۲۰ – مصاحبه مطبوعاتی جامعه بین ‌المجالس

۲۰ – مصاحبه مطبوعاتی جامعه بین ‌المجالس

290
0
SHARE
abolfazl ghassemi 03

abolfazl ghassemi 03

۲۰ – مصاحبه مطبوعاتی

جامعه بین ‌المجالس

اینان که در بیرون زندان خود را سیاستمدار، تئوریسین، عالم اجتماعی، فقیه دینی، انقلابی، نویسنده، سخنران برجسته معرفی می کنند و خدا را بنده نبودند، حالا از آنرو به اینرو شده، صد و هشتاد درجه دَوَران کرده‌اند. اقرار به همه اشتباهات گذشته خود می کنند، حاکمان را دارای همه صفات پسندیده و مختصات علمی، اجتماعی و دینی معرفی می نمایند. نمی دانم یک وجب آن طرف میله آهنی زندان با این طرف چه فرقی دارد؟!


بخش بیستم

بعد از ظهر یکی از روزهای اسفند ۱۳۶۰ بود که خبر دادند لباس بپوشم. مرا از بند خارج کردند، زیر هشت بردند. دیدم چند نفری با دوربین و نوار ضبط نشسته‌اند. از نگاه آنان معلوم می شد با من کار دارند. «حاج داوود» به پیشوازم آمد. مرا به کناری کشید و گفت: اینها خبرنگار هستند، آمده‌اند با تو درباره شکنجه‌ها مصاحبه بکنند. آزادی، می توانی ردشان کنی. گفتم: آیا ممکن است بعداً پس از مطالعه جواب دهم؟ گفت: نمی شود. آنها برای همین آمده‌اند. باید برگردند. معلوم نیست دوباره بیایند.

آمادگی خود را اعلام کردم. روی صندلی نشستم. دورم را خبرنگاران گرفتند. چند نفر پاسدار نیز دور ما حلقه زدند. درباره رفتار زندانبانها و مأموران قضائی دادگاه انقلاب ارتش سوال شد، گفتم:

باید در نظر داشته باشیم نظام ما امروز خالص‌ترین نظام منفرد دینی جهانی است. خود ما نیز این نظر را اعلام داشته‌ایم. بنابراین باید در نظر داشته باشیم کردارهای بد ما در این جامعه مستقیماً به دین ضربه می زند. کار خوب ما موجب تقویت اسلام می شود. روش و کردار مجریان گاهی موجب زیانهای غیرقابل جبران می گردد. می نویسند: «راوندی» که از فلاسفه و مفسران نامور اسلامی بود روزی در بغداد دید که حشمت و شوکت مخصوصی تدارک شده. بزرگان دربار خلافت از لشکری و کشوری آماده پذیرایی کسی هستند. پرسید: چه خبر است؟ گفتند: غلام ویژه زن خلیفه حمام رفته است. اینان آماده هستند تا در رکاب وی حرکت کنند او را تا کاخ مشایعت نمایند. گفت: این یعنی اسلام؟! اسلام به این حد ترقی یافته است که این همه شکوه برای غلام زن خلیفه تدارک شده است؟ نوشته‌اند این عمل، عامل مؤثری در تغییر اندیشه فیلسوف شد. او را از اسلام دور کرد، او را به سوی کفر و بی‌ دینی برد. بنابراین باید مسئولان امر همه بدانند، نباید اعمال آنان موجب انزوای اسلام گردد. ما متأسفانه در زندان می بینیم اعمال افراد بازتاب بدی روی  بسیاری انسان‌های معتقد به جا گذاشته است.

پرسیدند: رفتار مأموران و بازپرسان با شما چگونه بوده است؟

گفتم: به هیچ‌ وجه رفتار اسلامی و انسانی نداشته‌اند.

نظرتان راجع به زندان قزلحصار چیست؟

گفتم: نحوه مدیریت و به ویژه رفتار مسئولان قزلحصار با اوین و کمیته مشترک خیلی فرق دارد. غذای آن زندانها به هیچ‌ وجه مأکول نبود.

گفتند: پیامی ندارید؟

پیام من این است: همه ما باید بدانیم پیش از هویت دینی و ملی، ما یک مشخصه عمومی و کلی داریم. آن اینکه ما همه انسان هستیم. باید با همه انسانی برخورد کنیم. حقوق طبیعی انسانها را رعایت نماییم. اگر از این خط خارج شدیم به عقاید خود لطمه زده‌ایم. اگر در درجه اول رعایت اصول انسانی را بکنیم بسیاری مشکلات حل شده است.

در حدود دو هفته از این ماجرا گذشت. من نفهمیدم منظور از این مصاحبه چه بود. معمولاً مصاحبه معلول علتی ‌است. تا اینکه یک روز یکی از بچه‌ ها خبر آورد در مجله‌ ای به نام “انقلاب – زبان پاسداران انقلاب” شماره ۵۴، ۲۹ اسفند عکس تو را چاپ و مصاحبه تو را نوشته‌ اند. از او خواستم شماره‌ای از این مجله را برایم بیاورد. وقتی مجله رسد فهمیدم چرا این مصاحبه انجام گرفته است.

پسرم «فرهنگ قاسمی» که در اواخر سال ۱۳۵۶ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفته است پس از گرفتاری من فعالیت گسترده و پیگیری برای آزادی من و رفع موج شدید اتهامات دروغین به عمل آورد. از آن جمله رفتار بازپرس و زندانبانها را در جراید و رسانه‌ های گروهی منعکس می کند. به سازمانهای جهانی حقوق‌ بشری شکایت می کند. از اینرو برای خنثی ‌کردن این اقدامات مصاحبه موردنظر با من انجام شده بود.

در مجله عکس مرا در حال مصاحبه چاپ و چنین مطلب را شروع کرده‌اند: پسر فراری «ابوالفضل قاسمی» در خارج کشور در مصاحبه ‌هایی با رادیوهای بیگانه اعلام کرده بود که پدرم را در زندانهای جمهوری اسلامی شکنجه کرده‌اند. در این رابطه نظر آقای «ابوالفضل قاسمی» را که در همین زندان بودند جویا شدیم. ایشان در پاسخ گفتند: نه من هرگز شکنجه نشده و رفتار مسئولین زندان با من و سایر زندانیان کاملاً انسانی و برادرانه است.

 20 01

مصاحبه تلوزیونی، کنفرانس بین‌المجالس

بیست روز از این مصاحبه نگذشته بود که نگهبان زندان مرا به اتفاق «دکتر خطیب نوری» با اثاث ضروری احضار کرد. اثاث ضروری معمولاً نشانه خروج زندانی از زندان و اعزام به جای دیگر به گونه موقت است. هر دو راه افتادیم. پس از مختصر توقف در زیر هشت سوار ماشین شدیم. ما را به زندان اوین بردند.

من و «دکتر خطیب نوری» فقط در یک چیز اشتراک جزیی داشتیم، آن اینکه هر دو نماینده مجلس بودیم. با این تفاوت که ایشان چندین دور نماینده بود، تا حد نایب رئیس مجلس نیز ارتقاء یافته بود؛ ولی من پایم به مجلس نرسیده به محبس آمدم. که به قول یکی از ظرفا: “مجلس یا محبس؟!” در نوشتن تشابه زیادی دارند. او نماینده «شاه» بود، بی‌ آنکه موکلی از روی میل و شناخت به او رأی داده باشد، وکیل شده بود. ولی دیدند نمایندگی من توأم با یک درگیری و رقابت انتخاباتی و بدون نفوذ نامشروع و خارجی و داخلی بود.

باری در بدو ورود به اوین دوباره همان مراسم درباره ما اجرا شد. چشمانمان را بستند. به دادسرای انقلاب بردند. روی زمین در راهرو نشاندند. دکتر فوراً در همانجا شروع کرد پشت سرهم نماز خواندن و سپس تعییات آن و سپس گریه و ناله و ضجه و استغاثه. ما هر دو پهلوی هم نشسته بودیم. او بی‌ آنکه نگهبان ها بفهمند یواشکی گفت: ما را برای چه آورده‌اند؟ چه کار دارند؟ نکند ما را بکشند زن و بچه‌ مان ویلان بمانند؟

گفتم: اولاً علتی ندارد امروز و فردا بکشند. مگر تجدید محاکمه شویم. وانگهی اگر هم کشتند به درک، خون ما از دیگران قرمزتر که نیست. با نگرانی مثل اینکه حکم اعدامش صادر شده گفت: نه، نه آخر چرا؟ دیگه چیزی نگفتم. با خودم گفتم: مردک، هفتاد سال است در دستگاه «شاه» می خوری و می خوابی. مدت مدیدی پست بی‌ دردسر مدیریت عامل شیر و خورشید داشتی که فقط باید «والاحضرت شمس» را راضی کنی؛ نماینده مجلس بوده‌ای؛ استادی دانشگاه را یدک می کشیدی؛ وانگهی، با پارتی که تو داری، چشم ‌زخمی به تو وارد نخواهد شد. تو داماد پسر «حجه‌الاسلام سید محمد کاشانی» پسر «آیت الله کاشانی» هستی. رنّود همه جا هوایت را دارند. ولی ما باید نگران باشیم که از «امام طبسی» مشهد تا «رفسنجانی» و «کنی» سایه‌ مان را با تیر می زنند. چنین هم شد. یک هفته طول نکشید داماد «کاشانی» با آن همه سوابق طاغوتی از زندان رها شد.

باری، ما بیش از پنج شش ساعت با چشم بسته در کریدور بودیم که ناگهان یکی از پاسدارها مرا مخاطب قرار داده گفت: … باز تو پیدات شده، اینجا چه می کنی؟ بعد اضافه کرد: مرا می شناسی؟

گفتم: صدایت آشناست. گفت: من «ابوالفضل‌ ام».

وقتی من در بند ۲۰۹ زندانی بودم میان همه این زندانبان‌ها یک نفر به درد بخور بود، از کوچه انسانها عبور کرده بود، او همین «ابوالفضل» بود. پس از احوالپرسی به او گفتم: نمی دانم ما را برای چه آورده‌اند؟ گفت: الآن خبر می گیرم. چند دقیقه بعد آمد و گفت: شما را آقای «لاجوردی» خواسته، ولی برای خودش یک مأموریت وِیژه پیش آمده، کارتان عقب افتاده است. سپس ما را به یک اتاق خالی که معلوم بود اتاق مخصوص “تعزیرات” «لاجوردی» و «گیلانی» است راهنمایی کرد و گفت: چشم‌ بند را بردارید.

چند دقیقه بعد دوباره به ما سر زد و اطلاع داد: ترتیب کارتان را داده‌ام. الان شما را به بند می برند. امشب در بند خواهید بود. کارتان به فردا افتاده است.

«خطیب نوری» بازهم نگران و سخت ناراحت بود. می خواست قالب تهی کند. به او دلداری دادم: مرد باش، اینقدر پیش اینها زبونی نکن.

طولی نکشید ما را از دادسرا به زندان ۳۲۵ بند ۵ بردند. بندهای ۵ و ۶ اینجا جزء بهترین بندهای اوین است. اصولاً از روز اول برای زندان ساخته نشده بودند. گویا بنایی بود برای سازمان مرکزی ساواک. پایه تشکیلات ساواک در اینجا گذاشته شده است. این بند از دو طبقه تشکیل می شود، طبقه اول دو سلول عمومی، دفتر و خدمات. طبقه دوم چهار اتاق دارد.

مرا به طبقه دوم ابتدا به یک سلول بردند. بلافاصله دوستان باخبر شدند. مرا در همین طبقه به سلولی دیگر منتقل کردند.

از بچه‌ های ملی در این سلول «شاهدی»، «مهندس غازی»، «آریانفر»، «عبدالمجید اردلان»، «دکتر اسماعیل ‌زاده»، «افشار» و از گروه های مختلف نیز عده‌ای بودند. همه نوع افراد در این بند دیده می شد از مختلس و رشوه‌ خوار، فدایی، مجاهد، جبهه ملی، توده‌ای، و از شخصیتها «فیض مهدوی» وکیل کهنسال دادگستری. چند نفر آخوند متهم به سوء استفاده نیز در آنجا بودند.

در اینجا افراد همه ‌گونه آزادی در خواب و خوراک و هواخوری و بازی داشتند. فروشگاه بند همه نوع اجناس می آورد، بچه ‌ها می خریدند، غذاهای مأکول و خوب درست می کردند…

بامداد فردا ما دو نفر به دادسرا رفتیم. ما را به اتاق دادگاه شماره ۱ انقلاب که ریاست آن با «آیت الله گیلانی» و دادستانش «لاجوردی» بود، بردند. چشم ما بسته بود. ناگهان صدایی بلند شد که خود را «غضنفرپور» یار غار «بنی‌صدر» و یکی از انقلابیون دوآتشه معرفی می کرد. جایتان خالی تا می دیدید این آقا به چه گُه‌ خوردنی افتاده بود. هرچه فحش و بد و بیراه بود نثار «بنی‌صدر» می کرد. نُه کرسی فلک را زیر پای امام گذاشت گفت: مرا «بنی‌صدر» وکیل کرد. تمام کارهایی که کردم به دستور او بود. غلط و توبه می کنم، از درگاه خدا استغفار می کنم. من یک خائن هستم. از امام درخواست عفو می نمایم.

اینان که در بیرون زندان خود را سیاستمدار، تئوریسین، عالم اجتماعی، فقیه دینی، انقلابی، نویسنده، سخنران برجسته معرفی می کنند و خدا را بنده نبودند، حالا از آنرو به اینرو شده، صد و هشتاد درجه دَوَران کرده‌اند. اقرار به همه اشتباهات گذشته خود می کنند، حاکمان را دارای همه صفات پسندیده و مختصات علمی، اجتماعی و دینی معرفی می نمایند. نمی دانم یک وجب آن طرف میله آهنی زندان با این طرف چه فرقی دارد؟! افرادی مانند اینان و بالاتر از اینان – امثال «احسان طبری»، «احسان نراقی»…- دقیقاً تغییر می کردند. تزکیه می شدند، به حقایق و علوم جدید! پی می بردند. مگر اینکه بپذیریم اینان از اول هم چیزی نبوده‌اند. به بوی کباب به میدان آمده‌ بودند. حال می بینند، نه بابا اینجا خر داغ می کنند، از اینرو ناگهان زیر همه چیز را می زنند.

به هرحال هر چه دلتان بخواهد، با هر واژه و جمله که می توانست به کار گیرد خود را تحقیر کرد و دیگران را تکریم و تعظیم… در آخر درخواست عفو و استغفار. همینکه صحبت او تمام شد مرا از سالن بزرگ دادگاه بیرون بردند. در اتاق کوچک چایخانه نشستیم. چای‌ چی با یک استکان چای که تنها اعتیاد من در تمام عمرم هست اعصاب مرا آرام کرد. با خود حدس زدم ما هر سه نماینده مجلس بودیم و این مصاحبه در اطراف نمایندگی ما دور می زند. خواستم افکارم را متمرکز کنم که دیدم از اتاق «دکتر خطیب نوری» را بیرون کردند. سپس به من گفتند. چشم‌ بند زدم، مرا وارد اتاق کردند. در جایی نشاندند. چشم‌ بند از چشمم برداشتند.

دم و دستگاه روبراه بود. ولی جز اپراتورها و چند مأمور تلوزیون و «لاجوردی» دادستان انقلاب و یکی دو نفر دیگر، کسی نبود. فوراً دستگاه روشن شد. از من درباره انتخابات سوال شد. من به اختصار عقاید سیاسی و سابقه مبارزات خود را از ۱۳۲۳ گفتم و سپس افزودم: من در سال ۱۳۳۱ زمان «دکتر مصدق» از سوی جبهه ملی و همشهریان و حزب ایران کاندیداتوری مجلس شدم. ولی به جهت اختلاف بین «شاه» و «دکتر مصدق» انتخابات بخش اعظم خراسان متوقف ماند… من ۲۵ سال کنار نشستم. یک سال پیش از انقلاب در آخرین دوره قانونگذاری نظام شاهی چون ادعا شد انتخابات آزاد است، همشهریانم مرا در فشار گذاشتند کاندیدای مجلس شدم. ولی به جهت عدم احراز هویت از سوی ساواک مردود شناخته شده نتوانستم در انتخابات شرکت کنم. تا اینکه پس از انقلاب، جبهه ملی و حزب ایران و مردم درگز دگربار مرا نامزد انتخابات کردند. علیرغم همه موضعگیری ‌های گروه‌های مختلف چپ و راست، حزب توده، فدایی، جمهوری اسلامی، پیشگام، فدائیان اسلام، مرتجعان و دخالتهای علنی مسئولان حتی نماینده امام علیه من… همه شکست خوردند، من پیروز شدم. حال هم در زندان هستم…

20 02

مهندس زیرک زاده، عباس محمودی … وعده ای از اعضای حزب ایران درگز در مبارزه انتخاباتی مجلس شورای ملی در سال ۱۳۳۱ برای نمایندگی ابوالفضل قاسمی

 

20 03

پس از انتخاب شدن ابوالفضل قاسمی بعنوان وکیل مردم درگز در انتخابات دوره اول بعد از انقلاب ۱۳۵۷ درمحل حزب ایران درگز

 

 

درباره رفتار مسئولان از من سوال شد.

گفتم: به هیچ‌ وجه رفتار انسانی و اسلامی با من نداشته‌اند. …

پس از مصاحبه «لاجوردی» جلو آمد با من دست داد و تشکر کرد… سپس از امکانات سلول و بند من سوال کرد…

مرا از اتاق خارج کردند و با «دکتر خطیبی» دگربار به بند برگرداندند. دکتر از من پرسید: از تو راجع به نمایندگی سوال کردند؟ در برابر جواب مثبت من، گفت: از من هم پرسیدند و من  گفتم: آقا ما آدم‌ های بدبخت، درمانده و بیچاره و بی اختیار بودیم. «شاه» ما را به نمایندگی انتخاب کرد. هرچه می گفتند در مجلس عمل می کردیم؛ از خود اراده و اختیاری نداشتیم. غلط کردم، اشتباه کردم، خیانت کردم. درخواست عفو از پیشگاه امام می کنم.

واقعاً راست می گفت. اینان “اتومات” عروسک و بازیچه بودند و همین‌ ها موجبات فساد جامعه را فراهم کردند و باعث سقوط دستگاه شدند…

به قول «ایرج میرزا»: “ولی مطلب از اول بود معلوم…” خوب! شما خواننده چه حدس می زنید؟ نتیجه امتحان چیست؟ پذیرفته‌شده‌ و مردود کیست؟

من و دکتر را به قزلحصار برگرداندند. در آستانه سال نو «دکتر خطیبی» و «غضنفرپور» را آزاد کردند و من طبق خواسته خود در زندان ماندم. خدا توفیقم داد که همراه اینان از زندان رها نشده‌ام…

بعدها گویا دستگاه حکومت عدل اسلامی نوار صحبت مرا کوتاه می کند و تغییر می دهد؛ برای “کنفرانس بین ‌المجالس” به سوئیس می فرستد. این مجمع جهانی شدیداً به زندانی بودن من اعتراض داشت ولی با همه تغییرات مصاحبه، مسئولین بین‌المجالس حقایق را افشا می کنند، ساختگی ‌بودن نوار را آشکار می نمایند.

درگیری خونین

باری دو روز بیش در اوین نماندیم. بر اثر اصرار «دکتر خطیبی» مرا با او دگربار به قزلحصار برگرداندند. وقتی وارد بند و سلول شدیم دیدم تخت مرا اشغال کرده‌اند. ظاهراً آدم مریضی روی آن دراز کشیده بود و معلوم شد «داوود خلیلی» دزد جنتلمن معروف است که به سختی چاقو خورده و کم مانده بود بر اثر هجوم چاقوکش‌ها نفله شود. زندانبانان او را رها کرده‌ بودند. پس از جراحی و استراحت در بهداری اوین حال به این بند انتقال داده‌اند، موقتاً جای من خوابیده بود.

«حاجی رحمانی» رئیس زندان، برادرش را مسئول واحد ۳ زندان قزلحصار می کند. این جوان که به عکس برادر هنوز سرد و گرم زندگی را نچشیده، عمری از او نگذشته بود بیرحمانه ‌تر از حاجی در واحد ۳ به امر و نهی و آزار زندانیان می پردازد. به آنان توهین‌ های شدید می کند. «رحمانیِ» دوم، روزی وارد بند شده جلو سلولی، فحش ناموسی به زندانیان می دهد. «نعمتی» که من او را در سلول دزدهای مسلح دیده بودم، جوانی ورزشکار، پاکدل، شجاع و نیرومند ولی بی ‌آزار بوده، بر اثر این توهین نمی تواند خود را کنترل کند. به مقابله با «رحمانی» می شتابد، او را زیر مشت و لگد خود خورد و خمیر می کند. کسی نه تنها به حمایت او نمی آید، بلکه با دل پری که از باند رئیس زندان داشتند با سکوت خود «نعمتی» را تأیید می کنند. به ویژه باند «محسن» که یکی از قویترین و جوانمردترین باند چاقوکش بود، از «نعمتی» جانبداری می کنند. «حاجی» نقشه احمقانه‌ای می کشد. چند نفر از چاقوکش‌ها و دزدها گول می خورند تا باند طغیانگر را تنبیه کنند. «خلیلی» سردسته اینان می شود. در درگیری که به وجود می آید، چاقوکش‌ های ضد «حاجی» دمار از روزگار «داوود خلیلی» در می آورند که اگر پاسداران نرسیده و رئیس چاقوکش‌ های اسلامی را نربوده بودند، قطعاً او زیر ضربات پیاپی چاقوها جابه جا مرده بود، کسی که به جای من خوابانده‌اند همین «خلیلی» است که چندین زخم کاری دارد.

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن