این اخطار، جبهه‌ گیریها را تشدید کرد. گروهی تصمیم گرفتند علیرغم تازی‌ گرایان مراسم عید را برگزار کنند.

مراسم نوروز زیر فشار ددمنشانه و جوّ سنگین ارتجاعی زندان برگزار شد. بچه‌ ها علیرغم ملی‌ زدایان، همدیگر را در آغوش می کشیدند. هر کس به فراخور استعداد و توان و باور و روحیه خود شعار شادباش می داد. “مبارک باد”، “نوروز پیروز”، ” همیشه جاویدان باد آیین اهورایی”، “نابود باد آنگره مینو “

نوروز پیروز، مرگ بر دشمنان ایران، نابود باد ارتجاع.

روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع              جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

«ملک‌الشعرای بهار»

بند ۲، کوره آزمایش

به دنبال این جریانات تغییراتی در وضع زندان داده شد. بند ۳ خالی گردید. ما را به بند ۲ که گنجایش سه برابر این بند را داشت، منتقل کردند. افرادی را نیز از بندهای دیگر آورند. تعداد زندانیان در حدود سیصد نفر می شد. سلول‌های این بند کوچک و بزرگ بود؛ سلول‌های کوچک جلو و سلول‌های بزرگ عقب قرار داشتند. از برتری این بند یکی مسجد بزرگ آن بود که برای من و چند نفر دیگر که اهل مطالعه و کتاب بودند بند خوبی بود. صبح پس از صرف ناشتا با کتاب و کاغذ و قلم به مسجد می آمدیم، تا نزدیک ظهر در آنجا بودیم و شب ها نیز برای تلوزیون، مسجد شلوغ می شد. همه می آمدند تا از اخبار و فیلم‌ها با خبر شوند. بعضی نیز می آمدند مأموریت خداپسندانه جاسوسی خود را انجام داده تا از بگو و مگو، درد دل، متلک و نیش و شکایات و از روزگار گزارش بنویسند و به “خلق‌الله” رد کنند؛ شاید از این راه فرجی شود زودتر از زندان آزاد شوند. تف بر این آزادی که با چنین بهایی به دست آید.

حُسن دیگر این بند حیاط بزرگ زندان بود. با اینکه نیمی از آن خاکی بود هنوز آثار تل و تپه ‌صحرا در آن به چشم می خورد. ولی برای قدم‌ زدن و ورزش خوب بود که هرکس منفرداً یا دستجمعی گوشه‌ای را انتخاب می کرد، چایی خورده و به کشتن وقت می پرداخت.

از مدتی پیش دادستانی انقلاب از نحوه اداره زندانها ناخرسند بود. می خواست زندانیان را تحت کنترل سخت و به قول خود زیر “تزکیه و تصفیه” قرار دهد. برای پیشبرد این کار مسأله “توابین” پیشنهاد شد.

همین که انقلاب به ظاهر جا افتاد، فعالیت شدید گروه ها و دستجات و احزاب شروع شد. گروهی بی‌ پرنسیب و استفاده ‌جو فکر کردند که بوی کباب می آید و در آینده نزدیکی آنان جانشین اینان خواهند شد. به این هوا عناصری آلوده به گروهکها و احزاب هجوم آوردند. همین که بگیر و ببند، اعدام و کشتار، داغ و درفش، شکنجه و زندان پیش آمد برخی از اینان که با باور و اندیشه بنیادی وارد ماجراها نشده بودند به “…خوردن” افتادند. از اینرو به هر کاری دست می زدند تا از زندان رها شوند.

توابین به دو گروه تقسیم می شدند. عده‌ای که دارای باور قوی نبودند و فقط به سکوت برگزار می کردند. در مراسم نماز، نماز جمعه، دعاهای ندبه و کمیل شرکت می کردند و اگر فشاری نبود در می رفتند. ولی گروه دوم به قول قدیمی‌ ها از آن مادر به خطاها بودند. صد رحمت به فاشیستها، صد رحمت به فالانژها، به ابن‌ ملجم، شمر، خولی ‌وشان، صد رحمت به پست ترین و رذل ‌ترین جاسوس‌ها.

اینان برای خوش ‌رقصی کار را بدانجا کشاندند که گاهی برخی از آنان غبغب پر می کردند، سینه جلو می دادند که: من تیر خلاص به فلان نفر زده‌ام. اینان بازوی کثیف و شریر حکومت الله و مظهر دادگاه انقلاب اسلامی آن «لاجوردی» بودند، مانند “اباحیان”. (“اباحیه” فرقه‌ای هستند که می گویند: ما به مقامی از تزکیه و معرفت رسیده‌ایم که نه تنها نیاز به عبادت و طاعت نداریم، هر گناه کبیره ما هم در حکم ثواب است.)این توابین نیز به درجه‌ای رسیده بودند که هر عمل زشت که می خواستند می کردند و از نظر “حزب‌الله” این کارها گناه نبود. اینان با هم در زندان ازدواج می کردند. پسرهای کم‌ سال در بغل چاقوکش‌ها، لمپن‌ها و دزدهای توّاب جای می گرفتند. “چه گویم که ناگفتنم بهتر است”.

معمولاً چند تایی از اینان را به بندها می آوردند. آنان رئیس، مدیر و معاون بند می شدند. فوراً افراد همپالگی، خود به خود، از میان بندها پیدا شده به آنها ملحق می شدند، دمار از روزگار مردم در می آوردند. چند روز نگذشت که گروهی از اینان به سرپرستی دو نفر «خراسانی» و… وارد بند ۲ شدند. اداره امور بند را زیر نظر گرفتند. مقررات جدیدی اعلام شد، از این قبیل:

۱- افراد باید منفرداً کار کنند. کتاب و روزنامه خواندن دو نفر با هم، غذا خوردن دو نفر توأمان غدغن است.

۲- کسی حق خواندن زبان خارجی به غیر از عربی (عربها که خارجی هستند!) ندارد.

۳- کسی حق ندارد با پیژامه و زیر پیراهن به حیاط بیاید.

۴- پیراهن ها باید آستین بلند باشد، چون احتمالاً ممکن است از پنجره بالا و کوچک و سیمی بند مجاور – بند خواهران – او را ببینند.

۵- نماز اجباری است.

فوراً گروهی از ساواکی‌ ها، شهربانی‌ چی‌ها، افسرها حتی استانداران حکومت موقت و تیمسارها به عنوان خبرچین و جاسوس به اینان ملحق شدند، یک ستون پنجم خبر چینی به وجود آمد. چه خوب بود اینان درست خبر می دادند. بمبی در یکی از نواحی شهر منفجر شد. در این موقع بگو و مگو زیادی در بند پیچید. کسی را برای تعزیر بردند که: تو گفته‌ای این بمب را «لاجوردی» منفجر کرده است؟ جواب داد: دروغ است. «ع … » طرف مقابل را آوردند گفت: به دروغ گزارش کرده‌ام تا مورد توجه قرار گیرم، “تواب” شوم. این بود راه تواب ‌شدن. این اخبار دروغ، پرونده‌سازیها و گزارشات که بعدها صدها برگ آن کشف و کذب آنها آشکار شد به اطاق رئیس بند سرازیر می شد. در اینجا معلوم شد آب نبود، والاّ شناور قابل زیاد است حتی در شمایل تیمسار.

«علی اردلان»

چند روز از این واقعه نگذشته بود که گروه جدیدی را از زندان اوین به قزلحصار آوردند. «علی اردلان» وزیر دارایی و اقتصاد دولت موقت – عضو شورای جبهه ملی – یکی از هم‌ مسلکان قدیمی و دوست فکری و عقیدتی من نیز میان آنان بود. چند ماه بود خبر بازداشت او را شنیده بودم. مدتی در زندان کمیته مشترک و اوین بوده حالا که محاکمه‌ اش تمام شده است، به جرم “عضویت در جبهه ملی” محکوم شده بود. او را برای تحمل کیفر به زندان قزلحصار آوردند.

«اردلان» و من از دیرزمان و به ویژه از روزهای تاریک و دهشتزای بعد از ۲۸ مرداد با هم در یک سنگر مبارزه می کردیم. روزنامه “ٌصرصر” را انتشار دادیم. در سال ۱۳۴۱ مرا با او و همراه گروهی، بازداشت و به قزل قلعه بردند. ماه ها کنار هم می خوابیدیم. زبان من از وصف خصائل انسانی و سجایای بزرگ و فضایل بیشمار این مرد بزرگ جامعه، ما قاصر است.

او در زندانها نشان داد با یک باور راستین و اعتقاد استوار در این راه گام نهاده است. زندان، فشارها، ناملایمات که در بیشتر آن با هم بودیم ارادت مرا به او صد چندان کرد. به بسیاری از مسندنشین‌ها و رهبران و دولتمردان به زندان ‌افتاده و رهبران گروهها درس ایمان و اعتقاد در راه فکر آموخت و نشان داد.

«محمد پاکوتاه»

این بند شگفتی‌های عجیبی داشت که نوشتنی و خواندنی ا‌ست. دریغم آمد که نسل ما از این عجایب انقلاب بی‌ خبر مانند. جوانکی در بند بود که هر دو پای خود را بالاتر از زانو از دست داده بود. بنابراین با نیم ‌پا کار می کرد. ولی جوانی بسیار فعال و کوشا و زبر و زرنگ بود؛ به درد وامانده‌ها و درمانده‌ها می خورد. فروش و تقسیم یخ را به عهده گرفته بود. به خاطر نقص پا او را «محمد پاکوتاه» می خواندند.

می گویند در روزهای اول انقلاب نیاز به هیجان مردم بود و بسیار دروغ ها برای تحریک مردم پخش می شد. از آن جمله روزی گفتند: امروز بیش از صدنفر “همافر” اعدام گردیدند. در همین ایام پولی به این آقا [محمد پاکوتاه] می دهند در تلوزیون ظاهر می شود. پاهای خود را به مردم نشان می دهد و می گوید: ساواک پاهای مرا بریده است.

خودش به این خطا اقرار کرد. وقتی علت این نقص‌ عضو را پرسیدم گفت: من بچه شیطانی بودم. همیشه روی ریل قطارهای بین تهران و شاه‌ عبدالعظیم می دویدم. نمایش می دادم. در این جریان روی ریل افتادم و پاهایم زیر قطار رفت و بدین روزگار درآمدم.

«ضیاء نسرین»

یکی از چهره‌ های برجستۀ زندان شخصی بنام «ضیاء نسرین» بود. او یک روشنفکر ناسیونالیست افغان بود که در سازماندهی رزمندگان افغانی نقش مهمی داشت و چون تحصیلکرده و زبان‌ دان بود، زیر بار ذهنیات آخوندها نمی رفت. او را دستگیر و به عنوان “داشتن رابطه با آمریکا” مدتی‌  به زندان انداختند. او ملی‌ گرایی سخت و وطن‌ خواه و سرسخت و شجاع بود. همیشه سر و لباس خود را مرتب می کرد. هر روز اصلاح می نمود؛ ریش پروفسوری داشت، به تاریخ و سیاست خوب وارد بود. وی همیشه با مسئولان جنگ داشت.

یک روز «حاج داوود» به زندان آمد. او اعتراض داشت چرا نامه‌ های او را وارد نمی کنند؟ «حاجی» گفت: تو در نامه‌ ها به آمریکایی ‌ها خط می دهی. گفت: نه «حاجی» شما بی سواد هستید، آن مسئولان زبان بلد نیستند و نامه‌ های مرا به غلط می خوانند. رئیس زندان عصبانی شد و فحش و بد و بیراه به او گفت، تهدید کرد: … پدرت را در می آورم.

با صدایی رساتر از رئیس زندان گفت: تخمش را ندارید. «حاجی» در جوابش گفت: ما… تخم داریم، خیلی هم بزرگ است. «ریگان» بخورد سیر می شود. سپس برای جلوگیری از نشان ‌دادن عکس‌العمل فیزیکی، به خود پیچید و از بند بیرون رفت. پس از آن او را از سلول بردند. دیگر ما او را ندیدیم. ولی معلوم بود برای چه می برند… برای تعزیر و تنبیه و پاسخگویی. بعد از مدتی بر اثر فشار محافل بین‌المللی او را آزاد کردند. به اروپا رفت. به افشاگری علیه ددمنشی حزب ‌الهی‌ها پرداخت. «نسرین» مردی سخت دلبسته به تمدن و فرهنگ و استقلال افغان و دشمن بیگانگان و سخت پابسته به سنن ملی بود.

«سعید» به جای من کتک خورد

امروز صبح در زندان اعلام شد محکومین دادگاه انقلاب ارتش می توانند از پیشگاه امام درخواست عفو بکنند. قرار است براساس این درخواست حبس آنان بخشوده شود. به شنیدن این خبر همه دست به قلم شدند. به نسبت ضعف و قدرت روحی درخواست عفو کردند.

طلب عفو خود به منزله پذیرش گناه است، آنهم از کی؟… من اعتنائی به این موضوع ننموده درخواست عفو نکردم. مسئول بند به من اخطار کرد: همه نوشته‌ اند، شما ننوشته‌ اید.

گفتم: من به عفو احتیاج ندارم.

درخواست‌ به مسئول زندان داده می شود و یادآوری می گردد: از محکومین دادگاه انقلاب ارتش فقط یک نفر درخواست عفو نکرده است.

بعدازظهر گفتند: همه محکومین بیایید «حاج داوود» می خواهد با شما مصاحبه کند. بیرون بند توی کریدور «حاجی» با معاونش «مقدس‌زاده» نشسته‌اند. با یک یک زندانیان حرف می زنند. همین که نوبت به من رسید «حاجی» با تندی گفت: شما که عفو نمی خواهید؟ گفتم: من از نظر خودم بیگناه هستم، بیگناه کاری نکرده که بخواهند ببخشند. از این حرف من «حاجی» به خود پیچید. من هم به بند برگشتم. دقایقی نگذشت «حاجی» به بند آمد. جلو اتاق ما ایستاد. با دیدگانی شرربار از عصبانیت، مرا ورانداز کرد. من آماده عکس‌العمل کار او بودم. او ناراحت به من نگاه کرد. سپس داد زد: این حوله‌ ها چیست جلوی تخت آویزان کرده‌اید؟ پسر جوانی به نام «سعید» را مخاطب قرار داد: آهای حوله‌ ات را بردار. «سعید» قدری با کندی دست به کار شد. «حاجی» داد زد: با تو هستم، اینجا مگر خانه عمه است؟ بیا اینجا. «سعید» جلو آمد. «حاجی» او را زیر سیلی‌ های پیاپی گرفت و سپس رفت. بعد از او همه به من گفتند: این کتک را تو بایستی می خوردی که عفو قبول نکردی، زورش به تو نرسید، «سعید» را زد.


[۱] – در هیچ تفسیر و تأویلی نخواهید دید که “والفجر” را متعلق به خمینی و انقلاب اسلامی و مسخره‌تر از همه به ده روز ورود امام تا روزهای انقلاب بدانند. ولی ملتی که تصویر امام را در ماه دید، این جابجایی دروغین و بی‌منطق را نیز پذیرفت.

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن